.
چند وقت پیش کتاب را تمام کردم و خوب یادم هست که تا مدتها دوباره برمیگشتم و بعضی از صفحاتش را میخواندم بعد فکر میکردم که واقعا اگر در زمانهی علی (ع) زیست میکردم طرف چه کسی میایستادم.طرف حق یا طرف آسایشم؟!
اصلا من تاب عدالت علی(ع) را دارم وقتی انسان جفاکار و ناعادلی هستم و موقعیت و منفعتم در خطر است!؟
الغارات کتاب خوب و عجیبی بود.خطوط را میروی جلو و ناگهان از خودت میپرسی راوی این متن علی(ع) بود !؟ این را معاویه گفته بود!؟ بعد تازه میفهمی اگر بصیرت نباشد مرز حق و باطل چقدر میتواند به هم نزدیک شود و حتی باطل ممکن است جلوهگری بیشتر هم داشته باشد.
کمی بعد متوجه میشوی عاقبت به خیر شدن چقدر زحمت دارد و باید مراقب تمام لحظات زندگیات باشی وگرنه ممکن است بازی برده را دقایق آخر باخته واگذار کنی.
من در آستانهی #عید_سعید_غدیر_خم به شما همان توصیهی آقای ساعت یک و بیست بامداد را میکنم: «#الغارات بخوانید»
بدانید که اگر #غدیر شناخته میشد نه تاریخ دورهی الغارات را تجربه میکرد و نه کربلا عاشورا را خونین میدید و چه بسا سرنوشت بشریت شکل دیگری رقم می خورد
واقعهی غدیر خیلی عظیمتر از تصور ماست
یک نکته هم در این کتاب خیلی نظر مرا جلب کرد
مترجم، محقق و تنظیم کننده کتاب جناب آقای #سید_محمود_زارعی اسمش را روی جلد کتاب ثبت نکرده بود و من تا مدتها تصور میکردم کتاب نوشتهی اقای #علیرضا_پناهیان است.
در پشت جلد کتاب میخوانیم:
«آنچه افکار عمومی از حكومت اميرالمؤمنين (ع) در ذهن دارند، سه جنگ مشهور حضرت با «طلحه و زبیر»،«معاویه» و «خوارج» است. این در حالی است که تمام این جنگها کمتر از نیمی از حکومت پنج ساله حضرت را تشکیل میدهد و اميرالمؤمنين (ع) بعد از جنگ نهروان به مدت دو سال و نيم به حكومت ادامه دادند؛ اما متاسفانه کمتر کسی از این دوران مهم و استثنایی مطلع است و کمتر به آن پرداخته میشود.اين سالهای روایت نشده از حکومت حضرت که به دورة «غارات» مشهور شده، از جهانی مهمتر و درسآموزتر از نیمه اول حکومت ایشان است و از قضا تناسب زیادی با شرایط و اتفاقات کنونی ما و منطقه دارد به همین دلیل است که این کتاب، تنها کتابی است که سردار شهید سلیمانی به خواندن آن تاکید زیادی کرده است. کتاب حاضر تلخیص و ترجمهای روان از کتاب معتبر و قدیمى الغارات است که به روایت این سالها میپردازد.»
#کتاب
#کتاب_خوب
#کتاب_بخوانیم
#عیدغدیر
#امامت
#اطاعت
#عاقب_به_خیری
#توصیه
#حق
#عدالت
.
اول تصور میکنی داستان ترسناک است اسم، طراحی جلد و حتی بخش های اولیه داستان همه گواه این مدعا هستند اما کمی بعد متوجه میشوی با یک داستان از دل تاریخ درگیری که نویسنده دیروز را به امروز گره زده است
کتاب اسمش، طراحی جلدش و حتی تقدیمیهاش که نویسنده اینطور نوشته : به یاد دختران قوچانی و یادگاری برای دخترانم سارا و مینا، تماما دخترانه است اما من کتاب را به پسران، پدرها، مردها و دولتمردها پیشنهاد میکنم.به آنهایی که تربیت را در کتک زدن، تحقیر کردن و توهین کردن میپندارند و بین جنسیت فرزندانشان فرق میگذارند به آنها که زن را حقیر میپندارند و ضعیفه خطابش میکنند.
