eitaa logo
مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.4هزار دنبال‌کننده
7.3هزار عکس
669 ویدیو
83 فایل
✨﷽✨ هرکس‌می‌خواهدمارابشناسد داستان‌کربلارابخواند؛ اگرچه‌خواندن‌داستان‌را سودی‌نیست‌اگردل‌کربلایی‌نباشد. شهیدآوینی نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. 🍃گروه‌نویسندگان‌مه‌شکن🍃 💬نظرات: https://payamenashenas.ir/RevayatEshgh
مشاهده در ایتا
دانلود
13.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خوش‌تر آن باشد که سرّ دلبران گفته آید در حدیث دیگران...💚😢 🌱گوشه‌ای از خصوصیات حاج قاسم را از زبان سردار قاآنی بشنوید... http://eitaa.com/istadegi
بسم رب الشهداء 🔸 🔸 🌷 🌷 (خواهر شهید مهدی فرهانیان) 🔸تولد: ۲۴ دی ۱۳۴۲، آبادان، خوزستان 🔸شهادت: ۱۳ مرداد ۱۳۶۳، گلستان شهدای آبادان، خوزستان https://eitaa.com/istadegi
بسم رب الشهداء 🔸 🔸 🌷 🌷 (خواهر شهید مهدی فرهانیان) 🔸تولد: ۲۴ دی ۱۳۴۲، آبادان، خوزستان 🔸شهادت: ۱۳ مرداد ۱۳۶۳، گلستان شهدای آبادان، خوزستان مریم در همان سن کم که گویا ۱۴ سال بیشتر نداشت، با کمک برادرش شهید مهدی فرهانیان در جریان انقلاب اسلامی در تظاهرات و راهپیمایی‌ مردمی علیه حکومت شاهنشاهی شرکت می‌کرد. با ورود مریم به شبکه پخش اعلامیه از عراق تا شهرها و کوچه‌ها و حتی روستاهای کشور، مریم نیز عملا وارد فعالیت‌های انقلابی شده بود و این چیزی بود که مهدی تعمداً به آن دست زده بود. مهدی با شناخت کاملی که از روحیات، جسارت و توانمندی‌های خواهرش داشت، تصمیم گرفته بود که او را نیز وارد فعالیت های انقلابی نماید. با پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی و تشکیل سپاه پاسداران، مریم هم به جمع این خیل عاشق پیوست و دوره‌های آموزشی را با موفقیت به پایان رساند. عاشق سوره قیامت بود و آن را زیاد می‌خواند. بسیار اهل مطالعه بود؛ بین کتاب‌ها، کتاب "گناهان کبیره" از شهید دستغیب را بارها خوانده بود. مریم علي‌رغم فعاليت زيادي كه داشت روزه می‌گرفت و تنها با نان و آب افطار می‌كرد. مریم همواره می‌گفت برخی سکوت‌ها و حرف‌های نابه‌جا، گناهان کوچکی هستند که تکرار می‌کنیم و برایمان عادت می‌شود، گناهان بزرگ را اگر انسان خیلی آلوده نشده باشد متوجه می‌شود، این گناهان کوچک هستند که متوجه نمی‌شویم. رمز موفقیت مریم این بود که هیچ‌گاه دلبسته دنیا نشد و دنیا و زرق و‌ برقش را نمی‌دید. روحی پویا داشت و سکون و یک‌جا ماندن را نمی‌توانست تحمل کند و اگر می‌دید در جای دیگری می‌تواند خدمت کند خود را به آنجا می‌رساند. با شروع جنگ، مهدی برادر بزرگ مریم که به تازگی لباس سبز سپاه را بر تن کرده بود با دست خالی همراه دیگر هم شهری‌هایش مقابل دشمن ایستادند و او درست ۲۰ روز بعد از جنگ در ۱۵ کیلومتری آبادان، خرمشهر شهید شد. مریم نیز به مدت سه سال به کار امدادگری و پرستاری از مجروحان