eitaa logo
با شمیم تا شفق
257 دنبال‌کننده
454 عکس
60 ویدیو
5 فایل
شکوفه سادات مرجانی بجستانی هستم ش.میم شفق یعنی سرخی شام و بامداد یعنی بعد از تاریکی روشنی است یعنی فلق یعنی امیدواری یک مادرِ کتاب‌دوستِ گل‌پرورِ فیلم‌بین که مبتلاست به نوشتن @shokoofe_sadat_marjani https://zil.ink/shokoofe.sadat.marjani
مشاهده در ایتا
دانلود
. بعضی از آدم‌ها همیشه ناراضی هستند و مدام به جای تغییر نگرش دنبال تغییر شرایط‌ می‌گردند تا بلکه به رضایتی برسند اما با تغییر شرايط هم دلایل دیگری برای نارضایتی پیدا می‌کنند.این چیزی بود که در این کتاب مرا به فکر فرو برد. داستان معلمی است سی و چند ساله با ده سال سابقه تدریس که از شرایط، سختی‌ها و درآمد معلمی ناراضی است و دلش یک شغل بی‌دردسر طلب می‌کند او با دادن رشوه مدیر دبستانی تازه تاسیس به اسم «نوبنیاد» را قبول می‌کند که دور از شهر قرار دارد. او که فکر می‌کند مدیر هیچکاره است و باید یک گوشه آرام در دفترش به دور از گچ و تخته باشد و اینطور توانسته از سختی‌های معلمی فرار کند اما حالا باید سرپرستی ناظم، معلمین، سرایدارها و ۲۳۵ شاگرد و بعضی از خانواده های آنها را بر عهده بگیرد او هر روز با مسئله‌ای مواجه است و دوست دارد کاستی‌ها را برطرف کند اما این آن چیزی نبود که او تصور می‌کرد در طی داستان او متوجه می‌شود که کارهایی که از انجام آن عارش می‌آمد را انجام داده است و به آن مبتلا شده است بخشی از کتاب این روزها که دیگر عهد بوق نیست.حالا دیگر حتی وزرای فرهنگ هم اذعان می‌کنند که این اسم‌ها و فرمول‌ها و سنه‌ها و محفوظات،جایی از عمر پر از بی‌کاری فردای بچه‌ها را نخواهد گرفت؛ و ناچار باید در مدرسه، هر بچه‌ای کاری یاد بگیرد.هنری فنی، صنعتی تا اگر از پته‌ها و کاغذپاره‌های قاب گرفته کاری برنیامد و میزی خالی نبود، کسی از گرسنگی نمیرد.پس چه بهتر از کاردستی؟ پس زنده باد مقوای قوطی‌های کفش و شیرینی، تازه اگر همه‌ی بچه‌ها پدری داشته باشند که بتوانند هرشب دستمال بسته‌ای به خانه بیاورد و زنده‌تر باد کاغذهای روغنی رنگ‌ووارنگ ورقی یک عباسی!
. بعضی از کتاب ها ساده،کوتاه و معمولی به نظر می‌رسند اما با کمی دقت متوجه می‌شوی بسیار پیچیده عمیق و خاص هستند برای من این‌گونه بود داستان درباره‌ی پیرمرد ماهیگیری به نام سانتیاگو است که ۸۴ روز است که هیچ صیدی نداشته است و مردم بدترین شکل بداقبالی و بدشانسی را که «سالائو» نام دارد به او نسبت می‌دهند او تصمیم می‌گیرد به دریا برود و هر طور شده ماهی بگیرد این آغاز مسیر پر فراز و نشیبی است که او قرار است پشت سر بگذراند من بعد از خواندن کتاب از خودم پرسیدم اگر تو هم سالائو بشی بازم به اندازه سانتیاگو همان‌قدر امیدوار تا آخرین نفس حاضری بجنگی؟ بعدش چی اگر نتیجه اونی نشد که فکر می‌کردی بازم مثل سانتیاگو راضی و آروم و شکرگزار هستی؟ داستان پر از مفاهیم امیدبخش است و در ستایش تلاش کردن،ناامید نشدن و تا آخرین نفس جنگیدن حرفها زده است جالب اینجاست که اشاره مستقیم به مفاهیم ذکر شده نکرده است و مفاهیم در ضمیر ناخودآگاه خواننده شکل می‌گیرد کتاب با ترجمه‌ی آقای و توسط به چاپ رسیده است و شامل دو بخش است بخش نخست که در مورد ارنست همینگوی است و بخش دوم که داستان است این را گفتم که بدانید داستان کوتاهی است بخش هایی از کتاب : بهتره به چیزایی که ندارم فکر نکنم به‌جاش به چیزایی که دارم فکر می‌کنم من یه عالمه امید دارم بهتره به امید فکر کنم آدم را برای شکست نساخته‌اند آدم ممکنه از بین بره ولی شکست نمی‌خوره حالا وقتش نیست که ببینی چه نداری ببین با آن‌چه داری چکار می‌تونی بکنی اگر جایی باشد که بخت بفروشند دلم می خواهد کمی بخرم عکس: کفه نمکی واقع در ۴۰کیلومتری شهرستان بردسکن که فصل بهار، کوير را به دریا تبدیل کرده است
. کتاب کوچکی بود.حتی از کف دست کوچک من هم کوچک‌تر.اتفاقی بازش کردم و نوشته بود: «خدایا ما را با خر طرف نکن!» لبخند سروکله‌اش روی لب‌هایم پیدا شد کتاب را بستم و دوباره بازش کردم این بار نوشته بود : «خدایا قدرت مهار «سگ درون» مان را عنایت کن تا نزدیکانمان را اینقدر آزرده نسازیم!» من هم ادامه دادم : «خدایا کمک کن پاچه نگیریم و پاچه‌مون رو نگیرن.» ناگهان یاد داستان موسی و شبانِ مولانا می‌افتم. چقدر ما به شبان بودن محتاجیم خدا. دردودل خودمانی با خداست.دعاهای دلنشینی که آدمی‌زاد را وا می‌دارد با خدا حرف بزند و خدا چقدر شنیدن حرف‌های بندگانش را دوست دارد. کتاب کوچکی که در هر صفحه‌اش یک دعای صمیمی با خدا جا خوش کرده است و من مطمئنم در دل ما هم سالهاست جاگیر بوده است.در دل همه‌ی ما. دست درد نکند که با اصطلاحات زیبا و کلمات به جا همان را که در دل همه‌ی ماست و می‌خواستیم بگوییم در کتابچه‌ی نازنینی جمع کرد تا یادمان نرود می شود با زبانی ساده و بی‌آلایش بدون هرگونه تکلف با خدا درددل کرد حرف زد و دعا کرد. همین امشب وقت معرفی این کتاب بود همین امشبی که فقط یک روز دیگر از نفس کشیدن رمضان امسال باقیست .میگم خدایا یه وقت این آخرین رمضان ما نباشه؟! این کتاب برای شماست،برای خود خودتان. به دور از هر اعتقادی این کتاب را بخرید و بخوانید. مطمئنم حالتان را خوب می‌کند. حال رابطه‌تان با خدا را هم. بخش هایی از کتاب : خدایا ما را به بخش VIP درگاهت راه بده! خدایا،ما قدّمان به آرزوهایمان نمی‌رسد،لطفا کوتاه بیا! خدایا عقل معاش به اهالی فرهنگ و عقل فرهنگ به اهالی تجارت عطا بفرما خدایا بازی رو از این پیچیده‌تر نکن خدایا روزی ما را دست آدم‌های عوضی قرار نده خدایا ما را مایه عبرت دیگران نکن خدایا منعمم گردان به خرپولی و خرسندی خدایا می شود که بخشی از نقشه‌هایت را برای زندگی ما رو کنی؟! خدایا سر کیسه رحمتت را شل کن خدایا ما را ماهیگیر آب‌های گل آلود مخواه! خدایا! می‌شود گذشته‌ی بد ما را به یک آینده خوب تبدیل کنی؟ یا مبدل السیئات بالحسنات! خدایا! از نماز و روزه هایمان به تو پناه می بریم! خدایا هارد و رم قلب و روح ما ازآنچه تو دوست نداری پر شده، بازیابی حالت کارخانه و بازگشت به معصومیت ابتدایی لطفا!
