eitaa logo
🇮🇷مادران میدان🇮🇷
720 دنبال‌کننده
1.9هزار عکس
187 ویدیو
44 فایل
🌱 امام خمینی(ره): «.... اگر در طول انقلاب وفاداری و عواطف و حضور زنان در میدان های مختلف، در راه پیمایی‌ها و انتخابات‌ها نمی بود، یقینا این حرکت عظیم مردمی، نمی توانست این گونه شکل پیدا کند.» مدار مادران انقلابی(مادرانه) ارتباط با ما: @M_borzoyi
مشاهده در ایتا
دانلود
بسم الله الرحمن الرحیم
📢 شیپور جنگ که نواخته شد، خیرالنساءها لباس رزم پوشیدند. تنور خانه‌شان را روشن کردند تا مگر تنور دلشان آرام بگیرد. نان و کلوچه و مربایشان، قوت قلب و قدرت بازوی رزمندگانی شد که تا رفع فتنه در جهان، عزمِ جنگیدن داشتند. میدان جهاد امروز اما، نان خیرالنساءها را نمی‌خواهد، ولی غیرت‌شان را می‌خواهد. جبهه امروز مادرانی می‌خواهد که به بیایند و تنور را داغ کنند. ، و بپزند و ببافند. 🔴 ایده‌هایی را نوشته و میدانهایی را تعریف کرده‌ایم برای آنان که می‌خواهند باشند. "خودمانی نوشته‌ایم، خودمانی بخوانید." 👇 ✅ اول از همه برای قوی شدن نگرشی و روشی خودمون قدمی👣 برداریم. 💪 چه قدمی؟🤔 برای دنیا دیده شدن لازم نیست حتما دور دنیا بچرخیم. کافیه دورِ کتاب بچرخیم. دل بدیم به تلویزیون و چهارتا مستند تبیینی ببینیم. مثلا مستندهای عمار و ثریا. بساط گفتگو با رفقامون پهن کنیم. بگیم و بشنویم. و.... ✅ بگیریم به یاد شهدای شاهچراغ و شهدای امنیت. توی این روضه‌ها چکار کنیم؟🤔 🎤سخنرانی متخصص و متعهد دعوت کنیم. 🏴 ذکر مصیبت اهل بیت(ع) و دعای دسته‌جمعی و ذکر و توسل به اهل بیت (ع) داشته باشیم. 👩‍👧‍👦 مداحی و سینه‌زنی مادر و کودک داشته باشیم. 🚩 فضاسازی روضه رو با عکس شهدای شاهچراغ و پوسترهای تبیینی رو انجام بدیم. 🗣 یه گفتگوی مادرانه شکل بدیم. 🍛 نذری بدیم به نیت شهدای شاهچراغ. 📚 کتاب معرفی کنیم. 🎾با بچه‌ها بازی کنیم. ✅ بگیریم. توی این میهمانی‌ها چکار کنیم؟ 🤝 اقوام‌ و دوستان و همسایه‌هامون رو دعوت کنیم و ضمن خوش‌و‌بش دوستانه، براشون مستند پخش کنیم. 🗣گفتگو کنیم. 📚کتاب معرفی کنیم. 🎾با بچه‌هاشون بازی کنیم. 🍱 یه صبحانه یا عصرانه مَشتی بخوریم و قرار میهمونی تبیینی بعدی رو با همدیگه بزاریم. دسته جمعی با بچه‌هامون بریم . توی پارک چکار کنیم؟🤔 🇮🇷 ایستگاه صلواتی بزنیم به یاد شهدای شاهچراغ یا مناسبتهای دینی و ملی. 👦🧒ایستگاه کودک بزنیم. (نقاشی، کاردستی، قصه، بازی و...) 🎤 میز گفتگو داشته باشیم. 📚 میز معرفی و فروش کتاب داشته باشیم. 👩‍👧‍👦حلقه بازی مادر و کودک داشته باشیم. (البته توی پارک بانوان) 🖼 نمایشگاه عکس و پوستر و جمله‌نوشته داشته باشیم. ✅ دسته‌جمعی با بچه‌هامون بریم . اونجا چکار کنیم؟🤔 🍛 نذری بدیم (با یه یادداشت زیبا کنارش) به یاد شهدای شاهچراغ و شهدای امنیت. 🎤 میز گفتگو بزاریم. 🇮🇷 ایستگاه صلواتی بزنیم. 👦🧒ایستگاه کودک بزنیم.(نقاشی، کاردستی، قصه، بازی و...) 🎁 اشعار و جملات زیبای وحدت‌آفرین و پوسترهای تامل‌برانگیز رو چاپ کنیم و در یک بسته‌بندی شکیل توی امامزاده توزیع کنیم. 📋 یه لیست معرفی کتاب و مستندهای خوب چاپ و توزیع کنیم. ✅ بریم بچه‌هامون. اونجا چکار کنیم؟🤔 اول چندتا از مادرهای دغدغه‌مند دیگه رو با خودمون همراه کنیم. بعد مطالباتی داشته باشیم از کادر مدرسه برای برنامه‌های فرهنگی تربیتی جذاب و هدفمند و مبنایی برای بچه‌ها. می‌تونیم خودمون هم چندتا پیشنهاد بدیم. مسابقه، بازی، تئاتر، گفتگو، کتابخوانی و... میتونیم پیشنهاداتی بدیم برای جلسات انجمن اولیاء در مدارس مثل چی؟ مثلا برای والدین دانش‌آموزا مستند پخش بشه، کتاب معرفی بشه، گفتگو انجام بشه و.... ✅ اگه آشنایی داریم که مغازه یا تاکسی داره پوسترهای هدفمند مناسب این روزها رو چاپ کنیم بدیم بزنن روی شیشه‌هاشون. یا شیشه تاکسی‌ها. 🌱 هر کدوم از این ایده‌ها رو که خواستین انجام بدین، به آیدی‌های مربوطه پیام‌ بدین تا مادران میدان در حد توان، راهنمایی‌تون بکنه. 📸🖌 عکس و گزارش و روایت هر کدوم از این برنامه‌ها رو به آیدی زیر در پیام رسان اینا و بله بفرستین: @M_borzoyi @madaranemeidan
