eitaa logo
حدیث اشک
15.9هزار دنبال‌کننده
171 عکس
260 ویدیو
21 فایل
کانال رسمی سایت"" حدیث اشک"" http://hadithashk.com اینستاگرام: http://instagram.com/hadith_ashk ارتباط با ادمین @pourrajab70 @asgharpoor53 لطفا درخواست تبلیغات نفرمایید پیام رسان بله https://ble.ir/hadithashk تلگرام: http://t.me/hadithashk
مشاهده در ایتا
دانلود
بنت الحسن شریفه ی آل عبا تویی نامت نکوست ، فاطمه ی مجتبی تویی ای فاطمه، شریفه، چه خوانم دگر تو را وقتی کریمه ، معنی جود و عطا تویی وقتی کریم آل عبا میشود حسن بنت الحسن کریمه ی آل عبا تویی خم گشته قامتت ز غم و درد و رنجها چون زینبی که گشته به غم مبتلا تویی تو یار زینبی که به‌ هنگام مشکلات همراه او به واقعه مشگل گشا تویی همواره بوده ای تو پرستار زخمها بر رنج و زخم و درد اسیران دوا تویی از ضرب تازیانه و شلاق و کعب نی بیمار راه کوفه و شام بلا تویی چون قاسمی تو معنی احلی من العسل یا چون رقیه ، شهیده ی کرب و بلا تویی هر دردمند سوی مزارت به حله شد چونکه طبیب حاذق و دارالشفا تویی همچون مسیح روح به تن ها دمیده ای؟ یا چون مسیح هستی و روح خدا تویی با یازده بهار ، چنین با طراوتی حله چو باغ گل، گل باغ ولا تویی گشتم دخیل پنجره های ضریح تو ای آنکه با غم دل من آشنا تویی @hadithashk
نبوده دخترت یک لحظه هم آرام بعد از تو چه باید کرد با بی تابی ایتام بعد از تو جهان یک کودک ترسیده بر خار مغیلان است یتیمی را کند احساس در هرگام بعد از تو کنار تو فقط یک کربلا را دیده ام اما فراوان کربلا ها دیده ام در شام بعد از تو نبارید آسمان روز دهم در کربلا اما چه سنگین بود باران از روی هربام بعد از تو وضو میساخت با خون گلویت آنکه در سر داشت بخواند فاتحه بر پیکر اسلام بعد از تو ولی تو‌ آتشی را شعله ور کردی که میسوزد حرارت در حرارت قلب خاص و عام بعد از تو چه مانده از یزید آیا ، چه مانده از تو در دل ها که مانده ننگ بعد از او ، که مانده نام بعد از تو به دیدار خدا رفتی ولی با بوریا رفتی میان عاشقان تغییر کرد احرام بعد از تو @hadithashk
آنکس که خودش وارث درد و محن است درمان بلای جسم و درمان تن است گفتم به صف مریض ها کیست طبیب؟ گفتند که او شریفه بنت الحسن است از برکت نامش آسمان رنگین است نامش به هزار درد ما تسکین است با درد بیا شریفه درمان دارد بانوی حرم طبیب معلولین است همراه حرم به کربلا عازم بود او قوّت زن های بنی هاشم بود زیر لب خود چهار قل میخواند و مجذوب انا ابن الحسنِ قاسم بود از رزم برادران خود آگاه است آگاه ز ماجرای قربانگاه است او دست برادر خودش را بوسید چون با خبر از عزای عبدالله است @hadithashk
وضوی اشک گرفتم تمام دوران را مگر طواف کنم خانه کریمان را حسن حسن به لبم آمده به این امید.. که بر دلم بگذارند نور ایمان را سلام من به شریفه عقیق سرخ حسن کریمه ای که از‌او دیده ایم احسان را کرامتش نبوی نور عصمتش علوی دخیل چادر او کرده اند عرفان را بگو به هرچه گرفتار وقت وقت عطاست شریفه پر بکند کیسه گدایان را خدا گواه که هر حاجتی روا بشود به او قسم بدهی گر خدای سبحان را نوشته اند که با عمه اش اسیری رفت گذشت پای برهنه همه بیابان را نوشته اند که خیلی زدند بانو را به حکم بغض حسن میزدند ایشان را عذاب زخم زبان بیشتر ز شلاق است چه حرفها که نگفتند این اسیران را صبا برو به مدینه بگو به بابایش که دخترت چه کند ناقه های عریان را @hadithashk