. چند وقت پیش کتاب را تمام کردم و خوب یادم هست که تا مدت‌ها دوباره برمی‌گشتم و بعضی از صفحاتش را می‌خواندم بعد فکر می‌کردم که واقعا اگر در زمانه‌ی علی (ع) زیست می‌کردم طرف چه کسی می‌ایستادم.طرف حق یا طرف آسایشم؟! اصلا من تاب عدالت علی(ع) را دارم وقتی انسان جفاکار و ناعادلی هستم و موقعیت و منفعتم در خطر است!؟ الغارات کتاب خوب و عجیبی بود.خطوط را می‌روی جلو و ناگهان از خودت می‌‌پرسی راوی این متن علی(ع) بود !؟ این را معاویه گفته بود!؟ بعد تازه میفهمی اگر بصیرت نباشد مرز حق و باطل چقدر می‌تواند به هم نزدیک شود و حتی باطل ممکن است جلوه‌گری بیشتر هم داشته باشد. کمی بعد متوجه می‌شوی عاقبت به خیر شدن چقدر زحمت دارد و باید مراقب تمام لحظات زندگی‌ات باشی وگرنه ممکن است بازی برده را دقایق آخر باخته واگذار کنی. من در آستانه‌ی به شما همان توصیه‌ی آقای ساعت یک و بیست بامداد را می‌کنم: « بخوانید» بدانید که اگر شناخته می‌شد نه تاریخ دوره‌ی الغارات را تجربه می‌کرد و نه کربلا عاشورا را خونین می‌دید و چه بسا سرنوشت بشریت شکل دیگری رقم می خورد واقعه‌ی غدیر خیلی عظیم‌تر از تصور ماست یک نکته هم در این کتاب خیلی نظر مرا جلب کرد مترجم، محقق و تنظیم کننده کتاب جناب آقای اسمش را روی جلد کتاب ثبت نکرده بود و من تا مدتها تصور می‌کردم کتاب نوشته‌ی اقای است. در پشت جلد کتاب می‌خوانیم: «آنچه افکار عمومی از حكومت اميرالمؤمنين (ع) در ذهن دارند، سه جنگ مشهور حضرت با «طلحه و زبیر»،«معاویه» و «خوارج» است. این در حالی است که تمام این جنگ‌ها کمتر از نیمی از حکومت پنج ساله حضرت را تشکیل می‌دهد و اميرالمؤمنين (ع) بعد از جنگ نهروان به مدت دو سال و نيم به حكومت ادامه دادند؛ اما متاسفانه کمتر کسی از این دوران مهم و استثنایی مطلع است و کمتر به آن پرداخته می‌شود.اين سال‌های روایت نشده از حکومت حضرت که به دورة «غارات» مشهور شده، از جهانی مهم‌تر و درس‌آموزتر از نیمه اول حکومت ایشان است و از قضا تناسب زیادی با شرایط و اتفاقات کنونی ما و منطقه دارد به همین دلیل است که این کتاب، تنها کتابی است که سردار شهید سلیمانی به خواندن آن تاکید زیادی کرده است. کتاب حاضر تلخیص و ترجمه‌ای روان از کتاب معتبر و قدیمى الغارات است که به روایت این سالها می‌پردازد.»
. اول تصور می‌کنی داستان ترسناک است اسم، طراحی جلد و حتی بخش های اولیه داستان همه گواه این مدعا هستند اما کمی بعد متوجه می‌شوی با یک داستان از دل تاریخ درگیری که نویسنده دیروز را به امروز گره زده است کتاب اسمش، طراحی جلدش و حتی تقدیمیه‌اش که نویسنده اینطور نوشته : به یاد دختران قوچانی و یادگاری برای دخترانم سارا و مینا، تماما دخترانه است اما من کتاب را به پسران، پدرها، مردها و دولت‌مردها پیشنهاد می‌کنم.به آن‌هایی که تربیت را در کتک زدن، تحقیر کردن و توهین کردن می‌پندارند و بین جنسیت فرزندانشان فرق می‌گذارند به آن‌ها که زن را حقیر می‌پندارند و ضعیفه خطابش می‌کنند. ممکن است بخش‌های اولیه کتاب برایتان گنگ باشد اما ادامه دهید به خودتان بگویید فلانی که من باشم اتفاقا گفته بود پس طبیعی است و بعدا مفهومش را متوجه می‌شوم و شک نکنید نه تنها متوجه خواهید شد که تا ساعت‌ها و حتی روزها به داستان این کتاب و شخصیت‌هایش فکر خواهید کرد. در پشت جلد کتاب می خوانیم: وقتی زهره آنچه را که می‌دید برای ديگران شرح داد، هیچ‌کس حرفش را باور نکرد زهره این حرف را اولین بار به نزدیک‌ترین دوستش مینا گفت و بالاخره خبر در تمام شهرک پیچید. زهره می‌گفت دختری را می‌شناسد که موهای خاکستری دارد، دست‌هایش از آرنج به پایین سوخته و از همه مهم‌تر صد سال پیش مرده است!
