هفت پشتم به سر سفرهی آلِ حسن است
که جهان ریزهخور جاه و جلال حسن است
ما که یک عمر فقط نان حلالش خوردیم
خون ما پس همهی عمر حلال حسن است
در دل فاطمه هر لحظه مقرب باشد
هرکه در سینهی او نقش جمال حسن است
سرِ ما پیش خداوند شرافت دارد
که سرِ ما همه بر خاکِ خیال حسن است
عمر آن است که با یاد عزیزت برود
عمرِ عشاق فقط قال و مقال حسن است
ما گدایش شده و گردن او اُفتادیم
که گدا هرچه کند باز وبال حسن است*
صاعقه بود جمل تا به خود آمد اُفتاد
بعد از آن کارِ همه شرح خصال حسن است
سال در سال حسن خرج عزا میبخشد
اول ماه محرم سرِ سالِ حسن است
رزق ، اشک است خلوص است گذشت است ولی
هرچه رزق است همه از پرِ شال حسن است
لحظهی آخر خود روضهی عاشورا خواند
گریه میکرد که این گریه مجال حسن است
با پسرهای خودش کرب و بلا حاضر بود
همه گفتند که در دشت جلال حسن است
شش پسر را همگی پیشکشِ زینب داد**
پس هلالِ سرِ این ماه هلال حسن است
او غریب است غریب است غریب است غریب
گریهای هست اگر گریه به حال حسن است
* وبال :سربار
** تا شش پسر از اولاد امام حسن علیه السلام را مقاتل جزو شهدا آورده اند.
#شعر_شهادت_امام_حسن_مجتبی_ع
#هفتم_صفر
#حسن_لطفی
@hadithashk
دُرّی که رنگ آن به عقیق یمن زده
چوب حراج بر جگر خویشتن زده
آتش شراره بر جگر یاسمن زده
دریای غم به ساحل قلب حسن زده
روز وشب آه می کشم و زار می زنم
بسمل هم اینچنین که منم جان نمیکند
میخواستم بلندشوم رو به را شوم
تا زینبم نیامده از تشت پا شوم
اما مجال نیست که از غم جداشوم
چیزی نمانده با غم خود بر ملا شوم
کم کم تمام اهل حرم جمع میشوند
در سوی ناله های حسن شمع میشوند
آه از نهاد میکشم و وای از دلم
از عمر خویش خون جگر گشته حاصلم
غربت جز اینکه هم نفسم هست قاتلم
محنت جز اینکه هست مغیره مقابلم
دیندارهای شهر هم از بس که سادهاند
مسجد که میروم به علی فحش میدهند
خاموش گشته اخترم از هفت سالگی
خاکستر است بر سرم از هفت سالگی
لرزیده است پیکرم از هفت سالگی
من رازدار مادرم از هفت سالگی
در خاطرم هر آینه از کوچه بگذرم
انگار باز فاطمه را خانه میبرم
دیدم عیال کفر و ستم میرسند و بعد
هیزم به دست تا پس در آمدند و بعد
ابلیسها به آتش در میدمند و بعد
دیدم که با لگد به دری میزنند و بعد
زود آمدند با غم ما سرخوشی کنند
با هر وسیلهای شده محسن کشی کنند
سخت است اینکه صبر کنی پر بریزد و
از چشم صاحب فدک اختر بریزد و
خون از شیار گونه مادر بریزد و
سیلی ز گوش فاطمه گوهر بریزد و
با دستها طلب بکنی راه چاره را
از خاک کوچه جمع کنی گوشواره را
خون از لبم چکید ولی خیزران نخورد
خیلی گلوم خشک شد اما سنان نخورد
نه چکمه نه لگد به من نیمه جان نخورد
آمدحسین و از بغل من تکان نخورد
آرام روی سینه گرفته سر مرا
تر کرد با دو جرعه خودش حنجر مرا
تابوت من ز کینه خناسها شکست
در این مجادله دل عباسها شکست
وای از دمی که شیشه احساس ها شکست
با تازیانه ها کمر یاس ها شکست
زینب که سوی مجلس اغیار میرود
عباس روی نیزه سرش آب
#حسین_قربانچه
#شعر_شهادت_امام_حسن_مجتبی_ع
#هفتم_صفر
@hadithashk
سِرِّ توحید نهان است در ایمانِ حسن
معرفت رنگ گرفته است از عرفانِ حسن
