🌹امام حسین (ع) میفرمایند:
💢 إيّاكَ أن تَكونَ مِمَّن يَخافُ عَلَى العِبادِ مِن ذُنوبِهِم وَ يَأمَنُ العُقوبَةَ مِن ذَنبِهِ.
⚡️ مبادا تو از كسانى باشى كه به سبب گناهانِ بندگان خدا، بر آنان بيمناك است، ولى از سزاى گناه خويش، آسوده خاطر است.
📚 (تحف العقول، ص ۲۳۹)
🌷هفته ی #دفاع_مقدس گرامیباد🌷
ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی
❣ @repelay ❣
#كرامات اولياءالله
🍀صاحب اولاد شد مرحوم #کلینى نقل مى کند: مردى خراسانى بین مکه و مدینه در زبده به امام #صادق (ع ) برخورد و عرضه داشت :
🔶 فدایت شوم ، من تاکنون فرزنددار نشده ام چه کنم ؟
💎آن حضرت فرمود: هرگاه به وطن برگشتى و خواستى به سوى همسرت روى ، آیه #و_ذاالنون_اذ_ذهب_مغاضبا_فظن_ان_لن_نقدر_علیه_فنادى_فى_الظلمات_ان_لا_اله_الا_انت_سبحانک_انى_کنت_من_الظالمین را تا سه آیه بخوان ، ان شاء الله فرزنددار خواهى شد.
اجابت دعا امام #صادق (علیه السّلام) فرمود: عجب دارم از کسى که غم زده است ، چطور این دعا را نمى خواند: #لا_اله_الا_انت_سبحانک_انى_کنت_من_الظالمین 🌺چرا که خدا وند به دنبال آن مى فرماید: فاستجبنا له و نجیناه من الغم و کذلک ننجى المؤمنین (ما او را پاسخ دادیم و از غم نجات دادیم و این گونه مؤ منان را نجات دهیم )
نجات از بیمارى #پیامبراكرم (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود:
هر بیمار مسلمانى که این دعا را بخواند، اگر در آن #بیمارى (بهبود نیافت ) و مرد ، #پاداش #شهید به او داده مى شود و اگر بهبودى یافت ، خوب شده در حالى که تمام 🔥گناهانش آمرزیده شده است .
💎 #رسول_الله (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود:
آیا به شما خبر دهم از دعایى که هر گاه گرفتارى و غم پیش آید آن دعا را بخوانید گشایش حاصل شود؟
🔶 #اصحاب گفتند: آرى ، اى رسول خدا.
💎 حضرت فرمود: دعاى #یونس که طعمه ماهى شد.
📚مفاتیح الجنان
ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی
❣ @repelay ❣
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂
🌺🍂🌺 🍂🌺🍂
🍂🌺🍂
🌺
♡یالطیف♡
📒رمان عاشقانه هیجانی #هیوا ❣
🖊به قلم:ریحانه عزت پور؛ #نهال 🌷
🌺👌پناه دختریه که پدرش برای چشم و هم چشمی میخواد به کسی بدتش که پناه ازش خوشش نمیاد برای اینکه بااون پسر ازدواج نکنه هر کاری میکنه.....🍂
🌺ریپلای به قسمت اول👇
🌺 eitaa.com/repelay/1641
❌کپی رمان بدون اجازه ممنوع❌
ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی
❣ @repelay ❣
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂
🌺🍂🌺 🍂🌺🍂
🍂🌺🍂
🌺
♡یالطیف♡
📒رمان عاشقانه هیجانی #هیوا ❣
🖊به قلم:ریحانه عزت پور؛ #نهال 🌷
🍂 #قسمت_اول
دستم را می کشه و در خانه را باز می کنه ،همراهش کشیده می شدم بدون توجه به کفش های پاشنه بلند مخملی قرمزم ، خشمگین دستم را که اسیر دستان یوقر مردانه اش شده بود بیرون می کشم ، آنقدر بدنش را شل روی دستم انداخته بود که تعادلش را از دست می ده.با خشم تمام چهره ام را نگاه می کند بی توجه به نگاه سنگینش دامن مدل کلشم را مرتب می کنم دستی به شومیز مشکی یقه ب ب ام می کشم شومیزی با پارچه مشکی حریر که در تن لش می ایستاد .خودم را بررسی می کنم و می رسم به شال سیاه پلیسه ام در تمام این مدت کلافه نگاهم می کرد ،با کمال خونسردی نگاهش می کنم ،یادم می آید این لباس ها رو با پول حرومش گرفتم کل موهای بدنم سیخ می شه .مچم را می گیره با آنکه بهم محرم بود چندشم شد و بی اراده روی دامنم کشیدم ،دلیلش رو خودم هم نفهمیدم این کار خشمش را بیشتر می کنه همانطور دستم را می کشد که خودم را روی زمین محکم می کنم با پرخاش چنان دادی می زند که چشمانم بی اراده بسته می شن
-چه مرگته ؟
چشم هایم را باز می کنم قطرات کوچک آب دهانش روی صورتم حالم را بهم می زنه ،نمی دونم چرا احساس می کنم این مرد نجس العین است مثل خوک و سگ ...
