eitaa logo
Bear skin
23 دنبال‌کننده
94 عکس
0 ویدیو
0 فایل
کانال اصلی: https://eitaa.com/Nummer_ett
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از شماره "۱"
کوین بچه را به پیتر داد و در گوشش گفت:《برو به پلیس زنگ بزن.》 و در مقابل چشمان وحشت‌زده پیتر، کاغدها را بر داست و با دستانی که به نشانه تسلیم بالا برده بود، از مخفیگاهش بیرون رفت:《اسپایکو ول کن داگلاس. من اینجام.》 داگلاس خندید و دندان‌های زشتش را نمایان کرد:《ببین خائن چقدر بزرگ شده.》 تفنگ را از روی سر اسپایک برداشت و به کوین نشانه گرفت:《اگه زرنگ بودی همون کاغذا رو تحویل پلیس می‌دادی... نه اینکه شبر کنی از من آتو بگیری. اونم از کی؟ از منن.》 قهقهه‌اش به هوا بلند شد. کوین با خونسردی گفت:《یا تا اعدام می‌کشونمت یا هیچی.》 داگلاس جدی شد:《خیله خب بچه بازی تمومه. کاغذا رو بده و مرگ سریعی خواهی داشت.》 کوین باید وقت تلف می‌کرد تا پلیس‌ها برسند، پس آرام‌آرام به نوبت کاغذها را می‌انداخت و حرف می‌زد:《من نمی‌خواستم کار به اینجا بکشه. من فقط می‌خواستم خودم و اسپایک رو نجات بدم... اما تو اومدی و با موادات به همه‌چیز گند زدی.》 《مواد تو رو مطیع می‌کرد.》 کوین فریاد زد:《من یه بچه بودم.》 داگلاس متقابلا فریاد زد:《منم یه بچه بودم، همه‌مون بچه بودیم. بچه‌های خیابون و هیچ بچه‌ای استحقاق اینا رو نداره اما این زندگیه و نمیشه کاریش کرد.》 《همین حرفا رو به استیو زدی؟ وقتی داشتی می‌کشتیش؟》 نقطه ضعف داگلاس. داگلاس عربده کشید:《اون به این قضیه ربطی نداره.》 توجه همه جلب شده بود، این راز مگو را فقط داگلاس می‌دانست و کوین. کوین گفت:《چرا نداره؟ معلومه که داره. تو پسرتو کشتی. بهترین پسرتو.》 《اون خیانت کرد، درست مثل همه‌ی شماها.》 《و تنها کاری که تو بلدی اینه که بکشی. حتی پیشگیری هم نمی‌کنی.》 《این بحث بی فایده‌ست کوین برگه‌های آخرو بده.》 و بالاخره صدای آژیر پلیس بلند شد. کوین پوزخند کجی زد و گفت:《این به خاطر استیوه. به خاطر خودم و بچگی تلف شده‌م و به خاطر تمام پسرایی که بدبختشون کردی.》 صدای آژیرها نزدیک تر می‌شد:《اگه قراره من به جهنم برم، تو رو هم می‌برم.》 و تفنگ را به سمت قلب کوین نشانه گرفت. دستش را که روی ماشه گذاشت اسپایک روی دستش پرید و تفنگ را پایین آورد. تفنگ شلیک کرد. گلوله خورد به پای کوین و فریادش را بلند کرد، گلوله بی رحمانه گوشتش را شکافته بود خون ازش جاری بود. داگلاس با خشم به اسپایک نگاه کرد و با سر تفنگ به گونه‌اش کوبید. پیتر از راه رسید و با دیدن صحنه خشکش زد، پلیس‌ها تقریبا رسیده بودند و داگلاس و اسپایک دعوا می‌کردند، کوین غرق در خون افتاده بود و پسرها سعی می‌کردند فرار کنند. اسپایک دستی که داگلاس باهاش تفنگ را گرفت بود به سختی نگه داشت و از زیر دندان‌های قفل شده اش گفت:《کوینو از اینجا ببر.》 داگلاس خودش را رها کرد و خواست فرار کند اما اسپایک با تمام توان جلویش را گرفت، پیتر با گریه فریاد زد:《پس تو چی؟》 اسپایک یک لحظه به او نگاه کرد و گفت:《من بر می‌گردم پیتر، قول میدم. ولی الان کوین و چاد رو بردار و برو. مراقب چاد باش.》 پیتر به سرعت از زیر بغل کوین گرفت و کاغذها را برداشت، آنها با تمام توان خودشان را از تونل خارج کردند. و پلیس‌ها بالاخره رسیدند، تفنگ‌هایشان را نشانه گرفتند و از آنها خواستند تسلیم شوند. بقیه پسران به دارالتادیب رفتند و داگلاس زندان افتاد. اما هیچکس نمی‌داسنت داگلاس واقعا چه جرم‌هایی کرده. اسپایک هم به پرورشگاه فرستاده شد. البته که به محض رسیدن برای فرار نقشه کشید اما جای پنجه‌های ماریسو همیشه بر تنش و وحشت آن روزها تا ابد بر روحش ماند و کابوس هر شبش شد. هیچوقت فراموش نمی‌کرد که دندان‌های تیز ماریسو چگونه بر هم کوبیده می‌شوند و آب‌دهان سگ با خونش قاطی می‌شود. اما اسپایک باید فرار می‌کرد، باید برمی‌گشت، چون قول داده بود. و پیتر منتظر می‌ماند، مراقب چاد می‌بود و منتظر می‌ماند.
