﷽❣ #سلام_امام_زمانم ❣﷽
هرصبح بہ رسم نوڪرے از ما تورا سلام
اے مانده در میان قائله تنها،تو را سلام
ما هرچہ خوب و بد، بہ درِخانہے توییم
از نوڪران مُنتظر آقا تو را ســلام
#اللﮩـم_عجـل_لولیـڪ_الفـرجــــ
🌹🍃🌹🍃
@shahidNazarzadeh
خنـده هاے دلنشین شهدا
نشان ازآرامــش دل دارد
وقتےدلت با"خـــدا"باشد
لبانت همیشه مےخنـــدد
اگر باخدا نباشےهرچقدر هم شادی کنے، آخرش دلت غمگین است
#یاد_شهدا
#با_صلوات
🌹🍃🌹🍃
@shahidNazarzadeh
تو را با عشق بهتر می توان دید
در این بن بست ها در می توان دید
جهان کوچکم، با خنده هایت
جهان را جور دیگر می توان دید
#شهید محمد سلطانی پور🕊
🌹🍃🌹🍃
@shahidNazarzadeh
☘خاطرهایازشهیدبزرگواررسولخلیلی☘
با سیامک از مدرسه حلی آشنا شده بودم و ابتدایی و راهنمایی را باهم خواندیم.
من صبح ها قرآن سر صف را میخواندم،هر روز که تمام میشد،وقتی میآمدم داخل صف سیامک کلی ذوق میکرد،میگفت:محمد حسن خیلی خوب خوندی.☺️
کم کم که با هم بیشتر آشنا شدیم،گفتم:تو خونه منو رسول صدا میکنند دوست داری رسول صدام کن.
در کل دوره رفاقتی که باهم داشتیم یادم میآید یک بار سیامک از من دلخور شد،وقتی پرسیدم چی شده؟!!!
گفت:رسول من کلی تعریف تو رو پیش مادرم کردم خیلی تو خونه ازت حرف زدم چرا تو خیابان دیدمت سریع سلام کردی و رفتی؛حتی به مامانم سلام هم نکردی؟پیش مامانم خجالت کشیدم.😐
خندیدم و گفتم:ببخشید.دیدم هنوز ناراحته گفتم:سیامک بیا ی کاری کنیم.
سیامک سرش رو انداخت پایین و با اخم گفت:چیکار؟!
گفتم:بیا قرار بذاریم مراقب دوتا چیز توی دوستی باشیم.🦋یکی نماز؛بخصوص نماز صبح،یکی هم نگاه به نامحرم.🦋
بعدش مجدد به خاطر سلام نکردن به مادرش معذرت خواهی کردم.
#کتابرفیقمثلرسولصفحه۴۵
🌹🍃🌹🍃
@shahidNazarzadeh
⚘بسمہ رب الشهدا والصدیقین⚘
✅به مناسبت سالروزشهادت
✅شهیدحمیدیاقوتی
✅تاریخ ولادت۱۳۳۹/۷/۲
✅تاریخ شهادت ۱۳۶۱/۶/۶
✅نحوه شهادت درگیری باضدانقلاب
✅محل دفن گلزارشهدای نی ریز
.
✳️دوم فروردین ماه سال ۱۳۳۹ در محله امام مهدی(عج) شهرستان نیریز، همراه با طراوت سبز بهار در خانوادهای که از محبان اهلبیت(ع) بودند، زاده شد.
✳️ همچون ستارهای درخشان بود که با خندههای کودکانه، محفل گرم خانواده را گرمتر و با نشاطتر میساخت. شور و اشتیاق آموختن اورا به دبستان حضرت معصومه(س) (شمسالمعالی) رهنمون شد.
✳️سختیها و مرارتهای زندگی از کودکی با رنجها و دردها آشنایش کرد و در فراز و نشیب زندگی آبدیدهاش نمود. دوره راهنمایی را در مدرسه شهید مفتح نیریز گذراند. در همان دوره بود که با عبادات اُنس گرفت و برای اقامه نماز در میان جماعت، راه مسجد محله را در پیش گرفت.
✳️ با اینکه نوجوانی بیش نبود، اما روزههای ماه رمضان را با شور و شوق وصف ناپذیری میگرفت. بعد از طی دوره راهنمایی، در دبیرستان شهید بهشتی، در رشته اقتصاد اجتماعی، ادامه تحصیل داد. چون دوران دبیرستان او مصادف بود با آغاز نهضت اسلامی ایران،
✳️وی نیز سعی کرد تا در نشر حقایق انقلاب اسلامی، نقش بسزایی را بعهده بگیرد. در محیط خانواده و مدرسه، فردی مؤثر و آگاهیبخش بود
💔وامااااا⬇
✳️در کردستان بعد از چند روز درگیری با ضد انقلابیون و گروهکهای ضدانقلاب داخلی (منافقین، کومله، دمکرات و...)، سر انجام در تاریخ ۶/۶/ ۱۳۶۱ در پیرانشهر، تیر نفاق قلب پاک اورا هدف گرفت و شهادت را نصیب وی کرد. پیکر پاکش در گلزار شهدای شهرستان نیریز به خاک سپرده شده
.
