فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
کار ما شده خیره شدن به چشمهایی که پر از محبت بود..
۱۰۰ روز گذشت...
خیلی زیباست👌
#حاج_قاسم برای شهادت ما هم دعا کن😔
@khybariha
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
◀️ موشهای داعشی در چنگال فرزندان #حاج_قاسم
تصاویری از جنازههای تروریستهایی که در حملات دیشب به عراق توسط حشد الشعبی قهرمان به هلاکت رسیدند
🔺آمریکاییها خیال کردهاند با انتقال داعشیها به عراق و ناامن کردن آن بهانهای برای ادامه حضور نامشروع خود ایجاد میکنند، امّا آنهایی که موفق به سرکوبی تروریستها و پاکسازی کامل خاک عراق شدند، میتوانند یکبار دیگر هم آن را انجام دهند 👌
ولی خودمانیم چقدر جایت خالیست😔
🍃🌸 @khybariha
.
#پارت_چهل_و_یکم 🦋 ((تیررسام)) تعدادی تیررسام پیدا کرد و آورد.گروه دیگری تشکیل داد و به آن ها گفت:
#پارت_چهل_و_دوم🦋
((صادقی و موسایی پور))
سال شصت و سه بعد از #عملیات_خیبر، لشکر در خط #شلمچه مستقر شد.
بین خط ما و عراق چهار کیلومتر آب بود، برای شناسایی مجبور بودیم از گرفتگی عبور کنیم و خودمان را به خط دشمن برسانیم. نفراتی که محمد حسین برای این کار در نظر گرفته بود، من بودم، موسایی پور، صادقی و یک نفر دیگر.
حد نهایت #شناسایی ما هم خاکریزی از عراق بود که پایان آب گرفتگی منطقه شلمچه قرار داشت.
شب چهار نفری سوار بر قایق به طرف خط دشمن حرکت کردیم.
قرار بود در قسمتی از منطقه که چولان های زیادی🌱 داشت، توقف کنیم و بعد دو نفر از بچه ها خودشان را به #خاکریز عراقی ها برسانند.
آن شب نوبت موسایی پور و صادقی بود.
وقتی به چولان ها رسیدیم، قایق ها را وسط آن ها زدیم، وایستادیم.
موسایی پور و صادقی که هر دو لباس غواصی به تن داشتند، از ما جدا شدند و جلو رفتند.
مدتی صبر کردیم؛⌚️
آن ها بر نگشتند!
اول فکر کردیم شاید امشب کارشان طول کشیده است و اگر کمی منتظر شویم حتماً می رسند؛ اما وقتی تأخیرشان خیلی طولانی شد، فهمیدیم که اتفاقی برای آن ها افتاده است!
قایق ها 🛶 را حرکت دادیم و تا آنجا که امکان داشت به دشمن نزدیک شدیم ،تا شاید بتوانیم اثری از آن ها پیدا کنیم؛
امّا فایده ای نداشت..!!😔
هیچ اثری نیافتیم.
اطراف محل قرار را هم جستجو کردیم به این امید که شاید موقع برگشت، راه را
گم کرده باشند؛
ولی آن جا هم هیچ خبری نبود.
دیگر خیلی دیر شده بود و فرصت زیادی نداشتیم.
وقتی کاملا از پیدا کردنشان ناامید شدیم، تنهایی به خط مقدم برگشتیم.
محمد حسین که تا آن وقت دل نگران و ناراحت 😔منتظر ما ایستاده بود، با دیدن قایق ها سریع جلو آمد.
من هر آنچه را که اتفاق افتاده بود، برایش تعریف کردم.
چهره محمد حسین خیلی دَرهم شد.😥
هم ناراحت بچه ها بود و هم فکر کار.
نمی دانستیم چه بلایی سر بچه ها آمده است...
#شهادت شان یک مصیبت بود
و #اسارت شان مصیبتی دیگر!
قاعده بر این بود که اگر در محوری یکی
از بچه های شناسایی، اسیر می شد؛
دیگر نباید روی آن محور کاری انجام
می گرفت، چون خطر لو رفتن #عملیات وجود داشت.
همه نگران بودند!😰
محمد حسین با روشن شدن هوا، لب آب رفت و سعی کرد با دوربین 📼 اثری از بچه ها پیدا کند.
ما را هم برای جستجو به طرف دیگری فرستاد.
همه برای یافتن #موسایی_پور و #صادقی بسیج شده بودند، اما حوالی ساعت ده🕙ناامید برگشتند.
