🍂
🔻 کوچه نقاشها - ۲۷
خاطرات
سید ابوالفضل کاظمی
راحله صبوری
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
¤ چند صد نفر از نیروهای عراقی با پای خودشان وارد دام بچهها شدند و اسیر گشتند. یکی از بچهها که عربی بلد بود، با آنها صحبت کرد و پرسید: «چرا تسلیم شدید؟» یکی از اسرا گفت: «ما فکر میکردیم شما آتشپرست و مجوس هستید؛ اما وقتی صدای اذان را شنیدیم، فهمیدیم شما هم مسلمانید. برای همین تسلیم شدیم.»
در همان عملیات، وقتی عراقیها بر قله مسلط شدند، پیکر شهدا و زخمیهای ما را از بالای ارتفاع به دره پرت کردند. بدنها تا پایین تکهتکه میشد و دیگر قابل جمعآوری نبود. آنجا مرتضی زهرهوند غوغا کرد. قد بلند و دستانی بزرگ و پرزور داشت. عضو گردان چهارم سپاه بود؛ گردانی که از اولینها در سپاه محسوب میشد. همیشه پابرهنه راه میرفت، یا بهتر بگویم، میدوید. هر شب، ساعت دو بعد از نیمهشب، پس از نماز شب، تنها و پابرهنه به ارتفاعات میزد. جنازهها را کول میگرفت و ۱۷۰۰ متر پیاده پایین میآورد تا پیکر شهدا را سالم برساند. هوا که روشن میشد، پیکرها روی زمین بودند. این کار هر شبش بود.
در مسیر رسیدن به سنگرهای پدافندی، خاطرات دلاوریها را مرور میکردیم. نسبت به منطقه توجیه نبودیم و عراق که بر ارتفاع مسلط بود، میتوانست با گلوله تانک و خمپاره ما را هدف بگیرد. به مقر رسیدیم و در چادرهای آماده مستقر شدیم. روز دوم، یک خمپاره کنار سنگرمان فرود آمد و ترکش نخودیاش به بازوی من نشست. هر کاری کردم خون بند نیامد. با دستمال سفت بستم، اما باز خون بیرون زد. ناچار به بهداری عقبه رفتم. گفتند ترکش به رگ خورده و باید بخیه شود. با آمبولانس به بیمارستان ایوان فرستادند. آنجا زخم را بخیه زدند و پانسمان کردند.
از ایوان برگشتم به عقبه گیلانغرب تا سری به پهلوان آقاعباس بزنم و شب را پیش او در تدارکات و ادوات بمانم. سراغش را گرفتم و گفتم: «من بچهی تهرونم. پریروز آمدیم منطقه. یک رفیق دارم آهنگره، آمده کمک.» گفتند رفته مرخصی. پریشب آمده بود، به این زودی رفت؟ رفتم شهر، تلفنی پیدا کردم و زنگ زدم خانهاش. پسرش گفت: «بابا آمده بود. داشتیم براش آش پشتپا میپختیم که دیدیم رسید.» این هم از آقاعباس که یک روز بیشتر نماند؛ اما نیتش خیر بود.
برگشتم پیش بچهها. اولین کار، زدن سنگر نگهبانی وسط یال بود و کشیدن نوار سفید تا در مه راه را گم نکنیم. آنجا وقتی مه میآمد، یک قدمیمان را نمیدیدیم.
سنگرهایی که در آن مستقر شدیم، قبلاً مال بچههای ارومیه بود. نیممتری، با سقف کوتاه، توی سینهی یال کنده بودند؛ جایی برای تکان خوردن نداشت. به بچهها گفتم سنگرها را گود کنند تا مجبور نباشند دولا دولا راه بروند. برای توالت هم میرفتند پایین شیارها. ما بچههیئتی بودیم و این توالتها با مراممان سازگار نبود. باید یک توالت حسابی میساختیم.