جنگ در بیمارستان‌های مختلف آبادان مانند بیمارستان امام خمینی(ره) و طالقانی مشغول بود. بیمارستان امام خمینی‌(ره) در نقطه مرزی صفر شرکت نفت آبادان قرار داشت و گلوله دشمن مستقیم به دیواره بیمارستان اصابت می‌کرد. ولی مریم با دیگر خواهران امدادگر که بسیجی بودند در این بیمارستان به صورت شبانه‌روز مستقر شدند و زینب‌وار به مجروحان کمک می‌کردند. آنان حتی حاضر نمی‌شدند که تقسیم‌بندی در ساعت کاری داشته باشند بلکه به صورت آتش به اختیار در مقابل حجم سنگین کارها خدمت‌رسانی می‌کردند. بیشتر اوقات مریم از فرط خستگی می‌نشست و خودش تاول‌های پایش را التیام می‌داد. مریم در حین رسیدگی به مجروحان در بیمارستان امام خمینی(ره) ترکش می‌خورد و از ترس اینکه اگر از شهر خارج شود و دیگر شرایط جور نشود مجدداً برگردد، حاضر نمی‌شود برای مداوای خودش آبادان را ترک کند. ایشان پس از آزادی خرمشهر به ‌منظور رسیدگی به خانواده شهدا در واحد فرهنگی بنیاد شهید آبادان مشغول فعالیت می‌شود. خانواده شهدایی بودند که در روستاهای آبادان زندگی می‌کردند و در وضع خوبی به سر نمی‌بردند. مریم با تن نحیفی که داشت کیلومترها مسافت را طی می‌کرد تا خودش را به خانواده شهدا برساند تا به وضع زندگی و درس بچه‌های خانواده شهدا رسیدگی کند. در مرداد سال ۱۳۶۰، مادر شهید رزمنده‌ای به نام «مرزوق ابراهیمی» که جنگ‌زده بود، با شرایط سختی می‌آید تا پسرش را ملاقات کند. پسر او در اروندکنار بر اثر اصابت ترکش به شهادت می‌رسد و مادر با شنیدن این خبر در شرایط افسردگی قرار می‌گیرد. مادر شهید به شهید مریم فرهانیان وصیت می‌کند که من قبل از چهلم پسرم فوت می‌کنم (که دقیقاً ۳۷ روز بعد از شهادت پسرش از دنیا می‌رود). ایشان از مریم تقاضا می‌کند که در چهلم و سالگرد پسرش در حدی که برایشان امکان دارد به مزار شهید سر بزند. مریم و خواهران امدادگر به خاطر عهدی که با این مادر بسته بودند هر سال سالگرد شهادت مرزوق به مزارش می‌رفتند. سال ۶۳ در حالی که راهی گلستان شهدای آبادان شده بودند، در محله احمدآباد مورد اصابت ترکش خمپاره دشمن قرار می‌گیرند و مریم فرهانیان در سن ۲۱ سالگی به شهادت می‌رسد. لحظه‌ای که پیکر شهیده را به بیمارستان می‌بردند و با آن که ترکش به قلب شهیده اصابت کرده بود و تنی نیمه‌جان داشت، سعی می‌کرد حجاب خودش را کامل حفظ کند. چادر مریم به عنوان نماد زن مسلمان در موزه شهدای خیابان طالقانی نگهداری می‌شود. سالروز شهادت وی، در تقویم جمهوری اسلامی ایران، به‌عنوان روز بسیج جامعه زنان نامگذاری شده است. کتاب «دختری کنار شط»، درباره زندگی‌نامه این شهید و توسط عبدالرضا سالمی‌نژاد نوشته و توسط نشر فاتحان به چاپ رسیده است. https://eitaa.com/istadegi
مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
بسم رب الشهداء 🔸 #لشگر_فرشتگان 🔸 🌷 #شهید_مریم_فرهانیان 🌷 (خواهر شهید مهدی فرهانیان) 🔸تولد: ۲۴ دی