ممکن است بخشهای اولیه کتاب برایتان گنگ باشد اما ادامه دهید به خودتان بگویید فلانی که من باشم اتفاقا گفته بود پس طبیعی است و بعدا مفهومش را متوجه میشوم و شک نکنید نه تنها متوجه خواهید شد که تا ساعتها و حتی روزها به داستان این کتاب و شخصیتهایش فکر خواهید کرد.
در پشت جلد کتاب می خوانیم:
وقتی زهره آنچه را که میدید برای ديگران شرح داد، هیچکس حرفش را باور نکرد زهره این حرف را اولین بار به نزدیکترین دوستش مینا گفت و بالاخره خبر در تمام شهرک پیچید. زهره میگفت دختری را میشناسد که موهای خاکستری دارد، دستهایش از آرنج به پایین سوخته و از همه مهمتر صد سال پیش مرده است!
#کتاب
#کتاب_خوب
#کتاب_بخوانیم
#کتاب_نوجوان
#حمیدرضا_شاه_آبادی
#لالایی_برای_دختر_مرده
#انتشارات_افق
#دختران
.
یک ترجمه افتضاح از یک رمان شاهکار را دستش گرفته بود و داشت به همراهش میگفت:«خیلی وقته دلم میخواد اینو بخونم.ببین قیمتشم چقدر مناسبه»
من داشتم او را موقع خوانش آن کتاب تصور میکردم که احتمالا با خودش خواهد گفت «چقدر مزخرف بود هیچی نفهمیدم» بدون لحظهای درنگ گفتم «خیلی کتاب خوبیه ولی نه با این ترجمه» و لبخند زدم. پرسید:«شما خوندینش؟!»
خیلی صریح و ساده گفتم «نه ولی میشناسم» این بار نیشم بیشتر از یک لبخند باز شد و گذشتم اما او نگذشت سیل سوالاتش شروع شد کم کم احساس کردم دورم را آدمهای مختلف گرفتهاند او اما ول کن نبود مثل یک دانشجوی نکته سنج هر چه میگفتم یادداشت میکرد پرسید «چطوری نخونده میدونی خوبه؟! » گفتم: «فکر کنم همزیستیام با کتابها باعث شده به قول #احسان_رضایی در مسیر اسب شناسی باشم» چشم های گرد شدهاش وادارم کرد خودم توضیح دهم که در کتاب آداب کتابخواری با داستان پادشاهی مواجه میشویم که در پی پیدا کردن بهترین اسب است شخصی برای اینکار انتخاب میشود و یک اسب ضعیف را با خودش نزد پادشاه میآورد اما خلاف تصور همه بهترین اسب از کار در میآید و نویسنده این داستان را به کتابشناسها مرتبط کردهاست
زد سر شانهام و گفت: «خوشحالم باهات آشنا شدم اسب شناس» و باهم خندیدیم.
شاید شما تصور کنید #آداب_کتابخواری کتابِ کتاب دوستهاست مثلا آنها که مثل من ترازوی سنجششان کتاب است پولهایشان را برای کتاب جمع میکنند و در راهش خرج میکنند آنها که تا اسم کتاب میآید دست و دلشان میلرزد و تمام قول و قرارهایشان را فراموش میکنند آنها که احتمالا تا ابد کتاب نخوانده دارند و یکی از ترسهایشان این است که کتابهای مورد علاقهشان را نخوانده از این دنیا وداع کنند. بله کتاب مال اینافراد است اما اگر شما هم اطرافتان یک نفر دیوانهی کتاب دارید کتاب را بخوانید بلکه او را درک کنید.