هدایت شده از شماره "۱"
اینکه اسپایک چگونه از پرورشگاه فرار کرد چیزی نیست که بخواهیم در این داستان بگنجانیم، همینقدر کافی که افرادی کمکش کردند و چند روزی گذشت تا موفق شد. حالا تازه از آنجا فرار کرده بود و پس از ساعت‌ها راه رفتن به تنهایی، درون سکوت شب به سر می‌برد. صدای سکوت خفقان‌آور بود و به قلبش خنجر می‌زد و درد آن را تشدید می‌کرد، قلبی که هنوز از وحشت پنجه‌های ماریسو تیر می‌کشید و از عذاب‌وجدان به خاطر دهان گشودن درد می‌کرد. اسپایک در افکارش غرق شده بود که صدایی همچو غریق‌‌نجات او را بیرون کشید. قبل از آنکه بتواند حتی به سمت صدا برگردد، خودش را چسبیده به دیوار یافت. کوین گفته بود شب‌ها، کوچه‌های تنگ خطرناکند. چیز تیز و سردی همچو چاقو را روی پوست گردنش احساس کرد، فراز و نشیب سیمان به گونه‌اش فشار می‌آورد. صدایی در گوشش گفت:《نباید بدون اجازه مامان میومدی بیرون کوچولو.》 و بوی گند و تلخ الکل به مشامش رسید. اسپایک نیشخندی زد و با بی‌پروایی گفت:《شرمندتم مامانم قبل از مردن یادش رفت بگه.》 مرد با صدای خش‌دار خندید و چاقو را بیشتر فشار داد:《پس بذار یه کاری کنم که دیگه هیچوقت یادت نره شبا نباید بیای بیرون.》 از پشتش صدای خنده بلند شد. مرد از یقه اسپایک گرفت و از پشت او را به زمین پرتاب کرد. پس از آن مشت و لگد بود. اما اسپایک چیز زیادی احساس نمی‌کرد، درد خیلی وقت بود که با او عجین شده بود. دیگر اسپایک و درد یکی شده بودند، دو روح در یک جسم خیلی کوچک. برای اسپایک اهمیتی نداشت که پوستش شکافته می‌شود و خون بیرون میاید، خون همیشه بیرون میامد. برای اسپایک دیگر اهمیت نداشت که پوست سیاه می‌شود. کبودی همیشه بود.
هدایت شده از شماره "۱"
وقتی کار خفت‌گیر‌های مست تمام شد و رفتند، اسپایک ماند و ماه که در آسمان به او نگاه می‌کرد. اسپایک کف خیابان دراز کشید و اجازه داد سنگ سخت به پوستش فشار بیاورد. از شدت درد کرخت شده بود و لباس‌هایش پاره شده بودند. رو به ماه نیشخندی زد و خون از میان دندان‌هایش به بیرون جاری شدند:《لذت می‌بری نه؟ الان حسابی خوشت میاد. از اون بالا نگاه می‌کنی و می‌بینی که بدبختیام تموم نمیشن. حسابی کرکر خنده‌م نه؟》 نیشش را بست و برای ادامه فریاد زد:《الان خوشحالی؟ الان راضی؟ مگه بلایی مونده که سرم نیاورده باشی؟ اگر دلت خنک میشه باید بگم دیگه... برام... مهم.... نیست. هر کاری عشقت می‌کشه بکن. هرقدر عشقت می‌کشه کتکم بزن، زندانیم کن، آزادیمو ازم بگیر. اصلا منو بکش.》 تُن صدایش را پایین آورد و با گریه گفت:《ولی خواهش می‌کنم به اونا آسیب نزن. خواهش می‌کنم. هرکاری می‌خوای با من کن ولی کاری به اونا نداشته باش. ‌کوین رو زنده بذار. نذار سرنوشت پیتر اینجوری رقم بخوره. خواهش می‌کنم. خواهش می‌کنم.》 لب‌هایش پشت سر هم مانند ذکر خواهش کردند و اشک‌هایش از جاری شدن دست نکشیدند. کمی که گذشت از آسمان باران چکید. قطره‌ها در آغاز آرام آرام و پس از آن شدت گرفتند. گویی به راستی خدا صدای اسپایک را شنیده بود. شاید برای او اشک می‌ریخت، شاید هم فقط بارانی بود که تصادفا با درد و دل اسپایک همزمان شده بود. اما هر چه که بود، خون و اشک اسپایک را شست و برد. او دستانش را روی زمین گذاشت و بار دیگر بلند شد. روی زمین نمی‌ماند. نه این بار. اسپایک از جایش برخاست و راهش به نا کجا را ادامه داد.
