☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
✨#بسم_الله_الذي_يكشف_الحق✨ 📙رمان امنیتی سیاسی#عالیجنابان_خاکستری ✍🏻به قلم #محدثه_صدرزاده قسمت۸۰
✨#بسم_الله_الذي_يكشف_الحق✨
📙رمان امنیتی سیاسی#عالیجنابان_خاکستری
✍🏻به قلم #محدثه_صدرزاده
قسمت۸۱
سوار میشوم. اتاقک ماشین برایم تنگ است. مچاله شده مینشینم. حاج حسین با آخرین سرعت راه میافتد. به خیابانها نگاه میکنم. با دیدن خانم چادری که در خیابان در حال حرکت است باز به یاد آیه میافتم. پایم را عصبی تکان میدهم. صدای حاج حسین توجهم را جلب میکند:
_چه خبر از اداره؟
_خبری نبوده. چی شد برگشتید اصفهان؟
دنده را عوض میکند و وبگوید:
_سابقم توی وزارت خراب شده. تا وقتی هم این دولت سر کاره، وضع ما همینه.
دستی به ریشهایم میکشم و چانهام را در دست میگیرم. میگویم:
_پس الان کجایید؟
کلید را میچرخاند و ماشین خاموش میشود. میگوید:
_فعلا توی سپاه، افتخاری فعالم. بدو بریم که دیر شد.
در را باز میکنم و پیاده میشوم. در همین چند دقیقه پاهایم خشک شده است. سر بلند میکنم. مسجدی با ساخت قدیمی. یک لنگه در باز است. وارد میشویم. مسجد خلوت است و تنها چند نفر ایستادهاند و با یک دیگر حرف میزنند.
حاج حسین به سمت آنها میرود. با جدیت نگاهشان میکنم. یکی از پسرها که متوجه حضورمان میشود با آرنج به پهلوی پسر بغل دستیاش میزند و با سر به ما اشاره میکند. پسر سر بلند میکند و میگوید:
_بفرمایید؟
صدای همان پسر پشت تلفن است. حاج حسین مشغول صحبت با آنها میشود. به سمتشان میروم. سری به عنوان سلام تکان میدهم. پسر برگهای را به سمتم میگیرد. چشم ریز میکنم و متن نامه را میخوانم:«این نویسندگان دگراندیش مرتد هستند و باید جزای اعمالشان برسند.» این یعنی دستور قتلها از سوی رهبری بوده است. چشمانم درشت میشود. تمام متن نامه یک خط است؛ که این کشته شدگان مرتد بودهاند. شوکه به حاج حسین نگاه میکنم. پسر کنار دستیام میگوید:
_این برگه رو هم ببینید این دست خط رهبره.
برگه را از دستش میقاپم و مقابلم میگیرم. چشم ریز میکنم. از نظر خطی تقریبا یکسان است. امضاء هم یکی است؛ اما مهر...
انگشتم را زیر دست خط اصلی رهبر میزنم و میگویم:
_این چرا مهر نداره؟
گیج نگاهم میکنند. این رفتارهایشان مرا یاد اوایلی که گیج بودم و مهدی موبهمو توضیح میداد میافتم. میگویم:
_اینجا مهر رهبر نخورده. الان مهری که برای نامهها استفاده میشه چیه؟
🖇لینک قسمت اول رمان👇🏻
https://eitaa.com/istadegi/4522
💭ارتباط با نویسنده👇🏻
https://harfeto.timefriend.net/16467617947882
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #محدثه_صدرزاده
#مه_شکن✨
https://eitaa.com/istadegi
سلام
حتما.
انشاءالله شما هم دعا کنید ما دانشجوها از پس امتحانات بربیایم.
#پاسخگویی_فرات
سلام
کتاب چشمهایم در اورشلیم رو نخوندم.
اما تو زودتر بکش رو خیلی وقت پیش مطالعه کردم. کتاب خوبیه.
#پاسخگویی_فرات
سلام
«پیرنگ» در داستان به معنای روایت حوادث داستان با تأکید بر رابطهٔ علیّت میباشد؛ همانند پی ساختمان که معماران میریزند و از روی آن ساختمان بنا میکنند.
طرح (پیرنگ) و خلاصه داستان با هم فرق دارند، ضروری است. در خلاصه داستان هدف نقل موجز و اجمالیِ داستان است در حالی که طرح، روایت نقشه (اسکلت) داستان با تأکید بر علیت داستان شکل گسترده طرحی است که نویسنده پیش از آفرینش داستان آن را ذهنی یا مکتوب طراحی کردهاست.
#پاسخگویی_فرات
سلام
قدم اول، شناخت درست و دقیق اسلام هست و هرکس که این سوال رو از بنده میپرسه، بهش مطالعه آثار شهید مطهری رو توصیه میکنم.
برای دوره هم، میتونید از گروه باغ انار کمک بگیرید.
https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
#پاسخگویی_فرات
سلام
بله دوره فوق العاده و منظمی بود که خیلی مسائل رو به طور ریشهای برای من حل کرد.