بالای یال تپه، چالهای به عمق و قطر دو متر کندیم. رویش را با پلیت و مشمع پوشاندیم. لوله بخاری بلند و زانوداری را در گوشهاش کار گذاشتیم. کمی آنطرفتر، چالهی کوچکتری کندیم که به همان لوله میرسید و جای پا برایش درست کردیم. چهار لولهی داربست در زمین کار گذاشتیم و با گونی و برزنت پوشاندیم. شد یک توالت نمره یک.
پایین بانسیران یک چشمه بود. بچهها نوبتی میرفتند لب چشمه، گالنها را پر میکردند و با سختی میآوردند بالا. دیدم اینطور نمیشود. بنیهی بچهها تحلیل میرود. اینها نیامدهاند آب ببرند بالا. رفتم تدارکات لشکر، گیر دادم و یک منبع آب گرفتم. شب، چراغ خاموش، منبع را با وانت آوردم بالا. عراق وسط محور بانسیران یک تانک گذاشته بود. هر کس رد میشد، با گلوله مستقیم میزد.
جایی امن زیر شیار، خارج از تیررس، زمین را کندیم و منبع را کار گذاشتیم. رویش را با گونی پوشاندیم. برای صرفهجویی، یک کاسهی پر از گل کنار منبع گذاشتم تا اول ظرفها را گلمالی کنند، بعد آب بکشند.
بعد از چند روز، مولا چیزی انداخت به دلم. فکر کردم خوب است یک حسینیه بزنیم. با حسین محمودی رفتیم زمینش را پیدا کردیم و شروع به کندن کردیم. هر جا به صخرهی سخت میخوردیم، منفجرش میکردیم. دست آخر، زمینی حدود ۴ در ۱۵ متر به دست آمد. گونیها را پر از خاک کردیم و روی هم چیدیم. دو ردیف که بالا میرفت، میریخت پایین. یکی از بچهها، بنای ترک کاربلد، گونیها را رجرج چید و خوب قفلشان کرد. برای سقف، چوب لازم داشتیم. رفتم مقر ارتشیها سمت چپ. گفتم: «الوار دارید؟» گفتند: «نه. اگر هم داشتیم، نمیدادیم.» همان شب، تنها رفتم و تیرآهنهایشان را آوردم. گذاشتیم و رویش را با ورق آهن پوشاندیم.
حسینیه ساخته شد. صبح و ظهر و شب نماز جماعت، دعای توسل و سینهزنیمان برقرار بود. مسئول حسینیه، امیر برادران بود؛ همیشه آنجا را مرتب و پاکیزه نگه میداشت. حجت شمسیان و علی برادران مسئول تدارکات بودند. دو قاطر داشتند که هفتهای یکبار از تدارکات لشکر، رزق و روزی میآوردند. غذای رایج آن روزها کنسرو ماهی بود. غذای گرم نمیخوردیم. نان خشک با پنیر و ماست خیکی میخوردیم که بیشتر کمک عشایر ملایر بود و خیلی هم خوشمزه.
هر هشت نفر یک مسئول داشتند که جیره میگرفت، سفره میانداخت و جمع میکرد؛ خودش لازم نبود پست بدهد. یک روز حجت شمسیان از تدارکات برگشت. دیدم اخم کرده و ناراحت است. گفتم: «چی شده؟» گفت: «یک مجروح دادیم...» پرسیدم: «کی؟» گفت: «داشتیم میآمدیم، خمپاره زدند. دو ترکش خورد توی شکم قاطر من.» پرسیدم: «الان کجاست؟» اشاره کرد به پشت یال: «اونجا افتاده. بلاتکلیف و خونریزی داره.» گفتم: «برو خلاصش کن. خوب نیست عذاب بکشه حیوان خدا.» گفت: «من نمیتونم. آدم این کار نیستم.» دو نفر را فرستادم. کشانکشان قاطر را بردند و از بالای ارتفاع پرت کردند پایین.
