.
حافظ میگه:
تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن
که خواجه خود روش بنده پروری داند
در اون دنیا همه چیز حساب و کتاب دار حتی تعداد چایی ها
یکی از مداحان تعریف میکرد : مشت علی ،آبدارچی مسجدمون فوت کرد ، و من بعد از مرگش بر سر مزارش رفتم و صداش زدم و گفتم : فلانی ،یه عمر نوکری کردی برای ارباب بی کفن حضرت اباعبدالله الحسین (علیه السلام) ...، پس
بیا بهم بگو ارباب بعد از مرگت برات چه کرد ...!
ایشان میگفت دو سه شب از فوتش گذشته بود که خوابش رو دیدم ؛گفتم: مشت علی چه خبر؟
گفت الحمدلله جام خوبه
ارباب این باغ و قصر رو بهم داده.
دیدم عجب جای قشنگی بهش دادن.
گفتم :بگو چی شد؟ چی دیدی ؟
گفت شب اول قبرم امام حسین علیه السلام آمد بالای سرم ،
صدا زد آقا مشهدی علی
خوش آمدی ..
مشهدی علی توی کل عمرت ۱۲ هزار و ۴۲۷ تا برای ما چایی ریختی ...
این عطیه و هدیه ما رو فعلا بگیر تا روز قیامت جبران کنیم ...
میگفت دیدم مشت علی گریه کرد .
گفتم دیگه چرا گریه میکنی ؟
گفت : اگه میدونستم ارباب این قدر دقیق حساب نوکری من رو داره
برای هر نفر شخصا" هم چایی میریختم ، هم چایی میبردم ...
عزیزانم : نوکری خود را دست کم نگیرید...
چیزی در این دستگاه کم و زیاد نمیشود... و هر کاری ولو کوچک برای حضرت زهرا سلام الله علیه و ذریه مطهرش انجام دهیم
چنان جبران میکنند که باورمان نمی شود...
استادمظاهری
#کرامات #امام_حسین
.
.
|⇦•روم نمیشه که بهت ...
#قسمت_اول روضه و توسل ویژه شهادت #امام_رضا علیه السلام به نفس حاج مجتبی رمضانی
●•┄༻↷◈↶༺┄•●
"اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی عَلِیِّ بْنِ مُوسَی الرِّضَا الْمُرْتَضَی الْإِمَامِ التَّقِیِّ النَّقِیِ وَ حُجَّتِکَ عَلَی مَنْ فَوْقَ الْأَرْضِ وَ مَنْ تَحْتَ الثَّرَی الصِّدِّیقِ الشَّهِیدِ صَلاَةً کَثِیرَةً تَامَّةً زَاکِیَةً مُتَوَاصِلَةً مُتَوَاتِرَةً مُتَرَادِفَةً کَأَفْضَلِ مَا صَلَّیْتَ عَلَی أَحَدٍ مِنْ أَوْلِیَائِکَ"
روم نمیشه که بهت سلام کنم
روم نمیشه که بیام تو حرمت
روم نمیشه دوباره بهت بگم
قربونِ کبوترای حرمت
با هزار امید رسیدم به حرم
سلام ای امامِ مهربون من
اومدم که دردامو برات بگم
الهي درد و بلات به جونِ من
باز دمت گرم که منو پس نزدی
اجازه دادی بیام زیارتت
هر جوری بوده منو راهم دادی
به فدایِ اینهمه محبتت
عكسِ گنبد رو گذاشتم وضعيت
مادرم نوشت مارو يادت نره
يه نفر ديگه نوشت كه به آقام
بگو پس كي مارو مشهد ميبره
يكي عكسِ بچه اش رو فرستاده
زيرش هم سلام رسونده به آقا
ميگه عكسِ بچه ام رو نشون بده
بگو بچه ام رو سپردم به شما
يك نفر پيام داده مريض دارم
به امام رضا بگو شفاش بده
يك نفر ديگه ميگه كه پدرم
كربلا نرفته كربلاش بده
رفيقم پيام داده امام رضا
خودش هم خسته شده از شيعه ها
اومدم بگم نگو، با گريه گفت
پس چرا ضريحش رو بسته رو ما
اون يكي نوشته قهرم با آقا
خودش هم ميدونه چيا ميخوام
پيامِ من رو برا خودش بخون
بگو من فقط يه كربلا ميخوام
حالا دیگه جلو سقاخونه تم
حالا دیگه تو چشام پُر از نَمه
اومدم ازت يه امضا بگيرم
لحظاتِ آخرِ صَفَر و مُحرمِ
*يا امام رضا!ميگن آقا! هر ديدي يه بازديدي داره، من اومدم حرمت، حالا من نمي تونم بيام، شما بيا...*
قربونه پرچم سياهِ گنبدت
تو نگاه به بديِ ماها نكن
خيلي مَردم اين روزا گرفتارن
دستارو از دامنت جدا نكن
*به شما درد و دلاشون رو نگن به كي بگن؟ با شما حرف نزنن با كي حرف بزنن؟...*
يه طرف تختاي بيمارستانا
یه طرف حالِ خرابِ فقرا
اين چه دردي بود كه افتاده تو ما
آقا اين مشكل رو حل كن بخدا
ای صفای قلب زارم، هر چه دارم از تو دارم
تا قیامت ای رضا جان، سر ز خاکت بر ندارم
منم خاکِ درت، غلام و نوکرت
مران از در مرا، به جانِ مادرت
علی موسی الرضا ....