هدایت شده از شماره "۱"
دختر پوکه‌ی خالی گلوله را روی میز گذاشت، قلم را برداشت و درون دفتر خاطراتش نوشت:《پشت خنده‌های دروغینت کیستی؟ چه‌ها تحمل کرده‌ای که توانستی روزها بلندتر از همه قهقهه بزنی و شب‌ها بلندتر از همه گریه کنی؟ اگر این دنیاییست که به خاطرش آمدم، مرا بازگردانید. اگر این خاکی‌ست که از آن ساخته شدم مرا به او پس دهید، این آن چیزی نیست که من می‌خواستم.》 و با پوکه‌ی گلوله در دستانش بازی کرد. جایی دیگر در همان هنگام، اسپایک خسته، خونین و خیس از باران، سلانه‌سلانه راه می‌رفت. هیچ هدفی نداشت. هیچ جایی برای رفتن نداشت. آن‌شب اسپایک با کلمات هیچ و نداشتن وصف می‌شد. انتهای خیابان به یک کامیون حمل بار رسید و بدون تفکر، سوارش شد و میان کیسه‌ها خود را پنهان کرد. برایش اهمیت نداشت آن کامیون کجا می‌رفت، فقط می‌خواست دور شود. چند ساعت بعد، وقتی خورشید به آرامی خودش را از طناب آسمان بالا می‌کشد و به خاطر زور زدن به رنگ طلوع، سرخ شده بود، کامیون وارد یک شهر کوچک در حاشیه جنگل شد. روی تابلوی شهر نوشته بود: 《به dreams graveyard (گورستان رویاها) خوش آمدید.》 شهر کوچک همچو اسمش پر بود از مردمانی که روزی رویاها و آرزوهایشان را در قبرستان غم دفن کرده‌اند. مردمی که بازنده و مطرود تنها کلمات برای توضیحشان بود. کامیون کمی پت‌پت کرد و داخل شهر ایستاد، دوباره خراب شده بود. شهر هنوز در خواب به سر می‌برد و به جز چند پرنده و سگ هیچ جنبنده‌ی دیگری در خیابان‌های آن به چشم نمی‌خورد. راننده کامیون با عصبانیت از ماشین پیاده شد، با هیکل درشتش به سمت پشت اتاق کامیون رفت و در آن را باز کرد.
هدایت شده از شماره "۱"
عصبانیت او وقتی به حیرت تبدیل شد که پسری با لباس‌های سیاه، کبود و خونین میان کیسه‌های بار دید، پسر گویی از خستگی بی هوش شده بود. راننده کامیون که خیال می‌کرد از این بدتر نمی‌شود، چشم به اطراف چرخاند و دنبال چیزی برای کمک گشت. وقتی چشمش روی تابلوی《کلانتری》ثابت ماند، درب اتاق کامیون را بست و به سمت کلانتری رفت. چندبار با عصبانیت و عجله در زد، اما هیچکس باز نکرد. صدایی از پشت سرش گفت:《کلانتر دو ساعت دیگه میاد.》 راننده کامیون به سمت صدا برگشت و پیرزن ریزه‌میزه‌ای دید. از زیر ریش‌های پرپشتش به پیرزن گفت:《من عجله دارم‌.》 پیرزن عصایش را به دست دیگر داد و گفت:《پس برو خونه‌شون، ولی توصیه نمی‌کنم. خوشش نمیاد از خواب بیدارش کنن.》 راننده کامیون آدرس را پرسید و با پای پیاده به سمت خانه کلانتر راهی شد. وقتی رسید، نفسی تازه کرد و به خانه نگاهی انداخت. شبیه خانه‌های دیگر آن شهر بود، دیوار‌های سفید و شیروانی داشت، به همراه حیاط کوچکی که چمن‌هایش مرتب شده بودند. حالا خورشید با زور خودش را بیشتر بالا کشیده بود و هوا روشن‌تر شده بود. راننده کامیون با دست‌های بزرگ و زمختش در خانه‌ی کلانتر را زد. پس از چندبار در زدن، در باز شد و هیکل مردی در چهارچوب در ظاهر شد. مرد کاپشنی از روی لباس‌ خواب پوشیده بود، دستش یک تفنگ شکاری بود و محاسن قهوه‌ای سوخته داشت که مانند موهایش مرتب و نه کوتاه و نه بلند بودند. هیکلش اندازه خود راننده کامیون بزرگ بود، اما او بر خلاف راننده روی فُرم بود. راننده کامیون در چشمان بی حوصله و عصبانی او نگاه کرد و گفت:《با کلانتر کار داشتم.》 مرد بی حوصله گفت:《کلانترو الان از خواب بیدار کردی.》 