✅ختم صلوات .....
🚩برای سلامتی امام زمان عجل الله.....
🚩شهدایکه تاریخ امروز اسمانی شدن ...
🚩شهیدوالامقام حمید یاقوتی
✳️صـــــلوات✳️
🌹🍃🌹🍃
@shahidNazarzadeh
✅#فواید_پزشکی_وضو
✍️وضو سبب رفع بسیاری از بیماریها می شود. دلیلش اثر آب سردبر روی نقاط حساس بدن در قسمتهایی است که وضو می گیریم. جالب این است که در دین اسلام نقاط طب سوزنی مخصوصا در وضو رعایت شده است.
برای مثال، آقایان باید آب را از پشت آرنج بریزند. ولی خانمها باید آب را از قسمت تای دست بریزند. چونکه نقاط طب سوزنی در آقایان و خانمها در بعضی از نقاط فرق می کند.
این را هم بدانید که با تحریک نقاط طب سوزنی بوسیله آب سرد وضو، خط سیر چهارده نصف النهار را تحریک می کنیم و باعث سرحالی، شادابی، تسکین دردها، نیروی جسمانی وروحی و معالجه بسیاری از بیماریها می گردد. و همچنین تمامی اعضاء داخلی بدن را تقویت می کند. از جمله: ریه ها، روده بزرگ، معده، قلب، کلیه ها، کبد و...
🌹🍃🌹🍃
@shahidNazarzadeh
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
😭قرار بود اربعین بریم کربلا...
💔روایت فرزندان شهید ابوالفضل علیجانی از آخرین دیدار با پدر
🔹سردار مدافعحرم ابوالفضل علیجانی، اهل دُرچه اصفهان، روز دوشنبه ۳۱ مرداد۱۴۰۱ حین مأموریت مستشاری در حلب سوریه و در راه دفاع از حریم حضرت زینب سلاماللهعلیها به شهادت رسید.
✨هدیه به روح مطهر شهید صلوات
📿اَللهُمَّصَلِّعَلَىمُحمَّـدٍوآلمُحَمَّد📿
#شهدا_گاهی_نگاهی
#شهدا شرمندہ ایم
🍃روزتون شهدایی و مملو از دلتنگی برای شهدا
🦋🦋🦋
.
🌹🍃🌹🍃
@shahidNazarzadeh
✨☘✨
#مرامشهدایے
مادرشهیددهقان:
محمدرضا بہ دوچیز خیلے#حساس بود
#موهاش و #موتورش ‼️
قبل ازرفتن بہ سوریہ
هم موهاشو #تراشید
هم موتورشو بہ دوستش #بخشید
بدون هیچ وابستگے رفت ☘
♡بچههایِآسمان
#شهیدمحمدرضادهقانامیرے
#اللهمعجللولیکالفرجبحقعلے
🌹🍃🌹🍃
@shahidNazarzadeh
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
┄┅══✼🏮✼══┅┄
#کلیپتصویرے 📹
🌹بین شهداے دفاع مقدس ما
«#پهلوانابراهیمهادے» به «#علمدار» معروفه.
🥀 قصه این علمدارے بر مے گرده به لحظههاے آخر #شهادتابراهیم و فداڪارےاش برای رفع #تشنگے مجروحینی ڪه تو #محاصره بودن.
#هادےدلها
#شهیدابراهیمهادے
🌹🍃🌹🍃
@shahidNazarzadeh
[خاطره سردار علی ناصری از شهید باقری]
نزدیک نماز ظهر بود . حسن باقری افشردی
برای تجدید وضو به ساختمانی که پشت
سپاه بود رفت و دقایقی بعد ، در حالی که
وضو گرفته و هنوز آستین هایش بالا بود ،
بیرون آمد 🙃
من هم قصد داشتم بروم تجدید وضو کنم🍃
مرا که دید با آن صدای بم کلفتش گفت :
علی آقا التماس دعا داریم 🤲🏻
کمی مکث کرد و سپس ادامه داد : باید
کاری کنیم که در این جنگ نمره خوبی
بیاریم 😇
چه نمره ای ؟!
نمره شهــ🌱ــادت
باید شهید بشیم .