-من نمی خام باهات بیام ولم کن
-پناه کفر من و در نیار به خدا نعش پاشا رو هم بهت نمی دما
(پوزخندی عمیق روی لبم می شینه) :خدا؟ مگه تو می دونی خدا چیه؟
-منو سگ نکن(کلمات از میان دندان های قفل شده اش بیرون می پاچید)
-مگه سگ نیستی؟
دست چپش را بالا می آره،بعد یاد قرار امروزش می افته و با خشم نگاهم کرد دستش را پایین آورد و بربر نگاهم کرد.
-حیف که نمی خام صورتت جلوی مهمونام کبود باشه
حالم از خودش و مهموناش بهم می خورد .از کنارش رد شدم اگر پاشا نبود تا الان از این خانه فرار می کردم .نگاهم خورد به سقفی که از پیچک ها پوشانده شده بود از پیچک ها که عبور می کردی می رسیدی به زمین چمن شده ای که چند سنگ مثل قارچ میانشان سبز شده بود و بعدش جاده ای از درخت چنار که سنشان به پنجاه می رسید و عمارت بزرگ سفید رنگی با دو ایوان بزرگ و دری سفید و چاشنی طلایی اش و چراغ های قدی که خانه را کلاسیک نشان می داد .استخر بزرگی روبه رویش بود که آبش بوی گنیده گی میداد و رنگش سبز سبز بود با هزار برگ خشک پاییزی تمام باغ پر از برگ های پاییزی بود . خانه قشنگی بود ولی صاحب خوبی نداشت این هم از بخت بدش بود بیچاره !به سمتش برگشتم و خیره شدم به چشمانش می دونستم چقدر از این کار بدش می آد.
-باز چه مرگته؟
-می خوام پاشا رو ببینم
سری از کلافگی تکان داد و به سمت خرابه ترین قسمت باغ کشوندم به سمت زیر زمین رفت .پله های بلندی داشت پاهام درد می گرفت جلوتر رفت و صدای غرشش را شنیدم :تو چه غلطی می کنی تو این خونه چرا استخر رو تمیز نکردی
وصدای مردی که مرتب معذرت می خواست از این آدم های ضعیف متنفر بودم .بلاخره به پله آخر رسیدم می خواست جلوی آن مرد حفظ آبرو کنه.
-پناه کجا موندی پس؟
و صدای آشنا و ضعیفی که ناله مانند گفت:پناه؟
جلو رفتم با دیدن پاشا اشک از چشمانم جوشید .مثل ساواکی ها با دست از سقف آویزانش کرده بود و سری که از شدت بی حالی آویزان مانده بود از دیدن حالش ،حالم بهم ریخت .
-پناه آبجی جونم خوبی؟
چی باید جواب میدم خوب بودن اصلا یعنی چی؟ سری به نشانه نه نشان دادم که بفهمد حالم اصلا خوب نیست .دوست داشتم خودم را برای برادرم لوس کنم مثل قدیما ...
پژمرده نگاهم کرد :این مرتیکه که اذیتت نکرده؟
بد ترین فحشی که بلد بود همین بود سرم را پایین گرفتم تا اشکم را نبیند . نگران نگاهم کرد : آبجی پناه جایت که درد نمی کنه
می خواستم بگم چرا قلبم بد درد می کند ولی کلامم رو خوردم
-به خدا نمی زارم زنده بمونی مرتیکه
-تو اول ببین خودت زنده می مونی بد برام خط و نشون بکش
می دونستم اگر خدا را قسم بخوره اون کار را می کنه
🌺🍂ادامه دارد.....
❌کپی رمان بدون اجازه ممنوع❌
ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی
❣ @repelay ❣
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂
🌺🍂🌺 🍂🌺🍂
🍂🌺🍂
🌺
♡یالطیف♡
📒رمان عاشقانه هیجانی #هیوا ❣
🖊به قلم:ریحانه عزت پور؛ #نهال 🌷
🍂 #قسمت_دوم
-بسه دیگه پناه باید بره به ماموریتش برسه
پاشا با غیض نگاهش کرد و من زیر لب نفرین دیگه ای نثار محمد حسین و بابای بی غیرتم کردم .