راننده کامیون نگاهی به او انداخت و گفت:《پس کلانتر تویی. من راننده کامیونم، ولی کامیونم خراب شده و اینجا گیر افتادم...》 کلانتر به میان حرفش پرید:《من مکانیک نیستم کلانترم‌.》 راننده کامیون با اخم ادامه داد:《و وقتی رفتم پشت کامیونم تا تلفنم رو بردارم یه پسر دیدم.》 کلانتر هیکلش را روی پای دیگرش انداخت و با خستگی گفت:《الان می‌خوای من چیکار کنم؟ پسرتو واست دختر کنم؟》 راننده کامیون شکاف بین دو ابرویش را عمیق‌تر کرد:《پسر من نیست. مسئله همینه قاچاقی اومده تو ماشین من و من دنبال دردسر نیستم، کلی کار دارم. می‌خوام به عنوان کلانتر برش دارید، من برم و شماهم همون کاریو کنید که کلانترها با بچه‌های گمشده می‌کنن.》 کلانتر کمی از پشت ابروهایش به او نگاه کرد. سپس آرام گفت:《تو اومدی در خونه‌ی منو مثل هیولاها زدی... منو از تخت خواب بیرون کشیدی... یه ساعت سر پا نگهم داشتی و چرت و پرت میگی... خانواده‌مو بیدار کردی و از من می‌خوای واست خَیِر بشم و یه پسرو برگردونم به خونوادش؟ به نظرت من شبیه کساییم که بچه‌ها رو به ماماناشون می‌رسونن؟》 راننده کامیون خواست حرفی بزند که زنی از پشت کلانتر ظاهر شد:《شان این همونکاریه که کلانترها باید بکنن.》 به نظر میامد همسر کلانتر است، موهای کوتاه و مواج قرمز داشت و کمی فربه بود. از چهره‌اش مهربانی و مادری تراوش می‌شد. کلانتر نیم‌نگاهی به دست زن روی شانه‌‌اش انداخت و با اخم گفت:《کار من دو ساعت دیگه شروع میشه.》 زن با لحن سرزنش‌گر گفت:《شان.》 کلانتر آهی کشید، با نارضایتی گفت:《غلط کردم کلانتر شدم، غلط کردم.》 و با عصبانیت به داخل خانه رفت. زن لبخندی زد که چهره‌اش را روشن‌تر کرد:《خوشش نمیاد از خواب بیدارش کنن. رفت لباس بپوشه.》
هدایت شده از شماره "۱"
دختر سعی داشت بخوابد. چشمانش را محکم بسته بود و پوکه‌ی گلوله را در دستانش می‌چرخاند. اما نمی‌توانست صداهای داخل گوشش را خاموش کند:《تو کشتیش. تو قاتلی.》 《هیولای عجیب‌غریب.》 《تو هم مثل بابات یه بازنده‌ای.》 《تو بیشتر شبیه پسرایی تا دخترا》 توهین‌ها اوج می‌گرفتند و جای زخم‌های روی دستانش می‌سوختند. اشک بالشش را خیس کرده بود. از جا بلند شد و برای خالی کردن خودش، اشک‌ریزان به سمت دفترخاطراتش رفت. و آنقدر ورق زد تا یک صفحه خالی بیابد، سپس نوشت. 《قاتل، عجیب‌غریب و...》 او تمام چیزهایی که نبود را نوشت. همسر کلانتر دستش را روی دهانش گذاشت و هین کشید، کلانتر اخمش را عمیق‌تر کرد و گفت:《اگه خودت زده باشیش چی؟》 راننده کامیون با خشم پاسخ داد:《چرا دقیقا باید اینکارو کرده باشم؟》 اسپایک هنوز مانند قبل کبود و خونین میان کیسه‌ها خوابیده بود. شان گفت:《شاید به خاطرش بهت پول دادن، یا اصلا خودت باباشی و می‌خوای از سرت بازش کنی یا...》زنش به میان حرف او پرید:《شان بی خیال طئوری‌های توطئه‌ت شو و بچه رو وردار ببریم خونه. وقت این آقا رو بیشتر از این نگیر.》 شان گفت:《بچه رو می‌برم کلانتری زنگ می‌زنم بهزیستی. این بهترین کاره.》 همسرش دست به کمر زد:《اون خسته و گرسنه و زخمیه. من نمی‌‌ذارم با اون اخمای ترسناکت ببریش کلانتری.》 سپس به عنوان پایان بحث پشتش را به او کرد و رفت. کلانتر آهی کشید و با بدخلقی اما آرام اسپایک را بغل کرد. خوابش سنگین‌تر از آن بود که بیدار بود. آرام به راننده کامیون گفت:《موفق شدی روزمو خراب کنی، مکانیکی اون‌طرفه.》 و به سمت خانه‌اش رفت.