خاکِ سلمان همه هستند مسلمان حسن
پس بگوئید به ما ساکنِ ایران حسن
زیر چتر حسنی پیر نخواهم گردید
قدرِ یک لحظه زمینگیر نخواهم گردید
هرگز از عشق حسن سیر نخواهم گردید
تا خود حشر منم دست به دامان حسن
عطر او پخش که شد باد ، وصالش را دید
حُسن زیباییِ مخلوق ، مثالش را دید
آن که در صبح ازل نورِ جمالش را دید
از همان روزِ نخستین شده خواهان حسن
روضه خواندیم که این دیده ی تر ثبت شود
گریه کردیم که این هفت صفر ثبت شود
نام من در دل تاریخ اگر ثبت شود
بنویسید مرا بی سر و سامان حسن
رنگ پیراهن سرسبزِ دیارم حسنی ست
پرچم یَشمیِ خوش نقش و نگارم حسنی ست
نه فقط من..،همه ی ایل و تبارم حسنی ست
بوده جدَّم یکی از پیرغلامانِ حسن
ذکر پر برکت او تذکره ی ما شده است
با عنایات حسن رزق ، مهیا شده است
این شعارِ همهی ما ، حسنیها ، شده است:
" تا ابد هرچه کریم است به قربان حسن"
خاک خشکیم که لبتشنهی جامی بودیم
کوه رنجیم که سرگرم سلامی بودیم
کاش..،ای کاش که ما مردِ جذامی بودیم
می نشستیم سر سفره ی احسان حسن
من از آن روز که در بند شدم ، خوشحالم
فقط از دوری معشوق خودم مینالم
پوزه بر خاک قدمگاهِ حسن میمالم
بلکه سهمم بشود تکه ای از نانِ حسن
عاقبت گردِ خوشی بر سرِ غم می ریزد
از دل صحن حسن نوحه و دم می ریزد
هنرِ فرشچیان پای حرم می ریزد
حک شود شعرِ حِسان سردرِ ایوان حسن
روضهتر از غم آقای کریمان ،غم نیست
وای بر زخمیِ غربت که بر آن مرهم نیست
مادریتر ز حسن در همه ی عالم نیست
تو نگو حضرت صدّیقه..،بگو جانِ حسن!
آه! اربابِ کرم خیره به مسمارِ در است
از مصیبات حسن ، خونِ خدا خونجگر است
سخت تر از غم گودال ، غم آن گذر است
گریهکُنهای حسیناند پریشان حسن
کوچهای تنگ برای غم او بانی بود
قاتلش آنچه که میدانم و میدانی بود
بدتر از زهرِ هلاهِل..،زدنِ ثانی بود
داغ ناموس گرفتهاست گریبان حسن
سیلی محکمِ آن پست که بر حَورا خورد
من بمیرم! حسن از دیدنِ آن، بد جا خورد
پیش چشمان پسر ، چادر مادر پا خورد
تا ابد خشک نشد دیده ی گریان حسن
#هفتم_صفر
#شعر_مناجات_امام_حسن_مجتبی_ع
#بردیا_محمدی
@hadithashk
من برای تو حرف ها دارم
حرفهایی که گفتنش سخت است
زخمیِ پر غرور من بشنو
گرچه بابا شنفتنش سخت است
خوب شد که ندیده آسیبی
مثل من گوشهات بابایی
راستی هر چه را که می شنوی
در نیاید صدات بابایی
دیگر اشکی نمانده در چشمم
تا بشویم به آن دهانت را
نکِشم بر لب تو انگشتم
زبری اش می زند لبانت را
من دعایم به کوچه ها این بود
نیزه دست از سر تو بر دارد
کاش هرگز پدر نمی دیدم
خیزران بر لبت نظر دارد
من تو را با تمام عشق و وجود
هی صدا می زدم چهل منزل
شده تا حال بشنوی آیا
کودکی پرت گشته از محمل؟
سنگ ها با سرم همان کردند
که به گودال با سرت کردند
پنجه های پلید می دانی
که چه با موی دخترت کردند؟
من حجابم برای تو این است
تا که کمتر خجالتم بِکِشی
کاش می شد در این شب آخر
دست مهری به صورتم بکشی
ابالایتام باشی و اینجا
به یتیم تو نان اعانه دهند؟
دیدی از روی نیزه نامردم
دخترت را بهم نشانه دهند؟
درد سرنیزه را تو می فهمی
درد پای پر آبله را من
درد تیر سه شعبه اش را تو...