بسم رب الشهداء 🌹 🌹 وصیت‌نامه 🌷 🌷 بسم الله الرّحمن الرّحيم و به نستعين انّه خير ناصر و معين وصيتم را با نام خدا، اين بزرگ‌ترين بزرگ‌ترها، آن يگانه مطلق، اين فريادرس مستضعفان، اين در هم كوبنده كاخ ستمگران و يزيديان، اين منجي حق و عدالت، اين فرستاده ي قرآن، اين شنونده غم‌ها، اين مشكل‌گشای دردها شروع می‌كنم. اول از هر چيز از انقلاب اسلامي ايران به رهبري امام خميني به اندازه فهم خودم و وظايفم كه بر دوش دارم بگويم، انقلابي كه با دادن خون هزاران شهيد و هزاران معلول به اولين مرحله پيروزي خود رسيد. انقلابي كه در آن مردم، اسلام را، اين كامل‌ترين دين را مبناي كار خود قرار دادند و از آن الهام گرفتند و وحدتي را كه به دست آورده بودند، با توجه به دين اسلام و رهبري قاطع امام آن را حفظ كردند. قدر اين رهبر را بدانيد و همواره پشت سر او باشيد. از امام پيروي كنيد. به پيام ها و فرمان ها و دستوارت اسلامي امام توجه كنيد و سعي كنيد از هر كلمه امام درس بگيريد. امام را تنها نگذاريد. اين هواي نفسي را كه امام از آن صحبت و سعي مي كند آن را از وجود ما بزدايد، شما هم سعي كنيد كه در اين راه موفق شويد. سعي كنيد خود را بشناسيد كه اگر خود را بشناسيد خدا را شناخته‌ايد. در هيچ كاري خدا را از ياد نبريد. و همواره به ياد خدا باشيد و با هم به مهرباني رفتار كنيد. امام زمان را از ياد نبريد. همواره به فكر امام زمان باشيد. همواره در راه اسلام باشيد و براي تحقق بخشيدن به آرمان اسلام بكوشيد و به قدرت الهي توجه داشته باشيد كه بالاتر و با عظمت‌تر از تمام قدرت‌هاست. هيچ وقت قدرت خدا را از ياد نبريد و سعي كنيد كه هر چه بهتر تزكيه نفس كنيد. چيزي را كه امام اينقدر درباره اش تكيه مي‌كنند كه تزكيه نفس كنيد. و در بين خطراتي كه ما را تهديد مي كنند هيچ خطري بالاتر از اين نفس نيست كه گاه انسان را به انحراف مي كشاند و خود انسان متوجه نمي شود. قرآن بخوانيد زيرا قرآن تمام دستورات زندگي را به شما مي گويد. نهج البلاغه و صحيفه سجاديه هم همين‌طور. مادر! اگر من سعادت شهادت را داشتم و شهيد شدم، اصلاناراحت نباش. ما همه امانت هستيم و همه ما از دنيا مي‌رويم، زيرا اين دنيا آزمايشگاهي است كه خداوند بندگان خود را در آن، مورد آزمايش قرار مي‌دهد. اين ما هستيم كه بايد سعي كنيم و از اين امتحان كه بالاترين امتحان هاست سربلند بيرون بياييم و در قيامت پيش خدا سرافكنده نباشيم. يادم هست كه در آخرين جلسه گفتگويي كه با برادر شهيدم داشتم، درباره معاد برايم صحبت مي‌كرد و مي‌گفت در فكر آخرت باشيد و بعد از اين جلسه بود كه مقام شهادت را به دست آورد. از صميم قلب به او تبريک مي‌گويم و از خدا مي‌خواهم صداقتي همانند شهيدان به من عطا كند و سعادت اين را بدهد كه تنها و تنها در راه او قدم برداريم و براي رضاي او كار كنيم. شهيد كسي