برای حوالی. میلاد پیامبر یه عالمه مادر از حکیمیه ی شمال شرق، اومدن پای کار.. که با پیام پیامبر مهربانی حرکتی بزنیم که بشه این روزها. شکاف رو کمترکرد و با همدلی و تالیف قلوب نقشه دشمن. رو نقش بر آب کنیم. برنامه توی پارک و وسط هفته بود. مردد بودیم هم بخاطر اوضاع این روزها ،هم فکر میکردیم استقبال کمتره ولی باز خدا یک پرده ی زیبا از وحدت به ما نشان. داد که حیران ماندیم. یاعلی گفتیم. ببست و خوردی تا خانم چادر با یک دوجین وسیله به دست و سه برابر بچه که دنبالشون می‌دویدند وارد پارک شدند. به محض ورود اینطوری شدیم😳🙊 شعارهای مرگ بر خ ا....🙈و روم به دیوار فحش به رهبری. روی دیوار های کنارمون اسپری شده بود ولی ما اسپری مشکی رو برا پاکسازی فراموش کرده بودیم که تو لیست بگذاریم🤔 . زیلوها رو پهن کردیم با ریسه ها و بادکنک ها درخت های کنار زمین. بازی رو تزیین کردیم و آهنگ کودکانه پخش کردیم تایخ فضا آب بشه.. برنامه که شروع شد تعدادی از مادرهای شل حجاب توی پارک با دعوت ما و تعدادی مادر این تیپی دیگه که خودشون اومدند توی جمع ما تا بچه هان هاشون کاردستی پیامبر رو با پیام. پیامبر مهربانی درست کنند و بادکنک بگیرند. در کنار ساخت کاردستی این ده دوازده تا مادر مهمان توی جمع ما ایستاده بودن و دو سه تا از مادرهای ما ، باهاشون خوش و بش هم کردند و نزدیک تر شدند 🌹🤝 باور نمی‌کردیم که اینها همون هایی هستند که تو مجازی ازشون قول ناامیدی و خشونت ساخته بودن. ولی در عمل ارتباط باهاشون آنقدر سخت نبود چون مادری حرف مشترک همه ی ماست راحت میشه از این در همکلام شد و همدل شد، بعد تموشدن کاردستی و پذیرایی نوبت بازی رسید🤸‍♂⛹‍♀ بچه ها چندنفر چندنفر بازی گروهی کردند نقشه ایران روی بادکنک ها کشیده شد در حالی که دسته شون رو به هم داده بودند و سرود زیبا زیبایی ای ایران می‌خواندند باید از بادکنک مراقبت میکردند و ضربه می‌زدند بره بالاتا نقشه کشور که روی بادکنکه زمین نخوره، با هدف تزریق وحدت و همدلی و عشق به پرچم🤗 دورت بگردم ایران زیبا🌿 خلاصه که آخر برنامه خانمهایی که از محوطه پارک با دعوت ما اومدن تو جمعمون چقدر تشکر کردن چند عبارت قشنگ شنیدم بین حرفاشون ممنون از مهربونیتون❤️ ممنون از لبخند قشنگتون❤️ میشه ما هم عضو گروه تون بشیم❤️ شما خودتون جشن میگیرین چه جالب جایی حمایت مالی نمیکنن❤️ ممنون که به فکر بچه های مردم هستین❤️😭 غروب شده بود و ما در حالی که با دوستامون با فلاکس های چای گعده کرده بودیم از حال خوب اون روزمون حرف می‌زدیم و تجارب رو یک‌کاسه میکردیم تا دفع بعد قوی تر به خط بزنیم💪 @madaranemeidan
تو فکر بودم برای حوادث اخیر که دامن گیر کشور عزیزم شده یه کاری کنم. با مشارکت دوستان گل مهربانو بساط یه آش ماستی رو تدارک دیدم تو خونه.🥣 و ذکر توسل و پهن شدن سفره تو خونه.🤲 چند تا از آش ها هم رفت در خونه همسایه ها😃 و برگه هایی که از در وحدت و همدلی و یکپارچگی حرف میزد چسبوندیم روی در ظروف🤝❤️ و حظ بالاتر همسایه مون بود که بعد دریافت اش اومده بود در خونه مون و شدیداً ب وضع موجود اعتراض داشت و می‌گفت اگه شما طرفدار دولتمردان هستید نه دعا میکنم نه آش میخورم. ما هم یک ساعت یک لنگه پا چهارنفره داشتیم روی نقاط اشتراک به تفاهم می‌رسیدیم.😍 @madaranemeidan
*مشق نوعروسان* مهمان‌های جمع، نوعروسان دهه هشتادی بودند. مسجد روستا میخواست برایشان کلاس‌های سبک زندگی اسلامی بگذارد. احساس خطر کرده بودند، از آژیرهای به صدا در آمده توی این روزها! عدو باز هم سبب خیر شده بود و از بغلش نان و نوایی هم قسمت ما شد. گفتند بخش کتاب خوانی دوره را برای تو گذاشته ایم کنار. نشستم و به مغزم فشار آوردم. نوجوان دهه هشتادی نو عروس که به قول امام روح الله می خواهد برود و بسازد... نگاهی به قفسه کتاب‌هایم انداختم. خانه دار مبارز زودتر از همه، چراغ سبزش را نشان داده بود و سر همراهی ما توی این جلسه را داشت. خب بسم الله! گپ و گفت های روز آشنایی و ترین های دوران عقدکنان و سوتی های روزهای ازدواج شان را مرور کردیم و با حفظ شئونات اسلامی و زیر نظر خادمه مسجد، به شکل استاندارد خندیدیم و شادی نمودیم. لای مرور خوشمزگی های نو عروس ها، می توانستی مدل نگاه و حس حالشان به زندگی که قرار است پا تویش بگذارند را بفهمی. نفس عمیقی کشیدم، نگاهی به کردم و آرام رو به جمع گرفتمش! گفتم:« حوصله دارین ترین‌های این نوعروس دوازده و اندی ساله رو هم، باهم مرور کنیم!» کمی باهم پچ پچ کردند و به نشانه تایید سرشان را تکان دادند. هنوز کتاب را باز نکرده بودم که یکی شان با لحن حسرت آمیزی گفت:« خانم چه قد زود عروس شده! آزادیا شو همه رو از دست داده مثل ما...» بغل دستی اش فوری آمد وسط حرفش و گفت:« آره آدم عروس بشه نه دیگه می تونه درست، درس بخونه‌. نه بره سرکار و برای خودش کسی بشه. فردا هم باید بچه بیاریم و کهنه بشوریم.» لبخندی زدم و گفتم:« حالا نگران کهنه اش نباش. ماشین کهنه شور هست.» بهش اشاره کردم و گفتم اصلا خودت پاشو بیا اینجا با هم بریم تو زندگی این نوعروس ۱۲ساله ببینیم تو اون زمانا تو ازدواج با سن کم و در حالی که از یه جاییم