🌸🌸🌸🌸🌸
💖#راهنمای_سعادت💖
#پارت46
(از زبان نیلا)
- میدونم خیلی سوال ازم دارید پس بزارید قبل از اینکه شما چیزی بگید خودم همه رو براتون توضیح بدم.
شروع کردم و از تک تک خواب هایی که از آقا ابراهیم دیده بودم براش تعریف کردم حتی اون خواب آخری که بهم گفت بهش جواب منفی ندم.
اونم بیچاره هنگ بود و فقط گوش میداد.
آخر سر وقتی حرفام تموم شد با حالت غمگینی گفت:
- اما نیلا خانوم من میخوام برم جبهه و معلوم نیست اصلا برگردم یا نه!
من نمیخوام اینجا کسی رو منتظر خودم بزارم.
جوری دلسوزانه اینا رو گفت که اشکم در اومد و گفتم:
- میدونم آرزوی شهادت دارید و دوست دارید به جبهه برید اما بزارید اینبار بی پرده اعتراف کنم که من شمارو دوست دارم راستش از همون وقتی که توی شلمچه دیدم که نشستید و دارید اشک میریزید دلم رو بهتون باختم راستش من مردی رو ندیدم که انقدر برای رفتن اشک بریزه و طلب شهادت کنه!
خودخواهی منو ببخشید اما من نمیتونم برای بار هزارم پا روی قلبم بزارم و بهتون جواب منفی بدم.
اگه میخواید برید جبهه خب برید من مشکلی ندارم اما ازتون خواهش میکنم ازم نخواید که پا رو دلم بزارم.
دیگه اشک اَمونم رو بریده بود و جلوی چشمم رو تار میدیدم دیگه خیلی خودمو کوچیک کرده بودم!
بلند شدم که برم اما از پشت صداش رو شنیدم که گفت:
- صبر کنید!
من از همون لحظه اول که دیدمتون همون حسی رو داشتم که شما داشتید و این خودداری منو که میبینید فقط بخاطر خودتون بود چون دلم نمیخواست بعداز رفتنم شمارو اینجا بزارم و عذاب بدم.
نیلا خانوم رفتنِ من دست خودمه اما برگشتنم با خداست آیا با همچین وضعی هنوزم حاضرید با من ازدواج کنید؟
اشکم رو با گوشهی چادرم پاک کردم و گفتم:
- قبلا جوابم رو به مادرتون گفتم
بعدم به سمت خیابون دویدم تا تاکسی بگیرم و به خونه برم.
تاکسی گرفتم و سوار شدم و توی ماشین مدام به این فکر میکردم که آقا ابراهیم چقدر خوبه که دل مارو به خودش گره زد و کاری کرد که خیلی اتفاقی اونم کنار مزار و یادبود خودش همو ببینیم.
خیلی خوشحال بودم!
راستش اگه بگن بهترین روز زندگیت از وقتی که به دنیا اومدی تا الان کی بوده میگم امروز بوده.
دقیق نمیدونم با حرفایی که زدم و حرفایی که زد قبول کرده یا نه اما هرچی بود من دیگه پا رو دلم نذاشتم و حداقل کمی دلِ بیقرارم رو آروم کردم و دیگه هر اتفاقی هم بیوفته شرمندهی دلم نیستم که حسم رو بهش نگفتم.
🌸🌸🌸🌸🌸
https://eitaa.com/heyatjame_dokhtranhajgasem
🌸🌸🌸🌸🌸🌸
#راهنمایسعادت
#پارت47
پول تاکسی رو حساب کردم و پیاده شدم.
چقدر حس خوبی بود که دیگه حرفی توی دلم نداشتم و همهی حرفام رو بهش زدم!
باید واسه خودم نهار درست میکردم رفتم توی آشپزخونه خونه که دست بکار بشم که گوشیم زنگ خورد!
خانم حقی بود که زنگ زده بود!
با استرس گوشی رو جواب دادم یعنی چی میخواست بگه؟
گفتم:
- سلام
خانم حقی با خوشحالی گفت:
- سلام دخترم، ببخشید دوباره مزاحمت شدم میخواستم ببینم برای امشب برنامه ای نداری؟
با تعجب گفتم:
- نه، چطور؟!
گفت:
- امشب میخواستم اگه بشه یه بلهبرون کوچولو بگیریم و به داداشم که حاج آقاست بگم که بیاد یه صیغه محرمیت بخونه بینتون تا عقدکنون
همینجور مات و مبهوت وایساده بودم و حرفی واسه گفتن نداشتم!
با کمی دست دست کردن گفتم:
- حالا چه عجلهایه؟ من هیچ کاری انجام ندادم!
خانم حقی خندید و گفت:
- همه چی تا امشب جور میشه دخترم بعدشم در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست.
لبخندی زدم و گفتم:
- درسته، هرچی خدا بخواد
خانم حقی گفت:
- خودت دیگه بقیهی هماهنگی هارو انجام بده.
راستی ما چند نفر از اقوام نزدیکمون مثل خاله و عمه هم میان دیگه گفتم که اماده باشی.
خندیدم و گفتم:
- قدمشون سر چشم
- خب دیگه من برم به کارام برسم که تا امشب کلی کار دارم خدانگهدارت دخترگلم!
خداحافظی کردم و گوشی رو قطع کردم.
چقدر سریع همه چی داشت پیش میرفت!
یعنی واقعا من امشب به امیرعلی محرم میشم؟
راستش کلی استرس داشتم اما استرسش هم شیرین بود!
انقدر خوشحال بودم که دیگه قید غذا خوردن هم زدم.
با سرخوشی گوشی رو برداشتم تا زنگ فاطمه بزنم و همه چی رو براش تعریف کنم.