غیر تو یاری ندارم، با کسی کاری ندارم
گر مرا از در برانی، جای دیگر من ندارم
تو خوبی من بدم، به این در آمدم
به جانِ فاطمه، مکن مولا ردم
علی موسی الرضا ....
ای امامِ هشتمینم، نورِ ربُ العالمینم
نظری کن تا که روزی، روی ماهت را ببینم
دلم سرمست توست، فقط پابست توست
کلیدِ مشکلم، فقط در دست توست
علی موسی الرضا ....
*سردار پوردستان، جانشينِ نيرويِ زميني بود، خادم بود تويِ حرم امام رضا، تويِ خاطراتش نوشته: تويِ حرم كفشدار بودم، كفش هاي زائرا رو تحويل ميگرفتم، از قضا يه سرباز وظيفه، بچه ي اهواز، سربازي افتاده بود مشهد، همه ي رفيقاش خوشحال بودن كه خدمتشون افتاده مشهد، اما اين جوان ناراحت بود، اومد حرمِ امام رضا، گفت: يا امام رضا! تو ميدوني وضعِ ماليِ ما خيلي خرابِ، پدرم غير از من كسي رو نداره، مادرم كسي رو غير از من نداره، تنها پسرِ خانواده ام، دوست دارم كنارشون باشم، گريه كنان حركت كرد اومد جلويِ كفش داري، حالاخبر نداره كه كفشدار جانشينِ نيرويِ زميني است، پوتين هاش رو گذاشت جلويِ كفشدار، سردار پوردستان ميگه بهش گفتم چرا دلت گرفته؟ گفت: آقا! تو كه پيش امام رضا آبرو داري، از امام رضا بخواه من سربازيم بيوفتم شهرِ خودم، بابام به من احتياج داره، حالا خبر نداره كه سردار داره اسمش رو نگاه ميكنه و يادداشت ميكنه...يعني قبل از اينكه بره كنارِ ضريح پيشِ امام رضا، آقا جوابش رو داد...اومد كنارِ ضريح حرفاش رو زد با امام رضا، گفت: يا امام رضا وضعِ زندگيِ مارو ميدوني، خانواده به من نياز دارن، برگشت پوتين هاش رو تحويل گرفت، رفت محلِ خدمت، صداش زدن، گفتن: وسيله هات رو جمع كن بايد بري شهرِ خودت، گفتن: اوني كه تويِ حرم كفشدار بود سردار پوردستان بوده، امام رضا جوابت رو داد...
امام رضا وقتي ميخواست از مدينه حركت كنه سمت توس، به آشناها، اقوام، گفت: همه جمع بشيد پشتِ سَرِ من گريه كنيد، گفتن: آقا! گريه پشتِ سَرِ مسافر خودتون فرموديد خوب نيست، فرمود: بله، اما اون مسافري كه قصدِ برگشتن داشته باشه، من ديگه بر نمي گردم...اما يه جايي كربلا ابي عبدالله به جاي اينكه بگه گريه كنيد، فرمود: زينب جان! گريه نكن...چرا؟ منظور اين بود كه : زينب راه زياده، گريه هات رو بذار برا كوفه و شام...
ــــــــــــــــــ
#کرامات
#حاج_مجتبی_رمضانی
#روضه_امام_رضا_علیه_السلام
#ایام_زیارت_مخصوص
#آخر_صفر #شهادت_امام_رضا
👇
.