برای من که خیلی اوقات کسی را ندارم تا برایش کتاب بخوانم یا با او از ذوقی که کمتر کسی درکش می کند حرف بزنم این کتاب یک غنیمت بزرگ بود غنیمتی که هر چند دقیقه لبخند بزنم و بگویم : «دقیقا! وای خدا این منم»
خوشحالم که تو رو پیدا کردم معصومه جان وگرنه برای کدوم دیوونهای وسط خیابون پای پیاده کتاب میخوندم و باهم ذوق میکردیم.
ممنونم بابت همراهی همیشگیت همسرم
شما سرکار خانم ملاپور و جناب آقای زارعی که کتابدارهای بینظیری هستید و باعث شدید فرصت جمع شدن اعضای کتابخوان در کتابخانه استاد احمد آرام فراهم بشه متشکرم
عکس جلد :استاد #سعید_نفیسی در کتابخانه شخصیاش
#کتاب
#کتاب_خوب
.
«درون هر کس یک خرگوش خوابیده که به وقت ترس پا میگذارد به فرار و یک شیری هست که به او دل و جرأت میدهد و آدم را هل میدهد رو به جلو»
همهی حرف داستان همین است که با ترسهایت مقابله کن ...
در محرم یکی از سالهای جنگ ایران و عراق،جمشید در روستای رهشا که به تعزیههایش شهرت دارد در یک تعمیرگاه مشغول به کار است.پدر جمشید در تعزیه نقش شیر را بر عهده داشته است. بعد از رفتن به جنگ هیچ کس از او خبری ندارد.از آن سال هیچکس نقش شیر را در تعزیه ایفا نکرده است.مادر که تصور میکند گم شدن پدر خانواده از بد یُمنی نقش شیر بوده است مدام به جمشید میگوید:«بپا شیرت نکنن، شیر نشو...»
داستان در لایههای مختلف به جنگهای مختلفی اشاره دارد.
جنگ ایران و عراق .واقعه عاشورا ( جنگ حق و باطل).
جنگ جمشید با خودش و ترسهایش.
یک داستان درست و حسابی که بزرگترین حُسنش پرداختن به آیین تعزیه است .
داستان یادآور میشود که همهی ما در هر لحظه در حال جنگیم مخصوصا با خودمان و باید تصمیم بگیریم پیرو خرگوش باشیم یا شیر .
اگر از من بپرسند خواهم گفت:
آنقدر بجنگ تا شیر بشوی. حتما شیر بشو.
جایی از کتاب نوشته بود ؛وقتی چهل سالت بشه با دیدن سیاهی پرچم خودبهخود اشکت درمیاد نیاز به روضه خون نداری
ومن زمزمه کردم :
داریم با حسین حسین پیر میشویم
خوشحال از این جوانی از دست دادهایم
برشهایی از کتاب :
زعفر خود را به امام میرساند و میگوید:«پسر رسول خدا ! من با سی و شش هزار جن به حضورتان آمدهام برای یاری شما!»
امام نگاهی به لشکر زعفران میکند. تشکر میکند و میفرماید:«نیازی به کمک شما نیست؛برگردید»
زعفر نمیتواند برگردد،بازمیگوید:«قربانت شوم چرا اجازه نمیفرمایی؟»
حضرت میفرمایند:« شما آنها را میبینید؛ ولی آنها شما را نمیبینند و این از مروت بهدور است!»
زعفر بازهم میایستد و اصرار میکند :« اجازه بفرمایید همه شبیه انسان شویم.»
حضرت میفرمایند:«نیازی نیست من بهزودی شهید میشوم شما بهجای خود برگردید و بهجای یاری من برایم عزاداری کنید که اشک عزاداری برای من مرهم زخمهای من است» زعفر مجبور میشود به امر امام برگردد و خیمه عزا بر پا کند
همتون یه روز باید نقش حُر رو بازی کنید.چون همه چیزی برای توبه کردن دارند. از راهی که رفتین و نباید میرفتین، رفتین. الان برگردید و توبه کنید.
