31.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 رزمندهای که عزرائیل رو خسته کرد | یکی از عجیبترین خاطرات تاریخ جنگ را بشنوید
تمام ارتش عراق جمع شدن اینو شه.ید کنن، خدا نخواست.
حورالعین ۱۰ بار شربت شها.دت را بهش تعارف کردن باز هم خدا مخالفت کرده.*
*پزشکان خودمون هم سعی کردن ایشون را به وادی شها.دت رهسپار کنن موفق نشدن!
#کلیپ
@defae_moghadas
#گزیده_کتاب
🍂 عباس دست طلا
┄═❁❁═┄
جاده کرمانشاه، زیر چرخهای اتوبوسها و کامیونها، فرسوده میشود. دفتر یادداشتم را درمیآورم و توی صفحه اولش مینویسم:
ـ اولین اعزام به جبهه ۵۹/۸/۱۸
صدای مهیبی میآید؛ مثل آسمان غرمبه. انگاری اتوبوس هم یک تکان شدیدی
خورده باشد. دفتر و خودکار از دستم میافتد. لرزم میگیرد. با این که همین چهل روز پیش، صدام تهران را بمباران کرد و صابون این صداها را به تنم مالیدهام، ولی حس میکنم دارم اولین ترس از انفجار را تجربه میکنم. تو گویی اتوبوس نصف شده و الان است که من به همراه آنانی که روی صندلیهای جلو نشستهایم، به کوه بخوریم!
ته ماشین هم به ته دره سقوط کند...
توی ذهنم دوستانم را میبینم که جلوی چشمهایم تکه تکه میشوند و گوشتهای بدنشان روی سر و صورتم میپاشد. مرگ، روبهرویم ایستاده و صدایم میکند:
ـ های! عباسعلی!... عباس فابریک!... عباس!... عباس دست طلا!
میخواهم اشهدم را بخوانم، اما جز چند کلمه اده... بده چیز دیگری بر زبانم جاری نمیشود.
هنوز هم میلرزم. سرم را بین دستهایم میگیرم.
میخواهم فریاد بزنم...
که صدایی میگوید:
ـ نترسید! رعد و برق هواست.
#کتاب
#عباسدستطلا
داستانی از زندگی حاج عباس علی باقری
@defae_moghadas
🍂 تک بسیجی..!
چند وقت بود غذای درست و حسابی نخورده بودیم. همه چیز در اختیار تدارکات بود و آنها خیلی سخت میگرفتند. معمولا برای جبران گرسنگیها میان روز یا شب و نصف شب بچهها به بهانه رفتن به دستشویی که نزدیک تدارکات بود میرفتند و از آنجا نان و پنیر میآوردند. بعد میآمدند بقیه را صدا میکردند که بلند شوید غذا بخورید. اگر میپرسیدیم از کجا آوردهاید؟ میگفتند: ناراحت نباش، حلال است. صلوات بفرست. کارت نباشد..!
بعد از صلوات می پرسیدیم:
حالا میگویید از کجا آوردهاید یا نه؟
بعد توضیح میدادند که تک بسیجی است
و آن وقت تا ته ماجرا را میخواندیم...ツ
#خاطرات #عکس
@defae_moghadas
🍂
🔻 کوچه نقاشها - ۷۲
خاطرات
سید ابوالفضل کاظمی
راحله صبوری
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
¤ روز شهادت امام حسن بود. رسیدیم دمِ ساختمان مجلس. آقای کوثری گفت: «سید، ایام شهادته… یک دودمه بدین.»
دو دسته شدیم و دودمه دادیم؛ یکی از بچهها هم نوحه خواند. وقتی وارد سالن شدیم، گردانهای دیگر زودتر رسیده بودند و ردیفهای جلو نشسته بودند؛ انگار سالن تئاتر باشد. نمیدانم… شاید خجالت میکشیدند یا بد میدانستند مثل ما سینه بزنند.
من وسط را گرفتم و همانطور که سینه میزدم گفتم: «به احترام ارباب، همه پا شید…»
همهی نیروها بلند شدند و یک قدم عقب رفتند. ما هم شور گرفتیم و بلند گفتیم: «اباالفضل… اباالفضل…» و یواشیواش رفتیم جلو و نشستیم. گردانهای دیگر رودست خوردند؛ هم سینه نزدند، هم جایشان را گرفتیم.
چند لحظه بعد، محمد کوثری، آقای هاشمی و احمد پاریاب ـ محافظ آقای هاشمی ـ وارد شدند. همه با صلوات از جا برخاستیم.
علیرضا نوری گفت: «آقا سید، اگر میشه محمود اول نوحهاش رو بخونه که وقتی آقای هاشمی خواست صحبت کنه، سر و صدا نباشه.»
گفتم: «اولاً محمود چهار روزه از بیمارستان اومده، حال نداره. ثانیاً آقای هاشمی چی میخواد بگه؟! اگر گیر بدی، محمود نمیخونهها!»
گفت: «باشه آقا، هر چی شما بگی.»
