eitaa logo
حدیث اشک
15.9هزار دنبال‌کننده
171 عکس
262 ویدیو
21 فایل
کانال رسمی سایت"" حدیث اشک"" http://hadithashk.com اینستاگرام: http://instagram.com/hadith_ashk ارتباط با ادمین @pourrajab70 @asgharpoor53 لطفا درخواست تبلیغات نفرمایید پیام رسان بله https://ble.ir/hadithashk تلگرام: http://t.me/hadithashk
مشاهده در ایتا
دانلود
تمام عمر با گریه عجین بود تمام عمر هر لحظه حزین بود سلاحش گریه بوده در نبردی که در راه دفاع از جانِ دین بود سبک تر از فرشته بال می زد پر پرواز او اشک وزین بود نشانِ مهربانی با ضعیفان به روی شانه هایش چون نگین بود دعاهایش برای اهل تقوی همیشه اولین و آخرین بود صحیفه شرح الفت با خدا و فرار از دست ابلیس لعین بود امیر نفس، در بالاترین وجه سرآمد بر تمام مؤمنین بود غلامش اذن باران داشت، وقتی که او در عرش سجاده نشین بود ملائک مستمندان نگاهش امام آسمان ها و زمین بود قنوتش وصل عرش و فرش می کرد جهان در دست زین العابدین بود چهل سال آه، جان نازنینش دچار زخم های سهمگین بود شهید زخم عاشوراست مولا شهید روضه ی باباست مولا چهل سال است آقا داغ دار است چهل سال است چشمش بی قرار است چهل سال است که تقویم این مرد تمام فصل هایش بی بهار است ستون آسمان و جان دنیا ولی در تنگ نای روزگار است پس از کرببلا و قتله گاهش همیشه چشم هایش سوگوار است هنوز از هتک حرمت در اسیری دچار زخم های بی شمار است عبورش از دل بازار سخت است چه رنجی در ضمیرش یادگار است چهل سال است خود را می کِشاند شهید زنده ی چشم انتظار است گذشته سال ها اما هنوزم شبیه روز اول داغدار است برایش آب و نان و خاک روضه ست همانگونه، حصیر و گوشوار است که دیده غیر این آقای زخمی پدر جانش سرش نیزه سوار است اسیر کوفه ای شد که برایش علی کشتن همیشه افتخار است ندیده تا کنون چشمان غیرت از اینها یک زنی را در اسارت @hadithashk
دلش گرفته نگاهش به سویِ میدان است دوباره زینـتِ سجّاده ها پریشــــان است تمامِ دشــتِ بلا را درونِ تــب می سوخت شبیهِ ماهیِ لب تشنه ای که بی جان است توان نداشت بجنگـــد و خواهرِ خورشید برای شمعِ وجودش شبیهِ پروانـــه است نگاهِ شـــام به او خیره مانده است ولی نگاهِ تیره ی او خیره بر شهیـــدان است اسیـــر بود ولی تیغِ خطبه خوانی هاش برایِ لشگرِ شیطان شبیهِ طوفـــان است شکایـــت از لبِ سجّاده اش نمی شنوند سکوتِ خسته ی او استوارِ ایمـــان است نشد که آب بنوشــــد بدونِ اشـــک و عزا هنوز یادِ جگرهای خشک و عطشان است سری به نیزه بلند است گوش کن تاریخ به رویِ نیزه پیامِ حسین " قرآن " است @hadithashk
غرقِ تب! افتاد از تاب و توان بعد از پدر شد نگهدار و پناه کاروان بعد از پدر دست بر مویِ پریشان رقیه(س) میکشید بود دستانش امیدِ کودکان بعد از پدر اشکِ پنهانی او را دیده بود و گشت و گشت مثل پروانه به دورِ عمّه جان بعد از پدر گر چه دستش بسته بود اما کماکان غیرتی شد سپر در پیش چشم دیگران بعد از پدر خطبه اش جنگِ مجسّم بود و هر ثانیه داد- کاخ دشمن را چنان محکم تکان بعد از پدر «أشهدُ أنّ علی(ع)»...داغِ برادر تازه شد... شد پریشان-حال هنگام اذان بعد از پدر خورد با بغض ِ گلو! دلتنگ! با چشمان خیس هر کجا که بر دهان بگذاشت نان بعد از پدر یادِ آن لب های خشک و پیکرِ در بوریا... سال ها در خلوتش شد روضه خوان بعد از پدر! @hadithashk
