زندگی من
آنگاه آخوند شدم .... #تیکه_ششم اما همیشه منتظر این می ماندم ک سریع نماز را بخوانند و بروم!😐🤦♂ گاهی
آنگاه آخوند شدم ....
#تیکه_هفتم
معلم کلاس سوممان بخاطر اینکه بچه ی مذهبی بودم مرا خیلی دوست داشت. یعنی همه معلم ها به همین دلیل مرا دوست داشتند😁. مزاج صفرا_دموی در وجودم باعث میشد نتوانم فضولی هایم را کنترل کنم.😑
اگر چه زیاد میل به گفتن این قسمت از داستان زندگی ام ندارم اما آن را خدمتتان عرض کنم:
بابت همین فوضولی هایم هم کتک کم نخوردم🤕 معلم ها مواقعی که کسی شیطونی میکرد با اینکه نمیدونستن از طرف کی بوده ،مینداختن گردن من😐 در کلاس آرام نشسته بودم و دیدم ابوالفضل دارد میزند زیر میزش و آلودگی صوتی ایجاد میکند، من نیز به کارش نیش خند میزدم . ناگهان دیدم معلم گفت : بیا اینجا ببینم ... گفتم آقا بخدا من نبودم 😳😢 گفت چرا دروغ میگی کارخودته😠 ( معلم ما یک ترکه داشت ک لبه آن دو شاخه بود و بین بچه های کلاس معروف بود به ذوالفقار )😂 این ترکه را چند سال بود ک داشت حتی با چسب هم دسته آن را پوشانده بود ک راحت تر بزند😅 . ولی بنده خدا آخرین سالی بود ک ذوالفقار داشت .... چنان با غضب به بنده نزدیک شد ک هر کسی جای من بود قالب تهی میکرد.😑
آنچنان با ضربه به شانه ما زد ک این ترکه اش دو نیمه شد ☹️... بنده نیز قطره اشکی هم نباریدم.( اگر چ سال ها بعد که او را دیدم به معلم عرض کردم ک قضاوت اشتباه کرده بودید ، ایشان هم عذر خواهی کرد و گفت حاضرم قصاص کنی من را، منم روم نشد بگم بزار بزنمت😕 بنده خدا را حلال کردیم )
آن زمان ها بعد از اینکه از مدرسه فارغ میشدیم میرفتیم سراغ یه بقالی سر خیابان مدرسه ، و لواشک و زاغ و پونه میخریدیم😋 عادتمان شده بود ولی خب ضرر داشت. یحتمل نصف کندذهنی بچه های کلاسمان بابت خوردن همین لواشک ها و این چیزابود .
کلاس سوم بودم ک توفیق داشتم برای اولین بار به نماز جمعه بروم . بلد نبودم که چگونه است. یهو دیدم بعد از خواندن حمد و سوره امام جمعه رفت قنوت😳 گفتم لابد اشتباه کرده . بعد دیدم نه ... همه دارن همونجور میخونن و کسی اعتراض نداره. کلا در ابهام و شک و اینجور چیزا نماز جمعه را خواندم و بعدا فهمیدم که :
نماز جمعه دو رکعت است / متشکل از دو خطبه میشود ، یکی سیاسی و یکی عبادی / باید بعد از اذان ظهر خوانده شود و نیاز به اول وقت خواندن نیست / به جای نماز ظهر خوانده میشود و .... کم کم اطلاعات جامعی نسبت به آن پیدا کردم و بعد از یک مدت هر جمعه خودم تنها به آنجا میرفتم ... .
اواخر کلاس سوم بودم که بایستی خانه مان منتقل میشد محله ای دیگر . تقریبا سه کیلومتر آنطرف تر از مدرسه و مسجد و رفقا و ... خیال میکردم خیلی جذاب است تغییر خانه دادن و خوشحال هم بودم . اما این خوشحالی تبدیل به غم های متعدد شد ... .
این داستان ان شاء الله ادامه دارد ....
✍ #حبیب
زندگی من
آنگاه آخوند شدم .... #تیکه_هفتم معلم کلاس سوممان بخاطر اینکه بچه ی مذهبی بودم مرا خیلی دوست داشت. ی
آنگاه آخوند شدم ....
#تیکه_هشتم
از رفقایم دور بودم .
دیگر نمیتوانستم هر روز عصر با بچه ها فوتبال بازی کنم ... یا در جلسه قرآن شرکت کنم . باید در خانه می ماندم و می ماندم ...
اما این در خانه ماندن ، باعث رشد من شد که خدمتتان عرض خواهم کرد:
من در بچگی اسباب بازی نداشتم ، یعنی پدرم برایم نمیخرید و معتقد بود خرج الکی کردن است. از بچگی یا با رفقا وقتم را میگذراندم یا با تلویزیون یا با کتب پدرم ... .
روز ها میگذشت و هر چند وقت یبار به تعداد کتبی ک از پدرم بر میداشتم اضافه میشد. به معلوماتم اضافه میشد ... آن کتبی ک در آن زمان میخواندم و بر میداشتم عبارت بودند از : آیین سخنرانی از دیل کارنگی، نجات از مرگ مصنوعی از علی اصغر سقا باشی ، طب النبی ، طب الصادق و الرضا و ... کتبی میخواندم که حقیقتا الان هم حوصله ندارم آنان را بخوانم چون واقعا محتوای سنگینی داشتند.
مینشستم و مینوشتم و میخواندم .
هیچ کسی اطرافم نبود. هیچ کس ... .
اتاقی داشتم و یک میز و یک خودکار و چند دفتر.
حوالی کلاس چهارم بودم ک در این دفتر ها کم کم اندوخته هایم را خالی میکردم .
یادم است آن زمان میخواستم چند کتاب بنویسم . به نام حُکم الحَکم و علل الشریعه و اینجور چیز ها. هر کدامشان را هم که شروع میکردم وسط کار رهایشان میکردم.