هدایت شده از شماره "۱"
وقتی کلانتر پشت سر همسرش وارد خانه‌شان شد، چهره‌ی کنجکاو دو پسرش را جلوی خودش یافت. آنها با چشمان درشت و موهای قرمز و بدن ترکه‌ای به پدرشان نگاه کردند و منتظر بودند همه‌چیز را بشنوند. به جز زخم سفیدی که از زیر چشم یکی از آنها شروع و گردنش ادامه داشت، هیچ تفاوتی میانشان دیده نمی‌شد. گویی دستگاه خداوندی گیر کرده باشد و دوبار یک جسم را خلق کرده باشد! شان با خستگی به پسرانش گفت:《بعدا.》 از کنارشان رد شد. به نظر می‌رسید یازده سال داشته باشند. یکی از آنها گفت:《تو همیشه میگی بعدا ولی آخرشم شارلوت واسمون همه‌چیزو تعریف می‌کنه.》 پسر دیگر حرف قُلش را کامل کرد:《و می‌دونی که شارلوت چقدر حرف می‌زنه پس لطفا تعریف کن.》 مادرشان با پتویی در دست از اتاق بیرون آمد:《شان بذارش رو مبل، کنار بخاری. شما دوتا هم فضولی نکنید برید واسه مدرسه آماده بشید.》 پسری که زخم داشت گفت:《امروز شنبه‌ست.》 و پسر دیگر با لبخند پهن ادامه داد:《مدرسه تعطیله.》 هردویشان لبخند پیروزی و متکبرانه زدند. شان کنار اسپایک نشست و گفت:《وِین، ویل، اگه همین الان نرید بدخوابیمو سرتون خالی می‌کنم.》 یکی از آنها روی زمین نشست و گفت:《منم بدخواب شدم، وِین همش خر و پوف می‌کرد.》 وِین که همان پسر زخم‌دار بود با شکایت گفت:《ولی من خر و پوف نمی‌کنم.》 همسر کلانتر روی مبل نشست و آهی کشید:《چرا وین تو هم مثل بابات خر و پوف می کنی.》 وین خواست اعتراض کند که صدای قدم‌های دختری از بالای پله‌ها آمد. کمی بعد دختری با لباس خواب، موهای قهوه‌ای سوخته و چهره‌ای خسته کنار برادرانش ایستاد. به نظر می‌رسید همسن اسپایک باشن، در دستش پوکه‌ی گلوله‌ای را می‌چرخاند. با خستگی گفت:《صبح بخیر.》 جلو رفت، پدرش را در آغوش گرفت و کنارش روی مبل نشست. وین مانند کسی که بخواهد خبر مهمی دهد به دختر گفت:《شارلوت بابا یه پسر آورده خونه.》 ویل برای جَو دادن دستش را روی دهانش گذاشت و هین کشید. سپس هردو پقی زدند زیر خنده. همسر کلانتر از جا بلند شد و درحالی که از یقه‌های آنها گرفته بود و از پله‌ها بالا می‌برد حرف‌های هشداردهنده به آنها می‌زد. در پذیرایی حالا به جز صدای نفس‌های یک‌نواخت اسپایک صدای دیگری نبود. شان سرش را به سر شارلوت تکیه داد و آرام پرسید:《نخوابیدی، مگه نه؟》 و با دست بزرگ و زمختش، دست کوچک و ظریف شارلوت را که پوکه درآن بود گرفت. شارلوت آرام پاسخ داد:《نتونستم.》 شان گفت:《تو نباید به حرف اونا اهمیت بدی.》 چشمان شارلوت از اشک پر شدند:《نمی‌تونم.》 شان گفت:《نه، نه، انقدر از فعل نتونستن استفاده نکن. تو دختر کلانتری، همه کار می‌تونی کنی.》 شارلوت به اسپایک نگاه کرد و بحث را تغییر داد:《فکر کنم قراره اینجا بمونه نه؟ مامان نمی‌ذاره بره.》 شان آرام خندید و گفت:《اون احتمالا خانواده داره. اگر هم نداشته باشه باید بره پرورشگاه.》 شارلوت گفت:《این چیرا نمی‌تونه جلوی مامانو بگیره.》 شان در دل می‌دانست که دخترش درست می‌گوید.