مدرسه نتونسته بره، چه جوری برای خودش کسی شده! اصلا کسی شدن ینی چی؟!» آمد کنارم ایستاد و شروع کردیم به خواندن تکه هایی از کتاب که مشخص کرده بودم. از ازدواج شروع کردیم و آرام آرام رسیدیم پای همان منبری که زندگی خانه دار قصه را زیر و رو کرده بود و کم کم ازش یک خانه دار واقعی ساخته بود! حالا پای خانه دار داشت از چارچوب خانه اش می زد بیرون. هر زمان و توی هر اوضاع و احوالی مرکز دنیایش نو به نو عوض می شد و توی میدان های مختلف نقش آفرینی می کرد. یک روز توی مسجد و منبر، یک روز وسط راه پیمایی، یک روز توی خانه اش، یک روز توی جهاد سازندگی، یک روز وسط جنگ، یک روز هم پای گهواره نوزادش... کتاب داشت به انتهایش نزدیک می شد.‌ دخترها انگار سرنخ را پیدا کرده بودند. حالا جنس سوال و جواب هایشان عوض شده بود. کلمه های جدیدی توی دهان شان می چرخید. هویت... زن مسلمان... آزادی... جهاد... مبارزه... هدف و آرمان.... داغ داغ قرار جلسه بعدی را گذاشتم. مشق شب: میخوای در آینده چیکاره بشی؟ سوالی که صدبار توی زندگی ازمان پرسیدند و البته جواب درستش را قشنگ حالیمان نکردند. @madaranemeidan
*معلم‌ها! برپا...! * با وجود رایزنی های بسیار با مدیر و معاون چند تا مدرسه، باز هم راه به جایی نبردم! مدیر می گفت:« الان ورود هرگونه آدمیزادی غیر از کادر مدرسه به کلاسا ممنوعه!» گفتم:«بابا می خوایم کتاب بخونیم باهم!» گفت:«نه الان همه چی تو مدارس جیزه چه برسه به کتاب که معلوم نیس لاش چه نسخه ای بپیچین!» سرم را پایین انداختم...دستِ درازتر از پای من را که دید گفت:«صحبت با بچه ها جیزه ولی با معلما نه! میخوای واسه معلما کتاب معرفی کن.» چند دقیقه ای فک کردم و گفتم:«باشه قبول! البته با حضور افتخاری معاون پرورشی تون!» با غر و لند بالاخره، یار پسندید ما را و رفتیم سراغ زیر و رو کردن خوانده ها! ایستاده بین کتاب ها در خط مقدم، دلبری می کرد و حریف می طلبید! از قفسهٔ مخصوص مربیان پرورشی کتاب خانه ام کشیدمش بیرون و راهی مدرسه شدم. خودم تا حالا با هیچ کتابِ قد نخندیده بودم. گفتم:«خودشه! همین خنده رو باید بیارم وسط و یخ جمع رو بشکنم.» شروع کردم به خواندن. معلم ها خیلی باوقار ریسه می‌رفتند از شیطنت های شخص اول کتاب! بعد کم کم بساط لهو و لعب را جمع کردم و ژست جدی گرفتم! دانه دانه خوش فکری های آقای را روی تخته ردیف کردم. معلم ها داشت، شاخک هایشان از این همه خلاقیت، آن هم توی قحطی امکانات دهه شصت می زد بیرون! دیدم دل ها آماده است. پلی زدم به روضه و از قحطی خلاقیت برای تبیین گفتمان اسلام و انقلاب سخن گفتم. این که نسل نو چه قدر محتاج خلق روایت هایی از اسلام و انقلاب با زبان خودش است. سرها را به نشانه تایید تکان می دادند. امید داشتم دل هایشان هم تکان خورده باشد. قصه ما به سر رسید هم به خانه اش رسید. جای شخصیت های این کتاب ها این روزها بدجوری خالی است. دستشان را بگیریم و ببریم رونمایی شان کنیم برای نو معلمان. البته نه از آن رونمایی های معمول! @madaranemeidan
*یک آزمایش واقعی!* از دوران مدرسه عاشق آزمایش براده های آهن بودم. آهن ربا را می گرفتم روی براده ها و تندی خودشان را می چسباندند به آهن توی دستم و من حسابی ذوق می کردم. گاهی برای این که بالا و پایین پریدن براده ها را بیشتر ببینم یک کاغذ می گذاشتم بین براده ها و آهن ربا. طفلکی ها هرچه خودشان را زمین و آسمان می زدند، نمی توانستند به آهن ربا بچسبند! آمدیم و آمدیم و بزرگ شدیم. آن قدر که دیگر از وقتی عقلم رسید، آهن ربا و براده ها و آن کاغذ را توی فضای واقعی لمس می کردم. چند روز پیش بود که خبرم کردند بروم مدرسه ای و مهمان نوجوان ها باشم. دوباره همان دست و پای سرد و اضطراب و... . فک کردم توی این اوضاع آن همه با دختران نوجوان از چی حرف بزنم که حال دو طرف مان گرفته نشود! یک دفعه آزمایش ها براده ها پرید توی ذهنم! شهر را زیر و رو کردم و مقداری براده آهن پیدا کردم و با آهن ربا برداشتم و رفتم سرکلاس. بعد از خوش و بش پهن شان کردم روی میز! قلبم همچنان توی سینه بالا و پایین می پرید! مزه پرانی ها شروع شد! خانم ما علوم پاس کردیما خانم اینا سوغاتیه خانم باز مدرسه چه خوابی دیده برامون گفتند و گفتند و من هم خندیدیم. بعد هم پایان عملیات مزه پرانی را اعلام کردم. همین طور که نگاه شان می کردم آهن ربا را بالای براده ها می چرخاندم و‌ آن ها هم آویزان آهنربا می شدند. دخترها هم ریز ریز با هم حرف می زدند و می خندیدند. سرم را بالا آوردم و گفتم:« به نظرتون چرا اینا به آهن ربا می چسبن؟» یکی شان از آخر گفت:« خانم به خدا