زیباترین نشانه ی ایمان شدی حسین تا روی نیزه قاری قرآن شدی حسین با خون خود به پیکر دین داده ای تو جان بی سر شهید بر سر پیمان شدی حسین نفرین بر این زمانه که خورشید روی نی دیدم نشان سنگ کنیزان شدی حسین آغوش گرم خواهر تو بود پس چرا بین تنور رفتی و مهمان شدی حسین تا طعنه بر یتیمی طفل تو میزدند بابا برای کل یتیمان شدی حسین آرام قلب زینب اگر از تولدی رفتی دلیل اشک فرآوان شدی حسین چون گشته اند اهل و عیال تو "کالعبید" "کشتی شکست خورده ی طوفان" شدی حسین باسر به شام در پی ما آمدی اگر بی سر رها میان بیابان شدی حسین پیراهنی که کهنه شده نیست قیمتی اما بمیرم آخرش عریان شدی حسین @hadithashk
گوئیا خورشید را از جمع نی ها می بری این مسیح کیست ای راهب کلیسا می بری ؟ غرق اسلامی و در این دیر می مانی چرا؟ ای مسلمان حسین انجیل می خوانی چرا؟ او همان تفسیر فریاد صریح زینب است این سر مصلوب برنیزه مسیح زینب است باز هم عطر ملیح از طور نم نم میوزد بوی یاس فاطمه از سوی مریم میوزد او خود عیساست که تفسیرقرآن میکند این چنین داردتو را دعوت به ایمان میکند میزبانی میکنی امشب تو بر عیسای ما رنگ خاکستر بشوی ازچهره ی یحیای ما رنگ رخسارش شباهت بر خسوف فاطمه ست اینکه میشویی تو با اشکت لهوف فاطمه ست بشنو از نی ماجرای حضرت خورشید را بشنو از نای نیستان سوره ی توحید را لاله ای را که به گلبرگش نگین از شبنم است آیه های روشنی از کودکی مریم است آه ، هفتاد و دو سر امشب پذیرای غمند یک به یک آنها حواریون صحرای غمند از ستون نیزه ای آثار هیبت میچکد آنکه از چشمش به جای اشک غیرت میچکد ماه در خون خفته ای که چشم او پراشک بود دست هایش هم نوا با گریه های مشک بود راهب این گنجینه ی خونین آدم را ببین بین دستانت سر عیسی بن مریم را ببین نور سیمایش سرا را رنگ و هیبت میدهد این کلیسای تو امشب بوی هیئت میدهد @hadithashk
لبهایمان کویر شد از بیست روز پیش اهل حرم اسیر شد از بیست روز پیش حرف از گرسنگی اگر آمد رقیه ات با دست زجر سیر شد از بیست روز پیش خوشحال بود زینب تو پیش تو ولی پنجاه سال پیر شد از بیست روز پیش گشته رباب بی پسر از بیست روز پیش گشته سکینه بی پدر از بیست روز پیش پرده‌نشین خانه‌ی زهرا و مرتضی با شمر گشته همسفر از بیست روز پیش خیلی کتک زدند زنان را در این مسیر عباس گشته خونجگر از بیست روز پیش امروز در ناب به بازار آمده صد حیف بی رکاب به بازار آمده دست کبوتران حرم را قفس گرفت سجاد با طناب به بازار آمده چشمان شام خیره شده سمت خانمی با قد خم رباب به بازار آمده دروازه باز بود ولی حیف تنگ بود بازار شام نه نه که بازار سنگ بود با ضرب سنگ و چوب ز بازار رد شدند از صبح تا غروب ز بازار رد شدند اینقدر کاش نیزه بدوشان نایستند در قسمت کنیز فروشان نایستند دربین ازدحام چه آزار می‌دهند رقاصه‌های شام چه آزار می‌دهند داغ است و آتش است و کبودی‌ست در مسیر تازه محله های یهودی‌ست در مسیر ارکان عرش بر سر عالم خراب شد وقتی رباب وارد بزم شراب شد @hadithashk
