سلام وقت شماهم بخیر.
دورههای نویسندگی خوبه اما من نظرم بیشتر روی مطالعه است. بر حسب تجربه و توصیه اساتیدم بهتره رمانهایی که قلم قوی و توصیفهای خوبی داره را بخونید. به عنوان مثال داستانهای داستایوفسکی و یا کتابهای رضا امیر خانی و...
اگه بخوام کتاب راجب نویسندگی معرفی کنم. #برائت_استهلال بهترین کتابه از نادر ابراهیمی هم است برای شروع داستان نویسی. البته یکم قلمش سخته.
مطالعتون را زیاد کنید.
#پاسخگویی_صدرزاده
#معرفی_کتاب
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
✨#بسم_الله_الذي_يكشف_الحق✨ 📙رمان امنیتی سیاسی#عالیجنابان_خاکستری ✍🏻به قلم #محدثه_صدرزاده قسمت۸۱
✨#بسم_الله_الذي_يكشف_الحق✨
📙رمان امنیتی سیاسی#عالیجنابان_خاکستری
✍🏻به قلم #محدثه_صدرزاده
قسمت۸۲
از چهرههایشان پبداست هیچ کدام از حرفهایم را متوجه نشدهاند. کلافه به حاج حسین نگاه میکنم و میگویم:
_حاجی شما که ان شاءالله فهمیدین؟
سری تکان میدهد. انگار دارد فکر میکند برای پیدا کردن راه چارهای. پسر کناریام گلویی صاف میکند و میگوید:
_بریم اداره، اونجا شاید به نتیجه برسیم.
سری تکان میدهد. حاج حسین به سمت ماشین میرود. میخواهم قدمی بردارم که یاد موضوعی میافتم. مچ پسر را میگیرم. با تعجب. میگویم:
_پس این کسایی که کاغذ هارو پخش میکردن کجان؟
سرش را میخاراند و میگوید:
_چندتا پیر مرد بودن. گرفتمشون، اما کارهای نبودن. یکی این کاغذا رو داده بوده دستشون و رفته.
نفسم را بیرون میفرستم و دستش را رها میکنم. سوار ماشین حاج حسین میشوم. نفس عمیقی میکشم. بوی عطر حاجی بیش از حد خوش بو است. میگویم:
_حاجی عجب عطرتون خوش بوئه.
لبخند تلخی میزند و میگوید:
_اما زیادی تلخه.
نفس عمیقی میکشم. تلخ هست اما نه آن قدر که حاج حسین میگوید. میخواهم سوالی بپرسم که خودش میگوید:
_بخشی از تلخیش ماله بوشه اما بخش زیادیش میگه صاحب این یادگاری دیگه پیش من نیست.
پرسشگرانه نگاهش میکنم. انگار متوجه من نیست و در خاطراتش غرق شده است. آهی میکشد و میگوید:
_وحید و سپهر هم مثل رفیق تو پر پر شدن. فکر نکن نمیفهمم حالتو. میدونم چه دردی رو داری تحمل میکنی.
میخواهم سوالی درباره وحید و سپهر بکنم که حاج حسین میایستد. پیاده میشوم. وارد اداره که میشوم آن چند پسر هم روبهرویم مینشینند. متعجب نگاهی به اطراف میاندازم. بیش از حد اداره شان خلوت است. بیشتر شبیه یک خانه سازمانی است تا اداره. صدای حاج حسین میآید:
_نامهای از رهبر دارید که مهر خورده باشه پایینش؟
یکی از پسرها بلند میشود و به سمت قفسهها میرود. دستی به ریشهایم میکشم و میگویم:
_خودتونو معرفی میکنید؟
پسر درشتهیکل سبزه روبهرویم میگوید:
_مخلصیم. ابوالفضلم.
پسر کناریاش همان که به من زنگ زده بود مختصر میگوید:
_صادق.
آن یکی پسر هم کاغذهایی را به حاج حسین میدهد و میگوید:
_سید صدام میزنن.
با این حرفش به یاد مهدی میافتم.
🖇لینک قسمت اول رمان👇🏻
https://eitaa.com/istadegi/4522
💭ارتباط با نویسنده👇🏻
https://harfeto.timefriend.net/16467617947882
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #محدثه_صدرزاده
#مه_شکن✨
https://eitaa.com/istadegi
سلام
ممنونم که وقت گذاشتید. پیام سنجاق شده هربار مجدداً سنجاق میشه تا اگر کسی دستش خورد و سنجاقش حذف شد، دوباره بتونه استفاده کنه
#پاسخگویی_فرات
امشب از داغی دوباره چشم ایران روشن است؛
مردهای مرد را، آغاز و پایان، روشن است...🥀
شهید سرافراز، مدافع حرم، سرهنگ پاسدار حسن صیاد خدایی در مقابل در خانه خود توسط عوامل ضدانقلاب به شهادت رسید...😭
پ.ن: با دیدن این تصویر جگرم آتش گرفت...
مخصوصاً وقتی فهمیدم همسر شهید اولین کسی بوده که با این صحنه مواجه شده...🥀🖤
#حاج_قاسم
#فرات
#مه_شکن
http://eitaa.com/istadegi
وَلَا تَقُولُوا لِمَنْ يُقْتَلُ فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتٌ ۚ بَلْ أَحْيَاءٌ وَلَٰكِنْ لَا تَشْعُرُونَ؛
وَلَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَالْجُوعِ وَنَقْصٍ مِنَ الْأَمْوَالِ وَالْأَنْفُسِ وَالثَّمَرَاتِ ۗ وَبَشِّرِ الصَّابِرِينَ،
الَّذِينَ إِذَا أَصَابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قَالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ؛
أُولَٰئِكَ عَلَيْهِمْ صَلَوَاتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَرَحْمَةٌ ۖ وَأُولَٰئِكَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ...