ما علوم تجربی پاس کردیما بی خیال! گفتم خب بچه زرنگ کلاس پس جوابمو بده! گفت خب خانم براده آهنه دیگه باید بچسبه به آهنربا انتظار دیگه ای ازشون دارین؟! گفتم آفرین نه والا همین انتظارم می‌ره ازش! کاغذ روی میز را برداشتم و چسباندم به آهن. دوباره پرسیدم خب به نظرتون الان چرا نمی چسبه! یکی دیگرشان با خنده گفت:« خانم سرکار گذاشتیا. خب کاغذو بردار تا بچسبه!» گفتم اتفاقا منم داشتم به همین فکر می کردم! چرا کاغذو گذاشتن بین ما و عقل و دل مون و نمی تونیم خوب و بدمونو درست تشخیص بدیم! یک دفعه همه ساکت شدند! گفتم خب کسی جوابی برای سوالم نداره. دخترکی که میز جلو نشسته بود گفت:«خانم متوجه منظورتون نمیشیم. کیا مثلا ؟! کی نمی‌ذاره ما درست تشخیص بدیم؟!» گفتم ببین مثلا من دیشب رفته بودم لباس بخرم خودم یه لباس دیگه انتخاب کرده بودما ولی مغازه داره، انقد تبلیغ یه لباس دیگه که اصلا هم خوب نبود رو کرد که من نتونستم لباسی که می‌خوام انتخاب کنم. نتونستم درست فک کنم و تصمیم بگیرم و برم سراغ اونی که برام بهتره! یکی شان گفت:« خب به حرفش گوش نمی دادی خانم! آدم خودش باید تصمیم بگیره آزادی داشته باش» تا گفت آزادی چسبیدم به حرفش! گفتم آفرین دمت گرم من دلم میخواد آزادی داشته باشم. بتونم خودم تصمیم بگیرم. نه این که انقد گرد و خاک کنن که اصلا نتونم جلومو ببینم و بفهمم چی خوبه برام چی بده! گرد و خاک زیاد بشه شما می تونین جلوتونو ببینین؟! موهایش را جا داد توی مقنعه اش و گفت:« والا خانم مام آزادی می‌خوایم. می‌خوایم خودمون تعیین کنیم چی نپوشیم چی بپوشیم نمیذارن که! ازش پرسیدم بیا این جا تا بیشتر با هم حرف بزنیم. از سرجایش بلند شد و با تردید جلو آمد. بحث در مورد آزادی و مفهوم آزادی شروع شد... @madaranemeidan
*کشتی نجات* سفره صبحانه را پهن کردم جلوی تلویزیون. چشم دوخته بودم به زیرنویس های شبکه خبر آمار شهدا مدام جلوی چشمم رژه می رفت. لقمه را به زور قورت دادم و سفره را جمع کردم. دست و دلم به هیچ کاری نمی رفت. هوای روضه داشتم اما تنهایی به دلم نمی چسبید. باید این غم قسمت شود تا جوانه بزند. ذهنم رفت سراغ روضه های مقاومت مان. همان روضه هایی که با شهادت حاج قاسم متولد شد. همان روضه هایی که تویش قول و قرارمان انتقام سخت بود، با رمز عملیات های مادرانه در میدان! دست به کار شدم. چای را دم گذاشتم. یک تکه پارچه سیاه به در خانه زدم. رخت عزا به تن کردم و رفتم سراغ همسایه ها. یکی یکی در زدم و دعوت شان کردم به روضه مقاومت. روی در هم نوشتم به مجلس عزای چشم و چراغ های حرم شاهچراغ خوش آمدید. صدای مداحی با عطر چای دارچین توی خانه پیچیده بود. نیم ساعت بعد زنگ در به صدا در آمد. همسایه ها یکی یکی وارد خانه شدند. نشستیم دور هم. بی آن که روضه و مداحی باشد، اشک هایمان جاری شد. انگار چشم هایمان داشت روضه می خواند برای همدیگر. وقتش بود که دست به کار شویم. کتاب را از قفسه بیرون آوردم و ماجرا را برای مادرها توضیح دادم. بچه ها را برداشتیم و به سمت حسینیه مجتمع رفتیم. چند تا از همسایه های دیگر هم بهمان اضافه شدند. بچه ها را کنار هم نشاندیم. را برداشتم و قصه ی محاصره فوعه و کفریا را برای بچه ها خواندم. قصه تمام شد. حالا نوبت بازی بود. بچه ها گروه های مقاومتی شده بودند که قرار بود خودشان را به کفریا برسانند و محاصره را بشکنند. مادرها هم قاطی بازی بچه ها شدند. به کفریا رسیدیم. محاصره شکست. فریادِ توی فضای حسینیه پیچید. @madaranemeidan
تلفنم زنگ می خورد. خواهرم است با اضطراب می گوید:« مریم می تونی خودتو برسونی بیمارستان ما!» با نگرانی می پرسم:« چی شده؟ خوبی خودت!» می گوید:« فعلا پاشو زود بیا شاید از دستت کاری بیاد.» جانم را به لبم می رساند. اسنپ می گیرم و فوری خودم را به بیمارستان می رسانم. جلوی اورژانس منتظرم است. تند تند ماجرا را برایم تعریف می کند و مرا به طرف اتاق استراحت شان می برد. _ببین تو شلوغیا که گاز اشک آور زدن، اینا ترسیدن غش کردن آوردنشون اینجا. الآنم میگن دوباره میرم و خلاصه حرف‌های خطری میزنن. برو ببین می تونی حرف بزنی آرومشون کنی تا خانواده هاشون برسن. چون برسن جنگ میشه اینجا! در می زنم و وارد اتاق می شوم. تا چشم شان بهم می افتد نیم خیز می شوند. سه تا دختر دوازده سیزده ساله. یکی شان می گوید:«چیه از گشت ارشاد اومدی بیری مون بیا ببر مام میریم پیش مهسا دیگری می گوید:« نه بابا گشت ارشاد که شلوار لی و کفش اسپرت نمی پوشه!» خدایی دمش گرم عجب تیکه ای بهم انداخت گفتم نه بابا من خواهرم این خانم پرستاره. فشارم افتاد اومدم یه کم سرحال بشم اینجا. چرا فشارت بیفته حتما تو خیابون ترسیدی! گفتم نه بابا من از بیمارستان و آمپول می ترسم. تا دکتر و آمپول و بیمارستان می بینم فشارم میفته. خندید و گفت: واقعا چه عجیب! راستش را هم گفته بودم. چند دقیقه ای بی حال شدم خدا همه را شفا دهد من جمله مریض منظور ینی من! بعد گفتم شما اینجا چیکار می کنین؟ ما مبارزیم واسه حمقمون می جنگیم ولی اون لعنتیا بهمون تیر زدن! توی دلم حسابی خنده ام گرفته بود. چه قدر تلاش می کردند خودشان را بزرگ نشان دهند. منم نزدم توی ذوق شان! با هیجان گفتم واقعا؟! به کجات تیر خورده؟! گفت: ما در رفتیم وگرنه مرده بودیم. گفتم چه وحشتناک پس خدا بهتون رحم کرده! پس چرا اومدین بیمارستان؟ بغلی دستی اش که هنوز بی حال بود گفت:« الکی آوردن ما رو اینجا. وگرنه خوبیم.» گفتم خب عیبی نداره حالا یه کم استراحت کنین. راستی برای چی مبارزه می کنین با کی؟ گفت واسه آزادی خانم! گفتم آزادی چی؟! گفت فضای مجازی می خوایم گشت ارشاد نمی خوایم اونا نباید ما رو بخاطر حجابمون بزنن. گفتم مگه کسی تا حالا شما رو برای حجاب تون زده؟ نه ولی می زنن ندیدی مهسا رو چه جوری زدن و کشتن. گفتم عه واقعا آخه من دیشب دیدم باباش می گفت اصلا ضربه به سر دخترم نخورده. جنازه ام که سالم بود. گفتن نه بابا دروغه. گفتم بیاین بیاین با هم فیلمشو ببینیم. فیلم تمام شد. چند دقیقه ای به هم نگاه کردند. یکی شان گفت خب بالاخره انقد ترسوندنش سکته کرده مرده. گفتم باهات موافقم اگر ترسونده باشن کاری اشتباهی کردن. از جایش بلند شد و گفت آره دیدی دیدی خانم ما راست میگیم. ما مبارزه می کنیم و انقد هرشب میایم که صدامونو بشنون. گفتم خب میگی داره تیر میزنن شلوغه همه جا به نظرت تو این وضع اصلا صدات شنیده میشه. مثلا یه جایی که همه داد میزنن اصلا صدای کسی میاد! کمی فک کرد و گفت:« نه خب ولی اعتراضه دیگه! گفتم خب نمیخوای از اعتراضات نتیجه بگیری این جوری به نظرت میشه. دوباره فک کرد و گفت نه ولی چه جوری پس مبارزه کنیم. ما آزادی می‌خوایم گفتم تو مگه نمی خوای مبارزه کنی و به خواستت برسی. پس باید زنده بمونی باید بتونی آدما رو با خودت همراه کنی. الان تو این شلوغیا بلایی سرتون بیاد. پس مبارزه تون چی میشه. پس بیا اول فک کن برای چی میخوای مبارزه کنی بعد در موردش اطلاعاتتو زیاد کن تا بدون حرفای مسی و اونایی که گفتی خودت تصمیم بگیری. تو انقد باهوشی که لازم نیست از کسی دستور بگیری. هم تو هم دوستات. یک دفعه زد زیر گریه. خانم به خدا بابام الان بیاد منو می کشه. کاش امشب مرده بودم. تقصیر خانوممه. گفت برید اعتراض کنین. گفتم چرا خانومتون خودش نمیاد پس؟! فردا که رفتی مدرسه حتما ازش بپرس. بگو چه جوری تو با آتیش زدن و شکستن و خراب کردن اموال مردم میشه اعتراض منطقی کرد که کسی صدامونو بشنوه. آن دوتای دیگر هم می گفتند الان که خانواده مان برسد زنده ازینجا بیرون نمی رویم. ما اصلا نمی خواستیم بیایم. همش تو مدرسه بعضی معلمامون میگن. گفتم من نمیذارم با مامان بابا هاتون حرف میزنم. فقط باید بهم یه قول بدین! دیگه نرین وسط این شلوغیا. خانواده هایشان آمده بودند و توی راه رو با نگرانی قدم می زدند. رفتم و چند دقیقه ای صحبت کردم و گفتم با رفتار هیجانی بچه هایتان هیجان زده رفتار نکنید تا تنش کمتر شود و بتوانند با شما حرف بزنند.کمی هم در مورد فضای مدرسه گفتم. اولش کمی سر و صدا کردند و بعد قبول کردند. إن شاء الله به خیر گذشته باشد. @madaranemeidan
*آرزو_های_دست_ساز* دیروز، پریروز دوان دوان رفتم توی یک جلسه مجازی نوجوانانه پایین شهر. بچه‌ها توی سال انتخاب رشته بودند و مدیرشان داشت گله می‌کرد از نبود مشاور درست درمان و خانواده‌‌های بچه‌ها که سر ازین چیزها در نم آورند. القصه نگران اوضاع و احوال بچه‌ها بود. کمی دل به دلش دادم و باهم یک دل سیر پشت سر نظام آموزشی حرف زدیم. و اما بعد! گفتم حالا من که نمی توانم همه این مشکلات را حل کنم. اما شاید بتوانم یه بار کوچک بردارم. گفت:«چه جوری؟!» گفتم:«یه جلسه ترتیب بده با بچه‌ها!» جمع‌بندی به جلسه حضوری نرسید! رفتم تو دنیای غیر واقعی و سعی کردم کمی واقعی با بچه‌‌ها از دنیای بعد از دانش‌آموزی و انتخاب رشته و این چیزها حرف بزنیم. چراغ منبر که روشن شد پریدم بالا! شنوندگان عزیز توجه فرمایید! توجه فرمایید! امروز با آدم حسابی ها آمده ام مهمانی تان. سوال و شوخی ها، پایین جلسه مجازی جریان داشت و من هم خون سردانه پاس گل به مزه پرانی ها می‌دادم. را گرفتم بالا. همه باهم رفتیم توی دل کتاب. روایت‌هایش را ورق زدیم. هیجان زده شدیم، گریه