هدایت شده از شماره "۱"
وقتی نور خورشید پشت چشمان اسپایک را نوازش کرد، او به آرامی چشمانش را گشود. کمی گیج بود اما انرژی زیادی داشت. می‌دانست که روی یک مبل است و پتوی قهوه‌ای رنگی رویش بود، بدنش خشک و کرخت شده بود و خانه و بویش برایش نا آشنا بود. او کجا بود؟ ناگهانی دختری جلویش پرید و فریاد زد:《سلام خوابالووو.》 اسپایک با وحشت خودش را عقب کشید. دختر موهای قهوه‌ای سوخته و کک و مک‌های ریز و نامرتب روی صورتش داشت. با چشمان کنجکاو و لبخند بزرگ گفت:《کلییی منتظر بودم بیدار بشی. داشتم از فضولی می‌مردم. حوصله‌م هم ترکید. البته مامان نمی‌ذاشت بالای سرت بمونم، می‌گفت ممکنه وقتی بیدار بشی معذب شی ولی من همش قایمکی از دستش فرار می‌کردم و میومدم اینجا تا ببینم بیدار شدی یا نه. البته اون بیشتر می‌ترسید که من مختو با حرفام بخورم آخه میگن من خیلی وراجم. من خیلی وراجم؟》 با چشمان مظلوم به اسپایک خیره شد. اسپایک من و من کنان به دختر پرانرژی جلوی رویش گفت:《من... ن... نه.》 دختر سرش را با رضایت تکان داد و خواست ادامه دهد که زنی پشتش ظاهر شد و دستش را روی شانه او گذاشت:《شارلوت فکر می‌کنم کافی باشه دیگه.》 شارلوت اخم کرد اما ساکت ماند. زن با مهربانی گفت:《شارلوت چرا نمیری حموم رو برای پسرمون آماده کنی؟ چندتا از لباس‌های ویل یا وین هم انتخاب کن به نظر سایزشون یکی باشه.》 شارلوت با بدخلقی از پله‌ها بالا رفت و آن زن کنار اسپایک که حالا صاف شده بود، نشست:《می‌دونم احتمالا خیلی گیج باشی. من وایولت هستم، می‌تونی صدام کنی وی یا اگه بخوای خانم فارلَند. اینجا دریمز گرِیویارد، یه شهر کوچیک تو حاشیه جنگله و من همسر کلانترشم.》
هدایت شده از شماره "۱"
...《همسرم کلانتر شان فارلنده و ما سه تا بچه داریم‌. شارلوت رو که دیدی، بچه بزرگم و تنها دخترم. دوتا پسر دوقلو هم دارم، ویل و وین که یازده‌ سالشونه.》 و با مهربانی و انتظار به اسپایک نگاه کرد. اسپایک آرام گفت:《منم... اس... اسپایکم.》 از خجالت با انگشتانش، با کنار پتو بازی‌بازی کرد. وی گفت:《چه اسم جالبی‌. از آشنایی باهات خوشبختم. حدس می‌زنم گرسنه باشی، چطوره اول بری حموم بعدش یه ناهار خوشمزه بخوریم، ها؟》 اسپایک می‌دانست که باید زود از آنجا فرار کند و به پیش پیتر و کوین بازگردد، اما با شنیدن کلمه غذا، شکمش قار و قور کرد و به یاد آورد که چقدر دلش برای حمام تنگ شده. حمام اسپایک دو ساعت تمام طول کشید، او از حمام کردن سیر نمی‌شد زخم‌هایش زیر آب می‌سوختند اما وقتی آب لایه لایه کثیفی را می‌شست و می‌برد، احساس سبکی بیشتر می‌کرد. یادش نمی‌آمد آخرین بار کی حمام کرده بود. وقتی کارش تمام شد، حوله‌ای را که وی داده بود دور کمرش پیچید و با وحشت دریافت که هیچ لباسی آنجا نیست تا بپوشد. اسپایک داخل اتاق و جلوی در حمام ایستاده بود، به جز یک حوله دور کمرش هیچی نداشت و بدن لاغرش عریان بود. از سر و رویش آب می‌چکید، اما بیشتر از این‌ها خجالت می‌کشید که وی را صدا بزند. دلش بهم می‌پیچید و نمی‌دانست چیکار کند. ناگهان درب اتاق باز شد و شارلوت با سرخوشی داخل آمد. چشمش به اسپایک افتاد که محکم حوله را دور کمرش نگه داشته بود، چند ثانیه با وحشت بهم خیره شدند تا شارلوت جیغی کشید و چشمانش را گرفت:《چرا همینجوری اینجوری وایسادیییی؟》 گونه‌های اسپایک سرخ شدند، سرش را پایین انداخت و گفت:《لباس... لباس نداشتم.》 شارلوت نزدیک بود گریه‌اش بگیرد، با یک دست چشمانش را گرفت و با دست دیگر به کشو‌های چوبی اشاره کرد:《اونجا، روی کشوها لباس هست.》 اسپایک با دستپاچگی به شارلوت نگاه کرد. حوله‌اش را محکم‌تر گرفت و در حالی که نگاهش به شارلوت بود، آرام به سمت کشو‌ها رفت. موهای خیس و بلندش که جلوی چشمانش می‌آمدند هیچ کمکی به وضعیتش نمی‌کردند. اسپایک لباس‌ها را برداشت و آرام گفت:《برشون داشتم.》 شارلوت چیزی از جیبش درآورد، همان پوکه‌ی گلوله و گفت:《لباساتو عوض کردی بیا پایین ناهار بخوریم.》 و با شیطنت افزود:《تو نیاز داری کلی غذا بخوری، بدون لباس خیلی لاغرتری.‌》 سپس از آنجا رفت، و اسپایک برای اولین بار در تمام عمرش، هم خجالت‌زده بود هم خشنود و شادمان، داخل شکمش حسی مثل هیجان داشت و برای دقایقی، هیچ درد و عذاب‌وجدانی قلبش را نمی‌فشرد. با لبخند بزرگی روی لب لباس‌هایش را پوشید و موهایش را باز گذاشت تا خشک شوند، آنها افسارگسیخته روی شانه‌ها و پیشانی‌اش را فرا گرفته بودند. اگر هیچگاه به شهر بازنمی‌گشت چه؟ اگر همانجا می‌ماند چه؟ این فکر ناگهان به ذهنش رسید اما هرکاری می‌کرد نمی‌توانست از آن جدا شود.