امام علی(ع): هرگاه از کاری ترسیدی خود را در آن بینداز زیرا ترس از آن کار بزرگتر از خود آن کار است.
#کتاب
#کتاب_خوب
#کتاب_بخوانیم
#معرفی_کتاب
#شیر_نشو
#ترس
#جنگ
#مجید_قیصری
#انتشارات_کتابستان
.
صدای قیژ قلم نی بلند شد«آموزش و پرورش استخدامی داره.نمیخوای شرکت کنی؟»
کتاب را ورق میزنم.برادلی از مدرسه متنفر است.از همهچیز حالش بهم میخورد.
_«دوست نداری معلم بشی؟!»
خودم را توی مانتو شلوار فرمی که سالهاست توی کمد خاک میخورد،تصور میکنم.سالها قبل هرروز تنش میکردم.معلم بودن را زندگی کرده بودم.من برعکس معلمهای دیگر چندین رشته در چندین مقطع را در مدت کوتاهی زیسته بودم.
یگانه دخترک پیشدبستانی میپرد توی سرم«من نمیخوام بیام مدرسه» علی پشت بندش«تابستون مگه برای استراحت نیست.من هم از زبان بدم میاد هم از شطرنج»محیا «تفکر وپژوهش و کاروفناوری هم شد درس».
کتاب را ورق میزنم.برادرلی هیچ ستارهطلایی ندارد.تنهادوستش رهایش کرده وهیچکس دوستش ندارد.او تنهاست درست مثل یک جزیره.
معلم دبستانم توی سرم حاضر میشود.طوری میزند توی سرم که مثل توپ پینگ پنگ به میز میخورم و برمیگردم.سرم را تکان میدهم.کلاس عربیراهنمایی جایش را میگیرد.«مرجانی اون سطل بزرگ آشغال میبینی؟ پر آبش میکنم.میندازمت اون تو. همه بچهها رو هم صدا میزنم»سرم را تکان میدهم.معلم زمینشناسی پایش را جابهجا میکند«امسال سال گاو دیگه شما قسمت من شدین»
کتاب را ورق میزنم.
کارلا:«برادلی تو هر کاری بخوای میتونی بکنی.من خیلی بهت امیدوارم»
برادرلی:«نمیتونم»
کارلا:«اینقدر نگو نمیتونم.تا وقتی میگویی نمیتوانی کاری را انجام بدهی خب البته که نمیتوانی.بگو میتونم.در آن صورت از پس انجام هرکاری برمیآیی»
معصومه میپرد توی سرم.کارلا میشوم.«معلومه که میتونی.خودت و دست کم نگیر»
بچها پا برهنه میآیند وسط خاطرم.
یگانه«میشه همیشه تو مدرسه بمونیم»
علی«خانم نمیشه شما معلم همیشگی ما باشین»
محیا«بهترین درسای زندگیم بود»
کتاب را ورق میزنم.ستاره طلایی برادرلی روی دیوار است.او دیگر جزیره نبود.
«دوست نداری معلم بشی؟!»
زیرلب میگویم دوست دارم کارلا باشم.کمک کنم تا برادرلیها دیگر جزیره نباشند.
#ته_کلاس_ردیف_آخر_صندلی_آخر
کتابی است برای همه.به آن تقسیمبندی کتاب نوجوان نگاه نکنید.بزرگسالان بیشتر به این کتاب احتیاج دارند.فرقی ندارد شما چه جایگاهی دارید این کتاب حتما به شما کمک خواهد کرد.
داستان درباره برادلی دانش آموز تخس،بیادب و دروغگویی است که از همهچیز متنفر است و به هیچ صراطی مستقیم نیست تاوقتی او با کارلا مشاور مدرسه مواجهه میشود.