کردیم، خندیدیم، ذوق کردیم و خلاصه حسابی غرق شدیم در آدم حساب های نسل انقلاب. کتاب بعدی بود. از امواج اراده‌ها آمدیم بیرون و رفتیم سراغ نسخه‌های بچه‌های دهه‌های جدید انقلاب که بعد شنا توی این موج اراده، حالا آرزوهایشان را با دست هایشان ساخته بودند. بچه‌ها غرق شوق بودند. گمان می‌کنم تاکنون اسکای روم این همه ایموجی چشم قلبی و چشم اشکی ناشی از ذوق‌زدگی و چشم ستاره‌ای به خود ندیده بود! جلسه رو به پایان بود. من خود به جان خویشتن دیدم که نسل نو چه قدر تشنه ی گفتن از آدم‌های بااراده است. آدم‌های واقعی. آدم های حسابی که گاهی آدم‌های ناحسابی را جایش، جا می‌زنند و قالب نسل جدید می‌کنند. رفتند که آرزوهایشان را با دست خودشان بسازند توی هر رشته و جایگاهی که جا گرفتند. @madaranemeidan
امشب قبل از اذان مغرب ، حدود یک ساعت قبل به مسجد محل رفتم. با توجه به ایده ای که به فرمانده پایگاه بسیج مسجد داده بودم و پذیرفته بود نخواستم بی توجه از شهادت عزیزان مان در شاهچراغ شیراز بی تفاوت بگذرم خواستم بگویم من هم از ضد انقلاب تروریست بیزارم و شهادت را پیروزی میدانم نه شکست♥️ بچه بد قلق و پرخواب به بغل به ورودی مسجد که رسیدم خانم آزاد، آنجا منتظر من بود. پارچه مشکی عزا را روز قبل اقای خادم مسجد بر دیوار بیرون، نصب کرده بود. دستش درد نکند پیرمرد مهربانیست . جلو رفته سلام دادم. در واقع سلاممان در هم گره خورد به علت همزمانی . منتظر نماندم، بگوید چه کار کنم. دست بکار شدم. اول از همه آقای ماهد حسین را بر آغوش زمین نهادم، ایستاده.♥️ آنقدر نق زد که خانم آزاد روبه من گفت: مریض است؟ منظورش سرماخوردگی بود. گفتم نه، خوابش می آید. در آبی قوطی گرد شفاف پلاستیکی را باز کرد و روی چهارپایه دو طبقه پلاستیکی سفید پر از خشی که بین خطوطش چرک و کثیف بود گذاشت. مشخص بود حسابی از چهارپایه خوشبخت در مسجد کار کشیده بودند. ماهد حسین بلافاصله شروع کرد راه رفتن پشت سرم و نق و نق. با او همدردی میکردم و با حرفایم حین گام زدن به سوی سوزن های ته گرد روی چهارپایه آرامش میکردم. مطالبی را که بعدازظهر روی برگه های آچار کاهی از کتابهای حوض خون و تنها گریه کن نوشته بودم روی چهار پایه گذاشتم و جعبه سوزن را رویش که باد ورق ها را نبرد. عکس های شهدای به خون غلتیده حرم را دانه دانه ، من و خانم آزاد برداشته و در گوشه های بالای آن به صورت اریب سوزن فرو میکردم و اینگونه بر پارچه نصب میشد. @madaranemeidan
خانم آزاد اسامی همه شهیدان را روی برگه های آپنج با ماژیک آبی ای که رنگ و رویی نداشت و انگار او هم از داغ شهدا بی حال بوده نوشته بود. عکس ها که تمام شدند، اسامی شهدا را کنارشان نصب میکرد من در این فاصله سراغ نوشته های خودم رفتم. همان هایی که در جنگ یا لباس رزمندگان را میشستند و پوست و گوشت شهدا را بین لباس ها لمس میکردند یا کامیون کامیون لوازم غذایی رزمندگان را اماده میکردند و تمیز بار میزدند بر کامیون ها. این ها هم ، همه زن بودند و داغ دیده فرزند و همسران و برادران و پدران شهیدشان. همه کاغذهایی که نوشته بودم را روی پارچه بین عکس ها جای دادم.🌿 رهگذران از مرد و زن خسته نباشید به ما میدادند. اما برای شهدا خستگی جایی ندارد به احترام پاسخ را میفرستادم سمت شان.🌸 گه گاه کسی میپرسید این هاچیست؟ من با صبر برایشان میگفتم از غربت شهدای حرم😭 آقای خادم مسجد میز آهنی را جلوی پارچه بزرگ سیاه گذاشت. آن را نیز با پارچه مشکی دیگری سیه پوش کردیم. شیرینی های میکادوی نذری شهادت را در سه دیس از ظروف مسجد چیدم و عکس حاج قاسم جان فضا را مزین کرد♥️ شمع های قلبی روی میز شهادت را غریبانه فریاد می زدند.🕯 چند عکس برایتان گرفتم که شما را شریک فضای شهدایی امروزمان کنم♥️ خوش آمدید به محفل شهیدانه مادرانه ما. ماهد حسین بی قراری اش شدت گرفته بود. او را بغل گرفته از خانم آزاد و پسر ۱۴ساله اش خداحافظی کرده به منزل برگشتم.🌿 @madaranemeidan