#میلاد_رسول_الله
💐 معجزات ولادت حضرت محمد (ص)
از حضرت صادق علیهالسلام روایت شده است که ابلیس به هفت آسمان بالا میرفت و گوش میداد و اخبار سماویه را میشنید پس چون حضرت عیسی علی نبینا وآله و علیه السلام متولد شد او را از سه آسمان منع کردند و تا چهار آسمان بالا میرفت و چون حضرت رسول صلی اللّه علیه و آله و سلّم متولد شد او را از همه آسمانها منع کردند و شیاطین را به تیرهای شهاب از ابواب سماوات راندند.
صبح آن روز که آن حضرت متولّد شد هر بتی که در هر جای عالم بود بر رو افتاده بود و ایوان کسری یعنی پادشاه عجم بلرزید و چهارده کنگره آن افتاد و دریاچه ساوه که سالها آن را میپرستیدند فرو رفت و خشک شد و وادی سماوه که سالها بود کسی آب در آن ندیده بود آب در آن جاری شد و آتشکده فارس که هزار سال خاموش نشده بود در آن شب خاموش شد و داناترین علمای مجوس در آن شب در خواب دید که شتر صعبی چند اسبان عربی را میکشند و از دجله گذشتند و داخل بلاد ایشان شدند و طاق کسری از میانش شکست و دو حصّه شد و آب دجله شکافته شد و در قصر او جاری گردید و نوری در آن شب از طرف حجاز ظاهر شد و در عالم منتشر گردید و پرواز کرد تا به مشرق رسید و تخت هر پادشاهی در آن صبح سرنگون شده بود و جمیع پادشاهان در آن روز لال بودند و سخن نمیتوانستند گفت و علم کاهنان برطرف شد و سِحْر ساحران باطل شد و هر کاهنی که بود میان او و همزادی که داشت که خبرها به او میگفت جدائی افتاد و قریش در میان عرب بزرگ شدند و ایشان را (آل اللّه) گفتند؛ زیرا که ایشان در خانه خدا بودند و آمنه علیهاالسّلام مادر آن حضرت گفت: واللّه که چون پسرم بر زمین رسید دستها را بر زمین گذاشت و سر به سوی آسمان بلند کرد و به اطراف نظر کرد پس، از او نوری ساطع شد که همه چیز را روشن کرد و به سبب آن نور، قصرهای شام را دیدم و در میان آن روشنی صدائی شنیدم که قائلی میگفت که زائیدی بهترین مردم را، پس او را (محمّد) نام کن.
📚منبع:
منتهی الامال، ج۱، ص ۲۸
#هفده_ربیع_الاول
#ولادت_حضرت_محمد_ص
#کرامات
.
وقتی رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلّم متولد شد شیطان در میان اولاد خود فریاد کرد تا همه نزد او جمع شدند و گفتند: چه چیز تو را از جا برآورده است ای سیّد ما؟ گفت: وای بر شما! از اوّل شب تا حال احوال آسمان و زمین را متغیّر مییابم و میباید که حادثه عظیمی در زمین واقع شده باشد که تا عیسی به آسمان رفته است مثل آن واقع نشده است، پس بروید و بگردید و تفحّص کنید که چه امر غریب حادث شده است؛ پس متفرّق شدند و گردیدند و برگشتند و گفتند: چیزی نیافتیم.
آن ملعون گفت که اِسْتعلام این امر کار من است. پس فرو رفت در دنیا و جولان کرد در تمام دنیا تا به حرم رسید، دید که ملائکه اطراف حرم را فرو گرفتهاند، چون خواست که داخل شود ملائکه بانگ بر او زدند برگشت پس کوچک شد مانند گنجشکی و از جانب کوه حِری داخل شد، جبرئیل گفت: برگرد ای ملعون! گفت: ای جبرئیل، یک حرف از تو سؤال میکنم، بگو امشب چه واقع شده است در زمین؟ جبرئیل گفت: محمّد صلی اللّه علیه و آله و سلّم که بهترین پیغمبران است امشب متولّد شده است، پرسید که آیا مرا در او بهرهای هست؟ گفت: نه، پرسید که آیا در امّت او بهره دارم؟ گفت: بلی، ابلیس گفت: راضی شدم.
📚 منبع:
منتهی الامال، ج۱، ص ۳۰
.
.
🔰 #روضه_حضرت_رقیه
وقتی به حادثه کربلا نگاه می کنیم متوجه می شویم در اوج مصائب و گرفتاری ها باز این مهروزی ودلسوزی وجود داشت.