دستانم دوباره اسیر دستاش شد و من را برد ،چشانم به پاشا بود ای خدا لعنتت کنه بابا ای خدا لعنتت کنه محمد حسین .حس انتقام دوباره وجودم را بلعید. دستام دوباره کشیده شد ،تعادلم را چند بار از دست دادم از انباری بیرون اومدم نور افتاد روی مردمک چشمم ،چشم هایم را بی اراده بستم .به سمت همان عمارت بزرگ وسط باغ می بردم . جلو می کشدم و خیره می شد تو چشمام .
-اگه حرف مفت بزنی سرتو و داداشتو می زارم لب باغچه و می برم
اشکم روی صورت می چکه با عجله پاکش می کنم تا ضعفم را نبیند
-چیه ترسیدی؟
- فعلا کسی که باید بترسه تویی
منتظر جواب نماندم جلو رفتم در سفید را هل دادم و رسیدم به پارکت های قهوه ای راهروی کوتاه با لوستر اسپرتش را نگاه کردم و دستم رو کشیدم روی کاغذ دیواری های کرم . کنار راهرو آشپزخانه کوچیک و شیکی بود.خونه ای دوبله که هیچ اشتیاقی نداشتم طبقه بالایش را ببینم با پذیرایی بزرگی که دو مبل سلطنتی و راحتی رنگارنگ چیده بود .چند مرد نشسته بودند روی مبل های سلطنتی ، شوکت خانم هم در حال پذیرایی از مهمان ها بود .یک نگاه به چهره بی غیرتش کردم بی توجه به من وارد سالن شد ،نگاهم گره خورد به میز شامی که شوکت خانم چیده بود و جام های شراب ،حالم بهم خورد از وضعیتی که توش بودم ،دیس های غذا با شمع ها گرم نگه داشته می شد. با غرور و ناراحتی که مطمئن بودم مشخصه وارد سالن شدم به احترامم بلند شدن ،سلام بی صدایی کردم و تعارف هم نکردم که بنشینن وبلافاصله چشم غره ش رو دیدم .بعد از چند دقیقه نشستن .دست هام رو گره زده روی زانو هام گذاشتم عادت داشتم اینطوری بشینم ، می دونستم باز هم می خام وسیله ای برای پخش خرده ی مواد هاش بشم . از جلسه هاش بدم می اومد از خودش بیشتر ،از پدرم خیلی بیشتر ،پدری که کل جوانی م رو به خاطر چشم و هم چشمی تباه کرده بود ،یاد اون همه ذلیل شدن هام می افتم .ذلتی که به خاطر زن این مرد نشدن کشیدم .یک روز انتقامم رو از محمد حسین می گیرم ،نمی دونستم چقدر گذشته که شوکت خانم دعوت به شام کرد .روی صندلی نشستم همه ی فکر و ذکرم پی پاشا و وضعش بود حسابی کلافه شده بودم و چشم غره های کامیار هم هیچ تاثیری نداشت ،شوکت خانم میز را بررسی کرد و آروم کنارم اومد .
-خانوم غذام خوب نشده؟
لبخند بی جانی زدم .
-وای خانوم چقدر رنگتون پریده
دستش رو کشیدم گوشش نزدیک دهانم بود آروم زمزمه کردم : شوکت خانم غذا مونده تو آشپز خونه
-نه خانوم مگه غذا کمه ؟
-یه ظرف با چنگال و چاقو و مخلفاتش بیار
چشمی گفت و رفت ،نگاهی به کامیار کردم حواسش نبود از نگاه های پر معنی آرمان بدم اومد نگاهم رو سریع دزدیدم و نگاهی به ظرف رو به رویم انداختم اصلا میل نداشتم ،شوکت خانم بشقاب را آورد طوری که کامیار و بقیه نبینند بشقاب پرم را به سمت شوکت خانم گرفتم متعجب نگاهی به ظرف کرد.
-می دونی پاشا کجاست؟(این روهمانطور که غذا در ظرف تمیز می ریختم بهش گفتم)
-بله خانم
-اون غذا را ببر براش فقط کامیار نفهمه
-چشم خانوم
دوباره نگاهم گره خورد به کامیار که مشغول حرف زدن با بغل دستی ش بود .نمی دانم چرا خیره اش بودم یکی از نوچه هایش اومد و تو گوشش چیز هایی زمزمه کرد و من کم کم پریدن رنگش رو دیدم ، بی اراده به ترسش لبخند زدم بی آنکه بدانم چی شده.
-پس شما چه غلطی می کنین؟
🌺🍂ادامه دارد.....