محمد حسین با #حاج_قاسم تماس گرفت و او را در جریان قرار داد..؛
حاج قاسم به دلیل حساسیت موضوع، سریع خودش را به #منطقه رساند.
با محمد حسین داخل سنگری رفتند و مشغول صحبت شدند.
وقتی که بیرون آمدند، دیدم محمّدحسین خیلی ناراحت است!😔
از او سؤال کردم : «چی شده؟!»
گفت: «حاجی می گوید باید قرارگاه را خبر کنیم. بچه ها احتمالا اسیر شده اند، چون لباس #غواصی تنشان بوده،احتمالا #شهید شدنشان ضعیف است.»
گفتم:«خب!...حالا تو می خواهی چه کار
کنی؟!»
گفت: «هیچی! من به قرارگاه خبر
نمی دهم.»
گفتم: «محمد حسین!...حاجی ناراحت می شود.»
گفت:«من امشب تکلیف لشکر و این دو نفر را روشن می کنم، فردا می گویم چه اتفاقی برایشان افتاده است!»
🍃🌸 @khybariha
.
#پارت_چهل_و_دوم🦋 ((صادقی و موسایی پور)) سال شصت و سه بعد از #عملیات_خیبر، لشکر در خط #شلمچه مستقر
#پارت_چهل_و_سوم🦋
((صادقی و موسایی پور))
وقتی #حاج_قاسم رفت، بچّه ها جستجو را از سر گرفتند، بعضی ها با دوربین
توی آب را نگاه می کردند؛
بعضی سوار بر قایق🚣♂ تا جاییکه امکان داشت،جلو می رفتند.
چند نفر هم در اطراف #خاکریز و کنار آن می گشتند.
شب عده ای برای جستجوی دقیق تر، خودشان را به محل گم شدن بچّه ها رساندند، اما هیچ کدام از این کارها
ثمری نداشت.
من در این فکر بودم🤔که امشب محمدحسین چطوری می خواهد تکلیف همه را روشن کند!
روز بعد صبح زود داخل محوطه مقر بودیم که دیدم از دور صدایم می کند.
رفتم پیشش، با خوشحالی☺️گفت:
«هم #اکبر_موسایی_پور را دیدم، هم صادقی را.»
گفتم: «کجا هستند!؟»
گفت: «جایی نیستند، من توی خواب آن ها را دیدم.»
گفتم: «خب!... چی شد؟»
گفت: «دیشب خواب دیدم که اکبر موسایی پور و #حسین_صادقی هر دو آمدند، اکبر جلو بود و حسین پشت سرش.
چهره اکبر خیلی نورانی تر از حسین
بود، می دانی چرا؟!»
گفتم: «چرا؟»
گفت: «اگر گفتی؟»
گفتم: «من نمی دانم..... خودت بگو!»
گفت : «اکبر اگر توی آب هم بود
#نماز_شب ش ترک نمی شد،اما حسین این طور نبود؛ می خواند، ولی اگر شبی خسته بود و نمی توانست، نمی خواند.
یک دلیل دیگر هم دارد، می دانی؟!»
گفتم: «نه! نمی دانم.»
گفت: «اکبر نامزد داشت؛ دنبال قضیه ازدواج رفته و به تکلیفش عمل کرده بود، ولی صادقی نه.»
من با بی حوصلگی گفتم: «حالا اصل مطلب را بگو! چرا اینقدر سؤال و جواب می کنی؟!
اینها که اهمیتی ندارد، بگو ببینم چه بلایی سرشان آمده است!؟»
گفت: «دیشب توی خواب دیدم که اکبر آمده و گفت: «محمد حسین!...ناراحت نباشید! ما اسیر نشدیم و بر می گردیم.»
گفتم: «اگر #اسیر نشدند، پس چه جوری
بر می گردند؟!»
گفت: «احتمالا #شهید شده اند و جنازه هایشان را آب می آورد.»
گفتم: «حالا کی می آیند؟!»
گفت: «یکی شب دوازدهم می آید و دیگری شب سیزدهم.»
گفتم: «مطمئنی!؟»🤔
گفت: «خاطرت جمع باشد.»
شب دوازدهم من مدام به فکر حرف محمد حسین بودم و لحظه شماری
می کردم.
از سر شب لب آب 🌊 می رفتم و منطقه را نگاه می کردم.
به این امید که خواب محمد حسین تعبیر شود و بچه ها بیایند؛
امّا خبری نبود که نبود.