زمانی که خبر شهادت #مسلم_ابن_عقیل به امام حسین ع رسید حضرت وارد خیمه زنان شدند دختر #مسلم را که خواهرزاده اش بود بغل گرفتند و شروع کردند به نوازش کردن مانند #پدری_دلسوز و مهربان برای او پدری کردند، حضرت ع با این رفتارشان علاوه براینکه درس #محبت و مهرورزی را به همه آموختند و به همه یاد دادند اگر دختری #یتیم شد
باید او را نوازش کرد، بغل گرفت و به او محبت کرد
نه اینکه به او سیلی وتازیانه زد
نباید به او گرسنگی وتشنگی داد.
نباید وقتی بهانه بابا گرفت سربریده بابایش را برای او برد.
مه میان غبارها گم شد
دختری بین #خارها گم شد
یک سه ساله یتیمه ی محزون
وسط #نیزه_زارها گم شد
یک پرستوی بال و پر مجروح
#زیر_پای سوارها گم شد
دختری با دو چشم بارانی
در میان شرارها گم شد
...........................................
روضه #حضرت_مسلم ابن عقیل ع
#شب_اول_محرم
#مسلمیه
#حمیده
.
4_6012450839937943038.mp3
40.26M
🎙بانوای: #کربلایی_امیر_برومند
🎼سبک: #مناجات #ابوحمزه
🖊#امام_علی #شب_21
◔͜͡◔عنوان:#منکهغیرازتو
''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''
◦•●◉✿ اَُِلَُِلَُِهَُِمَُِ َُِعَُِجَُِلَُِ َُِلَُِوَُِلَُِیَُِکَُِ َُِاَُِلَُِفَُِرَُِجَُِ ✿◉●•◦
●اللّهُمَّ صَلِّ عَلی فاطِمَةَ وَ اَبیها وَ بَعْلِها وَ بنیها وَالسِّرِّ الْمُسْتَوْدَعِ فیها بِعَدَدِ ما اَحاطَ بِه عِلْمک
کیا منتظر امام زمانن بِسْمِ اللهِ
●اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَةِ بنِ الحَسَن
صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِه
فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَ فِی کُلِّ سَاعَةٍ
وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِیلًا وَ عَیْناً
حَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً
وَ تُمَتعَهُ فِیهَا طَوِیلا برحمتک یاارحم الراحین.
کیا منتظرش هستن؟؟
یا صاحب الزمان...اونم میگه جونم نوکرم.هان توصداش بزن اگه جوابتو نداد.
●من که غیر از خونه ی تو جا ندارم برم
یه جوری دل بستم انگار پا ندارم برم
●آه میدونی بندهی فراریت غیرتو هیشکیو نداره
بعدِ تموم اشتباهاش مییاد به سمت تو داره دوباره
●چه امیدی مگه دارم به جز چشم خطا پوشت
دستمو باز می گیری تا (بیام بازم تو آغوشت)۳
●جانحیدر،جانزهرا تورو به زینبین بگذر این بی سرو پا
تو روبه جان حسین بگذر از این بی سرو پا
●آه..تو رو به حق کسیکه منشٵ خیرِ کثیره ۲
همونی که تو روزه حشر دست گداشو میگیره
(خدا کمکم کن)
●به حق اون شهیدی که به راه تو گُذشت از سر
ببخشم ای خدا امشب تورو به جانِ علی اصغر
به علیٍٔ الاصغر الهی العفو...
چرا یه عده نمیگن خجالت می کشی؟شب دیگهای سراغ داری که بیای بگی غلط کردم؟جای دیگه سراغ داری براتِ بینالحرمین بگیری اربعین؟ الهی العفو..
●اِلهی اِنَّ جودکَ بَسَطَ اَمَلی وشُکرَکَ قبِلَ عملی
پرودگارا..رو بهسوی کسی آوردم با اینی که ناقابلم بازم منو قبولم کرده،با اینی که می دونه خوب نوکری برا حسینش نکردم،بازم شب بیست و یکم رام داده بیام گریه کنم..
●سیدی...اِلیکَ رَغْبَتی واِلیکَ رَهبَتی واِلیکَ تٵمیلی..
من فقط از تو میترسم،ازاون وقت وساعتی میترسم کهامام صادق فرمود توهمین دعای ابوحمزهآورده،عریاناز توقبربیرون بیام،خوار وذلیل باشم،پیش هیچکس احترامی نداشته باشم.یه نیگاه طرف چپم بندازم یه نیگاه طرف راستم بندازم،خدا رفیقامو دارن می برن بهشت.من موندمُ گناهم واعمالم خدای من..