چون تنها بودم برای خودم آواز میخواندم و کسی هم کاری به کارم نداشت . این آواز ها باعث پختگی صدای من در همان کودکی شده بود .
از کار هایی ک در سن پایین انجام دادم این بود ک یک گروه فرهنگی تشکیل دادم. پول های تو جیبی مان را جمع میکردیم و به کافی نت میدادیم و میگفتیم برایمان جملات قشنگ و مذهبی به مناسبت همان ایام چاپ کن!
یادم است که اواخر رمضان این جمله را چاپ کردیم :
این رمضان هم گذشت ... چ کردی ؟
زیر این جملات هم نام گروهمان را مینوشتیم ، (فداییان اسلام!) از همان بچگی بیش فعال بودم . کسی نبود بگوید بچه تو را چه به این کار ها؟ ولی خب ... ما موجودی ناشناخته بودیم هنوز هم کسی نمیشناسدمان غیر خدا😅.
یکی دیگر از کار هایی که کردیم، راه انداختن ایستگاه صلواتی برای ولادت امام صادق علیه السلام و پیغمبر اکرم صلوات الله علیه و آله بود. آن زمان تمام پولی که جمع کرده بودیم شد ۶۰ هزار تومن !
نمیدانستیم چه چیزی را نذری کنیم ... . زمستان بود . قرار بود اول شربت پخش کنیم اما خب بخاطر سرما گفتند چایی بدهید. خیلی هم خوشمزه تر است 😁😋.
پدرم برای کلاس چهارم_پنجم که بودیم یک باند کوچک همراه گرفته بود. ( پولش را هم بعدا از من گرفت ها!) با همان یک باند و دو تا میز کوچک . رو به روی مغازه ی پدرم ایستگاه صلواتی را برگزار کردیم ...
ک جزئیاتش را خدمتتان عرض میکنم ...
این داستان ان شاء الله ادامه دارد ....
✍ #حبیب
زندگی من
آنگاه آخوند شدم .... #تیکه_هشتم از رفقایم دور بودم . دیگر نمیتوانستم هر روز عصر با بچه ها فوتبال ب
آنگاه آخوند شدم ....
#تیکه_نهم
ولادت امام صادق و پیغمبر اکرم صلوات الله علیهما بود .
کل پولی ک جمع کرده بودیم ۶۰ هزار تومن بود و نمیدونم از کجا ۳۰_۴۰ هزار تومن دیگه هم اومد ... .
قرار بود چایی بگیریم و تو لیوان های فومی بدیم دست مردم ...
شیرینی هم فک کنم قریب به ۴ کیلو گرفتیم و بسته بندی کردیم ...
خوب یادمه
نزدیک به ۶۰ تا بسته شوکولات شد و ۵۰۰ تا لیوان ...
با اینکه قرار بود ۲۰۰ تا لیوان چایی بدیم ، اما انقد استقبال زیاد شد که مجبور شدیم نیم ساعت یه بار صد تا لیوان دیگه بخریم ...
خدا هم پولشو میرسوند .
آخرای شب ک دیگه لیوان و شوکولات تموم شد ، بابام رفت یه کارتون پفک آورد و به اونایی که نگرفته بودن داد.😂
خلاصه ...
از این کار ها با کمک رفقا و مدد خدا زیاد انجام دادیم... یادمه تو ایام فاطمیه ، چون خودم مداح بودم ، همون بلند گو کوچیکه ام را که عرض کردم ، و یکی دیگه رو روی یه گاری که مخصوص بردن اشیاء سنگین هست گذاشتیم ( توی فروشگاه های یخچال فروشی ، یا عمده فروشی های خشکبار ، این گاری ها رو میتونید ببینید) من میخوندم و یه دسته ی ۲۰ نفره هم سینه میزدیم . تو خیابون مسخرمون میکردن ... اما خب ... برا ما ذره ای اهمیت نداشت.
قریب به یکی دو کیلومتر رفتیم و رسیدیم به امامزاده ی معروف شهرمون. بعد ها فهمیدم که عکس هیئت ما رو تو سایت خودشون گذاشتن و ... .
تا بچه بودم فعال بودم. اما با ورود به سن دوازده سالگی دیگه رفته رفته تنبل شدم و فرصت کار فرهنگی برام پیش نمیومد.
بلاخره دبستان هم تمام شد و باید پا به عرصه جدیدی از زندگیم میذاشتم ... یادمه کلاس اول بودم و میگفتم کی بشه برم کلاس سوم و بزرگ بشم ... کلاس سوم بودم گفتم کی بشه کلاس شیشم برم و.... هنوز که هنوزه با خودم فکر میکنم که کی میشه برم درس خارج فقه و ... ولی توصیه میکنم از زمانی که درش هستید بیشترین استفاده رو کنید ... به دنبال زود آمدن آینده نباشید ... اینده خودش می آید ... .
و اما دوران آخر ابتدایی و اوایل راهنمایی ...
این داستان ان شاء الله ادامه دارد ....
✍ #حبیب
زندگی من
آنگاه آخوند شدم .... #تیکه_نهم ولادت امام صادق و پیغمبر اکرم صلوات الله علیهما بود . کل پولی ک جم
آنگاه آخوند شدم ....
#تیکه_دهم
برای خودم شخصیت مستقلی ساخته بودم.
کم کم بنای وجودم پی ریزی شده بود و آماده بود تا یک شخصیت کامل روی آن سوار شود ، آماده بود تا یک مدافعِ دینِ خدا از بنای آن شکل بگیرد.
من هر چ علم دارم علناً از خداست، اما به واسطه هایی ، اولین واسطه تربیت خوب پدرم در کودکی ، و انتقال مفاهیم عمقیِ دینی ، با زبان قابل فهم بود. دومین واسطه این علوم ، که ذهن مرا پی ریزی کرد ، علمی بود که به واسطه ی مسجد آموختم.