❌کپی رمان بدون اجازه ممنوع❌
ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی
❣ @repelay ❣
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂
🌺🍂🌺 🍂🌺🍂
🍂🌺🍂
🌺
♡یالطیف♡
📒رمان عاشقانه هیجانی #هیوا ❣
🖊به قلم:ریحانه عزت پور؛ #نهال 🌷
🍂 #قسمت_سوم
چنان هوار کشید که کل سفره به سمتش برگشت جز من که تازه اشتهام باز شده بود .
-بلند شین خونه لو رفته
همه ترسیدن جز من ،حداقل اگه اسیر پلیس می شدم بهتر از این وحشی بود.مرغ روبه روم رو که با چاشنی های شوکت خانم بی نظیر شده بود می خوردم ، که دوباره دستم رو گرفت .
-داری چه غلطی می کنی پاشو
-کوری نمی بینی دارم شام می خورم
دیگه امروز حسابی کفریش کرده بودم دستش رو بالا برد و با تمام قدرت به صورتم زد . از صندلی پرت شدم و حاصلش شد دوباره فحشی که نثار غیرت پدرم کردم ،دستی به بینی ام کشیدم که سرخی خون رو دیدم .
-وحشی
-خفه شو تا نزدم لت و پارت کنم
تفنگ کلت رو روی پایم انداخت ،دردش تو تمام وجودم پیچید محکم پام رو گرفتم .
-بلند شو
-من با تو بهشتم نمیام
-بلند می شی یا پاتو قلم کنم؟
روی زمین جمع تر می شوم و پام رومی مالم ،اشکم از درد در می آد.تفنگش رو روی گیج گاهم می ذاره.
-بلند شو
دستم رو می کشه از درد لبم رو گاز می گیرم . لابه لای چمن ها کشیده می شم ،صدای ایست ایست مامور آزارم می ده.ولی هر چی بود از زندگی با کامیار بهتر بود .پام پیچ می خوره ،با صدای پلیس وحشی تر از قبل می شه روی زمین می افتم از درد به خود می پیچم مدام هوار می کشه .صدا نزدیک می شه کامیار تفنگش رو مسلح می کنه ،می دونستم به خاطر عشق منتظرم نشده اگر گیر پلیس می افتادم همه چیز رو می گفتم .پلیس حالا دیگه مقابلمان بود باورم نمی شد بلاخره پیدایش کردم تفنگ رو به سمتم می گیره
-بزنش
تفنگ رو می گیرم ، با کمال میل . بلند می شوم می دونستم می خواد کسی رو نکشه تا همین جا هم حکمش اعدام بود .درد پام رو فراموش می کنم حس انتقام که شب ها با خودم کلنجار می رفتم زمانش بود ،تفنگ رو مسلح می کنم و به سمتش می گیرم .میون تاریکی شب نیم چهره اش تیره و نصف دیگه روشن بود ،شوکه شده بود :پناه خانم؟
-ازت متنفرم کل عمرم رو تباه کردی می کشمت
دستانم می لرزید ،می خواستم بزنم اما نمی تونستم ،حس اونکه آدمی رو بکشم عذابم می داد .اشکم بی وقفه می بارید پس کجا رفت اون همه حس انتقام؟ کامیار با خشم نگاهم کرد:پس چی کار می کنی پناه ؟ بزن دیگه
-نمی تونم می ترسم
-یعنی چی می ترسم ؟
برایم سوال شد چرا کاری نمی کنه چرا شلیکی نمی کنه ،سنگینی چیزی رو روی گیجگام احساس کردم .
-اگه نزنی می زنمت
اشک هام بی وقفه بارید چشم هایم رو روی هم گذاشتم ،نمی تونستم شلیک کنم ،صدای شلیک بلند شد،ماندم کسی بهم شلیک کرده؟ داغم نمی فهمم ،ترسیدم خودم شلیک کرده باشم یا محمد حسین به کامیار ،دعا کردم آخری باشد جرئت نکردم چشم هایم را باز کنم .که صدای کامیار بلند شد:احمق
درد پام دوباره شروع شد .چشم هام رو باز کردم و محمد حسین رو پخش زمین دیدم .بی اراده دستم رو روی دهنم گذاشتم که جیغ نزنم .دست هام لرزید ولی من که شلیک نکردم
-بیا بیا بریم بدو الان می رسن
-م..م..من
-تو از این عرضه ها نداری بدو آشغال الان می گیرنم سرم گیج می رفت کل دنیا دور سرم می چرخید پا دردم هم زیاد تر شده بود روی زمین می افتم ،و صدای کامیار که لعنتی می گفت و دیگر چیزی نفهمیدم
***
هنذفری رو تو گوشم می کنم تا صدای نق نق های نگاه رو نشنوم .بارون با تمام شتابش به پنجره می خورد ،دستم را بالای بخار قهوه گرفتم با لباس صورتی بافتم تلفیق قشنگی داشت.هنذفری را از گوشم در آورد.
