.. پرسیدم: «علی آقا، شنیدم بچه های لشکر انصار، شما رو خیلی دوست دارن. میگن شما از توی زندانیا، جرم بالاها و اعدامیا رو میبرید جبهه و اونقدر روشون کار میکنید که یه آدم دیگه ای
میشن!»
على
آقا لبخندی زد و پرسید: «از کی شنیدی؟»
با افتخار و غرور جواب دادم: «خُب شنیدم دیگه.» بعد خیلی با ادب مثل گزارشگرها پرسیدم: «این آدما خطرناک نیستن؟ تا بحال مشکلی براتون پیش نیاوردن؟».
علی آقا با اطمینان گفت: «نه؛ اصلاً و ابداً. من به نیروهام همیشه میگم....» لبخندی زد و ادامه داد: «به شما هم میگم زهرا خانم؛ اخلاق تو جامعه حرف اول رومیزنه. اگه ما روی اخلاقیات خوب کار کنیم، جامعه ایده آلی داریم. اگه اخلاق افراد جامعه،اسلامی و درست باشه؛ کشور مدینه فاضله میشه. ما باید وارد قلب و دل مردم جامعه بشیم تا مملکت در مسیر الهی قرار بگیره. من سعی میکنم با نیروهام اینطوری باشم و تنها چیزی هم که تو زندگی خیلی خوشحالم میکنه، اینه که یه آدمی که راه اشتباه میرفته، بیارم تو مسیر اصلی و الهی.
امام فرمودند: «جبهه، دانشگاه آدم سازیه.» اگه ما پیرو خط امامیم، باید عامل
به فرمایشهای امام باشیم ..».
#گلستان_یازدهم
#گزیده_کتاب
@defae_moghadas
🍂
به نام خدا
به بهانه یادبود قهرمانان هویزه:
شوری به نام انقلاب افتاد
فریاد شوق از هر کران برخاست
آینده ای مبهم نشان می داد
ملت فرایندی دگر می خواست
گَردی نشست و جنگ شد آغاز
خون در رگ غیرت به جوش آمد
خیل جوانمردان این سامان
از هر کرانی در خروش آمد
هنگامه ای در شهر بر پا شد
پای تجاوز در میان آمد
مردان با غیرت کمر بستند
حرف از نثار جسم و جان آمد
بهر نبردی بی امان رفتیم
آماده و پیر و جوان رفتیم
سرنیزه ها را بر کمر بستیم
پای نثار جسم و جان رفتیم
یک جمع عاشق بود و ما بودیم
پاک و زلال و بی ریا بودیم
در جمع عاشق مسلکان دهر
افتاده و بی ادعا بودیم
آهنگران تشویقمان می کرد
دل با نوای کاروانش رفت
ای کاش می دیدی چه مردانی
با لشکر صاحب زمانش رفت
عشق همه یاران شهادت بود
مردانه جنگیدن رشادت بود
تا پای جان ماندن عبادت بود
در خاک و خون خفتن سعادت بود
یک عده ای تا بیکران رفتند
یک عده با زخم نهان رفتند
یک عده چون زه از کمان رفتند
یک عده بی نام و نشان رفتند
قطعنامه را یک شب پذیرفتیم
جام قبولش نوش جان کردیم
در کوله هامان چفیه ها را نیز
چون غصه ها در دل نهان کردیم
آتش بس اجرا شد و ختم جنگ
دل خسته و خاموش برگشتیم
با صد امید و آرزو رفتیم
با حسرتی بر دوش برگشتیم
یارانمان رفتند و ما ماندیم
از کاروان رفته جا ماندیم
بانگ رحیل کاروان برخاست
بشکسته دل،بشکسته پا ماندیم
سوداگرانِ روزگارِ جنگ
آهنگ خود از ما جدا کردند
بر گُرده ی رزمندگان جنگ
خوان زراندوزی بنا کردند
ممد نبودی تا که می دیدی
نا محرمان هم رنگ مان گشتند
نامردمان جبهه نادیده
میراث خوار جنگ مان گشتند
نامحرمان اهل زیر آبی
با جعل مدرک های قلابی
میراث مان را هم درو کردند
در یک شب پر نور و مهتابی
این سرزمین از خون شناور شد
سنگر به سنگر لاله پر پر شد
آری هزاران نخل بی سر شد
تا مام من امروز مادر شد
غ ع فتحی
#شعر
@defae_moghadas
🍂 روایت تصویر
در مردابی پوشیده از آب و گیاهان، جوانی کمسن و سال با اسلحهای قدیمی در دست، سینهخیز پیش میرود. چهرهاش از گل و لای پوشیده شده، اما نگاه مصمم و اندکی خستهاش از میان این پوشیدگی آشکار است. او آخرین نفر از گروهی است که پاهای نفر جلویی در قاب دیده میشود؛ جایگاهی که نشان میدهد هیچکس بیرون از صف نیست.