است كه به آخرين مرحله كمال خود رسيده است و راهش را با آگاهي، ايمان و خلوص مي پيمايد و هميشه پيروز و جاويد است. به ولايت فقيه ارج بنهيم و بدانيم كه الان امام خميني بر ما ولايت دارد و بدانيم تنها در اين صورت در دنيا و آخرت موفق مي‌شويم كه با همديگر صميمي باشيم و با دشمن مقابله كنيم. چه دشمناني كه در درون ما هستند و چه دشمنان بيروني. من هم مانند برادر شهيدم (مهدي) هر چه يادم آمد نوشتم و اگر در گفتارم اشتباهي هست، به بزرگي خودتان ببخشيد. والسلام عليكم و رحمة الله و بركاته مریم فرهانیان https://eitaa.com/istadegi
🔰 🔰 یا علی مددی...💚 📕 رمان امنیتی ⛔️ ⛔️ ✍️ به قلم: قسمت 243 حامد دستی به صورتش می‌کشد و لب‌های کش‌آمده‌اش را غنچه می‌کند تا خنده‌اش بند بیاید. بعد به انتحاری دقت می‌کند و می‌گوید: - راست می‌گی. چرا هیچ کاری نمی‌کنه؟ همان لحظه، در خودرو با صدای بلند و نخراشیده‌ای باز می‌شود. از پشت خاکریز به سختی جثه سیاهی را می‌بینم که تکان می‌خورد. گلنگدن سلاحم را می‌کشم و سلاح را روی حالت رگبار می‌گذارم. آماده می‌شوم که در صورت حرکت اضافه‌ای، راننده انتحاری را به رگبار ببندم. راننده دارد تقلا می‌کند خود را از خودرویی که با سر در خندق افتاده بیرون بکشد؛ این را می‌شود از صدای تکان خوردنش در ماشین زرهی دید. چند لحظه بعد، موفق می‌شود و می‌افتد روی خاک‌های خندق. حالا همه اسلحه‌هایشان را به سمت او نشانه گرفته‌اند. می‌گویم: - ممکنه خودش جلیقه انتحاری داشته باشه. باز هم سکوت میان‌مان حاکم می‌شود. راننده انتحاری به سختی از خندق بیرون می‌آید؛ اما قبل از این که تکانی بخورد و حتی سرش را بالا بیاورد، کنار پایش را به رگبار می‌بندم. با صدای بلند و پشت سر هم شلیک گلوله، از جا می‌پرد و فریاد می‌زند. رگبار را تمام می‌کنم و بلند می‌گویم: - أنت تحت حصارنا. ضع يديك على رأسك.(توی محاصره ما هستی. دستتو بذار روی سرت!) حامد هم برای تکمیل این عملیات روانی به کمکم می‌آید و کنار پای دیگر راننده رگبار می‌گیرد. راننده پایش را بلند می‌کند و درحالی که در خودش جمع شده، به اطراف نگاه می‌کند. بعد با ترس و تردید دستش را روی سرش می‌گذارد. حامد داد می‌زند: - اخلع ملابسك! مرد چند ثانیه با بهت و تردید خیره می‌شود به خاکریز؛ جایی که گمان می‌کند صدای ما را از آن‌جا می‌شنود. می‌خواهد به سمت خاکریز بیاید که حامد با یک خط آتش متوقفش می‌کند. بلندتر و خشمگین‌تر داد می‌کشم: - یالا! اخلع ملابسک! و یک رگبار دیگر مهمانش می‌کنم. چند قدم عقب می‌رود و از ترس عربده می‌کشد. عجب انتحاری جان بر کفی! با همین شجاعتش می‌خواست ما را بکشد و خودش را بیندازد در آغوش حوری‌های بهشتی؟! 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐https://eitaa.com/istadegi/1733 ⚠️ ⚠️ 🖋 https://eitaa.com/istadegi