در آن پدافندی، عراقیها یکی از بچههای ما را که رفته بود درهی پلنگ پست بدهد، دزدیدند. رسم جنگ بود که نگهبانها را میدزدیدند تا تخلیهی اطلاعاتی کنند؛ چون نگهبانها و دیدهبانها همیشه تنها و بییار مأموریت انجام میدادند. اسمش یادم نیست؛ اما از سرنوشتش بیخبر ماندیم. نمیدانم شهید شد یا اسیر.
ادامه دارد
#کوچه_نقاشها
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 سلام سلام سلام
اگه همراه هستید ، با یه نفس عمیق و یه لبخند کشدار بزنیم به دل امروزمون!
میگفت: سال ۶۱ پادگان ۲۱ حضرت حمزه؛ آقای «فخر الدین حجازی» آمده بود منطقه برای دیدار دوستان.
طی سخنانی خطاب به بسیجیان و از روی ارادت و اخلاصی که داشتند، گفتند: «من بند کفش شما بسیجیان هستم.»
یکی از برادران نفهمیدم. خواب بود یا عبارت را درست متوجه نشد.
از آن ته مجلس با صدای بلند و رسا در تایید و پشتیبانی از این جمله تکبیر گفت. جمعیت هم با تمام توان الله اکبر گفتند و بند کفش بودن او را تایید کردند!😂😂😂
لبخند استاد در اون لحظه دیدنی و معنی دار بود😊😊
┄┅••༅✦༅••┅┄
#شوخی_با_جوونهای_قدیم
#یادش_بخیر #طنز_جبهه
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 همسفر با رزمندگان دهرم ۱۴
در والفجر مقدماتی
قاسم اسلامینسب
━━🌼🍃━━━━━━━━━
آتش در چیلات1
در روز نوزدهم بهمن، اکثر قریب به اتفاق نیروهای بسیجی از منطقه چیلات به نقاط دیگر منتقل شده بودند. تنها گردان محمد رسولالله (۹۰۱۶) و تعدادی از نیروهای لشکر حمزه سیدالشهدا ارتش در خط مقدم باقی مانده بودند. بهدلیل کوهستانی بودن منطقه، فاصله با دشمن زیاد بود و سلاحهای سبک مانند کلاش، ژ۳، آرپیجی و تیربار کارایی چندانی نداشتند.
از شامگاه همان روز، رزمندگان اسلام با سلاحهای نیمهسنگین و سنگین، تمام مواضع دشمن را زیر آتش سهمگین توپخانه، خمپاره، دوشیکا و دیگر تجهیزات قرار دادند. دشمن نیز بیوقفه منطقه را زیر آتش سنگین گرفته بود. صدای انفجارها، آسمان را شکافته بود و زمین از خشم نبرد میلرزید.
دیدار با ارتشیها
با هماهنگی فرمانده گردان و برادران ارشد سپاه، در فرصتهای مناسب به یگانهای مختلف ارتش—ادوات، توپخانه، سربازان و درجهداران—سر میزدیم. گاهی هدایای مردمی را برای رزمندگان ارتشی میبردیم. همین دیدارها و هدایا، پیوندی عمیقتر میان ارتش، سپاه، بسیج و نیروهای مردمی ایجاد میکرد. وحدتی از جنس ایمان، از جنس خاکریز.
ایثار و فداکاری
جبهههای دفاع مقدس، جلوهگاه ایثار، گذشت و فداکاری بودند.
قدرت گذشت، لطفی عظیم است که همه از آن بهرهمند نیستند. اما آنان که حاضرند جان خود را در راه خدا قربانی کنند، انسانهاییاند به تمام معنا ایثارگر؛ انسانهایی که هرگز از حافظه تاریخ پاک نخواهند شد.
خاطرهای ماندگار
حدود ساعت یک بعدازظهر بود. غذا گرفته بودم و در راه بازگشت به سنگر بودم که غلامعباس شریفی و فرهاد عیدیپور کشکولی، دو نفر از نیروهای تدارکات گردان، مرا دعوت کردند تا ناهار را با آنها صرف کنم.