●اِلیک اَمَلی وعلیک یا واحدی عَکفَت هِمّتی وفیماعندکانْبَسَطَت رَغبتی ولک خالصُ رجائی وخوفی وبک اَنِسَت مَحبَتی
فقط ازتو میترسم،رغبتم به سوی توئه،نه امشب یه جور دیگه بگیم؛از اون وقت و ساعتی میترسم که لحد آخروبذارن، نکیر و منکر بیان بالا سرم..
مَن ربُک؟مَن امامُک؟من دینُک؟من پیغمبرک؟
از چی میترسی نوکر حسین؟؟
از اون وقت و ساعتی میترسم که زبونم بند بیاد؛
از هیبت این دو ملک،نتونم بگم؛
مَن امامُک امیرالمؤمنین اَنا شیعتی
اما ما رو غمی نیست،ما امام رضا داریم باریکلا می بینم دلت پنجره فولاد گیر کرده به خدا کسی رو سراغ دارم،اعمالِ به جایی نداره فقط یک نفرو دوست داره،هروقت دلش میگیره پامیشه میره حرم سلطان به خدا به حالش غبطه میخورم.
امشب بگیم با امام رضادل ما رو هم این جوری کن ما رو بخر برای خودت،هر وقت که دلتنگ شدیم زود به زود بیایم ببینیمت آقا
●آخ منو رها نکن که جلد گنبدم
آقا کبوترِ هوای مشهدم یا امام رضا..
●اَلقیتُ بیدی وبحبلِ طاعتکَ مددتُ رهبتی یامولای بذکرک عاشَ قلبی
قلبم فقط با ذکر تو آروم میگیره فرمود:نحن ذکرلله
ذکر ما نوکرا ذکر حسینه، هر کی با ذکر حسین آروم میشه فقط بگه؛اونایی که دلتنگشن بگن..
●یا مولای بذکرک عاشَ قلبی وبمناجتک برِّدتُ اَلمِ الخوف عنی.فیامولای ویا مُؤَمَّلی ویامُنتهیٰ سؤلی
فَرِّقْ بَینی وبینَ ذنبیَ المانعِ لیمِن لزومِ طاعتک
خودم میدونم اشک چشمم خشک شده،گناهام یه مانعی شدن بین منو حسین خودت منو جدا کن
●فاِنما اسئلک لِقدیم الرجاء فیک وعظیمِ الطَّمَعِ مِنک
همون طور که نمازو به ما واجب کرده کُتِبَ عیکم الصیام تو قرآن فرموده روزه رو با ما واجب کرده حلال و حرام بر ما گذارده و گمارده.همون طورم برای خودش واجب کرده
●الذی اوْجَبتَهُ علیٰ نفسِک مِنَ الرٵفته والرحمة
به خودشم واجب کرده که با منو تو مهربون باشه، ولی در هر صورت ●فَالأَمرُلک امر امره توئه خدا
●وحدکَ لاشریکَ لک والخلقُ کُلهُم عیالُک وفی قبضتک
مثه اون مردی که این قدرتو بهش داده که به فکر اهل و عیالش باشه وفی قبضتکهمه چی دست تو
●وکُلُّ شیءٍ خاضعٌ لَکَ تبارکتَ
بیار بالا کشکور گدایی تو زن و مرد با هم صداش بزنید یارب العالمین... ماشالله بهبه به این میگن مستمع اهلِ دعا
●الهی...اِرحَمنی اِذا انْقَطَعَتْ حُجتی
خدا اون وقت ساعتی امیدم از همه نا امید میشه
خودت هوامو داشته باش.آره از پدر به پسر ارث میرسه ماهم بچه های علی هستیم،خدا نکنه هیچ مردی امیدش نا امید بشه، به ناامیدی امیرالمؤمنین به اون وقت ساعتی که...
میثم تمار میگه هم جوارو شانه به شانهی امیرالؤمنین میرفتم.واردنخلستان شدیم.دستور دادمیثم،چنددقیقه ایاینجا بایست⇩
ادامه⇦... من برمیگردم میگه ایستادم پنج دقیقه گذشت ده دقیقه گذشت نمی دونم چیزی ننوشن عبارات...
میگه یه مدت که گذشت از رفتن امیر المؤمنین به نخلستان، نگران سلامت جان و امنیت مولا شدم،
آروم آروم اومدم توی نخلستان، میگه هر چی جلو میرفتم متوجه یه صدایی می شدم؛
جلو رفتم دیدم یک آقایی تا کمر رفته توی چاه؛
هی داره داد میزنه گریه میکنه.مثه مادری که بچه شو از دست داده شیون میزنه...