یک صندلی گذاشتند و آقای هاشمی نشست. یک میز چوبی کوتاه هم جلویش گذاشتند.
حاج محمد رفت جلو و گفت: «اینها بچههای کادر لشکر تهراناند. شما غیر از اینکه نمایندهی امام هستید، امام جمعهی تهران هم هستید؛ باید خصوصی یک بار بیایید لشکر و بچهها رو ببینید.»
دوباره همه صلوات فرستادند تا آقای هاشمی صحبت کند.
یکدفعه بیهوا گفتم: «خوب برادرا، روز شهادته و آقای ژولیده هم تازه از بیمارستان اومده. هر کس دوست داره حاج محمود بخونه، یک صلوات بفرسته.»
بچهها صلوات بلندی فرستادند و محمود رفت پشت میکروفون. شعری خواند که داوود عابدی همیشه زمزمه میکرد:
اگر از کوی تو ای دوست برانند مرا باز آیم به خدا گرچه نخوانند مرا شدم ای دوست، سگ قافلهی عشاقت به امیدی که به کوی تو رسانند مرا آنقدر بر در میخانه بکوبم سر خویش تا که از بادهی عشقت بچشانند مرا...شعر مجلس را گرفت. بعد هم یک روضه خواند و دعا کرد. یکهو اصغر خروجب پیرهنش را کند و به رسم لاتها گفت: «کوچهش کن آسید ابوالفضل… رخصت!» گفتم: «یا علی…» رندان همه از جا بلند شدیم، کوچه کردیم، پیرهنها را کندیم و روبهروی هم ایستادیم. خیلی مشتی و منظم سینه زدیم و نوحه خواندیم. وسط این حالوهوا، چند نفر که در این فضا نبودند شاکی شدند که چرا جلوی آقای هاشمی لخت شدهایم و نمیگذاریم حرف بزند. محمود دوباره یک دم داد، گریزی به امام حسین زد و آخرش دعا کرد. آقای هاشمی گفت: «آفرین! من چی بگم به شما؟» به آقای کوثری گفتم: «دیدی؟ دیگه آقای هاشمی چی میخواد بگه؟ مسئلهی اول جنگه؛ این جمعیت هم چهار ماهه زن و بچهش رو ندیده و تو وادی جنگ بوده…» بعد آقای هاشمی دربارهی مسائل روز جنگ صحبت کرد و از همه تشکر کرد. بعد از جلسه، حاج محمد گفت: «همه سوار اتوبوسها بشید، برگردید پادگان… نیروها منتظرند.» من فوری به اکبر سرپوشان و بقیهی مسئول گروهانها گفتم: «همه رو بفرستید مرخصی. قرارمون فردا ساعت ۸ صبح دم پادگان ولیعصر.» بعد رفتم دم ماشینها و خودم را زدم به کوچهی علیچپ. حاج محمد گفت: «مگر شما نمیآی؟» گفتم: «کجا؟ به همه گفتم برن پادگان ولیعصر و برگردن منطقه.» گفت: «کی گفتی؟ من نشنیدم! همه رو فرستادم مرخصی.» سر تکان داد و گفت: «بابا شما چرا اینجوری هستی؟ پس صداش رو درنیار تا بقیه نفهمن.» گفتم: «حاجی، من میفهمم اطاعت از فرمانده یعنی چی؛ اما یارو اومده تهرون، میخواد زن و بچهش رو ببینه. گردانها برگردن یعنی چی؟» خداحافظی کردم و رفتم خانه. فردا صبح، ساعت ۸، تو پادگان ولیعصر جمع شدیم. اول از همه صورتخرجها را دادیم به مسئول تدارکات لشکر و گفتیم صد هزار تومان خرج شده. گفت: «ما به هر گردانی پنجاه هزار تومن میدیم. چرا شما صد هزار تومن خرج کردهاید؟» گفتم: «خوب، گردان شهادت هم با ما بوده.» پول را گرفتم و رفتم. بعد جواد صراف رفت پول بگیرد. مسئول تدارکات گفته بود پول را داده به میثم. بلوایی شد که نگو و نپرس! در جلسه، مسئول تدارکات خیلی ناراحت بود. به حاج محمد گفت: «این آقای کاظمی همهی کارهاش یه جوریه! آخه مرد حسابی، کی به نیرو کلهپاچه میده؟ کی جوجهکباب میده؟» دو سه نفر گفتند: «مگر بدکاری کرده؟ به نیرو حال داده!» به دوکوهه برگشتیم. یک روز با اصغر در محوطه قدم میزدیم که گفت: «سید، خوبه برای بچهها یک آس بیاریم.» گفتم: «چی؟» گفت: «خیلی خوب میشه آسید علیآقا نجفی رو بیاریم. شبها برای بچهها منبر بره، غوغا میکنه تو گردان!» گفتم: «فردا میرم تهرون و میآرمش.»
صبح اول وقت حرکت کردم و غروب در خدمت آسید علیآقا بودم. آنقدر متواضع و فروتن بود که هیچ نیازی به وقت قبلی نبود؛ خانهاش همیشه به روی رزمندهها باز بود.