با بوق دوم گوشی رو برداشت که من سریع همه چی رو تعریف کردم و اون با تعجب گفت:
- والا چه شانس خوبی داری زود از ترشیدگی نجات پیدا کردی و ما هنوز هیچ!
خندیدم و گفتم:
- انشاءالله به زودی قسمت خودت خواهری
فاطمه با خنده گفت:
- انشاءالله انشاءالله
سری از روی تأسف تکون دادم و با نگرانی گفتم:
- فاطمه امشب احتمالا خیلی شلوغ بشه خانم حقی گفت خاله و عمهی امیرعلی هم هستن!
فاطمه گفت:
- خب این که مشکلی نداره من با مامان هماهنگ میکنم که مراسم خونهی ما انجام بشه منم بعدازظهر میام تا بریم پاساژ و چند دست لباس خوشگل واسه امشب بگیریم.
با ذوق گفتم:
- وای ممنون قربونت برم!
واقعاً آشنا شدن با تو و خانوادت برام سعادت بزرگی بود.
🌸🌸🌸🌸🌸🌸
https://eitaa.com/heyatjame_dokhtranhajgasem
🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💖#راهنمایسعادت💖
#پارت48
واقعاً آشنا شدن با تو و خانوادت برام سعادت بزرگی بود.
فاطمه با خنده گفت:
- خب دیگه نمیخواد جَو بدی!
راستی واسه ظهر، نهار چی درست کردی؟
گفتم:
- هیچی والا گشنم نیست
فاطمه با لحن مرموزی گفت:
- خب منم جای تو بودم از خوشحالی تا ده سال سیر بودم اما دختر تو الان باید به خودت برسی ناسلامتی امشب بلهبرونته!
من الان بیمارستانم محمد داره میاد دنبالم آماده شو تا سر راهمون دنبال توهم بیایم مامانم قورمهسبزی درست کرده.
گفتم:
- اما..
نذاشت حرفم رو بزنم و گفت:
- اما و اگر هم نداره فقط آماده شو تا بیایم دنبالت، خداحافظ
عجب دختریه ها نزاشت حرفم رو بزنم و قطع کرد، حرف حرف خودشه خدا به داد شوهر آیندش برسه!
واقعاً خوشحال ترین دختر جهان الان من بودم خدایا شکرت بابت اینکه فاطمه رو سر راهم قرار دادی و به واسطه اون امیرعلی هم با من اشنا کردی واقعاً شکرت
باید آماده میشدم الان میومدن دنبالم..!
سریع مانتوی فیروزهای خوشگلم رو که اون روز با فاطمه خریدیم تنم کردم و چادرم رو سر کردم و اومدم بیرون تا منتظرشون بشم.
یکدفعه ماشینی جلوی پام ترمز کرد که فهمیدم ماشین محمده!
سلامی کردم و سوار شدم.
همین که نشستم فاطمه پر انرژی گفت:
- به به عروس خانوم مارو نمیبینی خوشحالی؟
جلوی خندم رو گرفتم و گفتم:
- دختر مگه تو تازه از شیفت نیومدی؟ پس چرا انقدر سرحالی؟!
فاطمه با لحن خنده داری گفت:
- تا کور شود هر آنکه نتوان دید!
خندیدم و گفتم:
- بر منکرش لعنت!
دیگه همگی ساکت شدیم و چیزی نگفتیم که من سنگینی نگاهی روی خودم متوجه شدم.
سرم رو که بالا آوردم محمد رو دیدم که از آینه جلوی ماشین داره نگاهم میکنه!
اما چرا چشماش غم داشت و قرمز بود؟
یعنی چه اتفاقی افتاده؟
سری تکون دادم افکار رو کنار گذاشتم.
به خونهی فاطمه اینا که رسیدیم منو و فاطمه پیاده شدیم و محمد رفت که ماشین رو پارک کنه.
نمیدونم چرا اما حسم میگفت محمد از اینکه من اینجام ناراحته!
اما چرا؟ نمیدونستم!
🌸🌸🌸🌸🌸🌸
https://eitaa.com/heyatjame_dokhtranhajgasem
🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💖#راهنمایسعادت💖
#پارت49
نمیدونم چرا اما حسم میگفت محمد از اینکه من اینجام ناراحته!
اما چرا؟ نمیدونستم!
با فاطمه داخل رفتیم که مامانش تا منو دید اومد و منو گرفت توی بغلش گفت:
- سلام چطوری دختر قشنگم؟
لبخندی زدم و صورتش رو بوسیدم و گفتم:
- سلام ممنون مامان قشنگم شما خوبی ببخشیدا امروزم زحمتتتون دادم.
مامان فاطمه گفت:
- نه جانم چه زحمتی شما رحمتی
فاطمه سری تکون داد و گفت:
- مامان واقعاً مطمئنی من سرراهی نیستم؟ میدونی شیفت بودم و خستم اما باز میری سراغ نیلا و اونو بوس میکنی اصلا من قهرم!
مامانش خندید و گفت:
- اع توهم که اینجایی بیا بغلم دورت بگردم خسته نباشی
خندیدم و گفتم:
- فاطمه خواهشاً خودتو لوس نکن تو الان باید سه تا بچه قد و نیم قد داشته باشی بعد وایسادی جلو من داری خودتو برای مامانت لوس میکنی؟
مامان فاطمه گفت:
- اره والا حق با نیلاست من الان باید با نوه هام بازی کنم
فاطمه پشت چشمی برام نازک کرد که یعنی بازم بهم میرسیم و خواست بیاد نزدیکم که پا به فرار گذاشتم.