. «درون هر کس یک خرگوش خوابیده که به وقت ترس پا می‌گذارد به فرار و یک شیری هست که به او دل و جرأت می‌دهد و آدم را هل می‌دهد رو به جلو» همه‌ی حرف داستان همین است که با ترس‌هایت مقابله کن ... در محرم یکی از سالهای جنگ ایران و عراق،جمشید در روستای رهشا که به تعزیه‌هایش شهرت دارد در یک تعمیرگاه مشغول به کار است.پدر جمشید در تعزیه نقش شیر را بر عهده داشته است. بعد از رفتن به جنگ هیچ کس از او خبری ندارد.از آن سال هیچ‌کس نقش شیر را در تعزیه ایفا نکرده است.مادر که تصور می‌کند گم شدن پدر خانواده از بد یُمنی نقش شیر بوده است مدام به جمشید می‌گوید:«بپا شیرت نکنن، شیر نشو...» داستان در لایه‌های مختلف به جنگ‌های مختلفی اشاره دارد. جنگ ایران و عراق .واقعه عاشورا ( جنگ حق و باطل). جنگ جمشید با خودش و ترس‌هایش. یک داستان درست و حسابی که بزرگترین حُسنش پرداختن به آیین تعزیه است . داستان یادآور می‌شود که همه‌ی ما در هر لحظه در حال جنگیم مخصوصا با خودمان و باید تصمیم بگیریم پیرو خرگوش باشیم یا شیر . اگر از من بپرسند خواهم گفت: آنقدر بجنگ تا شیر بشوی. حتما شیر بشو. جایی از کتاب نوشته بود ؛وقتی چهل سالت بشه با دیدن سیاهی پرچم خودبه‌خود اشکت درمیاد نیاز به روضه خون نداری و‌من زمزمه کردم : داریم با حسین حسین پیر می‌شویم خوشحال از این جوانی از دست داده‌ایم برش‌هایی از کتاب : زعفر خود را به امام می‌رساند و می‌گوید:«پسر رسول خدا ! من با سی و شش هزار جن به حضورتان آمده‌ام برای یاری شما!» امام نگاهی به لشکر زعفران می‌کند. تشکر می‌کند و می‌فرماید:«نیازی به کمک شما نیست؛برگردید» زعفر نمی‌تواند برگردد،بازمی‌گوید:«قربانت شوم چرا اجازه نمی‌فرمایی؟» حضرت می‌فرمایند:« شما آن‌ها را می‌بینید؛ ولی آن‌ها شما را نمی‌بینند و این از مروت به‌دور است!» زعفر بازهم می‌ایستد و اصرار می‌کند :« اجازه بفرمایید همه شبیه انسان شویم.» حضرت می‌فرمایند:«نیازی نیست من به‌زودی شهید می‌شوم شما به‌جای خود برگردید و به‌جای یاری من برایم عزاداری کنید که اشک عزاداری برای من مرهم زخم‌های من است» زعفر مجبور می‌شود به امر امام برگردد و خیمه عزا بر پا کند همتون یه روز باید نقش حُر رو بازی کنید.چون همه چیزی برای توبه کردن دارند. از راهی که رفتین و نباید می‌رفتین، رفتین. الان برگردید و توبه کنید. امام علی(ع): هرگاه از کاری ترسیدی خود را در آن بینداز زیرا ترس از آن کار بزرگتر از خود آن کار است.