مصاحبه ش رو یادم نیست چون خیلی وقت پیش رفتم.
#پاسخگویی_فرات
تلاطم.mp3
زمان:
حجم:
33.1M
🎧بشنوید / داستان صوتی "تلاطم" 🥀🌊
🌙داستانی با محوریت زندگانی #حضرت_خدیجه سلاماللهعلیها✨
🍃 رتبه سوم بخش داستاننویسیِ جشنواره یاس
به قلم گروه سپیده صبح🍃
💬کاری از درختان سخنگوی باغ انار💎
https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
#سلام_فرمانده
#مه_شکن
http://eitaa.com/istadegi
سلام وقت شماهم بخیر.
دورههای نویسندگی خوبه اما من نظرم بیشتر روی مطالعه است. بر حسب تجربه و توصیه اساتیدم بهتره رمانهایی که قلم قوی و توصیفهای خوبی داره را بخونید. به عنوان مثال داستانهای داستایوفسکی و یا کتابهای رضا امیر خانی و...
اگه بخوام کتاب راجب نویسندگی معرفی کنم. #برائت_استهلال بهترین کتابه از نادر ابراهیمی هم است برای شروع داستان نویسی. البته یکم قلمش سخته.
مطالعتون را زیاد کنید.
#پاسخگویی_صدرزاده
#معرفی_کتاب
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
✨#بسم_الله_الذي_يكشف_الحق✨ 📙رمان امنیتی سیاسی#عالیجنابان_خاکستری ✍🏻به قلم #محدثه_صدرزاده قسمت۸۱
✨#بسم_الله_الذي_يكشف_الحق✨
📙رمان امنیتی سیاسی#عالیجنابان_خاکستری
✍🏻به قلم #محدثه_صدرزاده
قسمت۸۲
از چهرههایشان پبداست هیچ کدام از حرفهایم را متوجه نشدهاند. کلافه به حاج حسین نگاه میکنم و میگویم:
_حاجی شما که ان شاءالله فهمیدین؟
سری تکان میدهد. انگار دارد فکر میکند برای پیدا کردن راه چارهای. پسر کناریام گلویی صاف میکند و میگوید:
_بریم اداره، اونجا شاید به نتیجه برسیم.
سری تکان میدهد. حاج حسین به سمت ماشین میرود. میخواهم قدمی بردارم که یاد موضوعی میافتم. مچ پسر را میگیرم. با تعجب. میگویم:
_پس این کسایی که کاغذ هارو پخش میکردن کجان؟
سرش را میخاراند و میگوید:
_چندتا پیر مرد بودن. گرفتمشون، اما کارهای نبودن. یکی این کاغذا رو داده بوده دستشون و رفته.
نفسم را بیرون میفرستم و دستش را رها میکنم. سوار ماشین حاج حسین میشوم. نفس عمیقی میکشم. بوی عطر حاجی بیش از حد خوش بو است. میگویم:
_حاجی عجب عطرتون خوش بوئه.
لبخند تلخی میزند و میگوید:
_اما زیادی تلخه.
نفس عمیقی میکشم. تلخ هست اما نه آن قدر که حاج حسین میگوید. میخواهم سوالی بپرسم که خودش میگوید:
_بخشی از تلخیش ماله بوشه اما بخش زیادیش میگه صاحب این یادگاری دیگه پیش من نیست.
پرسشگرانه نگاهش میکنم. انگار متوجه من نیست و در خاطراتش غرق شده است. آهی میکشد و میگوید:
_وحید و سپهر هم مثل رفیق تو پر پر شدن. فکر نکن نمیفهمم حالتو. میدونم چه دردی رو داری تحمل میکنی.
میخواهم سوالی درباره وحید و سپهر بکنم که حاج حسین میایستد. پیاده میشوم. وارد اداره که میشوم آن چند پسر هم روبهرویم مینشینند. متعجب نگاهی به اطراف میاندازم. بیش از حد اداره شان خلوت است. بیشتر شبیه یک خانه سازمانی است تا اداره. صدای حاج حسین میآید:
_نامهای از رهبر دارید که مهر خورده باشه پایینش؟
یکی از پسرها بلند میشود و به سمت قفسهها میرود. دستی به ریشهایم میکشم و میگویم:
_خودتونو معرفی میکنید؟
پسر درشتهیکل سبزه روبهرویم میگوید:
_مخلصیم. ابوالفضلم.
پسر کناریاش همان که به من زنگ زده بود مختصر میگوید:
_صادق.
آن یکی پسر هم کاغذهایی را به حاج حسین میدهد و میگوید:
_سید صدام میزنن.
با این حرفش به یاد مهدی میافتم.
🖇لینک قسمت اول رمان👇🏻
https://eitaa.com/istadegi/4522
💭ارتباط با نویسنده👇🏻
https://harfeto.timefriend.net/16467617947882
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #محدثه_صدرزاده
#مه_شکن✨
https://eitaa.com/istadegi