مامانش گفت:
- اع اع نگاه کنا! نیلا خانوم شما که امشب بلهرونته چرا؟ فاطمه خانوم حساب شماهم جداست دیگه بزرگ شدید حالا هم بازی بسه بیاید بهم کمک کنید سفره رو بچینم.
فاطمه خندید و گفت:
- باشه مامان جون اما خواهشاً اجازه بده اول برم لباسم رو عوض کنم.
- باشه اما نبینم از زیر کار در رفتیا
فاطمه خندید و گفت:
- نه مامان جان خیالت راحت
فاطمه رفت بالا که لباسش رو عوض کنه منم رفتم کمک مادرش تا سفره رو پهن کنه.
(از زبان فاطمه)
داشتم میرفتم توی اتاق که صدایی شنیدم.
صدا از توی اتاق محمد میومد در زدم و گفتم:
- محمد خوبی؟ میشه بیام داخل؟!
محمد با صدایی گرفته از پشت در گفت:
- اره خوبم، میشه تنهام بزاری؟
خندیدم و در رو باز کردم و گفتم:
- تو که منو میشناسی وقتی فضولیم گل میکنه هیچکس جلودارم نیست.
محمد سری تکون داد و گفت:
- اره واقعاً حرفی غیراز این میزدی تعجب میکردم.
چشماش قرمز بود و کاملاً معلوم بود که گریه کرده!
رفتم روی تخت کنارش نشستم و گفتم:
- داداشی یه چیزی بگم راستش رو میگی؟
محمد لبخند کم رنگی زد و گفت:
- اگه بتونم اره
دستش رو توی دستم گرفتم و گفتم:
- داداشی تو نیلا رو دوست داری؟
🌸🌸🌸🌸🌸🌸
https://eitaa.com/heyatjame_dokhtranhajgasem
🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💖#راهنمایسعادت💖
#پارت50
دستش رو توی دستم گرفتم و گفتم:
- داداشی تو نیلا رو دوست داری؟
یه لحظه دیدم محمد بغضش گرفت و به سختی گفت:
- نه دوستش ندارم
اخمی کردم و گفتم:
- مگه قرار نشد راستش رو بگی؟
ببین محمد من از همون دفعه اولی که نیلا رو با اون وضعش به خونه رسوندی میفهمیدم که دوستش داری اما یهویی ماجرای امیرعلی پیش اومد و ماجرا کلا بهم ریخت، اما داداشی سعی کن فراموشش کنی اون امشب به رفیقت محرم میشه و تو باید تا امشب هرجوری شده فکرش رو از سرت بیرون کنی باشه داداشی؟
محمد با بغضی که توی گلوش بود به سختی گفت:
- فاطمه قلبم واقعاً شکست!
از طرفی امیرعلی بهترین دوستمه دلم نمیخواد فکر کنه به همسرش چشم داشتم دلم میخواد کاملا فراموشش کنم اما تو بگو چطوری؟ خیلی سخته فاطمه خیلی
چنان دلسوزانه کلمات رو بیان میکرد که اشکم در اومد گرفتش تو بغلم و گفتم:
- از خدا کمک بخواه داداشی مطمئنم به زودی فراموشش میکنی.
تازه توی بخش ما پرستار و دکتر خوشگل زیاده فقط کافیه امر کنی برات آستین بالا بزنم.
محمد با اون همه بعضی که داشت لبخندی زد و گفت:
- خیلی خوبی فاطمه خوشحالم که خواهرمی
خندیدم و گفتم:
- دور داداش قشنگم بگردم همیشه بخند که دنیا با خنده هات قشنگ تره مخصوصاً اون چال ها که وقتی میخندی قشنگ ترت میکنن.
من برم لباسم رو عوض کنم که الان صدای مامان درمیاد.
راستی توهم برو پایین نیلا بنظرم شک کرده آخه از توی ماشین با اون نگاهات قشنگ همه چی رو ضایع کردی.
محمد جا خورد و گفت:
- جدی؟ یعنی انقدر ضایع بودم؟
خندیدم و گفتم:
- داداش بدجور خراب کردیا پاشو برو پایین بچه بازی رو بزار کنار و براش آرزوی خوشبختی کن
از اتاق محمد اومدم بیرون سریع رفتم لباسم رو عوض کردم و رفتم پایین تا به نیلا کمک کنم سفره رو بچینه.
(از زبان نیلا)
فاطمه خیلی دیر اومد و من دیگه سفره رو کامل چیده بودم فقط نمیدونم یه لباس عوض کردن چقدر طول میده آخه!
با حرص گفتم:
- دیرتر تشریف میآوردید بانو
لبخندی زد و گفت:
- حرص نخور عشقم جوش میزنی دیگه امیرعلی نمیخوادت
براش زبونی دراز کردم گفتم:
- تو برو فکر خودت باش که نترشی
خندید و گفت:
- خیلی زبون در اوردیا حالا خوبه فعلا خبری نیست اگه عروسی کنی چی میشی دیگه!
ذوق زده گفتم:
- اخ یعنی میشه زودتر عروسی بگیریم
فاطمه اومد جلو و لپم رو کشید و گفت:
- خجالت بکش دختر من همسن تو بودم اصلا تو این باغا نبودم که داشتم عروسک بازی میکردم.
با خنده و خوشحالی رفتیم سر سفره و محمد هم اومد و شروع کردیم به خوردن
بابای فاطمه هم که سرکار بود و امشب میومد.
(چند ساعت بعد)
لباسی که تنم بود خیلی خوشگل بود واقعاً با فاطمه خرید کردن عالیه چون واقعاً میدونه چی بهم میاد چادر سفید و گل گلیای هم که باهم خریدیم خیلی قشنگه و حجابی که فاطمه برام زده انقدر قشنگه که زیبایی هامو چندبرابر کرده و به گفته مامان فاطمه مثل فرشته ها شدم.