اواخر شب دیگر ناامید و خسته😞 داخل
سنگر رفتم و خوابیدم.
حوالی ساعت چهار صبح🕓با صدای
زنگ تلفن صحرایی📞 از خواب پریدم.
گوشی را برداشتم، #اکبر_بختیاری مسئول خط بود.
مضطرب و شتاب زده😥 گفت: «حاج مرتضی زود بیا اینجا!...یک چیزی روی
آب به این سمت می آید.»
به سرعت از سنگر خارج شدم و خودم را به لب آب رساندم.
حاج اکبر، مسئول خط هم آنجا بود.
محمد حسین هم لب ساحل منتظر ایستاده بود.
مدتی صبر کردیم تا جسمی که روی آب بود جلو آمد، خودش بود، موسایی!
اولین کسی که جلو رفت و به پیکر شهید موسایی دست زد؛"محمد حسین" بود.
باورم نمی شد درست شب دوازدهم، همان طور که محمد حسین پیش بینی کرده بود.
شب سیزدهم حوالی ساعت دو یا سه بود که صادقی هم آمد.
پیکرش را موجهای آب 🌊 به ساحل آوردند.
باور کردنش مشکل بود!
اما خواب محمد حسین تعبیر شده بود و
بالاخره تکلیف لشکر و آن دو نفر مشخص شد.
💠#عاشقان را بر سر خود حکم نیست
هر چه فرمان تو باشد آن کنند
🍃🌸 @khybariha
.
#پارت_نود_و_دوم🦋 ((جزر و مدّ اروند)) [ادامه] گفت:«تو که آن روز گفتی خواب نمانده بودم !» گفتم
#پارت_نود_و_سوم 🦋
((کارخانه یخ))
بچه های #اطلاعات ماه ها پیش از #عملیات_والفجر هشت ،کارشان را روی منطقه آغاز کرده بودند .
محدوده شناسایی، اروندرود و ساحل غربی آن بود؛
یعنی قسمتی که دست #عراقی ها بود.
به خاطر اهمیّت ویژه این عملیّات، تمام کارها با حساسیت خاصّی انجام میگرفت و تمام موارد ایمنی برای جلوگیری از لو رفتن عملیّات انجام می شد.👌
بچّهها شبانه روز تلاش میکردند جزر و مدّ آب را بررسی کنند.
آنها شبها برای شناسایی به آن طرف اروند میرفتند و روزها هم ساحل دشمن را زیر نظر داشتند.
قرارگاه نیروها ، کمی دور از اروندرود بود..؛
و نهرهای فرعی کوچکی که از اروند منشعب می شد ،راه بچهها را دورتر می کرد؛ چون مجبور می شدند برای رسیدن به اروند ، این نهرها را دور بزنند.
#محمد_حسین برای حلّ این مشکل پیشنهادی داد که روی نهرهای فرعی پل بزنیم.
در آن محدوده، کارخانه یخی وجود داشت که بعد از #جنگ تخریب شده و متروکه مانده بود .
قرار شد از قالب های بزرگ یخ که آنجا بلا استفاده مانده بود برای زدن پل استفاده کنیم.
آن شب همه بچّه ها #بسیج شدند.
هر کسی قالبی روی دوشش گذاشته بود و به طرف اروند میرفت .
من و محمّدحسین با هم دوازده تا بردیم.
در بین راه ، من دائم خسته می شدم و می نشستم، اما او همچنان کار می کرد و قالب ها را روی دوش میگرفت و میبرد.
درهمین فاصله از طرف #حاج_قاسم تماس گرفتند و محمّدحسین را برای شرکت در جلسه ای به قرارگاه خواندند.
محمّدحسین پیغام داد که من فعلاً کار واجبی دارم شما یک ماشین بفرستید، کارم تمام شد میآیم و دوباره مشغول به کار شد.
بچّه ها یکی یکی قالبها را می آوردند و روی نهر ها می گذاشتند.
همینطور که سرگرم کار خودشان بودند ،یک دفعه دشمن #منطقه را زیر آتش گرفت!
اتفاقاً یک گلوله خمپاره کنار محمّدحسین به زمین خورد و منفجر شد و ایشان به همراه دو نفر دیگر مجروح شدند.
وقتی بالای سرش رفتم، دیدم از ناحیه پا بدجوری آسیب دیده است!
خونریزی اش خیلی شدید بود، گویا یکی از شریانهای اصلی قطع شده بود.😔
بچّه ها بلافاصله با قرارگاه تماس گرفتند و گفتند:« آقا محمّدحسین مجروح شده ، سریع یک آمبولانس بفرستید .»