نزدیک شدم متوجه صدای پام شد زود اومد بالا
تا نگام به نگاهه علی خورد دیدم به پهنای صورت گریه کرده، اون قدر امیرالمؤمنین اشک ریخته بود تمام محاسن مبارک خیسِ خیس شده بود.یه سوالی کرد ازم فرمود: میثم شنیدی به چاه چی میگفتم یا نه؟
من یه سوالی از شما دارم؟کسی که کنندهی دره خیبره کسی که اسدالله ؟کسی که یدالله ؟کسی که امیر المؤمنینِ؟ مگه میشه معلوم نباشه برای چی سر درون چاه برده ؟
آری تاریخ امشبو شب شهادت می نویسه...
ولی رفیقا بابامون امیرالمؤمنین اون روزی امیدش نا امید شد که همسرشو پشت در...
ببین امشب با چی شروع کردما...ای...
●حاجتو کرده روا شمیشر آلوده به زهر
شکر خدا راحت شدم از دست این مردم شهر
●بی وفایی رو بلدن این از خدا بی خبرا
یه روزیام تو کوچهها حقمو خوب کردن ادا ۲
روضه می خونم زیر لبم آروم
زهرا کجایی دل تنگتم خانوم
●سی ساله آزگاره که به یادتم هر شب و روز
(فاطمه یه چیزی آروم بگم حسن نشنوه
فاطمه شب ها که میشه بیشتر میسوزم اخه اومدن گفتن علی به فاطمه بگو بره بیرون شهر گریه کنه. شبا از ناله های زهرا خواب نداریم)
●سی ساله آزگاره که به یادتم هر شب و روز
اون خاطرات خوبمون تو خاطرتم مونده هنوز
●یادت میاد فاطمه جان زندگیمون خدایی بود
کنار مسجد خونمون عجب برو بیایی بود
(زندگیمو نظر زدن ای وای
گل یاس مو کتک زدن ای وای
بی بهونه تو رو زدن ای وای
تو رو چندین نفر زدن ای وای)
●دیدی چه جوری آخرش خوشیمونو به هم زدن
چه قدر بلا سرت اومد درست جلو چشای من ۲
●عقدههاشون از علی بودحلالم کن درد کشیدی به جای من
تا بشکنن غرورمو پیش چشام تو رو زدن۲
امید علی اونجایی نا امید شد،..که فاطمه شو پشت در لگد کردن...نه امشبی که دارن همه رو جمع میکنه
دور هم...
فرمود: حسم گریه نکن بابا تو بزرگه اینایی
دید حسین داره داد میزنه،حسینم گریه نکن تو سید الشهدایی بابا
اما عین عبارته؛به حسن و حسین کلثوم گفت
به بقیه گفت همه رو به دستور صبر داد
تا رسید به زینب فرمودبابا تو گریه کن
می بینم اون روزی یو که توهمین کوفه دستاتو می بندن...
عمه جانم...عمه جان قدکمانم
✍تایپ :کربلایی محمد تقی باقریღ
ــــــــــــــــــــــــــــــ
#مناجات_روضه_ابوحمزه_شب_قدر
📚داستان کوتاه
فرعون فرمان داد، تا یک کاخ آسمان خراش برای او بسازند، دژخیمان ستمگر او، همه مردم، از زن و مرد را برای ساختن آن کاخ به کار و بیگاری، گرفته بودند، حتی زنهای آبستن از این فرمان استثناء نشده بودند.
گویند که در آن زمان ، یکی از زنان جوان که آبستن بود، سنگهای سنگین را برای آن ساختمان حمال می کرد، چاره ای جز این نداشت زیرا همه تحت کنترل ماموران خونخوار فرعون بودند، اگر او از بردن آن سنگها، شانه خالی می کرد، زیر تازیانه و چکمه های جلادان خون آشام، به هلاکت می رسید.
آن زن جوان در برابر چنین فشاری قرار گرفت و بار سنگین سنگ را همچنان حمل می کرد، ولی ناگهان حالش منقلب شد، بچه اش سقط گردید، در این تنگنای سخت از اعماق دل غمبارش ناله کرد و در حالی که گریه گلویش را گرفته بود:گفت: «آی خدا آیا خوابی؟ آیا نمی بینی این طاغوت زورگو با ما چه می کند؟»
چند ماهی از این ماجرا گذشت که همین زن در کنار رود نیل نشسته بود، که ناگهان نعش فرعون را در روبروی خود دید (آن هنگام که فرعون و فرعونیان غرق شدند). آن زن، در درون وجود خود، صدای هاتفی را شنید که به او گفت: «هان ای زن! ما در خواب نیستیم، ما در کمین ستمگران می باشیم »
📚 حکایتهای شنیدنی، ص257
#حکایات
.