نزدیک مناسبت ها که می شود، کار و بار ما حسابی سکه است. ربع، نیم حتی تمام بهار! البته نه از اون سکه هایی که توی بازار خریدار داشته باشد. قرعه یکی از این سکه ها هم به نام من دیوانه می خورد و راهی یکی از مساجد شهر می شوم. مسئول پایگاه مسجد جلوی در منتظرم ایستاده است. نزدیک می شوم و سلام می دهم. جواب سلامم را نداده با هیجان می پرسد آماده‌ای چی لازم داری؟ لپ تاب بیاریم؟ فضا چه جوری باشه؟ لبخندی می زنم و با خونسردی می گویم:« چیزی لازم نیست. خودم همه چی آوردم و به نایلون توی دستم اشاره می کنم. نایلون را ورانداز می کند و با تعجب می پرسد:« همینا!؟ قوطی پلاستیکی!!!» سرم را به نشانه تایید تکان می دهم و داخل مسجد می شوم. دخترهای ده یازده ساله دور تا دور مسجد حالت کلاسی نشسته اند (شاید هم نشانده اند:») به سراغشان می روم و سلام می کنم. جواب سلامم را محکم و پرانرژی می دهند. با خنده می گویم:« بلند شین کلاس تموم شده می خوایم بازی کنیم.» ذوق زده از جا برمی خیزند و بالا و پایین می پرند. بچه ها را به گروه های پنج نفره تقسیم می کنم. دو تا گروه پنج نفره رو به روی هم می ایستند. بقیه هم تماشا چی می شوند تا نوبت شان برسد! از هر نفر یک گروه جلو می آید و سنگ کاغذ قیچی می کنند! گروه برنده قانون گذار مسابقه می شود. رو به گروه برنده می ایستم و می گویم حالا باید شما قانون بازی رو تعیین کنید. به گروه رو به رویی هم می گویم که هر قانونی این گروه بگه باید اجرا کنید و زیرش نزنین. بچه ها رو به روی هم می ایستند. بطری های خالی را می دهم به دستشان. حالا باید طوری بطری ها را به سمت پرتاب کنند که طرف مقابل بتواند بگیرد. هر گروهی که بیشترین بطری رو بگیرد برنده است! اما کار به همین جا ختم نمی شود. گروه قانون گذار باید جوری قانون ها را بگذارد که کار برای گروه رو به رویی سخت شود و نتواند درست و حسابی بطری ها را دریافت یا پرتاب کند. بازی آغاز می شود. با قانون گذاری گروه برنده، کار برای گروه رو به رو حسابی سخت می شود. برو عقب تر. ازون دورتر بزن نه باید تا ته اون دیوار بری. ازین وری حق نداری بزنی تو از مسابقه باید بری... کار بالا می گیرد. لج گروه مقابل حسابی در آمده. کلافه شده اند و دارند غر می زنند. گروه قانون گذار هم از پلیدی خودشان خسته شده اند. حالا وقتش است که تیر خلاص را بزنم. دستور توقف بازی می دهم. بچه ها همان جا که هستند می نشینند. کتاب را از توی کیفم در می آورم. شروع می کنم به شرح ماجرای کاپیتولاسیون.. بچه ها غرق داستان شده اند. بازی تمام می شود. قصه تمام می شود. اما دریچه ی جدیدی از تاریخ جلوی چشم بچه ها باز می شود. یکی شان که انگار دیگر طاقتش تمام شده بلند می شود و با صدای بلند فریاد می زند، مرگ بر آمریکا.. بچه ها همراهیش می کنند. مرگ بر آمریکا مرگ بر آمریکا مرگ بر آمریکا @madaranemeidan
اوایل اغتشاشات بود به منظور روشن گری و آگاهی بخشی تصمیم گرفتیم مستند اکران کنیم مستند اکسونامی ، روند انقلاب جنسی در غرب مستند تکان دهنده و جالبی هست فراخوان زدیم و ثبت نام کردیم دو بار سالن رزرو و مستند اکران شد بعد از مستند خانم ها مدتی سرپا می‌ایستادند و راجع به مستند و ربطش با جامعه ی ما ، شباهت اتفاقاتی که داره در جامعه ی ما میوفته با اتفاقاتی که در غرب رخ داده و اینکه چقدر مهمه این مستند به دست همه برسه و از چه راهی میشه دیگران را برای دیدن اون تشویق کرد صحبت کردند یکی از خانم هایی که مستند رو دید سالن رو رزور کردن و از اقوامشون دعوت کردن تا مستند رو ببینند. @madaranemeidan
✅وقتی بازی‌های خانوادگی کلاس درس می‌شوند. اسمش را گذاشته‌ایم . هر شب توی خانه یک برنامه خانوادگی داریم. آن شب نوبت بازی بود. باید با بچه‌ها بازی می‌کردم. از قبل دنبال بازی‌ای می‌گشتم که متناسب با حال و هوای کشور باشد و از طریق بازی، نکته‌ای بگویم یا برشی از تاریخ را در ذهن‌شان حک کنم. کتاب نجاتم داد. داستان‌بازی‌ها را یکی‌یکی مرور کردم تا به بازی رسیدم. این بازی نظرم را جلب کرد چون با توجه به شرایط کشور و ماجرای شهدای شاهچراغ، این بازی بسیار بجا بود. ماجرای شهر آمرلی را برایشان گفتم؛ آمرلی یکی از شهرهای عراق است. وقتی نیروهای داعش آمرلی را محاصره کردند، اهالی آمرلی با پانزده هزار نفر جمعیت حدود ۸۰ روز مقاومت کردند و به فرماندهی حاج قاسم محاصره را شکستند و نگذاشتند شهر سقوط کند. حالا این ماجرا بنا بود تبدیل به بازی شود. در این بازی پسرم داعش شد و من و دخترهایم مردم آمرلی. ما پشت بهم دستانمان را بهم دادیم و حلقه‌ای تشکیل دادیم‌. بین دستان ما، شهرمان قرار دارد که باید از آن محافظت کنیم. توپها بعنوان بمب در اختیار پسرم که داعش بود قرار داشت. او باید سعی میکرد توپها را به محوطه بین دستان ما که شهر بود بیندازد و ما بعنوان مردم آمرلی دست در دست هم، سعی میکردیم توپها را دفع کنیم که به شهرمان نخورد. و ادامه بازی که در کتاب توضیح داده شده است. بازی جذاب و مهیجی بود و مورد توجه بچه‌ها مخصوصا پسرم قرار گرفت. از همان لحظه به بعد می‌گفت می‌خواهم درباره شهر آمرلی و نقش حاج قاسم بیشتر بدانم. می‌خواهم انیمیشنش را بسازم. چند روز قبل هم بازی کامپیوتری آمرلی را پیدا کرده بود. متوجه شدیم مستندش هم هست که بنا داریم با گل‌پسر ببینیم ان‌شاءالله. روز بعد دیدم توپهایش را برداشته و می‌گوید می‌خواهم به خانه دایی بروم تا با بچه‌هایشان‌ بازی آمِرلی را انجام بدهیم. خلاصه اینکه در مدرسه خانواده ما آن‌شب و و تدریس شد. نه پشت میز و نیمکت و با کتاب دفتر، بلکه در قالب یک . @madaranemeidan