آنها جواب دادند :«چند دقیقه پیش یک آمبولانس برای بردن ایشان به جلسه فرستادیم، از همان استفاده کنید و او را به عقب برگردانید.»
آنها برای جلوگیری از لو رفتن عملیّات، مسائل حفاظتی را خیلی رعایت می کردند؛ به همین سبب به جای ماشین معمولی، آمبولانس فرستاده بودند.
ما محمّدحسین را سوار آمبولانس کردیم و به عقب فرستادیم. حتی در بیمارستان آبادان، برای اینکه کسی متوجه حضور نیروها در منطقه نشود ،محمّدحسین را به عنوان "یکی از نیروهای ناو تیپ کوثر و مسئول قبضه خمپاره انداز " معرفی کردیم .
با رفتن محمّدحسین، روحیه بچه ها هم تغییر کرد.
همه ناراحت بودند هیچ کس امید نداشت که او بتواند خودش را به عملیات برساند !
همه او را دوست داشتند و از این قضیّه بسیار ناراحت و نگران بودند.
🍃🌸 @khybariha
واکنش کاربران فضای مجازی به توئیت ترامپ در حمایت از سارقین مسلح در ایران
▪️این اعتراض مربوط به مردم ایران است و ربطی به ربات های شازده و شما ندارد.این توئیت ترامپ را کدام باصطلاح ایرانی نوشته؟ دوستان مهاجرت کرده تاجزاده؟
جنتلمن های تروریست فرودگاه بغداد و قاتلان #سردار_شهید و شقی ترین افراد کره زمین و قاتلان مردم افغانستان و عراق را چه به حقوق بشر؟
💬 عبدلله گنجی
▪️ باشه آقای ترامپ!
ما اعدامشون نمیکنیم ولی میدیم شما تا تو خیابوناتون به جای طناب با زانو خفه شون کنین
💬 فامیل دور
▪️یکبار دیگر پردهها کناررفت و خط و ربطها عیان شد؛ حالا ترامپ شخصاً به جبهه کانالهای پوششی تلگرامی، پیجهای اینستاگرامی، بازیگران بیسواد، سلبریتیهای دوزاری، براندازان اصلاحطلبنما و خیل فیکها و رباتهای سعودی و آلبانی که گفتند «اعدام نکنید» پیوست. بزن به افتخار همه مزدوران!
💬سیدرضی
▪️ ترامپ که به مردم خودش رحم نکرده برای 3 تا مجرم در ایران پیام تاسف میفرسته.مرگ بر اون هایی که با قاتلان #حاج_قاسم هم صدا شدند.
💬 محمد دانش
▪️بعد از لشگر فیک ها، ربات ها، سلبریتیهای وطن فروش و پیاده نظام، حالا فرماندهشان هم وارد میدان شد!
تابستان داغ، تابستان داغ که میگفتید همین بود؟
راستی در آمار ۴میلیون ایرانی برای هشتگ #اعدام_نکنید، گاوهای آلبانی، شترهای سعودی و این سگ زرد آمریکایی را هم حساب کردهاید؟:)))
💬 علیرضا گرائی
▪️ تا دیروز یک دنیا برای تبعیض نژادی در آمریکا توییت میزد حالا این نفله واسه ما توییت فارسی میزنه.... مثلا شما فکر کنید که یک قاتل
حرف از احساسات انسان دوستانه بزنه! خب این جوک نیست؟!
💬 توییتر سروش
🍃🌸 @khybariha
.
#قسمت_پنجاه_و_چهارم 🦋 ادامه..... همراه ده، پانزده نفر از بچّهها ناهار می خوردیم که علی آقا رو به
#قسمت_پنجاه_و_پنجم 🦋
ادامه.....
حالا من هر چه میخواهم کمتر حرف بزنم، نمی شود! واقعاً #جبهه بود و دری به #بهشت.
تمام صفحات تاریخ را ورق بزنید؛ اگر به جز تاریخ جنگهای #اسلام ، چنین صحنه هایی را که ما داشتیم، پیدا کردید.👌
بچهها، در دست داشتن انگشتری عقیق در وقت #نماز را موجب ثواب می دانستند.
برادر آقا صادقی تعریف می کرد:
روزی دیدم علی آقا کنار منبعِ آب مشغول وضو گرفتن است. یادم افتاد یک انگشتری عقیق، از مشهد مقدس برایش آورده ام.