الان همه چی آماده هست و ما منتظر امیرعلی و خانوادش هستیم و من توی این لحظات حس خوبی دارم البته به همراه استرسی که خیلی برام شیرینه!
🌸🌸🌸🌸🌸🌸
https://eitaa.com/heyatjame_dokhtranhajgasem
#سلام_بر_نور_هدایت_الهی
🍂شده نَزدیک که هجرانِ تُو مارا بِکُشد
🍂اِشتیاقِ تُو مَرا سوختْ؛کُجایی آقا....
#العجلمولایغریبم
الّلهُمَّعَجِّلْلِوَلِیِّکَالْفَرَج🌸
https://eitaa.com/heyatjame_dokhtranhajgasem
#یخدان_مویدی
یخدان مویدی با قرارگیری در مرکز شهر، امروزه میزبان گردشگران است. این بنای تاریخی با ویژگیهای معماری خود سالهای سال، به خانوادههای کرمانی خدمترسانی کرده و هماکنون نیز به تفرجگاه تبدیل شده است. یخدان مویدی در تاریخ ۲ آبان ۱۳۷۸ با شماره ثبت ۲۴۳۷ بهعنوان یکی از آثار ملی ایران به ثبت رسید.
#کرمان
#ایران_زیبا🇮🇷
#گردشگری_مجازی😍
الّلهُمَّعَجِّلْلِوَلِیِّکَالْفَرَج🌸
https://eitaa.com/heyatjame_dokhtranhajgasem
🏴 السلام علیک یا اباعبدالله الحسین
▪️روز بیست و ششم : به نیـت شهید حمید قاسم پور ♥️
#محرم
#چلهزیارتعاشورا
🌺🌸•••🌺🌸🌺•••🌸🌺
پاتوقی ویژه تمام دختران نازنین ایران زمین 👇🏻
@heyatjame_dokhtranhajgasem
زیارت+عاشورا+با+صدای+علی+فانی.mp3
28.44M
💬 قرائت "زیارت عاشــورا"
🎧 با نوای علی فانی
مسابقه کتابخوانی کنگره ملی شهدای کاشان
🏴 السلام علیک یا اباعبدالله الحسین ▪️روز بیست و ششم : به نیـت شهید حمید قاسم پور ♥️ #محرم #چلهزی
🥀 زندگینامه شهید حمید قاسم پور
شهید حمید قاسم پور (اولین شهید مدافع حرم در شمال استان فارس) در سحرگاه شانزدهم اردیبهشت سال 1372 در سمیرم به دنیا آمد. پدرش در سنین نوجوانی عازم جبهه شده بود و افتخار جانبازی در راه اسلام و میهن اسلامی را کسب کرد و مادرش نیز پدرش را در رخت شهادت می یابد و با واژه مقدس شهید و شهادت از همان اوان کودکی آشنا می گردد.در همان دوران کودکی حس مسئولیت پذیری و مسئولیت طلبی ویژگی بارز این شهید بود به طوری که از همگان بیش از سن و سال کمش جنب و جوش و فعالیت اجتماعی داشت.از همان کودکی عضو فعال بسیج دانش آموزی و هلال احمر شد و در جلسات حلقه های صالحین و گردهمایی ها حضور چشمگیری داشت. در دوره دبیرستان به عنوان سخنران و مدعو به مدارس می رفت و به تشریح مسائل فرهنگی می پرداخت. به دلیل فعالیت او در دوران دانشجویی نیز از او به عنوان فرهنگی فرهیخته نام برده می شود.از جمله کارهای فرهنگی شهید: تاسیس نمایندگی موسسه علمی رزمندگان در شهرستان آباده، مربی گری حلقه های صالحین ، سرگروه دوره های یاوران ولایت، حوزه نمایندگی ولایت فقیه، اکراین فیلم جشنواره عمار و … بود.وی همچنین در برگزاری اردوهای راهیان نور عاشقانه با سپاه و آموزش و پرورش همکاری داشت.ایشان توفیق حضور در چند دوره پیاده روی اربعین به کربلای معلی را داشتند تا اینکه در یکی از پیاده روی ها بعد از بازگشت از زیارت امام حسین (ع) عازم مشهد شده و سپس به زیارت حضرت معصومه (س) و شاهچراغ می رود.در سالهای اخیر که دشمنان تکفیری قصد تصرض و اهانت به مقدسات شیعه و حرم اهل بیت را داشته اندایشان همیشه دغدغه حضور در جبهه های سوریه برای دفاع از حرم حضرت زینب (س) را داشتند اما با توجه به اینکه اعزام به سوریه به راحتی صورت نمی گرفت در آخرین حضورش در پیاده روی اربعین 94 تصمیم گرفت در عراق بماند و در آن جبهه به دفاع در برابر تکفیری ها بپردازد اما پس از مدتی به ایران باز می گردد و تصمیم به اعزام به سوریه را می گیرد و علیرغم سن و سال کمش مورد تحسین فرماندهان قرار می گیرد و مسئولیت اطلاعات و عمیلیات گردان به او محول می شود و سرانجام در درگیری شدیدی که بین آنها و دشمن تکفیری رخ می دهد و همچون اربابش ابوالفضل (ع) از چند ناحیه از جمله دست و پا و چشم مورد اصابت قرار میگیرد و در روز سیزدهم فروردین سال 1395 به درجه رفیع شهادت نائل آمد