درد سیلیِ حرمله را من
#شعر_شهادت_حضرت_رقیه_س
#حسن_کردی
@hadithashk
بسیار ضربه خورده ام و یک سبب نداشت
خون مردگی صورت من را عرب نداشت
ظلم یزید اینهمه مارا روا نبود
حتی گر التفات به اصل و نسب نداشت
حرف از کنیز شد؟ پدرش را در آورم
طوری غضب کنم که عمو هم غضب نداشت
نان از تصدق سر ما میخورد جهان
از ما کسی که میل به نان و رطب نداشت
عمه به جای من کتک سیر خورده است
دیگر از او رقیه غذایی طلب نداشت
جاماندم از مسیر کسی و آمد و مرا
تا کاروان رساند ولیکن ادب نداشت
میترسم از خرابه و تاریک بودنش
این شهر این خراب شده کاش شب نداشت
خورشید را به نیمه شب آوردهام به شام
این معجز از پیمبر اشکم عجب نداشت
در آفتاب بوده سرش یا که در تنور
وقتی که رفت از برم اینقدر تب نداشت
با چشم گفت آمدهام تا ببوسمت
خیلی تلاش کرد ولی حیف لب نداشت
#شعر_شهادت_حضرت_رقیه_س
#سید_محمد_حسین_حسینی
@hadithashk
ندیده چشم دنیا جایی از این سینه پر غم تر
شده ماه صفر با روضه های من محرم تر
منم که جدم از موسی و ابراهیم، عیسی تر
منم که جده ام از هاجر و حواست،
مریم تر
به زیر پای اسماعیل اگر جوشیده شد زمزم
ز چشمانم بسازم چشمه ایی صد چشمه زمزم تر
خرابه شد خراب از روضه ای که با سرت خواندم
ز سوز ناله ی من دیده ها میگشت نم نم تر
غزالی کوچکم گرگی در این صحراست دنبالم
ندارد گوئیا این کاروان از زجر آدم تر
اسیر چنگ او گشتم تورا محکم صدا کردم
ولی او میزند سیلی به من هربار محکم تر
تو که از خیزران سیمات مبهم بود باباجان
ز دست زجر میبینم تو را هر لحظه مبهم تر
در آغوش یزید و خولی شمر سنان رفتی
گلایه دارم ای بابا چه دارد دامنم کم تر
تو را می خواهمت مثل همیشه ای پدر ده تا
ز ظلم ساربان می خواهی م بابا یکی کم تر
#شعر_شهادت_حضرت_رقیه_س
#سید_حسین_صمدی
@hadithashk
تا سر تو روی نی در آسمان میشد بلند
نه صدای من صدای کاروان میشد بلند
از سنان پست بیزارم بیا دعواش کن
من تورا می خواستم این بد زبان میشد بلند
نجمه چشمان مرا میبست تا میدید که
دست های شمر روی عمه جان میشد بلند
تازه میشد داغ اصغر باز در قلب رباب
حرمله هر جا که با تیروکمان میشد بلند
روبه روی راس اکبر با غرض میزد مرا
تا که از گلدسته ها بانگ اذان میشد بلند
احترام قاری قرآن همیشه واجب است
پای لبهایت اگر که خیزران میشد بلند
چیست معنی کنیز آخر نفهمیدم پدر
خواهرم از خواب هر شب ناگهان میشد بلند
بشکند دستش،تمام راه یادت بوده ام
هر کجا تا دست های ساربان میشد بلند
#شعر_شهادت_حضرت_رقیه_س
#سید_حسین_صمدی
@hadithashk
روی قلبم غصه های بی کران افتاده است
بعد تو در باغ ما رنگ خزان افتاده است
هر که آمد کَند گلبرگی ز روی ساقه ام
من همان یاسم که دور از باغبان افتاده است