🌺 چند داستان کوتاه مناسب منبر 🌺
صف های نماز جماعت بسته شده بود و همه آماده شنیدن اذان بودند. ناگهان مردی با چهره ای نگران در حالی که سرش را پایین انداخته بود، در کنار پیامبر (ص) به زمین نشست، اما خجالت می کشید به چهره او نگاه کند. پیامبر (ص) با مهربانی نگاهی به او کرد و آماده شنیدن حرف هایش شد. مرد به آهستگی و با صدای لرزان گفت: «ای رسول خدا! من گناهی کرده ام که...». پیامبر (ص) دیگر به حرف های آن مرد گوش نداد و برخاست تا نماز را شروع کند.
مرد فکر کرد که بی موقع مزاحم آن حضرت شده است. به همین دلیل با شرمندگی بلند شد و به صف های نمازگزاران پیوست. همین که نماز تمام شد به سرعت و قبل از آن که کسی به حضور پیامبر (ص) برسد، نزد او رفت و دو زانو نشست. پیامبر (ص) به چهره آن مرد نگاهی کرد. مرد که سرش پایین بود، گفت: «یا رسول الله! عرض کردم گناهی کردم که...».
پیامبر (ص) با مهربانی پرسید: «مگر اکنون با ما نماز نخواندی»؟ مرد جواب داد: «بله یا رسول الله»! پیامبر (ص) پرسید: «مگر به خوبی وضو نگرفتی»؟ مرد جواب داد: «بله یا رسول الله»! حضرت به آرامی گفت: «پس نمازی که خواندی کفاره گناه تو بود.»
به نقل از: تفسیر نمونه، ج 9، ص 268
➖➖➖➖➖➖➖➖
روزي (عقيل ) برادر (امام علي ) عليه السلام از حضرتش درخواست كمك مالي كرد و گفت : من تنگدستم مرا چيزي بده .
حضرت فرمود : صبر داشته باش تا ميان مسلمين تقسيم كنم ، سهميه ترا خواهم داد . عقيل اصرار ورزيد ، امام به مردي گفت : دست عقيل را بگير و ببر در ميان بازار ، بگو قفل دكاني را بشكند و آنچه در ميان دكان است بردارد . عقيل در جواب گفت : مي خواهي مرا به عنوان دزدي بگيرند .
امام فرمود : پس تو مي خواهي مرا سارق قرار دهي كه از بيت المال مسلمين بردارم و به تو بدهم ؟
عقيل گفت : پيش معاويه مي رويم ، فرمود : خود داني عقيل پيش معاويه رفت و از او تقاضاي كمك كرد . معاويه او را صد هزار درهم داد و گفت : بالاي منبر برو بگو علي عليه السلام با تو چگونه رفتار كرد و من چه كردم .
عقيل بر منبر رفت و پس از سپاس و حمد خدا گفت : مردم من از علي عليه السلام دينش را طلب كردم مرا كه برادرش بود رها كرد و دينش را گرفت ، ولي از معاويه درخواست نمودم مرا بر دينش مقدم داشت .
📚پند تاریخ ج 1 ص 180
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
علی بن ابراهیم بن مهزیار می گوید:
19 سال متوالی به مکه رفتم تا خدمت امام زمان (عج ) تشرف پیدا کنم.
سال آخری که آمدم نا امید ودلگیر بودم
با خود گفتم دیگر فایده ندارد چقدر منتظر باشم گویا لیاقت ندارم برای زیارت.
در همین حال بودم که به من الهام شد برای دیدار سال آینده بیا تا حضرت را ببینی...
سال بیستم فرا رسید" با دلی پر از امید و عشق کنار کعبه نشستم و نماز میخواندم
ناگهان دستی روی شانه ام گذاشته شد ، به من گفتند اگر میخواهی حضرت را ببینی دنبال ما بیا...
سوار بر مرکب شدیم و در کوه های اطراف گردشی کردیم شب شد دیدم روی کوهی چادری برپاست و روشنایی از آن پیداست نزدیک شدم بعد از اجازه داخل شدم
دیدم صورتی دلربا و قامتی بلند ، ابروان بهم پیوسته ، خوشخو و بخشنده
سلام کردم
حضرت فرمود: منتظرت بودیم چرا دیر آمدی؟
گفتم سیدی و مولای" من شب و روز منتظر شما بودم
حضرت فرمود:
سه چیز باعث شده امامتان را نبینید:
1⃣بی رحمی به ضعفاء
2⃣قطع رحم
3⃣دنیا طلبی
شما اگر رفتارتان را درست کنید ما خودمان می آییم.