وصیت نامه
بسم رب الشهداء
… خداوند را شاکرم که به این عبد حقیر گناهکار در این برهه زمانی توفیق داد که به عنوان کوچکترین عدد در لشکر فدائیان آل ا… قرار بگیرم. حقیر کسی نمی باشم که بتوانم وصیتی به دیگران کنم اما چند توصیه دارم. همیشه یادمان باشد ما در این دنیا آمده ایم که آماده باشیم برای آخرت. آماده شویم برای اینکه ثابت کنیم از نسل و تبار امیر المومنین (ع) هستیم. همیشه بایستی آماده برای دفاع از این آرمان باشیم. اما توصیه کوچکی به دوستان هم سنی های خودم دارم که تمام این عزیزان را سفارش به تقوا و علم آموزی می کنم امروز می بایستی سنگرهای علم را فتح کنیم. پدرو مادر عزیزم اگر امروز این توفیق نصیب من گردیده است، فقط از پاکی لقمه ای که شما به من داده اید است. لذا خواهشمندم که در تشییع من گریه نکنید که خدای ناکرده دل دشمنان اسلام شاد گردد. اما همیشه یادمان باشد که جبهه کفر دشمن ما بوذده و خواهد بود. همیشه در خاطمان باشد که امام عصر (عج) در میان ما هست و ناظر به اعمالمان هست، کاری نکنیم که باعث ناراحتی آن حضرت گردد و خدا را شاکر باشیم که در زمانی زندگی می کنیم که رهبری فرزانه شجاع و مومن داریم. پس بر همه ما وظیفه است که درهمه حال یاریش نماییم و در اخر هم باز خدا را شاکر هستم که به این عبد حقفیر توفیق داد که در خیل نوکران آل ا… باشم. و در آخر از تمام عزیزان و بزرگوارانی که این حقیر باعث رنجش و یا حقی از آنها را تضییع نموده ام به ویژه پدر و مادرم طبل بخشش دارم.19/10/94
#شهیدانه
#زندگینامه
🌺🌸•••🌺🌸🌺•••🌸🌺
پاتوقی ویژه تمام دختران نازنین ایران زمین 👇🏻
@heyatjame_dokhtranhajgasem
27.63M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📸 گزارش تصویری
👌 در عید بزرگ قربان در صحن وسرای سلطان علی ابن امام محمد باقر (ع) ، دختران نورالهدی با تاج بندگی خود بر سر ؛ با عزت واقتدار ؛ باهمخوانی سرود زیبای بنات الحیدر ، عظمت و بزرگی حجاب را نمایان کردند.
✅گروه سرود دختران نسل انتظار
👌پنج شنبه هشتم تیر ماه ۱۴۰۲
♥️ نوجوانان حلقه شهید فهمیده (نورالهدی )
🌺🌸•••🌺🌸🌺•••🌸🌺
پاتوقی ویژه تمام دختران نازنین ایران زمین 👇🏻
@heyatjame_dokhtranhajgasem
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
#تیزر
(مَن کُنْتُ مولا فَهذا عَلی مولا)
گروه دخترانه الماس شو💎 تقدیم مینماید:
شادیانه عید غدیر خم، سه روزِ شاد و مهیج بهمراه برنامه های متنوع:
✅_پذیرایی🍰
✅_هدیه🎁
✅_مسابقه🎀
✅_سرود
✅_دورهمی
✅_و کلی برنامه های جذاب دیگه😍
مراسم افتتاحیه جمعه ۱۶ تیرماه ساعت ۸ صبح
برنامه حضور در موکب: صبح ها ۹ تا ۱۲
بعد از ظهر ها ۱۷ تا ۲۰
مکان: راوند، خیابان قطب راوندی، جنب بانک صادرات، حسینیه فاطمیه
✳️حتما افتتاحیه رو حضور داشته باشین موکب مخصوص بانوان بویژه دختران است.🌱
منتظر حضور پرشور تون هستییییممم الماس های زندگی❤️
#گروه_بزرگ_دخترانه_الماس_شو
🌺🌸•••🌺🌸🌺•••🌸🌺
پاتوقی ویژه تمام دختران نازنین ایران زمین 👇🏻
@heyatjame_dokhtranhajgasem
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
"به رنگ علی"
🔷️گزارش تصویری
💠ویژه برنامه جشن خیابانی
شب میلاد امام هادی(علیه اسلام)
🔶️با اجرای گروه سرود های دختران حاج قاسم و شهید محمدمهدی لطفی نیاسر
🪄همراه با برنامه نورافشانی
🌺🌸•••🌺🌸🌺•••🌸🌺
پاتوقی ویژه تمام دختران نازنین ایران زمین 👇🏻
@heyatjame_dokhtranhajgasem
#تلنگرانہ°
توگناهنڪن
ببینخداچجوࢪۍحالتوجامیاࢪه🌱
زندگیتوپࢪازوجودخودشمیڪنہ(:
- عصبےشدی؟!
+نفسبکشبگو:بیخیال،چیزیبگم ؛
امامزمانناࢪاحتمیشه...
- دلخوࢪتڪࢪدن؟!
+بگو:خدامیبخشهمنممیبخشم
پسولشڪن..
- تہمتزدن؟
+آࢪومباشوتوضیحبده
بگو:بہائمههمخیلیتہمتازدن❗
- ڪلیپوعکسنامࢪبوطخواستیببینی؟!