گفتم: «گردان میثم رو راه انداختهام. وقتشه که شما بیایید.»
آقا گفت: «یا علی… فردا بعد از نماز صبح راه میافتیم.»
همان روز به نخستوزیری شمارهی دو رفتم و از طریق جواد آقا حکمی، یک حکم مأموریت برای آقا گرفتم.
#کوچه_نقاشها
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
16.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 لشکر صاحبالزمان (عج)
کلیپی زیبا و خاطره برانگیز از جبهه های حق علیه باطل و حال و هوای رزمندگان اسلام در دوران دفاع مقدس با گفتاری از سید اهل قلم شهید مرتضی آوینی و نوحه شور آفرین از مداح باصفای جبهه ها حاج صادق آهنگران
•••••
لحظه شماری می کند
لشکر صاحب زمان
که رمز حمله بشنود
یورش برد به دشمنان...
#نماهنگ #مستند
#روایت_فتح
@defae_moghadas
🍂 امروز ؛
تنها چیزی که نیاز دارید
برنامه، نقشه راه و شجاعت
برای ادامه دادن به سمت هدف است
#عکس #یادش_بخیر
@defae_moghadas
🍂 نماز اول وقت
شهید امیر چمنی
─┅═༅༅═┅─
مأموریتمان طول کشید نتوانستیم نماز را اول وقت بجا آوریم. رفتم آشپزخانه برای صرف غذا.
خبری از امیر نبود. رفتم دنبالش. داشت وضو میگرفت. با چهرهای به غبار غم نشسته، میگفت: پناه بر خدا، خدایا مرا ببخش که توفیق خواندن نماز اول وقت را از دست دادم.
او از چهارسالگی همراه پدر و مادرش برای اقامه نماز جماعت به مسجد میرفت. یک بار که روحانی مسجد از مردم پرسیده بود کدامیک از شما نماز آیات را میتوانید بخوانید؟ امیر ده ساله برخاسته بود و عملاً به همه نشان داده بود که نماز آیات را چگونه باید خواند.
#خاطرات_کوتاه #شهید
@defae_moghadas
🍂 تشکیل جامعه روحانیت
حجت الاسلام رحمان سلطانی
در بند یک، ده نفر روحانی حضور داشتند و هر کدام فعالیت تبلیغی و کلاسداری داشت. با خود گفتم حالا که دیگر جاسوسی وجود ندارد، وقتش رسیده یک تشکّل کوچک روحانی شکل بگیرد تا کارها هماهنگتر پیش برود.
بهصورت غیرعلنی «جامعه روحانیت اردوگاه ملحق» را تشکیل دادیم. اعضای آن عبارت بودند از: علی باطنی، احمد فراهانی، محمد خطیبی، عبدالکریم مازندرانی، سید کرامتالله حسینی، حسن اسلامپور، جعفر یاراحمدی، علیرضا عبادینیا، شیدالله گلستانی و بنده.
چندین جلسه هماهنگی برگزار کردیم؛ از برنامهریزی فعالیتهای فرهنگی گرفته تا مباحث طلبگی. کمکم خرد جمعی جای کارهای پراکنده و فردی را گرفت و نتیجهاش هم خیلی زود خودش را نشان داد. یکی از مهمترین برنامههایی که کانون مرکزی طراحی و اجرا کرد، مجموعه برنامههای ویژه هفته بسیج بود؛ برنامههایی که در آسایشگاهها برگزار شد و حتی بعضیهایشان به محوطه و راهروها هم کشیده شد. دستنوشتههای زیبا، جملاتی درباره بسیج، چندین جلسه سخنرانی، مسابقه فرهنگی، اجرای سرود و تئاتر…
خودمان هم باورمان نمیشد. ما همان اسیرانی بودیم که تا چند ماه قبل ــ بهخصوص در سال اول ــ با کوچکترین حرکت زیر مشت و لگد و ضربات کابل بعثیها له میشدیم؛ و حالا در همین عراق، زیر سایه حزب بعث و جبروت صدام، داشتیم هفته بسیج را بزرگ میداشتیم و جامعه روحانیت تشکیل میدادیم. گاهی شبیه خواب و خیال بود.
اوضاع خوب پیش میرفت و همه از این فضای تازه راضی بودند. واقعاً شیرازه کار داشت از دست عراقیها خارج میشد، اما عملاً دخالت چندانی نمیکردند. نه اینکه کار ما را تأیید کنند یا بیتفاوت باشند؛ بیشتر سعی میکردند خودشان را به کوچه علیچپ بزنند. حضورشان در اردوگاه کمتر شده بود و از دور مراقبت میکردند، طوری که انگار از این فعالیتها خبر ندارند.
اینکه پشت این رفتار چه سیاستی بود، دقیق نمیدانستیم؛ اما حدس میزدیم شاید احساس کردهاند اسارت رو به پایان است و نمیخواهند برای خودشان دردسر تازهای درست کنند. حدسی که البته چندان هم بیراه نبود.
#خاطرات_آزادگان
@defae_moghadas