اواخر ششم ابتدایی که بودم، احکام را قشنگ بلد بودم. حتی چیز هایی میدانستم که پدر و مادر و برخی اطرافیان هم نمیدانستند. همه این علوم را هم مدیون همین مسجد و جلسات قرآن آن ام .
برایمان کلاس عربی گذاشته بودند. محض اینکه سال بعد در عربی لنگ نزنیم. ولی خب بنده خیلی جدی تر از حد عربی را یاد میگرفتم! برایم مهم شده بود. به طوری که ۱۴ صیغه های ماضی و مضارع و ضمایر متصل و منفصل مرفوعی و منصوبی را از حفظ بودم. ( همین الان که بهش فکر میکنم سرم درد میگیره) لذا در دوره راهنمایی نمره عربی بنده زیر ۲۰ نشد ، اگر چ لیاقت بنده بیشتر از ۲۰ بود... (دبیر عربی سر کلاس عمدا سوالاتی میپرسید که کسی بلد نباشد، مثلا اینکه فرق بین الرجل و رجلٌ چیست؟ یا مثلا مگر ن شجرة تِ ی گرد دارد و تِ ی گرد هم مخصوص مؤنث است، پس چرا شجرة این تِ را دارد؟ و من هم جواب این سوالات را میدانستم و راحت پاسخ میدادم ، بعدا فهمیدم که این مطالب مربوط به سال دوم دبیرستان است!)
کلاس سوم ابتدایی بودم.
من و پدرم و مادرم و ماشین توانمندمان از کنار مدرسه ی نیمه کاره ای میگذشتیم ، پدرم فرمود که : مدرسه ی راهنمایی تو اینجاست ، بعد از مدرسه ، اینجا باید ثبت نام کنی..!
سه سال گذشت و قرار شد مرا در این دبیرستان ثبت نام کنند.
مدرسه غیر دولتی بود ولی خب ... مؤسسش رفیق بابایی ام بود و البته ، بنده را هم خوب میشناخت و منم خوب او را میشناختم. یک حاج آقایی با محاسن جو گندمی و لبخندی بر لب ، از ویژگی های حاج آقا این بود که مشت های محکمی میزد ، میگفتند اگر کسی از او مشت نخورد به جاهای بالا نمیرسد ... ( در کل آن سه سال در زیر آماج مشت های ایشان رشد کردیم😅) انقد که مرا میشناختند که مصاحبه هم نگرفتند و بنده اولین کلاس هفتمی بودم که در این دبیرستان ، رسماً دانش آموز شد...
این داستان ان شاء الله ادامه دارد ....
✍ #حبیب
زندگی من
آنگاه آخوند شدم .... #تیکه_دهم برای خودم شخصیت مستقلی ساخته بودم. کم کم بنای وجودم پی ریزی شده بود
آنگاه آخوند شدم ....
#تیکه_یازدهم
پا به عرصه ی جدیدی از زندگی ام گذاشته بودم. باید کمی خودم را سنگین تر نشان میدادم. آخر خیلی فوضول بودم.😶
روز اول راهنمایی ، مدیر مدرسه نگاهی به کارنامه ام کرد و گفت ک : آفرین ... کارنامه ات خوبه، فقط یکم باید ریاضی رو بیشتر بخونی. منم یک چشم گفتم ، اما از آن چشم هایی که یدونه ( وژدانن ولمون کن)ی در آن بود.
خلاصه ... سال تحصیلی شروع شد و گفتند که کی بلده قرآن رو با صوت بخونه ؟ منم که دیدم همه در عالَمی دیگر سیر میکنند و اهل این چیزا نیستن گفتم که بنده.✋
در همان روز های اول جَنَم خودم را نشان داده بودم و مسوول مراسماتِ صف صبحگاه شده بودم. مسوولین مدرسه مرا تحویل میگرفتند و بنده هم تحویل میگرفتم.سال اول راهنمایی تا نیم سال اول ، چون مدرسه تازه کار بود،معاون نداشت و کل مدرسه قریب به پنجاه نفر میشد. اواسط سال بود که یک معاون پرورشی آوردند. ایشان کی بود؟ ایشان یکی از اساتید دانشگاه بود و در مسجد چندین جلسه خدمت ایشان درس قرآن و تجوید خوانده بودیم.😁
ما همینطوری اش هم مدرسه را صاحاب بودیم و هر کاری میکردیم، ایشان هم که معاون شده بود دیگر علناً سند مدرسه را به ناممان زده بودند و هر عشق و حالی میکردیم. 😅
در مدرسه ما، کسی حق استفاده از کتابخانه را نداشت. چونکه هم بهم ریخته بودند و هم کتب مناسب سن اشخاص نبودند. کتب حوزوی و نیمه حوزوی بودند و ۲۰ درصدشان به زبان عربی نوشته شده بود. من تنها کسی بودم که در اوقات بیکاری اجازه ی استفاده از آن را داشتم ☺️ اگر چ برخی از کتب هایشان را نمیتوانستم بخوانم ، اما خب ... در حد اینکه چند چیز جدید یاد بگیرم برای من مُکفی بود.
در این کتابخانه فهمیدم المنجد چیست ... فهمیدم جد مقام معظم رهبری امام زاده ای در تفرش است... فهمیدم صفات خدا دو نوع اند سلبی و ثبوتی و .... کتابخانه باحالی بود. یک پنجره ی شفاف و شیشه ای داشت که وقتی از کتابخواندن خسته میشدم ، از آن به بیرون نگاه میکردم و لذت میبردم. چون بیرون از مدرسه فضای سبز و چمن و گنجشک و اینا بود... .
مسوول فرهنگی مدرسه کلا من بودم. نصف مدرسه به واسطه ی بنده میچرخید و برنامه هایش با من هماهنگ میشد. اعم از شهادت ها و مناسبت ها و ... .