-پناه خسیس بازی در نیار دیگه وقت نکردم لباس بخرم
-سوگلی بابا لباس نداره؟
-واااای پناه
-تو این بارون کجا می خوای بری؟
-تو کافه ایم دیگه
- اصلا تو مگه کنکور نداری؟
-دیدم تو چقدر خوندی
-هوش منو با خودت مقایسه نکن
-پناه ،آبجی جونم بزار بپوشم
آهنگ رو قطع کردم رو به روی آینه قدی ام نشستم و دستی به صورتم کشیدم .
-اون سری یادت نیس چه بلایی سر لباس آوردی
-وای خوبه پولش رو دادم اگه وقت می کردم می رفتم لباس می خریدم انقدر منتت رو نمی کشیدم
-خب دیگه اون به خودت مربوطه
-پناه
-خیل خب بردار ببر انقدر نرو رو مخ من فقط برو
در اتاق باز میشه پاشا وارد اتاقم میشه و روی تخت می شینه بدون اونکه بر گردم بهش می گم: الحمد الله اتاق نیس که کاروان سراست آقا پاشا یه در بزنی به جایی بر نمی خوره
🌺🍂ادامه دارد.....
❌کپی رمان بدون اجازه ممنوع❌
ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی
❣ @repelay ❣
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂
🌺🍂🌺 🍂🌺🍂
🍂🌺🍂
🌺
♡یالطیف♡
📒رمان عاشقانه هیجانی #هیوا ❣
🖊به قلم:ریحانه عزت پور؛ #نهال 🌷
🍂 #قسمت_چهارم
-چه خبرتونه؟کل خونه رو گذاشتید رو سرتون
-بحث دوتا خواهر با هم بود
-بحث دو تا خواهر بود کل خونه رو ریخته بود بهم
بلند می شم پنجره رو باز می کنم هوای مطبوع به صورتم می خوره .عاشق بارون و بوی خاکم!
-پنجره رو چرا باز کردی؟یخ کردیم
-دوست دارم صدای بارون رو بشنوم
-الحمد الله خونه نیس که دار المجانینه ...نگاه خانم کجا تشریف می برن؟
-کافه
-کافه آخه آبجی جون؟ چند تا دختر می رین اونجا پسرا نگاتون می کنن
-نگامون می کنن نمی خورنمون که
-اگه خوردنت چی؟
-هیچی جا باز میشه برا شما دوتا
روبه روی آینه می شینه و مشغول آرایش میشه .
-اینو راس گفتا پناه
-اصلا من بمیرم شما ها خلاص شین
پاشا بلند می شه لپ نگاه رو آرام می کشه:دور از جونت، خیلی نمال آبجی جونم
بی توجه بهشون مبهوت آسفالت خیس شده بودم و لباس بافت لشم رو روی بدنم مرتب می کردم .
-خودم می برمت نگاه
-با موتور ؟
-نه با ماشین ...این آبجی ما هم از غم دنیا فارغه
در اتاقم رو باز می کنم روی نرده ها می شینم و سر می خورم ،باز هم دادو فریاد پاشا که دختر می افتی کج و کوله می شی .مامان احتمالا دوباره داره با خاله حرف می زنه این بار ناخن هاش رو سوهان می کشید .وارد آشپزخانه می شم در قابلمه رو بر می دارم بوی فسنجان رو می بلعم رو به زیور خانم می کنم:دستت طلا زیور جون
-کیفت کوکه ها پناه خانم
-بله پس چی
روی اپن می شینم و پاهام رو تکان می دم :مامی خانم ،سرکار خانم مامی بسه دیگه رسیدی به ته دیگه زندگی خاله واسه فردا چیزی نمی مونه ها
مامان چشم غره ای می ره و بی توجه به من ادامه کارش رو می کنه خم می شم انار بر دارم که کم می ماند بیفتم ،پاشا نگه ام می دارد لبخندی می زنم: میسی پاشی جون
-دختر تو آخر کج و کوله می شی
شانه ای بالا می اندازم:احتمالاً
دستی به یقه کاپشن قرمز رنگش می کشم و بی هوا بوسش می کنم:خوش تیپ بودی ها پاشی جون
لبخند عمیقی می زنه و موهایی که روی صورتم ریخته پشت گوشم ثابت می کنه :دوستت دارم دیونه ی من ، من برم تا نگاه کلمو نکنده
-به سلامت
لابه لای شماره ها ،شماره سارا رو می گیرم گوشی رو بغل گوشم می گیرم ،سارا که انگار منتظر تماس من باشه سریع جواب می ده
-الو سلام سارا
-سلام پناه بی کار
-من بی کار جناب عالی نسخه جدید تولید موشک ها نقطه زن رو دادی به آمریکا؟ یاهنوز کامل نشده؟
-نه پناه باور کن هر جوری کج و کوله اش می کنم نوکش خوبدر نمیاد .