دختر دایی‌ام بود ولی مدت زیادی بود که پایم به خانه‌شان باز نشده بود.🙈 تماس گرفت و گفت فرداشب یک روضه جمع‌وجور گرفته‌ایم و اقوام را دعوت کرده‌ایم. شام هم در خدمتتان هستیم. گل از گلم شکفت که بعد از مدتها اقوام را می‌بینم آن هم به بهانه روضه اهل بیت (ع). همانجا جرقه‌ای توی ذهنم خورد و گفتم اجازه می‌دهید عکس شهدای شاهچراغ را هم بیاورم روضه‌تان و یک گوشه خانه برایشان‌ شمع روشن کنیم؟ گفت: بله حتما. روضه دلچسبی بود. یک روضه فامیلی که مداح و سخنران و روضه‌خوانش همه از خودمان بودند. طلبه‌ی فامیل روی منبر از فتنه و حرکت درست ما در شرایط اخیر کشور گفت. تا رسید به روایت معروف امام علی (ع) درباره فتنه، "کُنْ فِی الْفِتْنَهِ کَابْنِ اللَّبُونِ لَا ظَهْرٌ فَیُرْکَبَ وَ لَا ضَرْعٌ فَیُحْلَبَ" (در فتنه ها، چونان شتر دوساله باش، نه پشتی دارد که سواری دهد، و نه پستانی تا او را بدوشند.) پسرم گل از گلش شکفت و خوشحال و خرسند از اینکه او هم این روایت را بلد است و خوووب فهمیده و قشنگ تحلیلش می‌کند. مداح فامیل هم همان مداحی مورد علاقه پسرم را خواند: "روزامو با هر کی غیر از تو سر کردم ضرر کردم چشمامو هر جایی جز روضه تر کردم ضرر کردم" همه چیز بجا بود و دلچسب. سخنرانی، مداحی، روضه، سینه‌زنی حتی پذیرایی و شام😋 سر سفره کلی از ایده قشنگ این کار برای بغل دستی‌ام گفتم. بساط روضه فامیلی چقدر برکت دارد. دختر دایی من تقریبا ماهی یکبار چنین روضه‌ای می‌گیرد و چون الحمدلله فامیل پرجمعیتی هستیم همه را یک دفعه دعوت نمی‌کند. نوبتی دعوت می‌شویم و پای بساط "روضه فامیلی" که دختر دایی‌ام بانی‌اش شده می‌نشینیم. اینقدر از این فکر قشنگ لذت بردم که حیفم آمد درباره‌اش چیزی اینجا ننویسم. صله‌رحمی که جدی‌اش نمی‌گیریم خیلی کارراه‌انداز است. بیخود نیست که این همه آیات و روایت از اهمیتش گفته‌اند. صله‌رحم‌مان اگر درست بود، الآن این شکاف بین نسلها و آدمها را شاهد نبودیم که این حوادث را در کشور رقم بزند. روایتهای درست اگر در منبرها گفته می‌شد، اوضاع‌مان بهتر بود. هنوز هم دیر نشده، هنوز هم فرصت جبران هست. "تبیین را هر زمان از سر بگیریم، اثرگذار است." @madaranemeidan
تقریبا هر ۱۵ - ۲۰ روز میرم آرایشگاه. آرایشگاهی که میرم طوری وقت میده که در هر بازه زمانی یک نفر تو سالن هست. من که میرم آهنگ نمی زاره...قبلا بهش گفتم که دوست دارم با هم در ارامش صحبت کنیم و آهنگ نمی خوام. مثل همیشه از همه جا صحبت می کردیم...بین صحبت هاش به اغتشاشات اشاره کرد و کم شدن امنیت مردم. اینکه نگران پسرشه و ... از شهدا صحبت کردیم و اتفاقاتی که افتاده اصلا فکر نمیکردم اینقدر حامی نظام و کشور باشه. چرخید و چرخید بحثمون رسید به کتاب صوتی...چند تا کتاب بهش معرفی کردم. ایشونم گفت که پادکست هایی از کتب خواجه عبد الله انصاری رو گوش میده ...کمی رو با هم گوش دادیم و گفت و گو کردیم. اون قسمت درباره ی قربانی کردن نفس و این صحبتا بود. دیدم به مطالب معنوی عرفانی علاقه داره کتاب چهل حدیث رو بهش معرفی کردم و صوت های خانم مهاجر. قرار گذاشتیم که براش بفرستم کانالش رو میخواستم موهام رو مرتب کنم ...گفتم موهای من الان کوتاه تر بشن بهتره ولی همسرم گفتن کوتاه نکنم. گفت اشکالی نداره دل به دلش بده با این شرایط امروز و وضع حجاب باید مراقب بود😉 دوباره موجب تعجبم شد. با اینکه حجابش خیلی معمولیه ولی با مانتوهای جلوباز و غیره مشکل داشت. اینجا مستند ایکسونامی رو بهش معرفی کردم و گفت چقدر خوبه که این همه اهل مطالعه و اگاهی هستی. لذت میبرم همیشه یه چیزی برای معرفی داری. بعد از اینکه چند باره دارم میرم و هر بار صمیمی تر میشیم و صحبت هامون عمیق تر میشه. میبینم اگر آدم ها با هم صحبت کنن نقاط مشترک زیادی دارند و کلی چیز از هم یاد می گیرند ولی در دنیایی که یا سرمون تو گوشیه یا در سکوت فرو میریم. اوایل که می رفتم ازین که بچه هاش همیشه با گوشی هستن و در اینستا گرام فعالیت دارن نگران بودم ولی مستقیم چیزی نگفتم ولی هر بار سعی کردم یک نکته ی کوچکی راجع به فثای مجازی و اسیب هاش برای نوجوان ها بهش اگاهی بدم. بعد دیدم نظراش تغییر کرده و میگه پسرا سر کار برن بهتره ازین که تو گوشی باشن... @madaranemeidan