برای شهادت ها و مراسمات ملی بنده مداح بودم. یادم است که برای اولین بار نوحه ی نزار قطری را کمی تغییر دادم و اندکی جملات عربی و فارسی قاطی اش کردم و یه شعر جمع و جور اما پُرررررررررر از غلط نوشتم. آماده اش کردم تا برای اربعین در مدرسه بخوانم. اما... چشمتان روز بد نبیند🤦♂ والده ام میخواست شلوارم را بشوید و حواسش به جیب شلوارم نبود. کاغذ شعر در جیبم بود و شعر به فنا رفت 😭 خداشاهده یادمه نزدیک به بیست دقیقه تا نیم ساعت گریه میکردم🤦♂😂 و ده دقیقه سرمو میکوبیدم دیوار والده هم دلداری میداد بهم. مرحوم بابا بزرگم که فهمید ماجرا چیه گفتند که : آقا تو مشکلت شعر عربیه؟ خو من میرم به رفیقم که مداحه و عربه میگم بهت شعر بده.😐
بنده هم که مشکلم این نبود و مشکلم این بود که حاصل دسترنج خودم نابود شده است وُلوم صدایم را در صیحه کشیدن و صرخه۱ زدن بیشتر میکردم.
هیچی دیگر ... وقتی که یکم آرام شدم نشستم و هر چه یادم بود از آن شعر را نوشتم و در مدرسه خواندم ... :
المظلوم حسین ...
و حسین است همان شاه شهیدان
و حسین است بدونِ سرِ عریان
المظلوم حسین ... المظلوم حسین ...
پ.ن:
صرخه، به بلند ترین حد گریه میگویند
این داستان ان شاء الله ادامه دارد ....
✍ #حبیب
زندگی من
آنگاه آخوند شدم .... #تیکه_یازدهم پا به عرصه ی جدیدی از زندگی ام گذاشته بودم. باید کمی خودم را سنگی
آنگاه آخوند شدم ....
#تیکه_دوازدهم
در راهنمایی حسابی سرم شلوغ شده بود برای کار های فرهنگی ، در خلال این کار ها، زیر خاکی مشورت هایی هم میدادم.
زنگ تفریح که میشد نفسی عمیق میکشیدم و بعد از اینکه دبیر های بد اخلاق را دعا میکردم ( بنظرتان به جای دعا چ میگفتم🤔) اماده ی استراحت میشدم. اما خب طبق معمول رفقا می آمدند کنارمان برای کار های مختلف اعم از سوالاتی من باب جواهرات یا احکام مختلف دینی یا سوالاتی که برایشان پیش می آمد و... عده ای هم حوصله شان از بقیه سر میرفت و تعریف از خود نباشد می آمدند تا پیش من اوقاتشان را به خوشی سر کنند.😌
از خاطرات سال اول راهنمایی یادم می آید که:
من بچه ای پر رو بودم و جلوی ناحق بودن می ایستادم. سر یک قضیه ای با یکی که از خودمان خپل تر بود دعوامان شد 😶 یکی من او را زدم و دو تا او مرا زد😁🤕. دبیر ورزش من و او را احضار کرد و گفت : چرا دعوا کردید😡 بنده هم عرض کردم ک: تقصیر ممد بوده👉.
دبیر هم گفت هر دو تایتان برید دم دفتر. من هم با قدم های استوار، بدون اینکه طلب عفو کنم راهی دفتر شدم اما رفیقم ماند ... . در اثنای راه بودم که دبیر داد زد بیا اینجااااا بینم🗣 برگشتم و با چهره ای حق به جانب گفتم : جانم ؟ و خدا شاهده اینگونه جواب داد: تو خجالت نمیکشی میری دم دفتر ؟ چرا عذر خواهی نمیکنی ؟ و... منم گفتم که خب تقصیر ممده😐 به من چ؟
آقا خلاصه ... دبیر میرود دفتر و میگوید این بچه خیلی پر روعه و ... ما هم زیاد برایمان مهم نبود.🚶♂وولا
نهایتا میخواستند اخراج کنند دیه .. که نمیکردند.🤷♂ هر جوری بود من و رفیقم با هم مصالحه کردیم و به طور عجیبی با هم رفیق شدیم 😃 اصن کسی فکر نمیکرد که من و او بشویم دو رفیق صمیمی ... چنانکه بعضی وقتا معاون یکی از بچه ها را میفرستاد که مرا ببرد دفتر و کار های فرهنگی را پرس و جو کند ، اما به جای اسم من اسم رفیقم را اشتباهی میداد 🤦♂آخرش هم میگفت از بس شبیه هم شده اید که قاطی تان میکنم( محمد از من چند ماه کوچکتر بود. خپل بود ولی بشدت ناز... صدای قشنگی داشت و در مسابقات قرآن فرط و فرط مقام می آورد . قرار گذاشته بودیم که بعد از سیکل هر دوتایمان برویم حوزه ... اما او رشته ریاضی فیزیک را انتخواب کرد و من معارف را ... از سرگذشت محمد خبری در دست ندارم💔) ممد را خپل بی خاصیت هم صدا میکردم ولی انصافا خاصیت های فراوانی داشت ، اعم از رساندن تقلب و خنداندنمان وقتی حوصله مان سر میرفت و کار های بلانسبت اُسکولانه ی دیگر ... اصن یه جونوری بود ...😕
ولی خلاصه ... با هم درس میخواندیم ... تا اینکه یک روز ....
این داستان ان شاء الله ادامه دارد ....
✍ #حبیب
زندگی من
آنگاه آخوند شدم .... #تیکه_دوازدهم در راهنمایی حسابی سرم شلوغ شده بود برای کار های فرهنگی ، در خلا
آنگاه آخوند شدم ....
#تیکه_سیزدهم
کلاس هفتم بودم
محمد بچه پولدار بود. هر روز انگشتر های گرون قیمت و ... کلا پولدار بود دیه. داد زد گفت بیا اینجا کارت دارم😲 گفتم ک حال ندارم😐 خلاصه اصرار زیادی کرد ، منم گفتم ک اگه بیام ، باید وقتی رفتی نجف برام یه عبا بیاری🙄 عبام دیه کهنه شده . در کمال ناباوری گفت باشه 😐 منم گفتم بگو بخدا، گفت بخدا🙄 منم رفتم ...🚶♂رفت نجف و اومد یه عبای قهوه ای سوخته گیرمان😃 اقد ناز بود ... .