و به آنها که در راه خدا کشته میشوند، مرده نگویید! بلکه آنان زندهاند، ولی شما نمیفهمید!
قطعاً همه شما را با چیزی از ترس، گرسنگی، و کاهش در اموال و جانها و میوهها، آزمایش میکنیم؛ و بشارت ده به استقامتکنندگان!
آنها که هر گاه مصیبتی به ایشان میرسد، میگویند: «ما از آنِ خداییم؛ و به سوی او بازمیگردیم!»
اینها، همانها هستند که الطاف و رحمت خدا شامل حالشان شده؛ و آنها هستند هدایتیافتگان!
سوره مبارکه بقره، آیات ۱۵۴ تا ۱۵۷
#حاج_قاسم
#شهید_صیاد_خدایی
#مه_شکن
http://eitaa.com/istadegi
آنها که گفتند مدافعان حرم ماهی سه چهار هزار دلار پول میگیرند، بیایند ببینند مدافع حرم، سرهنگ پاسدار حسن صیاد خدایی امروز در پرایدش به شهادت رسید...🇮🇷🥀
#شهید_صیاد_خدایی
#مه_شکن
#فرات
http://eitaa.com/istadegi
سلام
خوش آمدید🌿
ممنونم که به یاد مهشکن بودید. مایه افتخاره برای ما.
#پاسخگویی_فرات
سلام
بله، طبق تحقیقاتی که دوستان بنده داشتند اصلا شهید مدافع حرمی به نام سیدطاها ایمانی ثبت نشده. شاید این خاطرات خاطرات یک شهید دیگه ست یا اصلا واقعی نیست.
شاید هم اسم واقعی شهید چیز دیگهای بوده نه طاها ایمانی.
#پاسخگویی_فرات
این رو که دیدم، ناخودآگاه یاد شخصیت عباس در خط قرمز افتادم...
درود بر مجاهدان گمنام راه اسلام...
و درود بر شهید #شهید_صیاد_خدایی که دشمنانش جرات مواجهه با او را در میدان نبرد نداشتند...
اللهم الحقنا بالشهداء...
#فرات
#شهید_حسن_صیاد_خدایاری
http://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
✨#بسم_الله_الذي_يكشف_الحق✨ 📙رمان امنیتی سیاسی#عالیجنابان_خاکستری ✍🏻به قلم #محدثه_صدرزاده قسمت۸۲
✨#بسم_الله_الذي_يكشف_الحق✨
📙رمان امنیتی سیاسی#عالیجنابان_خاکستری
✍🏻به قلم #محدثه_صدرزاده
قسمت۸۳
نفس کلافهای میکشم و حاج حسین میگوید:
_راست گفتی، این دوتا مهر با هم دیگه فرق داره.
سرم را کج میکنم و با دقت برگهها را از نظر میگذرانم. در همان حال میگویم:
_فاکسش کنید برای سعید. اون میتونه دقیقشو در بیاره که مهر مال چیه.
حاج حسین بلند میشود و به سمت دستگاه فاکس میرود. به ابوالفضل نگاه میکنم. شیطنت دوران نوجوانی در چهرهاش پیدا است. میگویم:
_چند سالته؟؟
نگاهش رنگ عوض میکند و میگوید:
_۱۷سال.
لبخندی به چهرهاش میزنم. باز با یادآوری دلشورهام و آیه لبخند از چهرهام محو میشود. حاج حسین درگیر ارسال نامه است. روبه صادق میگویم:
_اینجا تلفن دارید؟
از جا بلند میشود. تلفن سبز رنگی روی میز میگذارد. شماره خانه را میگیرم. هر چه بوق میخورد، کسی جواب نمیدهد. کلافه تلفن را سر جایش میگذارم و دستی به ریشهایم میکشم. صدای حاج حسین میآید:
_چرا پریشونی؟
لبم را به دندان میگیرم. نباید حرفی از دلشورهام بزنم. میگویم:
_هیچی حاجی.
لبخند کجی میزند و باز مشغول کارش میشود. آن سه پسر هم با یک دیگر مشغول صحبتاند. باز تلفن را برمیدارم. این بار خانه مهدی را میگیرم. بعد از چند بوق صدای مادر در گوشی میپیچد:
_بفرمایید.
آب دهانم را به زور پایین میفرستم. نفس عمیقی میکشم و بدون سلامی میگویم:
_اتفاقی افتاده شما خونه سیدید؟
مادر آهی میکشد و میگوید:
_کجایی مادر؟ امروز که بهت نیاز بود نبودی. خدا خیر بده این پسره عماد رو.
_مامان واضح میگید چی شده؟
باز آه میکشد و این مرا میترساند. میگوید:
_بچم آیه تو دانشگاه پاش شکسته.
قلبم به درد میآید. مادر ادامه میدهد.:
_کاری نداری؟ من باید یکم وسیله بردارم برم بیمارستان.
با صدای خفهای میگویم:
_نه.
مادر هم با خدا حافظی تلفن را قطع میکند. چرا عماد به کمک آیه رفته است؟
🖇لینک قسمت اول رمان👇🏻
https://eitaa.com/istadegi/4522
💭ارتباط با نویسنده👇🏻
https://harfeto.timefriend.net/16467617947882
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #محدثه_صدرزاده
#مه_شکن✨
https://eitaa.com/istadegi