eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.9هزار دنبال‌کننده
7.9هزار عکس
819 ویدیو
92 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام بله حکم را جعل کرده بودن. یه عده برای این‌که قتل‌هارا گردن نگیرن و چهره رهبر و انقلاب را خراب کنن این نامه را نوشته بودن و خوب خداراشکر دیدید که رسوا شدن. اون نامه هم که مهر نداشت شاید پرینت خط آقا بوده باشه و یا مهر داشته اما مهر نامه‌های دولتی و محرمانه با مهرهای عادی فرق می‌کنه.
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
✨#بسم_الله_الذي_يكشف_الحق✨ 📙رمان امنیتی سیاسی#عالیجنابان_خاکستری ✍🏻به قلم #محدثه_صدرزاده قسمت۸۴
✨ 📙رمان امنیتی سیاسی ✍🏻به قلم قسمت۸۵ به اواسط خطبه که می‌رسد حرف‌هایش باعث می‌شود ابوالفضل و بچه‌ها از جلوی صف داد بزنند و بگویند: _بصیرت، بصیرت. امام جمعه بی‌اهمیت به شعارها، باز خطبه‌ها را ادامه می‌دهد. من هم با گفته‌هایش عصبی می‌شوم. به جای این‌که مشکلات جامعه و شهر را بازگو کند، هر بار یکی از مراکز تحت نظر رهبر را زیر سوال می‌برد. باز بچه‌ها میان کلامش می‌پرند: _بصیرت، بصیرت. این بار مردم هم جوش می‌آورند و همه چیز بهم می‌ریزد. من هم تنها نظاره‌گر هستم. به دلیل شغلم اجازه جلو رفتن را ندارم. دیشب فهمیدم که ابوالفضل و دیگر بچه‌ها هیچ خط و ربطی به وزارت اطلاعات ندارند، بچه‌های انقلابی هستند که دور هم جمع شده‌اند و انصار حزب الله را تشکیل داده‌اند. نماز جمعه بهم می‌ریزد و مردم پراکنده می‌شوند. صادق به سمتم می‌آید. مسجد خالی از جمعیت شده است. می‌گوید: _حالا فهمیدی منظورمون چی بود؟ هر دفعه می‌ره بالا منبر، همین برنامه رو داریم. یا راجب آقا یه چیز می‌گه یا مسئولین انقلابی مثل شورای نگهبانو زیر سوال می‌بره، حرفای رئیس جمهورم که مورد تاییدشه. نفس کلافه‌ای می‌کشم. مشکلات کشور به کنار، برخی مسولین هم کاسه داغ‌تر از آش شده‌اند. *** وارد خانه می‌شوم. امروز حسابی خسته شدم، به خصوص با دیدن نماز جمعه که حسابی ذهنم را درگیر کرد. یا الله می‌گویم. سرم را که بالا می‌آورم آیه را می‌بینم که روی صندلی نشسته است. متوجه پای گچ گرفته‌اش می‌شوم. با صدای مادر نگاهم را از آیه بر می‌دارم: _سلام پسرم. بشین، چایی تازه دمه، الان میارم برات. لبخندی می‌زنم و بر روی دورترین صندلی به آیه می‌نشینم. زهرا با ذوق به سمتم می‌آید و کنارم می‌نشیند. چشم غره‌ای به او می‌روم و از گوشه چشم آیه را نگاه می‌کنم. وقتی متوجه نگاهم می‌شود سرش را پایین می‌اندازد. روبه زهرا آرام می‌گویم: _مگه بهت نگفتم جلوی آیه پیش من نیا که یاد مهدی نیوفته؟ 🖇لینک قسمت اول رمان👇🏻 https://eitaa.com/istadegi/4522 💭ارتباط با نویسنده👇🏻 https://harfeto.timefriend.net/16467617947882 ⚠️ ⚠️ 🖋 https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام ان‌شاءالله در اولین فرصت چشم.
سلام بله، ولی بنده کلا خیلی وقته کتاب این هم با این حجم نخریدم؛ یعنی از وقتی قیمت کتاب بالا رفته. بیشتر سعی می‌کنم امانت بگیرم یا نسخه الکترونیکی رو مطالعه کنم. آخرین باری که در یک روز ۶ یا ۷ تا کتاب گرفتم، مربوط میشه به ۵ سال پیش. برای همین اضافه شدن ۴تا کتاب خیلی اتفاق جدیدی بود. ممنونم، همچنین🌿
سلام ان‌شاءالله خدا از این بهتر بهتون بده. راستش کتاب‌هام خیلی نیستند و بیشترشون مال دورانی هستند که کتاب ارزان بود 🙄 قفسه هم، یه قفسه کاملا معمولی و ساده ست که خودم چفیه روش پهن کردم. ان‌شاءالله خدا از این بهتر بهتون بده.
سلام بله، قبلا بعضی قسمت‌هاش رو مطالعه کرده بودم و دنبالش می‌گشتم تا کامل مطالعه‌ش کنم.
سلام ۱.ممنونم ولی تولدم نیست؛ حدود چهار ماه تا تولدم مونده. هدیه روز دختر بود.🙂 ۲.خودم هم فکر می‌کنم بخاطر اسمش بوده🌿 پ.ن: این کتاب خاطرات شهید مدافع حرم، عباس‌علی علی‌زاده ست.
🇮🇷✌️ این همه لشکر آمده... ورزشگاه صدهزار نفر آزادی در تسخیر دهه‌ی نودی‌ها درود بر فرزندان