تمام داغِ بهار از خزان لعنتی اَست تمامِ طعنه ی طوفان تکانِ لعنتی اَست اسیری و غم دوری و زاری و خاری پس از تو سهم من از این جهانِ لعنتی است چقدر کینه ی تبلیغ راویان دروغ به گوش های کرِ منکران لعنتی است گرسنه اند همه بچه ها و صد نفرین به هرچه نامِ تصدق به نان لعنتی است هزار مرتبه مُردم دوباره زنده شدم همینکه همسفرم ساربانِ لعنتی است کم از مغیره ندارد میان حرمله ها همیشه ترسِ زنان از سنانِ لعنتی است و پایکوبی و رقاصه گی به عرض حضور در این دیار نشانِ زنانِ لعنتی است درست لحظه ی پر ازدحام ساعتِ شهر گذشتن از درِ ساعت زمانِ لعنتی است عبور از وسط جمعیت، مسیری تنگ تمام درد من از این مکانِ لعنتی است هزار چشم گرسنه، هزار چشم حریص میان این همه پیر و جوانِ لعنتی است بخوان دو آیه نخوانند خارجی مارا که هرچه میکشم از حافظان لعنتی است خدا کند که نبیند به روی نی عباس چقدر پشت سرم بد دهانِ لعنتی است به گوشِ پاره قسم با رقیه ات دیدم دو گوشواره ی او در دکانِ لعنتی است بدون شرح کشنده ترین غمِ بازار زبانِ چانه زنِ تاجران لعنتی است مخدرات حرم را به دردسر انداخت محله ای که پر از دودمان لعنتی است زنی نبود که پنجه به رویمان نزند که کوچه های یهودی نشانِ لعنتی است دوباره خورد به ته مانده ی سرت سنگی که کار پیرزن قد کمانِ لعنتی است پس از سه روز اذییت شدن، زمان ورود به بزم مستیِ نامحرمان لعنتی است به زیر سقفِ طلاکوبِ بزم شوم یزید چقدر دور من آوازخوان لعنتی است.... شراب، صفحه ی شطرنج، چوب، طشت طلا بساط بازی این میزبانِ لعنتی است شراب، صفحه ی شطرنج، چشم مات یزید دخیلِ سرکشیِ خیزران لعنتی است و تازه اول راهِ شکستنِ دندان به ضربه های یکی در میانِ لعنتی است به جای جایزه حرف از کنیز گر آمد تمااااام زیر سرِ دلقکانِ لعنتی است... @hadithashk
تو بارانى و من در حسرتت همچون بيابانم كه گاهي خواب ميبنم شبي مهمان بارانم دلم را با خيالاتت فقط خوش كرده ام ورنه شبيه زخم تو درهم چو گيسويت پريشانم اگر حاشا كنى روزى كه من هم عاشقت بودم شهادت ميدهد در پيش زهرا (س) چشم گريانم از آن بالاي نيزه خواهرت را تا كجا بردي ببين افتاده در دستان گيسويت گريبانم نرنجي از غم نامحرمان شام و در بارش گرفتم قرص ،معجر را برادر جان به دندانم @hadithashk
شام از صداى هلهله ها روز و شب نداشت آنجا دلى براى تو اى عشق تب نداشت دار و ندار فاطمه در مجلس شراب افتاده بود دست كسى كه ادب نداشت آن چوب خيزران مگر آخر چه كرده بود از آن به بعد صورت ارباب لب نداشت صحبت سر خريد و فروش كنيز بود بازار شام يك نفر اصل و نسب نداشت بر روى خاك، آل على سر گذاشتند آن شب اگر كه صبح نمى شد عجب نداشت @hadirhashk
این‌ روایـت یادگـار از عمّـه ی ـادات بود بدترین ساعـاتِ ما دروازه ی ساعـات بود صفحه ی شطرنج بود و خیزران بود و شراب باز هم شُـکرِ خـدا چشـمِ کبـودم مات بود کـاروان از بیـنِ بـازارِ یهـودی ها گذشـت آه ای ذاتِ مقـدّس ، دشمــنت بـدذات بود هیچکس از کربلا با دستِ خالـــی برنگشت ای که حتّی آسمان هم فرشِ زیـرِ پـات بود حــق بده تا نیزه داران از سَرَت هم نگذرند این سرِ بر نیـزه رفته قبله ی حاجـات بود صبحِ زینب روزه بود و شـامِ زینب روضه بود شام امّا‌ گرمِ عِیش و نوش و سور و سات بود دسـتِ خالی بر نمی گردد مسافـر از سفـــر کوله بارم بی رقیّـه خالی از سوغــات بود کارِ دنیـا را ببیــن ، شــاهِ هُبَــل اَفکــن تبار سرنوشتِ دخترش در دستِ مُشتی لات بود مردها کشتـه شـدند امّا شمـا بیعـت کنید روی لب های عقیلـه خُطبـه ی هیهـات بود @hadithashk