حیفه شهید نشیم 😔
گفتم هر چه هست دست خداست .
حسن با قاطعیت پاسخ داد : نه ! دست خودمان هم هست 😊
گفتم چطور ؟ 🙄
گفت اگر دو چیز را رعایت کنی ، خدا شهادت را نصیبت می کنه .
چه چیز هایی ؟
حسن باقری با حالت ویژه ای گفت :
یکی پر تلاش باش و دوم مخلص !✌️
این دو تا را درست انجام بدی خدا شهادت را هم نصیبت می کنه ☺️❤️
بعد اضافه کرد : علی آقا شهید شدی ، شفیعمان باش ! 🙃
این حرف را که زد ، به چهره اش نگاه
کردم و شهادت را در آن خواندم .
یقینم شد که به زودی به شهادت خواهد
رسید 🌷
📚 کتاب پنهان زیر باران ، انتشارات سوره مهر
🌹🍃🌹🍃
@shahidNazarzadeh
∞🌹∞
#خاطـــراتشهــدایے
🌹 شهیدی که قمقمه اش بعد ۱۲ سال آب گوارا داشت...
🔹 در فکه کنار یکی از ارتفاعات، تعدادی #شهید پیدا شدند که یکی از آنها حالت جالبی داشت.
او در حالی روی زمین افتاده بود که دو #قمقمه ی پلاستیکی آب در دستان استخوانی اش بود.
یکی از قمقمه ها #ترکش خورده و سوراخ شده بود.
ولی قمقمه ی دیگر، #سالم و پر از آب بود.
🔹 درِ قمقمه را که باز کردیم، با وجود این که حدود ۱۲ سال از #شهادت این بسیجی #سقا می گذشت، آب آن بسیار #گوارا و خنک مانده بود..
منبع :دلهای خدایی
🌹🍃🌹🍃
@shahidNazarzadeh
بی تعارف چقدر دلتنگتیم
تصویر تو خار چشم دشمنان است
الهی هر چه دشمنان تو در داخل و خارج همه به اسفل سافلین محشور شوند
یاد تو هر جا در دل ماست
مگر انروز شود خاک خانه ما
🌹🍃🌹🍃
@shahidNazarzadeh
سلام دوستان
میزبان امروزمون برادر احمد هست🥰✋
*رجعتـــ پیڪر بیسیمچے لشڪر ۱۴ امام حسین(ع) بعد از ۳۰ سال*🕊️
*🌷شهید احمد صداقتی*
تاریخ تولد: ۱ / ۹ / ۱۳۳۹
تاریخ شهادت: ۱۳۶۱
محل تولد: نجف آباد،اصفهان
محل شهادت: منطقه شرهانی
*🌷خواهرشهید← احمد در عملیاتی یکی از دستهایش را از دست داد🥀یک دستش قطع شد و عصب دست دیگرش آسیب دید🥀و فقط دو انگشت آن قادر به حرکت بود🥀بعد از گذشت چند ماه در تهران یک دست مصنوعی به جای دست قطع شدهاش گذاشتند🌙هرچند توان گذشته را نداشت اما دلش آرام و قرار نمیگرفت🥀به همین دلیل دوباره راهی میدان جنگ🕊️و بیسیمچی فرمانده لشکر 14 امام حسین(ع) شد🌙همرزم← عملیات محرم بود🏴 دست دیگرش هم قطع شد🥀احمد در این هنگام شاسی گوشی را با پا فشار داده و گفت📞 « سلام من را به امام برسانید📞 و بگویید رزمندگان در اجرای اوامر شما کوتاهی نکردند؛ مهمات،غذا، همه چیز داریم💫منظورم را که میفهمید؟»📞 پس از چند لحظه صدای او قطع شد🥀و به شهادت رسید🕊️ پدرشهید← حاجحسین خرازی میگفت: «پیکر احمد در خط آتش بود و نتوانستیم او را به عقب بیاوریم.»🥀پیکر او در شمار پیکر شهدای مفقودالاثر جای گرفت🌙استخوانهایش بعد از ۳۰ سال چشم انتظاری🥀از طریق دست مصنوعیاش که سالم مانده بود🌙 و مدارک شناسایی، شناسایی شد💫ایشان با فرق شکافته و بدون دست🥀همچون علمدار کربلا کشف شد🌙و شهادت حضرت زهرا(س)🏴 به آغوش خانواده بازگشت*🕊️🕋
*شهید احمد صداقتی*
*شادی روحش صلوات
🌹🍃🌹🍃
@shahidNazarzadeh
#هوالعشق
#معجزه_زندگی_من
#نویسنده_رز_سرخ
#قسمت_بیست_پنجم
.
.
.