-حالا واقعا چی کار می کنی؟
-هیچی بابا مثل کوالا چسبیدم به تخت، مامانمم سعی داره با یک نقشه محاسبه شده ، خاکریز دشمن رو منهدم کنه
-نمک دون شدی
- دیگه وقتی نمک رو تو آب حل کنن شور میشه
-باشه بابا من نمک تو آبی که با نمک من شور شده ،ببین میگم چی کار می کنی فردا رو
-نکنه حامدی رو میگی؟
-آره
-ببین این حامدی مشنگ می زنه با اون عینک ته استکانیش ،اگه دستش بخوره به صندلی از صندلی معذرت می خواد
-وای من عاشق درس دادنشم سارا دیدی دستش ماژیکی میشه چطوری پاک می کنه
-آره بابا اسکوله
از روی اپن پایین می آم ،گوشی رو روی گوشم جابه جا می کنم این بار کنار مامان روی مبل می نشینم .
-حالا تو چی کار می کنی ؟
-میگم بریم قدم بزنیم؟
-تو این بارون
-پس چی تو تابستون بریم کباب شیم؟
-خیل خب
آن روز ها دلم بد بی خیالی می کرد ،ای کاش این روز ها ،آن روزها بود!
🌺🍂ادامه دارد.....
❌کپی رمان بدون اجازه ممنوع❌ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی
❣ @repelay ❣
⚜
‼️قطع رابطه با اقوام‼️
✅مردی به حضرت محمد صلى الله علیه و آله گفت:
((اقوام و خویشاوندانم با من قطع رابطه کرده اند و مرا آزار می دهند، آیا من هم می توانم با آنها قطع رابطه کنم؟))
رسول الله فرمودند:
((اگر چنین کنی ، خداوند نظر رحمتش را از همه شما بر مى دارد.))
آن مرد پرسید:
((پس چه کنم ؟))
حضرت محمد صلى الله علیه و آله فرمودند:
((ایجاد رابطه کن با کسى که با تو قطع رابطه کرده است،
و عطا کن به کسى که تو را محروم ساخته،
و عفو کن کسى را که به تو ظلم کرده است؛
در این صورت ، خداوند پشتیبان تو در برابر آنها خواهد بود.))
📚محجة البيضاء، جلد 3، صفحه 430
ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی
❣ @repelay ❣
رمانهای عاشقانه مذهبی💍❤️
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺 🍂🌺🍂 🍂🌺🍂 🌺
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂
🌺🍂🌺 🍂🌺🍂
🍂🌺🍂
🌺
♡یالطیف♡
📒رمان عاشقانه هیجانی #هیوا ❣
🖊به قلم:ریحانه عزت پور؛ #نهال 🌷
🍂 #قسمت_پنجم
صدای قاضی توی سرم می پیچه:با شواهدی که بیان شد خانم پناه میلانی به مدت پنج سال محکوم می شوند .کل عمر تباه شده ام به کنار حالا باید پنج سال هم تباه می شد ،نگاهی به پای گچ گرفته و زنجیر دور دست هام می کنم .با ضربه های زن به پشتم چاره ای به جز بلند شدن ندارم .بلند می شم ،نگاهم گره می خوره به نگاه و مامان ،جلو می آد ،دستم رو روی شانه های نگاه می گذارم:نگاه حال پاشا چطوره؟
-خوبه ،پای تو چطوره؟
-هعی
مامان جلو می آد نگاه سردی بهش می کنم ،هیچ حسی نسبت بهش نداشتم .جلو می آد اشک می ریزه
-مامان جان پناه دخترم
چهره ام رو بر می گردانم ،مادری کردی که من رو دخترم صدا می کنی؟
-مامان ،چه واژه ی عجیبی ! ما که مادر نداشتیم ،زنی بود که سوهان می کشید با تلفن حرف می زد همین ،اصلا می دونی مامان چیه؟کیه؟وظیفش چیه؟
با بغض رو بهم کرد و با شرم گفت :من معذرت می خوام پناه
پوزخندی زدم :کلا عمرم تباه شد با یه معذرت همه چیز حله؟
پلیس زن دستی به کمرم فشار داد و درخواست کرد که حرکت کنم .پنج سال جدایی از یه زندگی نحس می تونست بهترین آرزویی باشه که داشته باشم که به اجابت رسید.