قسمتهایی از کتاب:
_راه واقعی درست کردن یک رابطه دوستانه همین است.صحبتکردن،روراست بودن و در میان گذاشتن احساسات.
_امیدوار بودم بتونیم باهم دوست بشیم؟فکر میکنی بتونیم.
_نه
_چرا نه؟
_چون دوستت ندارم!
کارلا گفت:«من دوستت دارم.میتونم که دوستت داشته باشم. نمیتوانم؟البته تومجبور نیستی دوستم داشته باشی.»
#نشر_افق
#لوئیس_سکر
#پروین_علی_پور
#کتاب_خوب
@bashamimtashafagh
.
شما عاشق شدهاید؟!
عشق میدانید یعنی چه؟!
عشق شما چه شکلی است یا دوست دارید چه شکلی باشد؟!
اگر میخواهید بگویید چشمهایش درشت باشد یا کشیده،لبهایش قلوهای باشد یا نازک.کمرش باریک باشد یا پهن.گوشتی باشد یا لاغر.سرتق باشد یا توی مشت...
اگر میخواهید اینها را بگویید شما از عشق چیزی نفهمیدید.اما اگر میخواهید مثل علی فتاح بگویید:«موهایش آبشار قهوهای،قدش تا اینجای من(سر شانههایش را نشان داد)سنش پنج سال کوچکتر،حرف زدنش آرام،ریز بخندد،وقتی میگوید«علی»سرش را روی شانههایش کج کند،لبهایش مثل غنچه گل یاس،اصلش بوی یاس بدهد،مهتاب باشد»
شما حتما عاشقید.
منِاو روایت عشق است.تماما عشق.نه آن عشقی که حالا هر کسی از راه رسید بیانش میکند.خودِخودِ عشق را میگویم.آنکه خدا برایش میگوید:«من طلبني وجدني...»
منِاو یعنی همهی من برای او.همهی ما برای او. یعنی همه یکی هستیم.همه از اوییم.همه عشقیم.
همهی حرف منِاو این حدیث است:
مَن عَشِقَ فعَفَّ ثُمَّ ماتَ،ماتَ شَهيدا.
هر كه عاشق شود و خود را پاك نگه دارد و با اين حال بميرد،شهيد مرده است.
به قول درویش مصطفای کتاب«تنها بنایی که اگر بلرزد،محکمتر میشود دل است.دل آدمیزاد.باید مثل انار چلاندش،تا شیرهاش در بیاید...حکما شیرهاش هم مطبوعه...عاشقی که هنوز غسل نکرده باشه،حکما عاشقه،نفسش هم متبرکه..»
اگر عاشق شدهاید و عشق را به رسم علی فتاح میفهمید این کتاب به درد شما میخورد.اصلا برای شما نوشته شده است.از دستش ندهید.
در خواندن این کتاب عجله جایز نیست.گرچه میدانم کتاب گاهی کاری میکند که شما ترمز ببرید.
منِاو داستان عشق است.عشقهای پاکی که نیش حرفهای دیگران را چشیدهاند و با تن زخمی و پاک ادامه دادهاند.حتی قسمتی برای حرفهای نگفتهشان در نظر گرفته است.
راستی عکس جلد کتاب پدر دل ما را درآورد.
منِاو داستان زندگی علی فتاح است.
داستان زندگی علی فتاح را بخوانید.
برشی از کتاب:
*مصیبت هم شکر دارد.مصیبتهای سختتری هم هست
*خدا بزرگ است.ما خودمان زمین خوردهایم.زمین خورده را زمین نمیزنند.
*حکما کور بهتر میبینه چون چشمش به کار دیگران نیست.چشمش به کار خودش است.چشمش به معرفت خودش است یا علی مددی.
#من_او
#رضا_امیرخانی
#نشر_افق
#معرفی_کتاب
#کتاب_خوب