🔰 🔰 یا علی مددی...💚 📕 رمان امنیتی ⛔️ ⛔️ ✍️ به قلم: قسمت 244 دستش را بالا می‌گیرد و نفس می‌زند. بعد با تردید، دکمه‌های پیراهنش را باز می‌کند. پیراهن مشکی گشادش را که از تن در می‌آورد، برجستگی و سیم‌های رنگارنگ جلیقه انفجاری‌اش پیدا می‌شوند. نفس عمیقی می‌کشم و صدایم را بالا می‌برم: - اخلع قمیصک وإلا سأفجرك هناك.(جلیقه‌ت رو دربیار وگرنه همون‌جا منفجرت می‌کنم!) باز هم خیره می‌شود به خاکریز. تعللش را که می‌بینم، خشاب را جلوی پایش خالی می‌کنم: - إن أطلقت عليك ستنفجر. یالا!(اگه بهت شلیک کنم منفجر می‌شی. زود باش!) دستش می‌رود به سمت جلیقه انتحاری. چشمانم را می‌بندم و به حامد می‌گویم: - یه خشاب پر بهم بده! حامد خشاب را کف دستم می‌گذارد. منتظرم راننده خودش را منفجر کند تا حداقل اسیر نشود؛ اما صدای انفجار نمی‌شنوم. انگار دارد با خودش فکر می‌کند بدون کشتن ما، مُردن برایش نمی‌صرفد! چشم که باز می‌کنم، جلیقه انتحاری را در آورده و انداخته روی زمین. تمام لباس‌هایش را بجز لباس‌های زیرش درمی‌آورد تا مطمئن شویم خطری ندارد. حامد می‌گوید: - ارفع یدک و تقدم.(دستتو ببر بالا و بیا جلو.) مرد قدمی به جلو برمی‌دارد. از پشت خاکریز بیرون می‌آیم و به سمت مرد می‌روم. پشت سرش قرار می‌گیرم و درحالی که با فشار اسلحه به سمت جلو هلش می‌‌دهم، به حامد می‌گویم: - به بچه‌های تخریب بگو بیان ماشین و جلیقه‌ش رو بررسی کنن. لباس‌هاش رو هم بررسی کن، اگه مشکلی نداشت بیار که بپوشه. پشت خاکریز، دستان مرد را محکم می‌بندم و می‌پرسم: - شو إسمک؟(اسمت چیه؟) با نفرت نگاهم می‌کند؛ انگار مقصر این که نتوانسته خودش را منفجر کند و به بهشت و حوری‌های بهشتی‌اش برسد منم. تکانی به لب و دهانش می‌دهد و بجای جواب سوالم، به سمتم آب دهان می‌اندازد. حالت خیس و لزج آب دهانش را روی گونه سمت راستم حس می‌کنم و حالم را به‌هم می‌زند. دندان‌هایم را روی هم فشار می‌دهم و تند نفس می‌کشم. دستم برای زدن یک سیلی محکم به صورتش بی‌قراری می‌کند. برای این که دستم را در کنترل خودم نگه دارم، آن را محکم مشت می‌کنم و از جا بلند می‌شوم. 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐https://eitaa.com/istadegi/1733 ⚠️ ⚠️ 🖋 https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام چشم، همراه همین پیام ارسال شد
سلام موشک‌هایی هستند که تا ارتفاع بسیار بالا اوج می‌گیرند (قسمتی از راه با موتور و مابقی راه را با استفاده از نیروی جاذبه زمین به سمت هدف می‌رن). حتی بعضی از موشک‌های بالیستیک که برد بسیار بالایی دارند از جو زمین نیز خارج می‌شن و دوباره به جو برمی‌گردن. موشک‌های میان‌برد و دوربرد بالستیک معمولاً برای حمل کلاهک هسته‌ای هستند. منظورتون رو از سوال دوم متوجه نشدم؛ چون همه موشک‌های بالستیک جهت دارند. در واقع یه سقوط آزاد هدفمند می‌کنند.
سلام بله اتفاقاً بهش فکر کردیم ولی مه‌شکن قشنگ‌تره😎