علتش ترس از بیابان است و خشم چشم زجر
دختر شیرین زبانت از زبان افتاده است
ارغوانم،زردم و نیلی ام و سرخ وکبود
گوشه ی ویرانه ها رنگین کمان افتاده است
زینت دوش تو بودم زینت دوش نبی
زینتم حالا به دست این و آن افتاده است
سهم اولادست آخر ماترک های پدر
خاتمت از چه به دست ساربان افتاده ست
غیرت الله حرم جان همه آمد به لب
شمر با نیزه به جان عمه جان افتاده است
این رد سنگ است یا نیزه ب روی صورتت
یا به روی چهره ات داغ جوان افتاده است؟
داغ نان تازه مانده بعد تو روی دلم
پس چرا بر صورت تو رد نان افتاده است
مال تو از خیزران و مال من از دست زجر
این که دندان های مان یک در میان افتاده است
#شعر_شهادت_حضرت_رقیه_س
#سید_حسین_صمدی
@hadithashk
ما برای تو گریه کم کردیم
پلک را زخم،نه، که نم کردیم
ما کمک دست مادرت هستیم
او به ما گفت، چای دم کردیم
نوکر نوکرت ابالفضلیم
دل دخیل پر علم کردیم
شکر لله که قامت خود را
بر در خانه تو خم کردیم
برگه ی ما نخورده بود امضاء
اشک را جوهر قلم کردیم
روضه خواندیم هر کجا رفتیم
همه جا یاد آن حرم کردیم
#شعر_مناجات_سیدالشهدا_ع
#بهمن_ترکمانی
@hadithashk
ای حجازی که سر نی ز عراق آمده ای
ماهتابی تو که بیرون ز محاق آمده ای
یا که خورشیدی و در شام فراق آمده ای
همه جفت اند در آفاق و تو طاق آمده ای
زانکه با چشم سیه زهره ی زهرای منی
منکه خون میچکد از لاله ی گوشم چکنم؟
منکه از خون شده پر گل بر و دوشم چکنم؟
به تو با اینهمه گل ، گل نفروشم چکنم؟
دختری در به در و خانه به دوشم چکنم؟
درد دل با که کنم جز تو که بابای منی ؟
تو خود عشقی و من عاشق مفتون توام
فتنه ی چشم سیاه و لب میگون توام
گر چه بابا تو و من دختر دلخون توام
من درین بادیه دختر نه ، که مجنون توام
تو درین قافله بابا نه ، که لیلای منی
چند ای بر سر نی دار و ندار دل من
میروی دور و میآیی به کنار دل من
با سر توست به ویرانه قرار دل من
بی قراری مکن ای نیزه سوار دل من
که تو خود صبر و قرار دل شیدای منی
خیزران از لب لعل تو چرا بوسه ربود؟
غیرتم میکشد این عشق که العشق و حسود
ای که از بوسه ی او شد لب لعل تو کبود
لب من از لب تو قابل یک بوسه نبود؟
که چنین دور به نی از من و لبهای منی
سر نی موی تو شوریده تر از بخت من است
مثل من خم خم و چین چین و شکن در شکن است
وه چه خون ها که ازو در دل مشک ختن است
ای که موی تو به نی نافه گشای سخن است
تو به این نافه غزال غزل آرای منی
شب که افتادم و فریاد زدم در طلبت
تو دلیلم شدی آنجا و دویدم عقبت
پایم از آبله شد زخم و دلم از تعبت
ای طبیبی که رسد بوی شفا از دو لبت
مرهم زخم دل و آبله ی پای منی
گرچه در چشم صدف خواب ندارد جایی
لولو چشم ترم باش و بخوان لالایی
شود آیا گره موی مرا بگشایی؟