-سرگرد فاطمی تبار چطوره؟
-بنده خدا مادرش الان نزدیک یک ماهه منتظر چشماشو باز کن
از هر چی اون مرتیکه کامیار خوشم نمی اومد از انتقامی که گرفت خیلی خوشم اومد.لبخند کمرنگی زدم تا کسی متوجه ذوقم نشه بعد از پدرم ،محمدحسین رو هیچ وقت نمی بخشم ...
موهای بهم ریخته ام رو شونه می کنم .
-یه لحظه صبر کن بزارم رو اسپیکر
گوشی رو روی میز می ذارم و دوباره مشغول شونه کردن موهام می شم .
-کجا بودم پناه؟
-اونجایی که در کلاس رو باز کردی کم مونده بود جزیی از کاشی های کلاس بشی ،پسرا گفتن :عصای سفیدت رو کجا انداختی روشن دل ؟
-بابا این ارازل اوباش که همیشه هم ردیف اول می شینن خیلی ازشون بدم میاد برن گم شن
-موافقم دنبال اینن که یه کار خطایی کنی تا عمر داری مسخره ات کنن
-چرا امروز نیومدی؟
-حوصله نداشتم
-عاشق دلایل قانع کننده تم
-دیگه ما اینیم دیگه
دستی به شونه می کشم و موهای جمع شده اش رو جمع می کنم ،تو آیینه نگاهی به خودم می اندازم ،که صدای بابا بلند می شه ،معلوم نیست دوباره چی شده .
-ببین سارا اگه کاری نداری من برم
-نه عشقم دوباره نگی حوصله نداشتم نیومدما اون وقت ادبت می کنم .
-خیل خب
خودم رو روی تخت ول می کنم . دستی به موهای لختی که روی صورتم افتاده بود می کشم ولباس بافت سفیدم را مرتب می کنم .تقه ای به در می خوره ،منتظر جواب نمی مونه و وارد اتاق می شه.حدسم درست بود نگاه بود ،پاشا بی اجازه وارد نمی شه .
🌺🍂ادامه دارد.....
❌کپی رمان بدون اجازه ممنوع❌
ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی
❣ @repelay ❣
رمانهای عاشقانه مذهبی💍❤️
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺 🍂🌺🍂 🍂🌺🍂 🌺
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂
🌺🍂🌺 🍂🌺🍂
🍂🌺🍂
🌺
♡یالطیف♡
📒رمان عاشقانه هیجانی #هیوا ❣
🖊به قلم:ریحانه عزت پور؛ #نهال 🌷
🍂 #قسمت_ششم
-پناه خبر داری چی شده؟
-بفرمایین داخل جلو در بده
-آهی عقد کرده
-آهی خودمون؟
-آره
-چه بی سرو صدا
-بابا دوست داشته دیگه
-می دونم الان چند ساله ...ولی بابا چرا عصبانیه
-وای تو چقدر خنگی پناه ...مگه عقد نکرده؟
-خب چه ربطی به ما داره
-وااای مگه بابا عموش نیس ،عموش سر عقد نبوده دیگه
-آهان
-الانم بابا خیلی عصبانیه
-حق داره
با منظور نگاهم می کنه نگاهی که تا چند دقیقه پیش نمی فهمیدی چی شده حالا حقم میدی؟.
-تا خبر های دیگه فعلا خبرگزاری نگاه تی وی
لبخند کمرنگی می زنم و به این همه فضولی ش حرص می خورم .شانه ای بالا می ندازه .خم می شم جزوه م رو در می آرم. امروز رو پیچوندم فردا امتحان روی شاخمه .کش و قوسی به خودم می دم و خیره می شم به خطوطی که پر از نوشته شده بود. حوصله اش رو نداشتم ،خیره می شم به جوراب هام که پر از گوزن های کارتونی بود ،پر از نماد های کریسمس ،این بار سراغ پنجره قدی هم می رم و پنجره رو باز می کنم که در با شتابی بی سابقه باز می شه.
-نگاه مگه اینجا گاراژه سرتو مثل ...
خشکم می زنه ،خشم لابه لای تک تک رگ های صورتش هویدا بود ،تا حالا بابا رو اینقدر عصبانی ندیده بودم .بی اراده دستم رو به دهانم می گیرم و به حرکات موزن نگاه که سعی داشت چیزی رو به من بفهمونه نگاه می کنم ،یعنی از حرف من انقدر عصبانی شد؟مثل بچه های مظلوم روی تخت می شینم.
-چیه بهنوش اینو می خوایم ترشی بندازیم؟
بی حرف به مادرم نگاه می کنم .نمی دونستم جریان چیه فقط حرف ترشی که شد تونستم یک چیز هایی بفهمم. بی مقدمه مهربون شد.