هدایت شده از شماره "۱"
اسپایک از پله‌ها پایین رفت، لباس‌های ویل یا وین _او نمی‌دانست کدام_ برایش کمی گشاد بودند. پیراهنش آزادانه روی شلوارکش افتاده بود آستین‌های کوتاهش و دست‌های پر از زخم و کبودی‌اش را به نمایش می‌گذاشت. هنوز بدنش درد می‌کرد، اما حمام واقعا حالش را بهتر کرده بود. او وارد آشپزخانه شد. دور میز وسط آشپزخانه شارلوت سمت راست مردی نشسته بود که لباس خاکی رنگش به اسپایک می‌گفت او کلانتر شان است. سمت چپ کلانتر پسری با موهای قرمز نشسته بود و زخمی روی صورتش داشت، او با پسر کناری‌اش که به شدت شبیه خودش بود بلند بلند حرف می‌زد و می‌خندید. وی در آشپزخانه می‌گشت و کم‌کم ظرف‌ها و وسایل ناهار را روی میز می‌گذاشت. اسپایک که حالا حالش خوب بود و کم‌کم از معذب بودنش کم شده بود، با صدای نسبتا بلند سلام داد. خانواده فارلند با حالت لب‌های متفاوت به او نگاه کردند، ویل و وین لبخند داشتند، شارلوت لبخند دندان‌نما زده بود و وی لبخند مهربانی داشت. تنها کسی که لبخند بر لب نداشت کلانتر بود. وی گفت:《اوه بالاخره اومدی، بیا بشین سر میز، ناهار حاضره.》 اسپایک بغل یکی از دوقلوها نشست، رو‌به‌روی کلانتر. او احساس خوبی به کلانتر نداشت، چشمان سرسختش حکایت از سفتی و محکم بودن و خط میان ابروهایش از بدخلقی او می‌گفتند. وی آخرین ظرف را روی میز گذاشت و میان اسپایک و شارلوت نشست. در طول ناهار تمام توجه اسپایک به غذای رو‌به رویش بود، غذایی که درست مثل بویش خوشمزه بود. البته خوشمزه برای دستپخت وایولت فارلند توصیف ناچیزی بود، اسپایک خیال می‌کرد اگر بهشت مزه داشته باشد طعم غذای رو‌به‌رویش را می‌داد.
هدایت شده از شماره "۱"
شارلوت نیز تمام توجهش به اسپایک بود، هر چند ثانیه یکبار به او نگاه می‌کرد و با دقت و لبخند او را بررسی می‌کرد. کمی که از غذا گذشت، کلانتر گلویش را صاف کرد که باعث شد آشپزخانه در سکوت فرو برود. او به اسپایک نگاه کرد و گفت:《گمون کنم به اندازه کافی انرژی گرفته باشی.》 وی هشدار داد:《شان الان وقتش...》 《چرا اتفاقا الان وقتشه. خیله خب بچه بگو ببینم از کجا اومدی، خانواده‌ت کجان و چرا فرار کردی و این وضعی هستی.》 اسپایک با یادآوری روزهای گذشته‌ قلبش به درد آمد و زخم روی سینه‌ و شکمش که دسترنج ماریسو بود، سوخت. او متقابلا با سرسختی به چشمان محکم همچو سنگ کلانتر نگاه کرد و گفت:《از لندن میام و خانواده‌ای ندارم‌.》 شارلوت و دوقلوها با حیرت به او نگاه کردند و وی دستش را به نشانه نگرانی روی دهانش گذاشت. اسپایک دقت کرد، اخم کلانتر فقط کمی کمتر شد. کلانتر گفت:《پس از پرورشگاه فرار کردی؟》 اسپایک پاسخ داد:《تو خیابون زندگی می‌کنم.》 کلانتر گفت:《تنها؟》 《چه فرقی می‌کنه؟》 اسپایک هر لحظه بیشتر از این مرد بدش می‌آمد. کلانتر دندان‌هایش را به هم فشرد:《فرقش اینه که باید بدونم کجا باید تحویلت بدم. به پرورشگاه یا کس و کارت تو خیابون.》 اسپایک اخم کرد:《به هیچکس. من نه میرم پرورشگاه نه کس و کار دارم.》 کلانتر خواست حرفی بزند که وی گفت:《کافیه شان. کافیه. ناهارتونو بخورید.》 اما آن غذا دیگر برای اسپایک مثل قبل نبود. بعد از ناهار همه پراکنده شدند، شارلوت با اصرار مادرش به اتاقش رفت تا تکالیفش را انجام دهد و دوقلوها رفتند تا کمی بیشتر آتش بسوزانند. اما کلانتر برخلاف خواست وی به اسپایک گفت جایی نرود تا با او به کلانتری برود. حالا اسپایک پشت دیوار آشپزخانه ایستاده بود و استراق‌سمع می‌کرد. وی با پچ‌پچ و عصبانیت گفت:《اون بچه ترسیده و خسته‌ست، اون یه بچه‌ست شان.》 