+بزنبیرونازصفحهبگو:مولامہمتࢪه💔
🌺🌸•••🌺🌸🌺•••🌸🌺
پاتوقی ویژه تمام دختران نازنین ایران زمین 👇🏻
@heyatjame_dokhtranhajgasem
#سلامت
🌿 پیام سلامت
🌱به غذاهاتون گاهی فلفل سیاه اضافه کنید زیرا موجب:
🔹کاهش وزن
🔹سلامت و شادابی پوست
🔹کاهش خطر ابتلا به سرطان
🔹سلامت مغز
🔹تسکین سیاه سرفه
🔹کاهش درد مفاصل میشود
•┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
@heyatjame_dokhtranhajgasem
#داستانک
زن فقیری🧓 که خانواده کوچکی داشت، با یک برنامه رادیویی تماس گرفت و در بخش حرفدل مردم رادیو از خدا درخواست کمک کرد.🤲
مرد بی ایمانی که داشت به این برنامه رادیویی گوش می داد، تصمیم گرفت سر به سر این زن بگذارد😈. آدرس او را به دست آورد و به منشی اش دستور داد مقدار زیادی مواد خوراکی🥩 بخرد و برای زن ببرد. ضمنا به او گفت: وقتی آن زن از تو پرسید چه کسی این غذا را فرستاده، بگو کار شیطان😈 است.
وقتی منشی به خانه زن رسید، زن خیلی خوشحال و شکرگزار شد و غذاها را به داخل خانه کوچکش🛖 برد. منشی از او پرسید: نمی خواهی بدانی چه کسی غذا را فرستاده؟
زن جواب داد: نه، مهم نیست. وقتی خدا امر کند، حتی شیطان هم فرمان می برد.😃
https://eitaa.com/heyatjame_dokhtranhajgasem
🌸🌸🌸🌸🌸
💖#راهنمایسعادت💖
#پارت51
الان همه چی آماده هست و ما منتظر امیرعلی و خانوادش هستیم و من توی این لحظات حس خوبی دارم البته به همراه استرسی که خیلی برام شیرینه!
توی حال و هوای خودم بودم که صدای آیفون بلند شد و استرسم چند برابر شد.
فاطمه دستم رو گرفت و برد توی آشپزخانه و گفت:
- نیلا خواهشاً ضایع بازی درنیار الانم یه لیوان آب بخور و نفس عمیقی بکش بعد بیا باهم بریم استقبال مهمونا، باشه؟
سری تکون دادم و همه کارایی رو که گفت انجام دادم و باهم به استقبال مهمونا رفتیم.
یکی یکی داخل میومدن و من خیلی محترمانه ازشون استقبال میکردم خداروشکر مامان فاطمه اجازه داد مراسم اینجا برگزار بشه چون تعدادشون زیاد بود و واقعاً خونه من برای همچین مراسمی کوچیک بود!
مامان امیرعلی همین که منو دید منو گرفت توی بغلش و محکم فشار داد و گفت:
- سلام قشنگم، چقدر زیبا شدی ماشاالله
عمه و خالهی امیرعلی هم تا منو میدیدن شروع میکردن به تعریف کردن.
دیگه داشتم معذب میشدم و صورتم سرخ شده بود!
اصلا مرد همراهشون نبود و فقط دایی امیرعلی تنها مرد جمعشون بود نمیدونم شاید این رسمشون بود!
آخرین نفر امیرعلی بود که از در اومد داخل..!
صورتم رو از شرم پایین انداختم و زیر لب سلامی کردم که خودمم به زور صدای خودم رو شنیدم اما امیرعلی برعکس روز خاستگاری خیلی محکم سلام کرد و انگاری واقعاً خوشحال بود
دسته گل خوشگلی توی دستش بود که به سمت گرفت و من از خوشحالی نزدیک بود غش کنم!
دسته گل رو ازش گرفتم و تشکر کردم.
بزرگتر ها نشسته بودن و داشتن صحبت میکردن.
من و فاطمه هم ازشون پذیرایی میکردیم.
کمی گذشت که دایی امیرعلی گفت:
- فکر کنم دیگه وقتشه که صیغهی محرمیت خونده بشه.
من یه صیغهی محرمیت سه ماهه میخونم که دیگه انشاءالله بعداز این سه ماه و آشنایی بیشتر مراسم عقد برگزار بشه.
اگر همه موافقید یه صلوات بفرستید تا مراسم رو شروع کنیم.
همه صلواتی فرستادن که نشون میداد موافقن!
دوتا صندلی کنار هم گذاشته بودن که منو و امیرعلی بشینیم و صیغه محرمیت خونده بشه.
من نشستم و امیرعلی هم صندلی کنار من نشست تا حالا انقدر بهش نزدیک نبودم و این یکم خجالتم میداد.
کلا از خجالت قرمز شده بودم و سرم پایین بود!
دایی امیرعلی گفت:
- عروس خانم موافقی صیغه خونده بشه؟
نفس عمیقی کشیدم و صلواتی فرستادم تا آروم بشم بعدش زیر لب بلهای گفتم و دایی امیرعلی شروع کرد به خوندن ضیغه محرمیت..زَوَّجتُکَ نَفسِی فِی المُدَّۀِ المَعلُومَۀِ، عَلَی المَهرِالمَعلُوم..!
بعداز اتمام خوندن صیغه محرمیت من به امیرعلی محرم شدم و اصلا باورم نمیشد اگر میگفتن داری خواب میبینی تعجب نمیکردم چون من و این همه خوشبختی محال بود!
با صدای دست و کل کشیدن خانما به خودم اومدم و لبخندی زدم.
مامان امیرعلی به سمتمون اومد و گفت:
- الهی خوشبخت بشید عزیزای دلم
بعدم دست کرد توی کیفش و یه جعبه خوشگل و ظریف درآورد و داد دست امیرعلی و گفت:
- امیرعلی جان حلقه رو دست عروس خانم کن!
امیرعلی حلقه رو از توی جعبه در آورد و به سمت من گرفت و منم با شرم دستم رو جلو بردم و توی دست امیرعلی گذاشتم و امیرعلی حلقه رو دستم کرد.