📚الفبای مهدویت
امام صادق عليه السّلام فرمودند:
همانا براي صاحب الامر غيبتي است (پس) كسي در دوران او دين خود را حفظ كند، مانند كسي است كه خار مغيلان را با دست بتراشد.
📚کافي، ج 1، ص 335
#حکایات
🔻ادامه 👇👇
عالم ثقه (شيخ باقر كاظمي ) مجاور نجف اشرف از شخص صادقي كه دلاك بود نقل كرد كه او گفت : مرا پدر پيري بود كه در خدمتگذاري او كوتاهي نمي كردم ، حتي براي او آب در مستراح حاضر مي كردم و مي ايستادم تا بيرون بيايد؛ و هميشه مواظب خدمت او بودم مگر شب چهارشنبه كه به مسجد سهله مي رفتم ، تا امام زمان عليه السلام را ببينم . شب چهارشنبه آخري براي من ميسر نشد مگر نزديك مغرب ، پس تنها و شبانه راه افتادم .
ثلث راه باقي مانده بود و شب مهتابي بود ، ناگاه شخص اعرابي را ديدم كه بر اسبي سوار است و رو به من كرد .
در نفسم گفتم : زود است اين عرب مرا برهنه كند . چون به من رسيد به زبان عربي محلي را من سخن گفت و از مقصد من پرسيد !
گفتم : مسجد سهله مي روم . فرمود : با تو خوردني همراه است ؟ گفتم : نه ، فرمود : دست خود را داخل جيب كن ! گفتم : چيزي نيست ، باز با تندي فرمود : خوردني داخل جيب تو است ، دست در جيب كردم مقداري كشمش يافتم كه براي طفل خود خريده بودم و فراموش كردم به فرزندم بدهم .
آنگاه سه مرتبه فرمود : وصيت مي كنم پدر پير خود را خدمت كن ، آنگاه از نظرم غائب شد .
بعد فهميدم كه او امام زمان عليه السلام است و حضرت حتي راضي نيست كه شب چهارشنبه براي رفتن به مسجد سهله ، ترك خدمت پدر كنم .
📚منتهی الآمال ج 2 ص 476
نیکی به والدین🌷
امام رضا عليه السلام :
نيكى كردن به پدر و مادر، واجب است، حتّى اگر مشرك باشند، ولى نبايد در نافرمانى خداوند، از آنها اطاعت كرد.
📚بحار الأنوار، ج 74، ص 72
.
.
💫#داستان_آموزنده💫
🗞#موسیعلیهالسلاموجوانکنجکاو
روزی جوانی نزد حضرت موسی علیهالسلام آمد و گفت: ای موسی علیهالسلام خدا را از عبادت من چه سودی میرسد که چنین امر و اصرار بر عبادتش دارد؟
حضرت موسی علیهالسلام گفت: یاد دارم در نوجوانی از گوسفندان شعیب نبی چوپانی میکردم. روزی بز ضعیفی بالای صخرهای رفت که خطرناک بود و ممکن بود در پایین آمدن از آن صخره اتفاقی بر او بیفتد. با هزار مصیبت و سختی به صخره خود را رساندم و بز را در آغوش گرفتم و در گوشش گفتم: ای بز، خدا داند این همه دویدن من دنبال تو و صدا کردنت برای برگشتن به سوی من، به خاطر سکهای نقره نیست که از فروش تو در جیب من میرود.
میدانی موسی از سکهای نقره که بهای نگهداری و فروش تو است، بینیاز است. دویدن من به دنبال تو و صدا کردنت به خاطر، خطر گرگی است که تو نمیبینی و نمیشناسی و او هرلحظه اگر دور از من باشی به دنبال شکار توست.
ای جوان بدان که خدا را هم از عبادت من و تو سود و زیانی نمیرسد، بلکه با عبادت میخواهد از او دور نشویم تا در دام شیطان گرفتار آییم.
📖و مَنْ یعْشُ عَنْ ذِکْرِ الرَّحْمٰنِ نُقَیضْ لَهُ شَیطَاناً فَهُوَ لَهُ قَرِینٌ
🖌و هر کس از یاد خدا رویگردان شود شیطان را به سراغ او میفرستیم پس همواره قرین اوست.
(زخرف آیه 36)
💚
#حکایات_مناجاتی