همین طور که مشغول وضو بود، انگشتری را تقدیم کردم.
رنگ از رویش پرید، تعجب کردم!
گفتم : « علی آقا، ناراحت شدید؟ سوغات مدفن آقا امام رضا را قبول نمی کنید؟!»🤔
وقتی حالش جا آمد، گفت : «درست همان وقت که شما انگشتری را پیش آوردید، چشم من به انگشتری بچّه ها افتاده و با خود گفته بودم، کاش من هم یک انگشتری عقیق داشتم تا از ثواب آن بی بهره نمی ماندم.»
انگشتری را در دست گرفته بود و می گفت : «#خدا مرا ببخشد....» 😔
حالا بگرد و این بچه ها را پیدا کن...هستند؛ امّا باز هم مثل ماه که بعضی اوقات پشت ابرها گم می شود، از نظر پنهان شدند. اینها زمان خاصی برای ظهورشان هست، که امیدواریم خدا دعای آنها را شامل حال ما بکند.
حالا می فهمم اگر نمی گذاشتند علی آقا به جلو برود، حق داشتند.
درست در شب #عملیات، #علیرضا_رزم_حسینی که معاون لشکر هم بود، با عجله آمد و گفت : « #حاج_قاسم
پیغام داده که نگذاریم علی آقا در عملیات باشد؛ چون حتما در این عملیات #شهید می شود.»
گفتم : «این کار از دست من بر نمی آید.»
علیرضا پیش از اینکه نزد من بیاید مسأله را با مسئول مخابرات در میان گذاشته و او حرف را انتقال داده بود.
کمی بعد......
•• ↷#j๑ïท🌱
@khybariha ✌️🏻📿
.
#قسمت_هشتادم🦋 <ادامه> آماده شدیم! عده ای دیگر هم اعلام آمادگی کردند و به راه افتادیم. به روستا ک
#قسمت_هشتاد_و_یکم🦋
"فصل نهم"
....دستش را روی چشمش فشار میدهد
و دردی را که حالا قطره اشکی
شده است و در پهنۂ صورتش ریخته پاک می کند.
فرصتی هست، تا او آرام شود.
حرفی نمی زنم.
خودش بهتر می داند از چه کسی باید بگوید.
و میگوید:
- من محمدرضا ایرانمنش هستم.
با علی آقا در کرمان آشنا شدم.
نمی دانم چه بگویم؟
فقط می توانم در یک کلمه بگویم او مرا به خودم شناساند و رسم و آئین و شرافت یک انسان مؤمن را به من یاد داد.
که ای کاش لایق و مستحقش باشم.
دقیقاً یادم نیست....
سال شصت، شصت و یک بود
که در عملیات والفجر مقدماتی مجدد ایشان را دیدم.
آن روزها شنیده بودم برادر
#سردار_حاج_قاسم_سلیمانی نظر خاصی به ایشان دارد.
چون وقتی به #جبهه آم، دست و پایش در عملیات های گذشته آسیب دیده بود.
نظر خاص #حاج_قاسم همین بود که
می دانست، اگر علی آقا دوباره به خط مقدم برگردد، حتماً #شهید میشود.
به همین خاطر او را به واحد مخابرات لشکر که آن موقع بنده مسئولش بودم،
معرفی کردند.
اینجا بود که وقتی اعمال و رفتار ایشان را می دیدم ، ساعتها به فکر فرو می رفتم.
با آمدن ایشان به واحد مخابرات، عاشقان اهلِ بیت دیگر رهایش نکردند.
روزی آقای مصطفی مؤذن
که آن زمان در ستاد لشکر بود،
با عجله وارد سنگر ما شد و پرسید:
«علیآقا کجاست؟! »
گفتم: «در سنگر اپراتوری.»
رنگ صورتش را که دیدم گفتم:
«اتفاقی افتاده، آقا مصطفی؟!»
دستش رو روی قلبش گذاشت و گفت:
« دلم گرفته.....دارم میترکم. »
فهمیدم برای چه آمده!.....
با هم رفتیم طرف سنگر مخابرات.
آقا مصطفی که انگار عجله داشت،
فوری پرید درون سنگر و از نظر ناپدید شد.
بیست دقیقه بعد که خواستیم وارد سنگر بشویم،
صدای روضۂ علی آقا و هق هق گریۂ
آقا مصطفی به گوش می رسید.