این تصویر، تنها یک لحظه فردی نیست؛ بلکه پدیدار یک تجربه جمعی است. ضرورت جنگ همه را پای کار آورده است. بدن جوان با زمین و مرداب یکی شده، فردیتش در دل جمع محو گشته، و ارادهاش فراتر از توان شخصی به سوی آینده و عملیات جهت دارد. گل و لای چهره، هم نشانه رنج است و هم نماد محو شدن فرد در راه تکلیف مشترک.
اسلحه قدیمی در دست او، خود گویای حقیقتی دیگر است: مسئولین و نیروها با همه داشتهها و نداشتهها، با هرچه در اختیار داشتند، ایستادند تا سد راه دشمن شوند. این ابزار فرسوده، نماد کمبود امکانات است، اما در عین حال نشانه ارادهای است که هیچ کمبودی نمیتواند آن را متوقف کند.
مرداب و نیزار کوتاه، گذرگاهی آستانهایاند: مرزی میان زندگی روزمره و ورود به جبهه. سینهخیز رفتن در این مرز، تجربه عبور است؛ عبور از طبیعت به تاریخ، از فردیت به جمع، از آرامش به خطر.
این تصویر، حقیقتی از بودن در جهان را آشکار میکند: لحظهای که ضرورت جنگ، فرد و جمع، طبیعت و تاریخ، خستگی و اراده را در یک قاب به هم میرساند. جوان خسته و مصمم، با اسلحهای قدیمی در دست، نماد نسلی است که در برابر ضرورت، هیچ کنارهای نیافت و همه پای کار آمدند.
#روایت_تصویر
@defae_moghadas
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 حزب الله
اهل اطاعت است و ولایت
و قدر نعمت میشناسد
و از مرگ نمیهراسد
#کلیپ #رهبری #آوینی
@defae_moghadas
🍂 مردمانی که کودکیشان را زیر سایه جنگ بزرگ میشوند،
در برابر دشمن هیچگاه عقب نمینشینند.
#عکس
@defae_moghadas
🍂 ماجرای پسرش را میگفت، ریز ریز گریه میکرد.
شهادتش را دیده بودند اما خبری از جسدش نبود.
همانطور که تعریف میکرد دو تا بچه از سر و کولش بالا میرفتند. پرسیدم "اینا کیند؟"
بچههای پسر بزرگش بودند. اسیر بود.
اصرار میکرد شربت بخوریم، رویمان نمیشد. تعارف کردیم خودش هم بخورد. روزه بود.
#خاطرات_کوتاه #دزفول
@defae_moghadas
ساقی بده پیمانه ای،
زان می که بی خویشم کند
برحسن شورانگیز تو ،
عاشق تر از پیشم کند
زان می که در شبهای غم ،
بارد فروغ صبحدم
غافل کند از بیش و کم ،
فارغ ز تشویشم کند
نور سحر گاهی دهد ،
فیضی که می خواهی دهد
بامسکنت، شاهی دهد،
سلطان درویشم کند
سوزد مرا، سازد مرا ،
در آتش اندازد مرا
وز من رها سازد مرا ،
بیگانه از خویشم کند
بستاند آن سرو سهی ،
سودای هستی از «رهی»
یغما کند اندیشه را ،
دور از بد اندیشم کند
#معیری
@defae_moghadas
🍂
🔻 "لبخند آخر"
حسن اسدپور
در مرحله اول کربلای ۵ بودیم و شدت حملات دشمن. با هزار دردسر جان پناهی کنده بودیم و با زحمت به صورت چمباتمه نشسته بودیم. سید باقر هم از راه رسید و با قلدری خودش را در آن سوراخ جا داد و نفس ما را بند آورد. پتویی داشتیم که هم برای گرم شدن و هم جلو گیری از ریزش خاکریز بر سر و رویمان کشیده بودیم. ولی شدت انفجار خمپاره ها و رگبار تیربار و تیرهای مستقیم مجال خواب را از همه ما گرفته بود. حس ما حس فرود آمدن عمود آهنینی بود که هر از گاهی بر سرمان فرود می آمد.
در همین گیر و دار رزمنده ای بالای جان پناه ما آمد و آرپی جی پشت آرپی جی به سمت دشمن شلیک می کرد و خاک و آتش عقبه را نصیب ما می کرد. به او گفتم که دوبار از یک سنگر شلیک نکن که تو را شناسایی نکنند، ولی او کار خود می کرد و توجهی به ما نداشت. ما آرام به زیر پتو خزیدیم و ........
صدای انفجار شدیدی پشت خاکریزی که بودیم ما را تکاند و دود و خاک و باروت را به ما چشاند. تا چشم باز کردم متوجه آن رزمنده شدم که از بالای خاکریز به سمت ما سُر خورد و پایین می آمد و صورتش در مقابل من قرار گرفت.
نگاهی به چهره اش انداختم. هنوز زنده بود و تا چشمش در چشمم قفل شد، مهربانانه لبخندی زد و چشم هایش را برای همیشه بست.
و سالهاست شیفته همان لبخند خدایی آخرش هستم.
#خاطرات_کوتاه
@defae_moghadas
🍂