《و باید بره جایی که بهش تعلق داره، و اونجا دریمز گریویارد نیست.》 《می‌تونه باشه.》 《وی من می‌دونم تو دلت براش می‌سوزه ولی تو پرورشگاه همه‌چیز هست، اون می‌تونه یه زندگی جدید شروع کنه.》 《می‌تونه این زندگی رو اینجا شروع کنه، کنار ما.》 《اون تو خیابون زندگی می‌کرده وی، کنار دزدا و خلافکارا، چطوری می‌تونی با خیال راحت بذاری کنار بچه‌هات بخوابه؟》 《تو اصلا به چشماش نگاه کردی؟ به قیافه و زخماش؟》 دستی بر شانه اسپایک زد و او را از جا پراند. وین با زخم روی صورتش دست اسپتیک را گرفت و او را از آشپزخانه دور کرد:《با گوش دادن به دعواهاشون فقط اعصابت بهم می‌ریزه، هیچوقت به حرفاشون تو دعوا عمل نمی‌کنن. برنده همیشه مامانمه. بابام مرد سرسختیه ولی نه جلوی مامانم.》 اسپایک گفت:《ولی فکر نکنم این دفعه مامانت برنده بشه.》 آن‌ها از خانه وارد حیاط شدند، پسر دیگر روی زمین به شکم دراز کشیده بود و به لاکپشت جلویش نگاه می‌کرد که به پشت افتاده و سعی می‌کرد از جا بلند شود. وین دست اسپایک را رها کرد و کنار ویل نشست:《دوست جدیدمون میگه این دفعه دعوا رو بابا می‌بره.》 ویل بدون آنکه از لاکپشت چشم بگیر گفت:《عمرا، آخرین باری که بابا دعوا رو برد وقتی بود که اون اتفاق واسه شارلوت افتاد. تازه اون موقع هم مامان چون حوصله بحث نداشت گذاشت بابا ببره.》 اسپایک با کنجکاوی پرسید:《چه اتفاقی؟》 وین لاکپشت را صاف کرد و گفت:《ما درباره‌ش حرف نمی‌زنیم شارلوت خوشش نمیاد.》
هدایت شده از شماره "۱"
مرد گفت:《فکر نکنم فکر خوبی باشه.》 کس دیگری گفت:《ما که نمی‌دونیم اون کیه.》 مرد دیگری با پوزخند گفت:《من که به فارلند اعتماد ندارم.》 مردم دریمز گریویارد جمع شده بودند تا درباره‌ی اسپایک تصمیم بگیرند، و اینطور که معلوم بود احتمالا کسی با ماندن اسپایک موافق نبود. جلسه در کلیسا برگزار می‌شد اسپایک روی صندلی گوشه کلیسا نشسته بود، شارلوت کنارش نشسته بود و ویل و وین مثل همیشه غیبشان زده بود. آن‌ها تنها بچه‌های جمع بودند. اسپایک نمی‌دانست باید از اینکه می‌خواست برود ناراحت باشد یا خوشحال، او به پیتر قول داده بود، باید برمی‌گشت. اما هیچ‌جوره نمی‌توانست خودش را به رفتن راضی کند. وی از روی صندلی‌اش بلند شد و گفت:《آخه مگه قراره شما ازش نگهداری کنید که اینجوری می‌گید.》 زن دیگری نیز بلند شد:《ما حقمونه بدونیم کیا دور و ور بچه‌هامون می گردن.》 مردی که قبلا کلانتر را مسخره کرده بود با انزجار گفت:《شماها همینجوریش نمی‌تونید بچه‌هاتونو کنترل کنید چه برسه به یه بچه دیگه.》 شارلوت صورتش را در هم کشید، لبه آستین اسپایک را گرفت و گفت:《بیا بریم بیرون. اینجا موندنت بیشتر عذابت میده.》 و اسپایک با رضایت کامل به حرفش گوش کرد. آنها از کلیسا خارج شدند، بیرون کلیسا محوطه‌ی سبزی قرار داشت که به خاطر تابش نور خورشید به چمن‌ها، بوی چمن و سبزه می‌داد. می‌شد از آنجا لذت برد اگر آن مزاحم‌ها پیدایشان نمی‌شد. وقتی آنها جلو می‌آمدند اسپایک دید که شارلوت با پوکه گلوله بازی می‌کند و خودش را منقبض کرده است. آن‌ها چهار نفر بودند، سه پسر و یک دختر. پسری که به نظر سردسته‌شان میامد با بدجنسی روبه‌‌روی شارلوت ایستاد.