اصلا فکر نمیکردم یه روزی دستاش رو توی دستم بگیرم و چه حس خوبی داشت گرفتن دست یار..!
🌸🌸🌸🌸🌸🌸
https://eitaa.com/heyatjame_dokhtranhajgasem
🌸🌸🌸🌸🌸
💖#راهنمایسعادت💖
#پارت52
چه حس خوبی داشت گرفتن دست یار..!
وای که چقدر ذوق کرده بودم.
مامان امیرعلی گفت:
- امیرعلی جان گفتی امشب نیلا رو میخوای جایی ببری؟
امیرعلی لبخندی زد و دستای منو بیشتر فشرد و گفت:
- اره مامان، با اجازهی همهی بزرگای جمع اگه اجازه بدید منو و نیلا بریم تا یه جایی و زود برگردیم.
همه تعجب کرده بودن بعدش زدن زیر خنده و دایی امیرعلی گفت:
- دایی جان مثل اینکه تو خیلی عجله داشتیا، حالا کجا میخواید برید؟
امیرعلی لبخندی زد و گفت:
- اجازه بدید فعلا ما بریم بعدش که برگشتیم بهتون میگم
بابای فاطمه خندید و گفت:
- ایرادی نداره پسرم برید اما زود برگردید
تعجب کرده بودم یعنی کجا میخواست منو ببره؟!
از همگی خداحافظی کردیم و سوار ماشین شدیم همه اومده بودن بیرون تا مارو بدرقه کنن از اونورم فاطمه رو دیدم که لبخند گندهای زده و داره به من چشمک میزنه!
استغفرالله از دست این دختر با این طرز فکرش!
حرکت کردیم و من هنوز به فکر این بودم که فاطمه داره چه فکر هایی با خودش میکنه و این باعث خندم شده بود.
امیرعلی که دید دارم میخندم گفت:
- به چی میخندی؟
خندیدم و گفتم:
- هیچی، مهم نیست
بگو ببینم داریم کجا میریم؟
لبخندی زد و گفت:
- گلزار شهدا
خوشحال شدم و ذوق زده گفتم:
- پیش آقا ابراهیم؟
سری تکون داد که من لبخندم عمق تر شد.
امیرعلی با تردید گفت:
- نیلا اگر من برم و شهید بشم تو چکار میکنی
یه لحظه قلبم وایساد فکر نمیکردم بعداز اینکه باهم نامزد کردیم هم حرف رفتن بزنه!
با بغض گفتم:
- شهادت خیلی قشنگه ها خیلی خوبه اما امیرعلی میشه حداقل الان حرف رفتن نزنی؟ من الان سنی ندارم اما توی همین سن خیلی سختی کشیدم پدر و مادر و همه کسایی که دوستشون داشتم از پیشم رفتن حالا هم نوبت توهه؟
خواهشاً حداقل بزار کمی بگذره بخدا من گناه دارم!
یعنی دیگه طاقت از دست دادن عزیزی رو ندارم!
امیرعلی گفت:
- اگه میدونستم ناراحت میشی چیزی نمیگفتم عزیزم ببخشید!
اما میدونی که شرط ازدواجمون اجازه رفتن من به جبهه بود یادته؟
سری تکون دادم و گفتم:
- اره یادمه خودمم گفتم اما نه اینکه الان بری و شهید شی و رخت سفید منو سیاه کنی!
امیرعلی خندید و گفت:
- اشک نریز دورت بگردم بادمجون بم آفت نداره، من کجا و شهادت کجا؟
بهت قول میدم اگر رفتم شهید نشم من کجا لیاقت دارم که شهید بشم.
لبخندی زدم و گفتم:
- پس قول دادیا! اگر رفتی باید زود به زود برگردی، اصلا هم حق نداری بدون من بری و شهید بشی!
لبخندی زد و گفت:
- چشم حاج خانوم شما فقط امر کن.
به مقصد رسیدیم و از ماشین پیاده شدیم.
دست به دست هم راه میرفتیم و چقدر لذت داشت توی این مسیر با عشقت قدم زدن!
من با چادر سفید و امیرعلی با اون کت شلوار توی گلزار شهدا واقعاً دیدنی بودیم.
🌸🌸🌸🌸🌸
https://eitaa.com/heyatjame_dokhtranhajgasem
🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💖#راهنمایسعادت💖
#پارت53
دست به دست هم حرکت میکردیم تا به یادواره آقا ابراهیم رسیدیم.
من همه چیمو مدیون آقا ابراهیم بودم حتی امیرعلی رو..!
امیرعلی بهم زل زده بود و این یکم خجالتم میداد.
رو کردم بهش و با لبخند گفتم:
- به چی زل زدی؟
لبخندی زد و گفت:
- به چشمات، خیلی زیباست
خوشحالم که از این به بعد نیلای منی!
لبخندی از روی ذوق زدم و گفتم:
- چقدر قشنگ صحبت میکنی.
امیرعلی لبخندی زد دستی روی سرم کشید و گفت:
- بعداز اینکه رفتم سوریه هروقت دلت واسم تنگ شد بیا همینجا!
با بغض گفتم:
- میشه این سه ماهی که نامزدیم نری؟
بعدش اگه خواستی برو اما یادت باشه قول دادی بری و زود برگردیا
- چشم هرچی چشم ابی من بگه!
- عاشقتم
همین که اینو گفتم امیرعلی اومد جلو و پیشونیه منو بوسید!
از شدت هیجان یه لحظه احساس کردم قلبم ایستاد!