هوای آفتابی و گرم چادر فضای دلنشینی ساخته بود. ناهار را خوردیم و آماده رفتن بودم که صدای سفیر خمپارههای پیدرپی دشمن بلند شد. از صدای صوتشان فهمیدیم که محل فرودشان بسیار نزدیک است.
همگی درازکش داخل چادر، دستهایمان را روی سر گذاشته بودیم. صدای زوزه ترکشها بهوضوح شنیده میشد. ناگهان دیدم غلامعباس و فرهاد با فریاد «یا ابوالفضل» و «یا حسین» اطرافم حلقه زدهاند، بهگونهای که اگر ترکش بیاید، به من اصابت نخواهد کرد.
با تعجب پرسیدم: چرا خودتان را جانپناه من کردهاید؟
پاسخشان کوبنده بود: «ما عمر خودمان را کردهایم. اگر قرار است ترکش بخورد، ما بخوریم و تو سالم بمانی. تو جوانی، میتوانی به اسلام و انقلاب خدمت کنی.»
اشک در چشمانم حلقه زد. یاد قصههای کتاب فارسی افتادم: ریزعلی خواجوی، دهقان فداکار، پترس.
اما اینجا، در جبهه، فداکاری معنای دیگری دارد.
فداکاری یعنی بخشیدن خوشبختی و سلامتی خود برای شادی و سلامت دیگران، بیآنکه انتظار بازگشت یا حتی تشکری داشته باشی.
فقط برای خدا.
┄┅••༅✦༅••┅┄
#خاطرات_شما
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 همسرش نقل میکند:
در آخرین مرخصی، شبانهروزش
به دعا و قرائت قرآن میگذشت.
یک شب وصیتنامهاش را نوشت
و شب بعد برایم خواند..!
روز اعزام، بچهها جلویش را گرفتند
تا جبهه نرود. با اینکه دلکندن از آنها
برایش خیلی سخت بود، به من گفت:
"جلوی دخترانم را بگیر تا مانع رفتنم نشوند"
🖇 پن: علیجان سال ۱۳۶۷ در شلمچه آسمانی شد. از او سه دختر به نام های فاطمه، معصومه و مباركه به یادگار مانده است.
#خاطره
#دخترا_باباییاند
#شهید_علیجان_ابراهیمی
#لشکر_ویژه_۲۵_کربلا
@defae_moghadas
🍂 آیا میدانید‼️
در منطقه درگیری «دب حردان»، رزمندگان ایرانی با تهدید جدی تکتیراندازهای دشمن روبهرو بودند. نبود تجهیزات دیدبانی مثل دوربینهای خرگوشی، آنها را در شرایط دشواری قرار داده بود.
اما آیا میدانید که آقای طالبی با ابتکاری ساده، توانست این مشکل را حل کند؟
او با استفاده از چوب و دو قطعه آینه، یک پریسکوپ ۴۰ سانتیمتری ساخت که امکان دید از پشت سنگر را فراهم میکرد—بدون نیاز به تجهیزات پیشرفته!
پس از آزمایش موفق، این پریسکوپها به تعداد زیاد تولید و در اختیار نیروهای خط مقدم قرار گرفتند، تا جانشان از تیررس دشمن محفوظ بماند.
┄┅••༅✦༅••┅┄
#عکس #آیا_میدانید
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 امدادگری در مسجد
نرگس بندریزاده
نوشته: رومزی پور
•┈••✾○✾••┈•
۳۱ شهریور ماه بود که عراق حمله خود را به شهر آغاز کرد. آن روز در خانه بودیم و استراحت میکردیم. ساعت ۵ عصر بود که رادیو اعلام کرد نیاز به امدادگر هست. من و خواهرم فاطمه به استادیوم رفتیم و آنجا منتظر ماندیم تا فرمانده سپاه بیاید و کارها را به ما محول کند....
من وقتی برای اولین بار وارد جنگ شدم برایم خیلی ترسناک بود. اتفاقات برایم تازگی داشت. همه فرشهای مسجد جامع را برداشته بودند. گوشهای از مسجد برادرانی با سر و دستهای پانسمان شده در حال نماز بودند.