با ممد خاطرات زیادی داشتیم ، هر دو تایمان مدرسه را آتش میزدیم. ولی خب یک مشکلی داشت ، آن هم این بود که تنبل بود 😐 و من تنبل نبودم ( البته به نسبت رفیقم) هیئت های امیر برومند و رضا شیخی را با هم میرفتیم .. با هم کلاس مداحی میرفتیم و... هر چ از ممد بگویم کم گفتم ... دلم میخواهد برای بار دیگر ببینمش و آن دنبه هایش را در آغوش بگیرم و بگم چطوری ممد جان ... اما حیف ک زمان به عقب بر نمیگردد نکته👈🏻 خیلی هایمان حس میکنیم هر چقدر بزرگ تر بشویم ، آینده جذاب تر میشود و دعا میکنیم زود تر بزرگ شویم ، اما آن آزادی که در دوران کودکی و نوجوانی هست ، ن در جوانی هست ن در میانسالی ، ن در پیری ... اگر بچه بودیم و دلمان چیزی میخواست با کمی گریه بدستش می آوردیم ... اما در جوانی خیلی چیز ها را میخواهیم که هر چ زار بزنیم به دست نمی آوریم و صرفا قلبمان بیشتر درد میگیرد لذا از همان عمری که در آن هستید ، بیشترین استفاده را کنید!.
القصه... سه شنبه بود. مدرسه ما سشنبه ها و شنبه ها ، به جای آنکه ساعت ۱۲ و نیم تعطیل شود ساعت ۲ و نیم تعطیل میشد ، لذا باید ناهار هم همراه خودمان میبردیم. ناهارم را خوردم و منتظر شروع کلاس بودم ، با رفیقم صحبت میکردم و تیکه میپراندیم. تخته وایت برد کلاس ما از جنس شیشه سکوریت بود( شیشه ای بسیار مقاوم که یا نمیشکند ، یا اگر بشکند بشدت بد میشکند و به ذره ذره های بسیاری تبدیل میشود و بعضی وقت ها هم مثل یک تیر در میرود) در تخته پاک کن ها ، یک آهن ربای کوچک نیز بود، اما تخته پاک کن ما آهن ربایش شل شده بود و محکم نبود🤦♂ ( این خاطره از بد ترین خاطره های زندگی بنده است ) تخته وایت برد پشت بنده بود به رفیقم گفتم از جات اگه بلند نشی این تخت پاک کن رو به سمتت پرتاب میکنم ها!🙄 رفیق ما هم محل نگذاشت. هر چ قدرت در جانم بود را به دستم منتقل کردم دستم را به جهتی به عقب بردم تا پرتاب کنم ، اما ... تخته پاک کن شبیه دایره بود 🤦♂🤦♂🤦♂🤦♂🤦♂ امان از دایره😭 یک دورِ ۱۵۰ درجه خورد و با پشت سر بنده اصابت کرد😳😳😳😳😳😱 قلم در توصیف آن موقعیت علیل و فلج و ناقص است وقتی برخورد کرد ، چنان صدای مهیبی داد که تمام کسانی که داشتند ناهار میخوردند لقمه در دهانشان ماند و با عجله به کلاس ما می آمدند. خادم مدرسه که دم در مدرسه بود و حدود ۷۰ متر دور تر با عجله دوید و به سمت کلاس آمد ... .
من هم ک دیگر حکم قتل خود را امضا کرده بودم آماده ی حضرت عزراییل بودم و منتظر شدم ک بیاید ... اما ... این فکر به ذهنم رسید که خودم را به غش بزنم🤣🤣🤣 آخ یادم که میوفته یه جوری میشم😂 خودم را پخش زمین کردم و فریاد میزدم یکی منو بگیره😭 یکی منو بگیره ( بچه های بی ادب مدرسه تا آخر سال سوم راهنمایی مرا با این الفاظ تمسخر میکردند🚶♂) مدیر مدرسه که الحق و الانصاف بچه ی باحالی بود آمد بالا سرم و گفت ک : چیزی نشده ک پاشو عزیزم🙄😐 فقط یه خسارت مالی بود همین . من نیز با حرف ایشان کم کم نرم شدم و از حالت غشی خارج شدم. اما خب ... قضیه به اینجاها ختم نشد ....
این داستان ان شاء الله ادامه دارد ....
✍ #حبیب
زندگی من
آنگاه آخوند شدم .... #تیکه_سیزدهم کلاس هفتم بودم محمد بچه پولدار بود. هر روز انگشتر های گرون قیمت
آنگاه آخوند شدم ....
#تیکه_چهاردهم
خب. کجای داستان بودیم🤔 آها یادمان آمد ...
خلاصه زدیم تخته ی مدرسه رو خورد و خاک شیر کردیم😂 خدا شاهده تیکه تیکه شده بودا 😅 یکی از رفقای دوران کودکی ام که با من قریب به ۹ سال اختلاف سنی دارد، پسرِ رفیقِ بابام بود. اون زمان این بنده خدا طلبه بود و میومد تو مدرسه راهنمایی ما تبلیغ میکرد و ... منو برد تو همون کلاسی ک تخته توش بود. من وقتی میترسم یه شکم درد عجیب سراغم میاد و دستام بشدت میلرزن. اون روز هم دقیقا همچین حالتی داشتم. در حدی ک فقط آرزو میکردم کاش خواب باشه و از خواب بیدار شم ... .