حلما_مامان جوونممم
مامان_چیه😕
حلما_ بگو جوووونم☺️
مامان_بچه پرو رو نگاه
همجا کار خودتو میکنی بعد بگم جونم😕😕
حلما_عه خوو مامان شما اصلا منو درک نمیکنید
الان من حاج خانوم شم شوهرم کنم شما راضی میشین؟
مامان_نخیر چه فایده داره بخاطر ما بخوای حاج خانوم بشی .. زوری که نمیشه بعدم
بری پسر مردمو بدبخت کنی
حلما_مامااااااااان حس کردم سر راهیم😕😕😂من بدبخت کنم پسر مردمو
_قربونت برم من بیا آشتی کنیم دیگه
_قهرنباش😢
مامان_باشه حالا لوس نشو😘
_فکراتو کردی؟ به بابا باید جواب بدی امشب
حلما_اوهوم .باشه بگو بیان ولی فقط مثل یه مهمون
انتظار نداشته باشید جواب مثبتم بدم بهشون 😏😏
مامان_باشه حالا بزار بیان تو پسررو ببین بعد تصمیم بگیر😕😕😕
حلما_نیازی به دیدن من نیست تو خودت میدونی من دوست ندارم بدون عشق ازدواج کنم☹️
مامان_😕😕راستی کتاب خریدی؟
اوه اصلا یادم نبووود کتابم نخریدم
حلما_ اوووم نه چیزه اون کتابی که میخواستمو پیدا نکردم 🙄🙄
مامان_آهان
با مامان میز شامو آماده کردیم
بابا و حسین هم اومدن
بعد شام مامان به بابا گفت به حاج کاظم اینا بگه آخره هفته بیان😏
عصابم خورد بود حرفی نزدم پاشدم اومدم تو اتاقم
فکر کنم فهمیدن عصاب ندارم😂 هیچی نگفتن بهم
میدونم مامان و بابا صلاحمو میخوان ولی خب دلمو نمیتونم قانع کنم تا وقتی اونی که دلم میخواد نیاد من ازدواج نمیکنم😐البته الان دلم هیچی نمیخوادا
اون از احسان جلف که حتی حاظر نیستم نگاهش کنم
اینم از خواستگارم به بخاطر شرایط خونوادگی یکی از یکی مذهبی تر ...
الان تنها مشغلم پیدا کردن خودمه
انقدر تو این مدت اتفاقات مختلف و پر تضاد افتاده که پاک گیج شدم...
حسین_خواهری اجازه هست؟
حلما_اوهوم بفرما
حسین_تحویل نمیگیری دیگه
بابا یه خواستگار که انقدر قیافه گرفتن نداره
حلما_😒نگو که توام اومدی از فواید ازدواج بگی و نصیحت کنی😕😕😕
حسین_😂😂نه والا با من باشه که میگم تو ده سال جا داری تا بزرگ بشی الان شوهر کنی پسر مردمو بدبخت میکنی صبح تا شبم به جونش غر میزنی
حلما_عههههههه این حرفات از نصیحت بدتره کا
مگه من چمه😒به این خانومی
اه اه
حسین_چیزیت که نیست فقط یکم بیشتر از خیلی لوسی عصابم که نداری غذاهم که بلد نیستی درست کنی😂😂
بالشو برداشتم پرت کردم سمتش
از کنارش رد شد
حرصم گرفته بود شروع کردم به جیغ زدن
ووییی این حسین بخواد لج در بیاره دیوونه میکنه ادمو
من جیغ جیغ میکردم حسین هی میخندید
حلما_وایسااااا بهت بگم کی لوسههه
سرو کله هم میزدیم مامان بابا اومدن تو اتاق
بابا_چخبرا اینجا 😂گفتم دعواتون شده
حسین_نه باباجان این دختر لوست الکی جیغ میزنه😄😄😄
حلما_ من لوووسم؟؟؟😒☺️
بااااابااا ببین چی میگه
بابا_دختر من خیلی هم خانومه پسر
اذیتش نکن😂❤️
مامان_چه خبره اینجا؟😍
همه جمع شدین؟
بابا_روح خونه برگشته😍😍
تا چند وقت پیش خونه خیلی سوت و کور بود
خداروشکر انگار همه چی داره درست میشه
خب کی پایه پیاده روی شبانس؟
مامان_اخ الان پیاده روی میچسه بریم حاج اقا
بچه ها شما نمیایید؟☺️
بدم نمیومد برم ولی ترجیح دادم خلوت دونفرشونو خراب نکنم😍😊😊
حسین هم نرفت
مامان و بابام خیلی همو دوست دارن بعد این همه سال هنوز با عشق به هم نگاه میکنن
کاش که منم با عشق ازدواج کنم ..