بابا پس از تو عمریست، با گریه خو کنم من چیزی نمانده از اشک، با خون وضو کنم من آئینه ای ز مقتل، مانده به پیش رویم تنها ترا میانِ آن جستجو کنم من یعقوب کربلایم، از یوسفم خبر نیست ای پاره پیرهن با تو گفتگو کنم من از هیجده شهیدم، عمامه ای فقط ماند هر روز دیده را با آن روبرو کنم من از غصۀ اسارت، وز داغِ عمه هایم با اشکِ نیمه شب این، غم شستشو کنم من خونِ دلی که خوردم از شامِ بی مروّت با چه زبان توان این سِرِّ مگو کنم من یک بی حیا چنان بَد، تهمت به عمه ام زد حتی اِبا ز شرح آن زشت خو کنم من با خود خرابه ای در سینه ز شام دارم سجاده را خرابات، دل را سبو کنم من بالاترین عبادت، بوسه ز حنجرت بود با خویش نوحه ها زان حالِ نکو کنم من رفتی و عمه هم رفت، من ماندم و مصائب هم یاد تو دمادم، هم یاد او کنم من در دورۀ اسارت دیدم دو صد جسارت آلامِ خویش تسکین، با ذکرِ هو کنم من از زخمِ ساق و گردن، هرگز گِله ندارم کِی شرحِ غربتِ خود را مو به مو کنم من از آن هزارو نهصد زخمی که بر تنت بود هر روز یک جراحت از تو رفو کنم من از روضه های سختت، دل پاره پاره گردد هر دم که باز یادِ پاره گلو کنم من با تربتِ تو اصلاً خو کرده این مشامم از خاکِ قتلگاهت، عطرِ تو بو کنم من ای روزگارِ شادی دیدار تا قیامت جز ناله چاره ای نیست، با روضه خو کنم من روزی هزار رکعت خوانم نماز صبر و... هر بار در سجودم، لعنِ عدو کنم من دنیا ندارد اصلاً ظرفیتِ غمِ تو اسرارِ روضه اَت را، در حشر رو کنم من @hadithashk
شهر رفته به خواب کشت تو را گریه ی بی حساب کشت تو را بین خیمه عطش که جاری شد روضه ی آب آب کشت تو را گاه گهواره ی علی ، گاهی لای لای رباب کشت تو را در مسیری که داشتی تا شام محمل بی حجاب کشت تو را گاه بازار و کوچه گردی ها گاه بزم شراب کشت تو را آفتاب چهارم اسلام ! تابش آفتاب کشت تو را لحظه ی ذبح گوسفندان نیز دیدن ظرف آب کشت تو را @hadithashk
بزا دردامو باهات کنم مرور از کوچه یهودیا کردیم عبور دختر همون که برد عمامتو بابایی معجرمو گرفت به زور از رو پشت بوم آتیش ریخت رو سرم گفتم عمه پس کجاست ماه حرم یادمه میگفتی حساسه رو من حالا با شمر و سَنان هم سفرم صورتامونو سوزونده آفتاب یکیشون نمیزنه حرف حساب وقت انتقامِ بدرو خیبره بیایید وقتشه تصفیه حساب از غم و غصه بریدم یارالی همه دیدن مو سفیدم یارالی جارچیا جار میزدن فروشی ان با دوتا گوشام شنیدم یارالی به همه شراب نایاب میدادن جلو ما أسباشون و آب میدادن خیلی سخت گذشت تو بازار به رباب پیش اون گهواره رو تاب میدادن یه کمی به دوش بکش بارِ منو میبینی زخمای بسیار منو قورت دادم دندونامو سیلی که زد کاری کن لکنت گفتار منو خلاصه کو به کو آواره شدم زیر نعلا رفتی بیچاره شدم کاش داداش اکبرم اینو نشنوه بعد رفتنش بی گوشواره شدم @hadithashk
هول و ولای عصر عاشورا حسابی وقتی نبودی خیمه شد غوغا حسابی هر کس به یک سو میدوید از کودکانت پای برهنه در دل صحرا حسابی شد خیمه ها غارت به ما هم شد جسارت گفتم عمویم بود اگر ،،، زد ناحسابی یک شب که جا ماندم پدر تا زجر آمد افتاد جان پیکرم با پا حسابی من را ببینی جور دیگر میشناسی گشتم شبیه مادرت زهرا حسابی زانو بغل کردم اگر کنج خرابه میترسم از تاریکی اینجا حسابی دلتنگ آغوش تو با هم گریه کردیم بر روی پای عمه ام شبها حسابی انداختم خیلی به زحمت خواهرت را شرمنده ام از روی او بابا حسابی وقتی بیایی میبری با خود مرا هم دلگیرم و بیزارم از دنیا حسابی @hadithashk
پیش چشمش سر اولاد علی بود فقط لشکرِ آمده صیاد علی بود فقط زن زخمیِ زمین خورده کمک میخواهد مدد قافله فریاد علی بود فقط تب سجاد نیفتاد به جز وقتی که بر لب پر ترکش ناد علی بود فقط بار غم را گر این قافله با خود می برد همه ی راه به امداد علی بود فقط دست ها بسته و بر گردنشان بود طناب کل این قافله در یاد علی بود فقط @hadithashk
با لقمه نان ساده با آب گریه می‌کرد بیدار گریه میگرد در خواب گریه می‌کرد وقتی عبا می‌انداخت وقتی عمامه می‌بست از ناله ی بندش محراب گریه می‌کرد قلاب و صید می‌دید یاد رباب می‌کرد حرف از سه شعبه میزد قلاب گریه می‌کرد هنگام ذبح حیوان میزد به صورت خود می‌گفت وای از شمر قصاب گریه می‌کرد پیراهن حسین را بر نیزه تاب دادند حرف‌ لباس میشد بی تاب گریه می‌کرد این خانه بی رقیه بدجور سوت و‌کور است شب تا سحر به گنج نایاب گریه می‌کرد از ازدحام بازار خیلی بدش می آمد حرف‌ کنیز میشد خوناب گریه می‌کرد @hadithashk