جواد ( همین طلبهه) اومد و یه شوکولات داد دستم گفت بخور قندت افتاده منم فقط دستم میلرزید و شوکولات رو نتونستم درست و حسابی بگیرم. آروم دستشو گذاشت رو دستم و گفت آروم باش بچه! شبی ویبره ی گوشی شدی! منم کم کم آروم میشدم ( اگر چ باید خودم را پریشان نشان میدادم ک سرزنشم نکنن 😕 چون واقعا حال نداشتم ) یکم آرام شدیم و بعد از کلاس آخر رفتیم خانه ... ذهنمان بشدت درگیر بود ... : اینا الان زنگ میزنن باباییم ... بعد بابایی دعوا میکند ... بعد از مسجد محروم میکند و... ( پدرم بنده را از بچگی ، معتاد به معنویات و مسجد کرده بود . هر وقت میخواست مرا تنبیه کند ، کتک نمیزد یا خدای نکرده ناسزا نمیگفت ، منتها از رفتن به مسجد منع میکرد و مثلا درب خانه را قفل میکرد و ... این منع کردن برای من هم بهترین نوع تنبیه بود و هم درد آور ترین تنبیه ...) بلاخره باید با این واقعیت که دسته گل به آب داده ام کنار می آمدم ...😪 خو چ کنیم دیگر ... کار بچه دسته گل آب دادن است 🙄.
شب رفته بودیم با خانواده و ... بیرون. در راه برگشت از منزل به پدر گفتم ک : اَبَوی ! فرمودند ک بله ؟ گفتم ک : اگر مثلاً من یه روز تخته وایت برد مدرسه رو بشکنم ، چیکار میکنی ؟🤔 فرمودند ک : خو هیچی میرم پولشو میدم دیگه چیکار کنم. گفتم یعنی منو دعوا نمیکنید؟ فرمودند ک : تو خو از قصد شیشه رو نمیشکنی. اشتباهی ممکنه بشکنی، لذا تنبیه نمیکنم. منم گفتم ک : خب چیزه...🙄 زدم تخته مدرسه رو شکستم 😂🤦♂ .
اولش پدرم شوکه شد . حق میدم بهش😂 از زمان بچگی زبان بنده چند متری بیشتر از خودم بوده و میدانم چجور باید مخ بزنم یا مسائل پیچیده را با مغالطه یجوری جمع کنم. چهره ی پدر بنده قشنگ یادمه. چشماشون درشت شده بود و فقط گفت راست میگی ؟؟؟ گفتم بوخودا🙁. هیچی دیگه هر دوتامون زدیم زیر خنده و ... ( آخه پدر ما در طول مدت راهنمایی و دبیرستان چند تا دست و پا شکسته بود 😪 ما که به اندازه ایشان قدرت نداشتیم فقط زدیم شیشه تخته رو آوردیم پایین) بعد از اینکه به پدرم گفتم خیالم راحت شد ک خب قضیه جمع شد دیه ... اما خب بازم جمع نشده بود🤦♂.
از فردایش وقتی در خیابان ها راه میرفتم و شیشه فروشی میدیدم از صاحب مغازه قیمت شیشه سکوریت را میگرفتم. یکی میگفت ۹۰۰ یکی میگفت ۸۰۰ یکی میگفت یه مِلیون و ...
وقتی در ۴ متر ضرب میشد قیمت کلانی بدست می آمد ک واقعا برای خانواده ی ما سنگین بود.😧
در مدرسه به بچه ها صبحانه میدادند ، یک تکه سنگک و یدونه خیار و یکم پنیر. چون مدرسه غیر انتفاعی بود ، صُحاب زیاد داشت. یکی از مسوولین ک اونجا بود رو گفتم ک : نون پنیر منو بدید وگرنه میزنم اون تخته رو هم میشکنما ( با نیش باز هم میگفتم🤦♂😂😁) اون بنده خدا هم یه اخم کرد و گفت : بزار فردا ک بابات برا تسویه حساب اومد اونوقت هم میخندی😠 . کلا نیش باز و نون پنیرمان را زر مارمان کرد ...🚶♂.
چند وقتی گذشت و به پدرم گفتم ک از مدرسه خبری نشد؟ تسویه حسابی و پول شیشه و ...؟ پدر فرمود ک ن. حاج آقای فلانی گفته اشتباهی بوده و اینجور چیزا نیاز نیست پول گرفته بشه. خو مومنین همون اولش میگفتید هر چی شکستی فدا سرت! ک انقد قیمت نکنم شیشه سکوریت را ... هووووف بگذریم ... .🚶♂
اواخر کلاس هفتم بودیم ک ...
این داستان ان شاء الله ادامه دارد
✍ #حبیب
زندگی من
آنگاه آخوند شدم .... #تیکه_چهاردهم خب. کجای داستان بودیم🤔 آها یادمان آمد ... خلاصه زدیم تخته ی مدرس
آنگاه آخوند شدم ....
#تیکه_پانزدهم
اواخر کلاس هفتم بودیم.
از بچگی عادت به درس خواندن نداشتم
حوصله اش را هم نداشتم ... ولی خب ... به حد لزوم باید میخواندم😪.
ذهنم بشدت قوی بود. روحیه ای صفراوی_دموی داشتم. چیز هایی ک معلم سر کلاس میگفت را فقط میشنیدم و کمی فکر میکردم و از بر حفظ میکردم. لذا در طول دبستان به مشکل بر نخوردم. اگر چ یبار بر خوردم 🤦♂( برگردیم یه سال قبل👈🏻 معلم وارد کلاس شد، جمعی را دست چین کرد. همه هم زرنگ های کلاس بودند. گفت ک هر کس در کارنامه اش همه نمرات خیلی خوب اند و فقط یدونه خوب داره ، بیاد بره دفتر ک نامه بهش بدیم برای مدرسه ی نمونه دولتی. تا این رو شنیدم ، با اینکه معلم اسم مرا هم گفته بود، اما برگشتم. چون احتمال میدادم دو تا خوب در کارنامه ام باشد ... اما ...😔 یدونه خوب بیشتر نبود ... و من از فیض نمونه دولتی محروم شدم ...) فقط در همین مورد حافظه ام خوب کار نکرد و الا برای خودم مخی بودم😁🤓.