امیرعلی که این واکنش منو دید خندید و خواست که به روم نیاره بخاطر همین، گفت:
- فکر کنم دیر کردیم پاشو تا برگردیم
فاتحه ای دادیم و از آقا ابراهیم خداحافظی کردیم برگشتیم به خونهی فاطمه اینا..!
همه از اینکه مارو کنار هم خوشحال میدیدن واقعا به وجد اومده بودن.
امیرعلی واسه داییش توضیح داد که رفته بودیم کجا و به چه علت و به این خاطر مورد تشویق همه قرار گرفتیم.
امروز بهترین روز توی عمرم بود واقعا خداروشکر میکنم بابت داشتن امیرعلی توی زندگیم!
بعداز برگشتنمون هم کمی بزرگتر ها نشستن و صحبت کردن و بعداز دقایقی همگی بلند شدن تا خداحافظی کنن.
منم فردا باید میرفتم مدرسه پس باید میرفتم خونه تا فردا صبح زود بیدار بشم چون کلی کار داشتم.
رو کردم به پدر فاطمه و گفتم:
- عمو میشه منو برسونی خونمون؟ فردا صبح باید برم مدرسه
مامان امیرعلی پیش دستی کرد و گفت:
- نیلا جان امیرعلی میرسونت
تشکری کردم و گفتم:
- شما تعدادتون زیاده اول شمارو برسونه بهتره!
- نه عزیزم جا هست نگران نباش من با داداشم میرم امیرعلی هم تورو میرسونه و میاد.
قبول کردم که باهاشون برم.
از فاطمه و پدر و مادرش کلی تشکر کردم واقعاً امروز سنگ تموم برام گذاشتن، وقتی خواستم خداحافظی کنم بینشون محمد رو ندیدم پس از خودشون خداحافظی کردم و سوار ماشین امیرعلی شدم و باهم به سمت خونه حرکت کردیم.
🌸🌸🌸🌸🌸🌸
https://eitaa.com/heyatjame_dokhtranhajgasem
🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💖#راهنمایسعادت💖
#پارت54
سوار ماشین امیرعلی شدم و باهم به سمت خونه حرکت کردیم.
امیرعلی یه دفعه خندش گرفت و گفت:
- ببینم عمو جون کلاس چندمی؟
حرصم گرفت و پاهام و رو زمین کوبیدم و گفتم:
- داری مسخره میکنی بابابزرگ؟
خندش شدت گرفت و گفت:
- اخه هنوز خیلی کوچولویی!
اصلا فکر نمیکردم یه روزی با یه دختر بچه ازدواج کنم.
لپم رو باد کردم و با حرص گفتم:
- به من نگو بچه من بدم میاد بعدشم مگه به سنه؟ به عقله
خندید و گفت:
- عصبی نشو خانوم کوچولو، حالا نگفتی کلاس چندمی؟
از خندش منم خندم گرفت و گفتم:
- دوم دبیرستانم
- چند سالته؟
- هفده!
پوفی کردم و گفتم:
- سوالات تموم شد؟
لبخندی زد و گفت:
- نه سوالاتم تازه شروع شده
گفتم:
- وقت واسه پرسش و پاسخ زیاده حالا تو بگو ببینم چند سالته بابابزرگ؟
مثل همیشه خندهرو گفت:
- بیست و هفت سالمه
- پس فقط ده سال اختلاف سنی داریم
دیگه به خونه رسیده بودیم امیرعلی ماشین رو خاموش کرد و دستای منو توی دستش گرفت و بوسید و بعدش گفت:
- اختلاف سنی زیاد مهم نیست مهم قلبمونه که باهم همراه شده!
لبخندی زدم و گفتم:
- دقیقا، نمیای داخل؟
گفت:
- نه دیگه دیر وقته مامان هم منتظره، فردا ساعت چند بیام دنبالت؟
با تعجب گفتم:
- واسه چی؟
خندید و گفت:
- خب میخوام بیام دخترم رو ببرم مدرسه دیگه!
اخم مصنوعی کردم و با خنده گفتم:
- از این شوخیا با من نکنا، ساعت 6:45 بیا دنبالم منتظرتم!
دستش رو مثل سربازا کنار پیشانیش قرار داد و گفت:
- اطاعت میشه بانو امر دیگه ای ندارید؟
خندیدم و گفتم:
- نه جناب عرضی نیست، خدانگهدارت
دستی تکون داد و ماشینش رو روشن کرد و بعداز خداحافظی رفت!
کلید توی در انداختم و وارد شدم.
خوب که امیرعلی همین الان رفتا اما دلم واسش تنگ شد.
اصلا فکر نمیکردم انقدر اهل شوخی و بگو بخند باشه که هرجا هست حالم باهاش خوب باشه قبلا اصلا نگاهم بهم نمیکرد!
هرچی نباشه قوبونش بشم سر به زیر و آقاست!
از گفتهی خودم خندم گرفت ببین عشق چه کارا که نمیکنه ها!
لباسم رو عوض کردم و مسواک زدم و رفتم تا بخوابم.
یه دفعه صدای پیامک موبایلم اومد!
از طرف یه شماره ناشناس واسم پیامک اومده بود!
با تعجب پیامک رو باز کردم و با وحشت به پیامکی که اومده بود خیره شدم!
نوشته بود:
- نیلا خانوم فکر کردی میزارم آب خوش از گلوت پایین بره؟ رها نیستم اگه امیرعلی رو ازت نگیرم فقط صبر کن.
به خودم اومدم دیدم قطره قطره اشک داره رو صفحه موبایلم میریزه!
گفتم خوشحالی و خوشبختی به من نیومده ها همش بخاطر همین بود!
🌸🌸🌸🌸🌸🌸
https://eitaa.com/heyatjame_dokhtranhajgasem