در دلم حسّی شبیه گم شدن دارم حسین دور از کرب و بلا خیلی محن دارم حسین من همین دیروز از پیش تو برگشتم ولی بیشتر از پیش شوق آمدن دارم حسین من که کامم بود آلوده ولی تطهیر شد از همان وقتی که نامت بر دهن دارم حسین من که در دوزخ نخواهم سوخت چون که سالها در میان روضه رزق سوختن دارم حسین من که سیر از نوکری تو نخواهم شد، ببین مثل قبل انگیزه ی سینه زدن دارم حسین تا ابد مشق شب و روزم حسین است و حسین تا لحد شوق حسین آموختن دارم حسین باید از این غم بمیرم، بوریا دیگر چه بود؟ بی کفن هستی، منِ نوکر کفن دارم حسین من سه ساعت کمتر است، از تو جدا ماندم ولی مثل اینکه سالها با تو سخن دارم حسین هیچ باور داشتی با شمر رو در رو شوم؟ زینبم با شمر جنگ تن به تن دارم حسین بعد خولی و سنان آمد کنارم، داد زد: شمر هستم خنجری گردن شکن دارم حسین @hadithashk
پادشاه کشور مرثیه و ماتم منم پایتخت سرزمین اشک ها شد دامنم آتش دل را به آب دیده خامش می کنم آب می بینیم ولی آتش بر این دل میزنم از تنم جان در نمی‌آید خلاص از غم شوم بعد عاشورا دگر زندانی پیراهنم دشتی از یاس و اقاقی و شقایق داشتم کربلا انداخت اما آتشی بر خرمنم گر گلی پژمرده شد بربلبلش گریه کنید حال من آن بلبلم که داغدار گلشنم باخبر از داغ ها در بین بستر می شدم تا که بر می خاست ازطف خنده‌های دشمنم سال‌ها از آن چهل منزل گذشت اما هنوز خستگی آن اسارت در نیامد از تنم هیچکس در آن سفر یارم‌نشد جز یک نفر دست می انداخت تنها ریسمان برگردنم خواهرم از من کمک میخواست دستم بسته بود تازیانه می زد او را خصم تا من بشکنم محمل پرده نشینان حرم بی پرده بود بین ان نامحرمان شد تار روز روشنم از کجای شام گویم از سر بازار یا دست بسته کوچه یوسف فروشی رفتنم شعله ای روی سرم افتاد دستم بسته بود سوختم مانند شمع و در نیامد شیونم گرچه مسمومم ولیکن می کشد این غم مرا همره ناموسها بزم حرامی بردنم باد شیون می شود گر بگذرد از تربتم یک جهان مرثیه خوابیده میان مدفنم @hadithashk
دیدی آخر که غربت من را هر کسی بود در دو عالم دید ز ابتدای امامتم جز من کس بجز آتش و فراق ندید ازدحام حرامیان یک سو باده نوشان ز یک طرف اما غارت خیمه ها که شد آغاز پدرم شد به قتلگاه شهید لرزه بر جان خواهرم افتاد تب به جسمم که گشت مستولی گرمی احتراممان مثل خانه مادری زبانه کشید من به چشمان بی رمق دیدم لشکری سمت خیمه می امد کودکی زیر پای مرکب ها پابرهنه به روی خار دوید بگذارید ساده تر گویم جانمان بین دست ها مان بود پدرم داشت دست و پا می زد گلویش را چرا نمی برید نانجیبی به قتلگاه آمد خم شد و موی یار را بگرفت بی قرارش خدای عز و جل به تماشا نشست و شمر برید خنجری تشنه گشت سیراب از خون حلقوم با لبی عطشان زخم زد با کلام برانش دشت آلاله های ما را چید دو علی ماند بین این صحرا هم علی اکبر و علی اصغر علی دیگری اسارت رفت چون غلامان به دوش سلسله دید رفتم از قتلگاه با ناله آه خورشید بین خون غلطان این غروب تو نیست می دانم که طلوعی است بهر صبح سپید پا نهادیم ما به بزم بلا دل نهادیم بین تشت طلا خیزان خسته شد یزید نشد بسکه با چوب بر لبش کوبید آه زینب کجا و شمر و سنان آه زینب کجا و قد کمان آه زینب کجا و ابن زیاد آه زینب کجا و بزم یزید دیدم از روی نی که چشمانت را عموجان به روی ما بستی غیرت الله دیدمت از دور خون پاکت به پای نیزه چکید روضه را من خودم تمام کنم شیعیان هر چه گشت بادا باد کاش مادر مرا نمی زایید کاش مادر مرا نمی زایید چقدر پای نیزه رقصیدند چقدر پای ناقه خندیدند قامت راست قامتان خم شد قافله تا به شهر شام رسید @hadithashk