آقا خلاصه ... کلاس هفتم هم همینجور بود. فقط سر کلاس حاضر بودم. تو خونه دنبال بازی های خودم بودم😂 اعم از شعر نویسی و گشتن تو کتابام و ... ( چون مث بقیه گوشی نداشتم🙄)راستی حرف گوشی شد، من تا نزدیکای ۱۴ سالگی گوشی ساده هم نداشتم. یکی از راه های قوتِ حافظهی بنده همین بود. ولی خب مصائب خودش رو داشت 🤦♂ هر شب باید گوشی یه بنده خدایی رو میگرفتم و زنگ میزدم به بابام ک بیاد دنبالم مسجد. یا اگه مراسمی میرفتم باز هم باید دنبال یه نفر میگشتم ک گوشیشو بده بهم 😤.
از بحث اصلی دور نشویم. همان سال اول ک حرف x و y آمد، بنده آه از نهادم در دادم ک وجدانن سختههههه.
برای من ریاضی یعنی مرگ( البته این تفکر غلطی بود ، که به این دلیل برایم عارض شد ، ک دبیر خوبی نداشتیم و از اخلاق حسنه، تهی بود. لذا فکر میکردم ک ریاضی چیزی است بدرد نخور و ناکار آمد ، اما خب بعد ها به این نتیجه رسیدم ک اگر ریاضی را خوب میفهمیدم ، دروس حوزه را صد برابر بهتر میفهمیدم) خاطرات باحالی از کلاس ریاضی دارم ولی خب به آخرین خاطره در طول سال تحصیلی بسنده میکنم. دبیرمان با بنده مشکل داشت.چون هم درسم خوب نبود و هم من خوشم از او نمی آمد و هم او آدم جلفی بود بر خلاف بنده. هیچی دیگه ... نمرات امتحان همه نیم ... دو ... سه و نیم و ... کلا کم بود. بلاخره این نمره ها کار دستم داد🤦♂ وقتی امتحان آخرم را صحیح کرد ، نمره ی بسیار جذابی دستم آمد 5/5 ☺️...
و به اصطلاح عموم تجدید شدیم🙄😕 و ماجرا ها داشتیم ...🚶♂
حالا خدمتتان عرض خواهیم کرد ...
این داستان ان شاء الله ادامه دارد
✍ #حبیب
زندگی من
آنگاه آخوند شدم .... #تیکه_پانزدهم اواخر کلاس هفتم بودیم. از بچگی عادت به درس خواندن نداشتم حوصله ا
آنگاه آخوند شدم ....
#تیکه_شانزدهم
از زندگیمان خدمتتان عرض میکردیم.
حالا بحثِ ریاضی و اینجور خاطرات تلخ بماند برای تابستانِ سالِ هفتمم. یه فلش بَک بزنیم به حوالی آبان و آذر همان سال ...( از بچگی در مسابقات آوایی_مذهبی بشدت زیادی شرکت کرده بودم در حدی که الواح تقدیری که به دستم رسیده بود از بس سر ریز میشدند ک بعضی هایشان را انصافا میریختم دور🤦♂البته خب بچه بودیم و نمیدانستم اینان چ خاطراتی خواهند شد ... خلاصه ما از کلاس دوم ابتدایی ک مقام دوم شهرستان رو کسب کردیم به فضل خدا هر سال دارای مقامات زیادی در رشته های قرائت تحقیق ، قرائت ترتیل، اذان، مداحی و ... بوده ایم. به فضل خدا مورد وثوق مقامات شهرستانی هم بودیم و در نماز جمعه ی شهرستان هم هر ماه تلاوت یا اذان برایمان جایی خالی میکردند و صدایمان را به سمع اهل شهر میرساندیم.) القصه ... اصرار زیادی برای شرکت در مسابقات داشتیم. محمد ( همین رفیقِ گل ما) هم صدایی بشدت جمیل و بهشتی داشت برای ترتیل قرآن. به سبک حجازی و عجمی و صبا ... اصن مخلوط جذابی میشد ک هر چ تعریف کنیم کم گفته ایم.
یکی از مسوولین قرآن و عترت شهرستان را میشناختم و با هم ارتباط صمیمی داشتیم ( اگر چ الان کل واحد قرآن و عترت شهرستان مرا با نام کوچک صدا میزنند و یه جورایی رفیقیم😶) به این بنده خدا عرض کردم که مسابقات امسال کِی برگزار میشود و ...🤔 ایشون هم گفت ک هفته ای دیگه! به مدیر مدرستون هم ک بخشنامه زدیم و گفتیم ک خبرتون کنه. مگه نگفته بهتون ؟😳 بنده هم ک قیافه ام دقیقا شبیه همین ایموجی تعجب شده بود گفتم : نه به جان خودم.🙁
گذشت و گذشت تا چند روز بعد یهو مدیر مدرسه بنده و مَمَد را احضار کرد😱 در مقابل معاون با لحن مملو از عصبانیت گفت ک: این دو تا رو امسال نمیزاری پاشونو بزارن مسابقات😡 انضباطشون رو هم کم میدی😠 رفتن تو اداره عابرو مدرسه و منو بردن!!!! امروز رفتم اداره بهم میگن چرا اطلاع رسانی نمیکنی به دانش آموز های مدرسه ات و ... .
کلا ما رو شست و گذاشت سر بند تا خشک بشیم😐 ( کسی نبود بگه خو مومن اطلاع رسانی کن تا ما نریم خبر بگیریم. وولا🚶♂) آری یه دعوای حسابی با ما کردند. اگر چ این دعوا ها زیاد بود😂 یادمه محمد یبار با معاون درگیری فیزیکی پیدا میکنه و معاون را با مُشت مورد عنایت قرار میده 🤦♂😂 نمره انضباطش کم شده بود اون سال واقعا 😂 حالا در کل ... برامون این دعوا ها عادی شده بودند و این احضار ها ... .