مرهمی بر دلِ دلسوختگان بود و کم کم به این واقعیت پی می بردم؛
چون سراغ علی آقا که میرفتی و تقاضای روضۂ میکردی،
به همان سادگی رفتار و کردارش شروع می کرد؛
بدون اینکه پیچ و تابی به کلمات بدهد یا اغراق کند؛
اما این صدا آنقدر نافذ بود که جلوی لرزیدن خودت را نمی توانستی بگیری.
دعای کمیل یا زیارت عاشورای او هم همین طور بود.
طوری می خواند که دیگر آدم
می سوخت و دل آدم از دنیا و
خوشی های ظاهری اش کنده می شد.
وقتی وسط خواندنش بغض می کرد،
می گفتیم:
"خدایا...دنیا دیگر بس است؛
#شهادت را نصیبمان کن."
🌻•• ↷#j๑ïท🌱
@khybariha ✌️🏻📿
.
#قسمت_هشتاد_و_سوم 🦋 مثل همه رزمندگان، کلنگ به دست می گرفت و با بچه ها همراه می شد . بعد از اینکه
#قسمت_هشتاد_و_چهارم 🦋
هم ما از آن قابلمه غذا خورده بودیم ، هم آنها .
همه این ها را به علی آقا گفتم ، توضیح داد هر وقت سر سفره مینشینی ، این زانوهایت را به بغل میگیری ؛ مثل بنده ای که جلوی مولایش نشسته ؟
گفتم :« بله .»
گفت : « پس #خدا بخاطر ادبت ، به سفره ات برکت میدهد .»
چه کسانی را دیدیم خدایا ، هنوز باورم نمیشود .
یک روز به برادر میر حسینی که خدا با آقا امام حسین محشورش کند ، گفتم :« ما نفهمیدیم که چطور شد که شما و #حاج_قاسم ، بعد از اینکه گفتید : از شرکت علی آقا در #عملیات جلوگیری کنید ، دوباره پشیمان شدید ؟!»
پاسخ داد :« شب بود و نیرو ها را به ستون یک ، به طرف خط می بردم که دیدم یک نفر عقب تر از همه دنبال ستون می آید .
گفتم :« آی برادر بسیجی ، کی هستی ؟! سریعتر ! »
همین طور که ستون حرکت میکرد، ایستادم تا ببینم کیست .
یکباره چشمم افتاد به علی آقا .
خدا می داند تا دیدمش ، زانوهایم سست شد و معذرت خواهی کردم .
وقتی دیدم با آن وضع مجروحیت آمده ، پشیمان شدم ، صورتش را بوسیدم و او همراه ما شد .
و آن شب علی اقا رفته بود تا به آرزوی خودش برسد .
روزی که خبر #شهادت علی آقا را شنیدم ، گفتم به منزل او بروم و درد دلی بکنم .
رفتم و در کنار مادرش که مرد عارف و بزرگی را تحویل داده بود ، نشستم .
نمیدانستم از کجا شروع کنم ؛ تسلیت بگویم یا تبریک ؟
علی آقا در زمان حیات خود همه حرف ها را به آخر رسانیده بود .
حرف زدن من ، صرفا برای حرف زدن بود ؛ وگرنه در نبود چنین بزرگواری چه میتوانستم بگویم ؟
از طرفی میدیدم که روحیه مادرش بهتر از من است .
بغض که گلویم را فشرد ، با ناباوری گفتم :« آخر چه کار کردی ؟
چه کار کردی که علی اقا اینقدر بلند مرتبه شد ؟»
ایشان خیلی آرام نگاهم کردند و ساده گفتند :« مزد علی آقا شهادت بود !
اگر #شهید نمیشد ، در حقش ظلم شده بود .»
دست خودم نبود ، بغضم ترکید .
و بنده حقیر و سراپا تقصیری مثل من ، وقتی علی آقا شهید شد تازه فهمیدم چه کسی از دست رفته است .
این بزرگوار یکبار هم نگفت :« من قبلا این کار را کرده ام ، آنجا بوده ام ، فلان کس را نجات داده ام ، یاور ضعیفان بوده ام و .... »
هر وقت او را میدیدی،
انگار طوق گناهی بزرگ را به گردن دارد ، سر به زیر می انداخت و خودش را کمترین میدانست .
یکبار نگفت که این کلیه من در زندان ساواک ناقص شده است .
رفیق ما پا نداشت ،دست نداشت ، بدن مطهرش پر از ترکش بود و ما بی خبر بودیم ؟!
چه نا رفیقی بودیم ما ..........
🌱 @khybariha