. سایه سنگین خانم الف در مورد از دست دادن است و به جنبه‌های مختلف این حقیقت زندگی می‌پردازد. خانم الف خدمتکار و پرستار خانه‌ای است که یک زوج با فرزندشان ساکنین آن هستند. مرد خانه فیزیک‌دانی است که جدی به نظر می‌رسد. وجه عاقلانه بودن در او قوی‌تر است. از آن طرف همسرش سرشار از عواطف و شور و هیجان است. خانم الف باعث می‌شود تفاوت‌های آنها به شکل اختلاف بروز پیدا نکند بلکه حتی شکل رمانتیک و عاشقانه به خود بگیرد. حالا خانم الف تصمیم گرفته‌است که دیگر به خانه آن‌ها نیاید. داستان کتاب ساده است. بیان یک زندگی معمولی. داستان قصه خودمان است. قصه زندگی‌ها و خانواده‌های دور و برمان قصه اختلافاتشان. قصه زندگی که خیلی از ما آن را تجربه کرده‌ایم. زندگی معمولی چیزی شبیه نقطه صفر است اینکه پیشرفت کند یا پسرفت به این ربط دارد که ما چطور به آن نگاه کنیم و چگونه با آن برخورد کنیم. گاهی فکر می‌کنم برای تمام زندگی‌های به ظاهر معمولی به یک خانم الف محتاجیم. تقدیمه کتاب خیلی نظرم را جلب کرد: «برای دختری که ملاقاتش می‌کنم» 📸 فقط آرامستان می‌تونست حق مطلب و برای این کتاب ادا کنه. برش‌های از کتاب: هر عشقی در دراز مدت، نیازمند کسی است که ببیندش و تصدیقش کند و بر آن صحه بگذارد، اگرنه ممکن است اصلا عشق نباشد. بدون نگاه او ما در خطر بودیم. مرگ از پیش آنجا بود. کنار ما، نیمه خالی تخت را اشغال کرده بود و آرام منتظر بود. آسایش خیالی گذراست. اعتقاد به هر چیزی،حتی چیزی محسوس،پیچیده یا ساده به اقتصای نیاز، به هر روی بهتر از بی اعتقادی است. یک عمر زندگی که وقف اندوختن شده بود،به سرعت جمع شد هر بچه‌ای یک لرزه ‌نگار منحصر به فرد است
. کتابی برای عاشقان، شیدایان، خوره‌ها و دیوانه‌های کتاب، این الیاف نرم و نامیرای چوب که سرنوشت انسان را دگرگون می‌کند. کتاب عجیبی بود کتابی که در عین لذت تکانت می‌دهد. داستان چند سوپر کتاب دوستِ کتاب‌خوان که سرنوشت عجیبی برای کتاب‌ها رقم می‌زنند. برش‌هایی از کتاب کتاب‌ها پاره‌ای از وجود ما می‌شوند، مثل شاهدان لحظات بی‌بازگشت زندگی ما هر که کتابخانه برای خودش درست می‌کند در واقع بنای زندگی کاملی را پی می‌ریزد هر کتابخانه دری است در زمان نویسنده مترجم انتشارات ویراستار صفحه‌آرا تعداد صفحات ۷۶ .
. جیمی پسری شانزده ساله و رنگین پوست است که مادرش را از دست داده و پدرش به جرم قتل و دزدی در زندان است او تصوری از پدر و مادرش ندارد و با دایه‌ی مادری‌اش زندگی می‌کند حالا بعد از سالها پدرش از زندان فرار می‌کند تا بی‌گناهیش را ثابت کند و در این مسیر جیمی قرار است همراه او باشد. برش‌هایی از کتاب وقتی بیرون زندان هستی تصور مردن زندانی‌ها را نمی‌کنی. فقط فکر می‌کنی آن‌ها حبسشان را می‌کشند و بعد آزاد می‌شوند. ولی خیلی‌ها آن تو تلف می‌شوند. آن‌ها از همه چیز خسته می‌شوند.به نظر آن‌ها زندگی معنی ندارد. پس سراغ چیز دیگری می‌روند و تنها چیزی که غیر از زندگی می‌شناسند مرگ است دوست دارم به آینه نگاه کنم و به چیزی که می‌بینم احترام بگذارم.شاید دوست دارم به تو نگاه کنم و احترام بگذارم. این کار احترام به خود است. نویسنده مترجم انتشارات ویراستار تصویرجلد تعداد صفحات ۱۸۴ تهیه شده از کتاب فروشی باب جواد مشهد @bashamimtashafagh با شمیم تا شفق