ولی خب ... ادامه اش را خدمتتان عرض خواهم کرد.
این داستان ان شاء الله ادامه دارد ....
✍ #حبیب
زندگی من
آنگاه آخوند شدم .... #تیکه_شانزدهم از زندگیمان خدمتتان عرض میکردیم. حالا بحثِ ریاضی و اینجور خاطرات
آنگاه آخوند شدم ....
#تیکه_هفدهم
خب قرار بود ادامه ی جریانات کلاس هفتممان را عرض کنیم.
کل عابروی مدرسه ی جدید ساخت ما، بنده و رفیقم ممد بود😏 کما اینکه بعد از رحلت من از آن مدرسه ی راهنمایی ، این دبیرستان نامش در شهر به سوی فراموشی رفت.
مدیر مدرسه آن روزی که قرار بود مسابقات برگزار شود گفت : فلانی و بحمانی بیاید دفتر 🚶♂بنده و ممد هم رفتیم دفتر. مدیر فرمود ک: گوش کنید! آخرین باری بود که باهاتون مسامحه کردم و ... بخشیدمتون. میتونید برید مسابقات. خودتون رو آماده کنید برا رقابت و ... . و منی هم که میدونستم آخرش همین حرف ها را خواهند گفت ، گفتم : باش( باچ)🙄 و همانطور بدون ذره ای مثلا ذوق کردن از دفتر بیرون آمدم.
محمد برای مسابقات ترتیل تمرین میکرد و بنده هم کلا برای مسابقات تلاشی نمیکردم( من همیشه به خودم اطمینان داشتم و برای من در حد همان ده دقیقه قبل از اجرا تمرین کردن بسنده میکرد) لذا به خوشی های زندگی ام میرسیدم.
روز مسابقه رسید و اجازه گرفتیم که آن روز مدرسه نریم😲و نرفتیم. یک راست به محل برگزاری مسابقات رفتیم و با رقیب های هر ساله مان دیدار میکردیم.
خلاصه قرعه کشی کردند و ما هم رفتیم در اتاقِ مخصوصِ مسابقاتِ قرائتِ ترتیل. کم کم رقبا رفتند و اکثرا معلوم بود که از بنده کمتر تجربه دارند.🙄 نوبت اجرای بنده شد.
لحظه ی حساسِ هر سال من.
شروع کردیم به خواندن :
بسم الله الرحمن الرحیم
و الضحی ...والیل اذا سجی ... و ...
( خودتان با یه لحن بسیار حزین این دو آیه ی شریفه را در ذهنتان مجسم کنید)
یهو اون قاری مطرح شهرستانمان گفت : الله
(ینی بسه) ما هم ساکت ماندیم. و او با گلایه فرمود ....
این داستان ان شاءلله ادامه دارد ....
✍ #حبیب
زندگی من
آنگاه آخوند شدم .... #تیکه_هفدهم خب قرار بود ادامه ی جریانات کلاس هفتممان را عرض کنیم. کل عابروی مد
آنگاه آخوند شدم ....
#تیکه_هجدهم
بعد از اینکه گفت کافیه، تعجب کردم.
گفتم لابد از بس عالی خوندم ک همین هم براش کفایت میکنه.😌
اما گفت ک: تو چرا اومدی اینجا؟ و منم عیناً اینجور شدم.😳😳😳😳😳😳😳 گفتم خو برادر من ، کجا برم؟ فرمود ک برو مسابقات مداحی. پرسیدم: چرا؟ جواب داد : تو همینجور ک قرآن میخونی انگار داری روضه میخونی. آدم میخاد گریه کنه. پاشو برو مداحی هم الکی بخت بقیه رو توی قرائت حروم نکن و هم تو مداحی موفق تری!
منم صاف پاشدم رفتم سالن مسابقات مداحی و گفتم ک بنده رو بیزحمت اینجا ثبت نام کنید. آقای زمانی بنده رو فرستاده.اونا هم گفتن ک قرعه ی شماره فلان مال توعه و فلان تعداد جلوتر از تو اند.
منتظر مانده بودیم و اجرای بقیه را تماشا و آنالیز میکردیم. بنده هم یه روضه ی هول هولکی آماده کردم و تمرین کردم ( انصافا یهویی شد) صدا زدند ک آقای ... بفرمایند برای اجرا ، بنده هم پاشدم رفتم. بدون هیچ استرسی( مملو از استرس بودم) گفتم ک : سسلام علیکم بنده فلانی هستم از دبیرستان علامه فلانی پایه ی هفتم.
شروع کردیم روضه خواندن. تو هر پنج شیش کلمه ای که میخواندیم یدونه تپق میزدیم🤦♂ البته حق داشتیم انصافا، تمرین نکرده بودم، استرس هم داشتم ، داور مسابقه هم یک شخص بسیار خشم آلود بود ( اگر چه همین شخص خشم آلود یکی از نازنین ترین اشخاصی است که هر از چند گاه یکبار ایشان را میبینم ، خاطرات ترس های سال ها قبل را به خاطر می آوردم و به تفکرات خودم نیشخند میزنم ... اما خب ... چهره شان یه جوری بود، پر ابهت و خوفناک ولی خب. دیه از این پیرغلامِ ناز اهلبیت نمیترسیم😁) هر جوری بود یه جور خواندیم و با عرق سرد از سِن پایین آمدیم ... تو دلمان میگفتم حتما نفر دوم یا سوم میشم😌 و ... ( آنقدر مغرور بودیم _ و هستیم😂) هیچی ... بعد از مسابقات شاد و شنگول پاشدیم رفتیم خانه مان و برای مادر و پدر تعریف کردیم ک دیه رفتم تو نخ مداحی ... .😲
اما خب ... اون چیز هایی که من انتظار داشتم نشد و اونجور پیش نرفت ...
این داستان ان شاء الله ادامه دارد ....
✍ #حبیب