ابتدای جنگ فعالیتها و امدادگریهای خطوط مرزی از درون همین مساجد انجام میشد. مسجد گاهی بعد نظامی بودنش بیشتر نمود پیدا میکرد.
از کتاب "شهرم در امان نیست"
روز پرستار
میلاد پرستار بزرگ کربلا، حضرت زینب کبری سلام الله علیها گرامی باد
#خواهران_رزمنده #خرمشهر
#کتاب
@defae_moghadas
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 سهمشان از سفره انقلاب
یک قرص نان بود
گرفتن و با اخلاص رفتن
#کلیپ
@defae_moghadas
🌺 عید میلاد باسعادت دخت رشیدِ علی و زهرا صلوات الله علیهما، اختالحسنوالحسین عقیلهیبنیهاشم، عالمهی غیرمعلمه، عمهی سادات، پیامرسان نهضت خونین عاشورا حضرت زینب کبری سلاماللهعلیها بر مولای عزیزمان روحیلهالفداه بر جمیع محبان و موالیان خاندان عصمت و طهارت بویژه شیعیان و بالاخص جنابعالی و خانوادهی محترمتان تبریک و تهنیت باد...
همچنین روز پرستار این خادمانِ سلامت بر جمله تیمارگرانِ بیماران و مصدومان و مجروحان اسلام مبارک باد...
التماس دعا
@defae_moghadas
🍂
🔻 کوچه نقاشها - ۲۸
خاطرات
سید ابوالفضل کاظمی
راحله صبوری
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
¤ در نیروهای ما، یک رزمنده بود به اسم امیر؛ ریزنقش، لاغراندام، و کمی بههمریخته. بچهها به شوخی صدایش میکردند «امیر پلنگ»؛ پلنگی خوشمزه و تودلبرو!
شبهایی که دشمن گلوله فسفری میزد تا موقعیتمان را شناسایی کند، امیر با هر نور فسفری، خودش را پرت میکرد روی زمین تا ترکش نخورد. هرچه میگفتیم اینها فقط دود دارند و بیخطرند، گوشش بدهکار نبود. یک شب آنقدر بالا و پایین پرید که قنداق سلاحش شکست. سلاح را بردم عقب و تحویل تسلیحات دادم.
روز آخر پدافند، موقع تسویه، مسئول تسلیحات گفت:
«آقا سید، یکی از بچههای شما قنداق سلاحش را شکسته. شما باید پاسخگو باشید.»
برای اینکه امیر خراب نشود، گفتم:
«ما یک شب رفتیم شناسایی. اونجا این بچه زمین خورد و قنداق تفنگش شکست. تقصیر خودش نبود.»
پرسید: «اسمش چیه؟»
گفتم: «امیر پلنگ.»
خندید و گفت: «میشه ببینیم این امیر پلنگ رو؟»
وقتی امیر آمد، مسئول تسلیحات با تعجب گفت:
«بابا این که گربه هم نیست، اسمش رو گذاشتید پلنگ؟!»
با کمی ریشسفیدی، سلاح را قبول کردند و قضیه ختم به خیر شد.
پیش از ترک پدافند، سری به عقبهی گیلان غرب زدم. ابرام هادی که تازه از بیمارستان برگشته بود، گفت:
«قصد داریم بریم دوکوهه. شما هم با بچههات بیا.»
به مقر برگشتم، جریان را به بچهها گفتم. همان شب تسویه کردیم و با یک مینیبوس به تهران برگشتیم. اسفندماه بود، نزدیک عید سال ۱۳۶۱ (مطابق با اسفند ۱۳۶۱ خورشیدی). یک شب در تهران ماندم و فردا بدون بلیت، پریدم توی قطار و رفتم سمت دوکوهه. فقط میدانستم قطار تا اندیمشک میرود و باید دو ایستگاه مانده به آن پیاده شوم.