بزنی چنگ در آن موی و به من فرمایی
چنگی عشقم و تو چنگ نکیسای منی
کشت صیاد مرا بی ستمی کشت مرا
گفت صید حرمی محترمی کشت مرا
گرچه در راه غمت هر قدمی کشت مرا
بین غمهای تو دانی چه غمی کشت مرا؟
اینکه میمیرم و دانم تو مسیحای منی
یاد باد آنکه چراغ شب تارم بودی
شام تا بام به صد قصه کنارم بودی
شانه بر موی درازم زده یارم بودی
مثل شبهای درازی که کنارم بودی
گوش کن درد دلم را که تسلای منی
به تماشای تو دل باختم این فال من است
غزلی سوختم و ساختم این حال من است
شاعرت گرچه "یتیم" است بگو مال من است
من یتیم و تو یتیم! این هم از اقبال من است
من تو را دانم و دانم که تو دانای منی
#شعر_شهادت_حضرت_رقیه_س
#مرتضی_جام_آبادی
#hadithashk
گوش کنید عاشقان قصه ی ناشنیده را
کس نشنیده در جهان قصه ی این قصیده را
خونجگر سه ساله ای با دل غرق ناله ای
میزند این چنین صدا باب گلو بریده را
وه چه شود اگر شبی بر لب من نهی لبی
تا به لب تو بسپرم جان به لب رسیده را
مانده سه غم به سینه ام شرح کدام یک کنم
سیلی و گوشواره یا گوش ز هم دریده را
ای لب تو ترک ترک زخمی چوب خیزران
داغ لب تو میکشد دختر داغدیده را
آه که داده در جهان؟ با سر باب تسلیت
دختر خورده سیلی و داغ پدر کشیده را
ای به فدای چشم تو جان سه ساله گوش کن
قصه ی غصه ی من و عمه ی قد خمیده را
موی تو داشت بوی جان از چه گرفته بوی نان
هر چه که بوی میکشم موی سر بریده را
اشکم اگر شود تمام دور سر تو ای امام
باش که خون فشان کنم از غمت این دو دیده را
گشته خرابه ام سرا هست وصیتی مرا
عمه خرابه دفن کن جسم تکیده ی مرا
عمه کفن مکن به تن مثل شهید بی کفن
چادر پاره پاره بس جسم من شهیده را
مرثیه ی یتیم را جز ز یتیم نشنوی
گوش کنی اگر غم تک به تک آفریده را
#شعر_شهادت_حضرت_رقیه_س
#مرتضی_جام_آبادی
@hadithashk
طفلی که بار محنت ایّام برده بود
در عین خردسالگیاش سالخورده بود
چون غنچهای که در وسط آتش اوفتد
اعضای پیکرش همه در هم فشرده بود
سر زخم و شانه زخم و کمر زخم و چهره زخم
از زخم ها تمام وجودش فسرده بود
از بس که زخم داشت شبانگاه وقت خواب
جای ستاره زخم تنش را شمرده بود
زان روی مه که مشتری نازکش نداشت
سیلی خصم گرد یتیمی سِترده بود
بر صورتش که برده شباهت به فاطمه
ردّی کبود داشت مگر ارث برده بود؟
قربان آن سه ساله شهیدی که وقت غسل
پیراهنش به زخم تنش جوش خورده بود
مُزدم ازین مصیبت و جا داشت حین غسل
غساله گر ز غصهی آن طفل مُزده بود
دانی چه بود علت جان دادنش "یتیم"
وقتی به سینه ، راس پدر را فشرده بود؟
میخواست بر لبان پدر بوسه بسپرد
جان را به جای بوسه بر آن لب سپرده بود
ارزان لبان تشنه مپندار بوسه زد
بوسیدنش به قیمت جان آب خورده بود
#شعر_شهادت_حضرت_رقیه_س
#مرتضی_جام_آبادی
@hadithashk