از دور، ساختمانهای دوکوهه پیدا بود؛ شبیه خانههای سازمانی، بلوکبلوک کنار هم. وارد پادگان شدم. آن زمان تازه ذهنیت تشکیل تیپ محمد رسولالله به فرماندهی حاج احمد متوسلیان شکل گرفته بود. حاج احمد در کردستان درخشیده بود؛ فرماندهی که خیلیها مثل من به عشق او آمده بودند تا تحت امرش باشند. محوطهی دوکوهه غوغا بود؛ موجی از رزمندهها در آن میجوشید.
مرتضی زهرهوند را دیدم؛ بچهی وحیدیه. سلام و علیکی داشتیم. پرسیدم:
«تو کدوم گردان میری؟»
گفت: «بیا گردان چهار، فرماندهاش اصغر رنجبرانه. بیشتر بچههای تهرون اونجان.»
دو دل بودم. نیروی آزاد بودم، اما به خاطر مرتضی گفتم:
«باشه، فردا خودمون رو به اصغر معرفی میکنیم.»
فردا شد، اما مرتضی زد زیر قولش:
«من نمیام. برای خدا اومدم، نمیخوام اسیر رفاقت بشم.»
با این حرفش حالم گرفته شد. قید گردان چهار را زدم، با اینکه واقعاً دوست داشتم پیش بچهها باشم. آن موقع وصف محسن وزوایی را زیاد شنیده بودم. من هم میخواستم مثل مرتضی گمنام بروم خط، اما روزگار مرا انداخت زیر بیرق گردان حبیب.
فرماندهاش محسن وزوایی بود؛ از تکخالهای جنگ. معاونش علی موحد دانش. در گروهان دوم، که عباس ورامینی مسئولش بود، جا گرفتم و شدم معاون دوم گروهان. مسئول گروهان اول، مجید رمضان بود و مسئول گروهان دوم، عمران پستی. کل گردان ۱۲۰۰ نیرو داشت.
اوایل فروردین ۱۳۶۱ (مطابق با فروردین ۱۳۶۱ خورشیدی)، عملیات فتحالمبین آغاز شد. رمز عملیات «یا زهرا» بود. در مرحلهی دوم، نوبت گردان حبیب بود. خودم را به قرارگاه لشکر رساندم. ستون گردان راه افتاد. بعد از ۱۷ کیلومتر پیادهروی در دل دشت عباس، هنوز به نقطهی رهایی نرسیده بودیم. قصه مشکوک بود.
من بیرون از ستون گروهان دوم حرکت میکردم. عباس ورامینی سرستون بود. با کسی اخت نشده بودم؛ فقط کادر گردان را میشناختم. فاصلهی بین گروهانها چند متر بود. کسی حق نداشت نظم ستون را به هم بزند. دشت، سوت و کور بود؛ وسیع، بیجانپناه، بیخاکریز. تنها روشنایی، منورهایی بودند که گاهبهگاه در دوردست روشن میشدند.
از نیمهشب گذشته بود که دستور توقف دادند. به رودخانهای فصلی و پرآب رسیدیم. سلاحها را بالای سر گرفتیم و زدیم به آب. تا کمرمان میرسید و جریانش شدید بود. همهمان خیس شدیم. صد متر جلوتر، دوباره توقف. عباس گفت:
«اینجا تپهی تانکه.»
نشستیم. من قدمزنان رفتم سرستون. دیدم محسن با بیسیم صحبت میکند؛ انگار با حاج احمد. میگفت:
«راه را گم کردهایم. بلدچی هیچ نمیداند...»
حاج احمد میگفت:
«آنها دست دادهاند. تو چرا ندادهای؟»
محسن گفت:
«ما چوپونیم... سرگردونیم...»
تازه فهمیدیم گم شدهایم. همهمه شد. همه چشمها به محسن بود. نمیدانستیم این گره کور را چطور باز میکند. یکدفعه بلند شد، در تاریکی گم شد. شبحش را دیدیم که قامت بست و نماز خواند.
بچهها گفتند:
«اگر وقت نماز است، بگویید ما هم اقتدا کنیم.»