-دخترم قدیما دختر تو این سن سه تا بچه داشت ...تو نمی خوای شوهر کنی ،کیس خوب پیدا کردم هم پول داره هم اخلاق داره
تقه ای به در خورد ،احتمالا پاشا بود چون کل خانه به جز شوکت خانم و پاشا توی اتاقم بود:بفرمایید با احترام وارد اتاق می شه ،چقدر پاشا رو دوست داشتم با اینکه بزرگتر بود همیشه بهم احترام می گذاشت .
-چیزی شده؟
بابا نگاهی به پاشا ونگاه کرد و نگاهی دیگه به مامان منظورش رو فهمیدم ،پاشا با نگاه در گوشی حرف می زد برای اینکه گوشش به نگاه برسه خم شده بود،نگاه قدش کوتاه نبود ،پاشا خیلی قد کشیده بود ،به خیال نگاه شد و
به من نگاه کرد،نگاهم با قاب گوشیش بازی کرد ،بابا که دید کسی منظور نگاهش رو نفهمید صداش در اومد.
-برین بیرون می خوام با دخترم تنها باشم
از ترحمش بدم اومد ،می دونستم سلامش بی طمع نیست .می دونستم کاری نمی کنه که به ضررش باشه. اتاق خالی شد،داشتم از کنجکاوی می مردم که بدونم این کیس کیه.
-اون کیس کی هس؟
-کامیار پسر آقا جهان
-وای بابا من اصلا از این آدم خوشم نمیاد .
-می ری زیر یک سقف خوشت میاد
-بابا خواهش می کنم
-همینی که گفتم میگم فردا شب بیان
-می خواین بگین میشه بیای خواستی دختر من؟!
-خودشون خواستن ...هنوز بی غیرت نشدم
-بابا تو رو خدا
مرغش یک پا بیشتر نداشت به هیچ وجه قبول نمی کرد .دلم نمی خواست با یه افریته ازدواج کنم ،حتی اگر بمیرم هم قبول نمی کنم. در رو باز می کنم ،حرف های بابا رو جدی نگرفتم .
🌺🍂ادامه دارد.....
❌کپی رمان بدون اجازه ممنوع❌
ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی
❣ @repelay ❣
هدایت شده از رمانهای عاشقانه مذهبی💍❤️
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂
🌺🍂🌺 🍂🌺🍂
🍂🌺🍂
🌺
♡یالطیف♡
📒رمان عاشقانه هیجانی #هیوا ❣
🖊به قلم:ریحانه عزت پور؛ #نهال 🌷
🌺👌پناه دختریه که پدرش برای چشم و هم چشمی میخواد به کسی بدتش که پناه ازش خوشش نمیاد برای اینکه بااون پسر ازدواج نکنه هر کاری میکنه.....🍂
🌺ریپلای به قسمت اول👇
🌺 eitaa.com/repelay/1641
❌کپی رمان بدون اجازه ممنوع❌
ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی
❣ @repelay ❣
رمانهای عاشقانه مذهبی💍❤️
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺 🍂🌺🍂 🍂🌺🍂 🌺
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂
🌺🍂🌺 🍂🌺🍂
🍂🌺🍂
🌺
♡یالطیف♡
📒رمان عاشقانه هیجانی #هیوا ❣
🖊به قلم:ریحانه عزت پور؛ #نهال 🌷
🍂 #قسمت_هفتم
روی صندلی میز آرایش نشستم آروم ریمل رو روی مژه هام می کشم .بی اراده دهانم باز می شه.
-پاشا ...پاشا ...آهای پاشا
در اتاق رو باز می کنم،مقنعه رو تا جایی که موهام معلوم نباشد جلو می کشم .تقه ای به اتاقش می زنم و بدون اونکه اجازه ای صادر شه وارد اتاق می شم،بلاخره باید نشون بدم خواهر نگاهم .
-پاشا
روی تخت خوابیده بود و بالش رو روی سرش گذاشته بود .با نگاهم کل اتاقش رو می پام ،اتاقش از من که دختر بودم مرتب تر بود.زیر لب اتو کشیده ای می گم کل اتاق پر از عکس شهید و آقا بود .
-پاشا چقدر می خوابی
-برو پایین الان میام
-چشم داداش تنبله
روی تخت می شینه و دستی به صورتش می کشه موهاش حسابی بهم ریخته بود.پله ها رو پایین می رم و بی حرف به سمت در خروجی می رم .
-بله می دونم ،آقا بهروز گفتن؟
بی اراده گوش هام تیز می شه به قول معروف شاخک هام می جنبه.
-بله نه در اینکه آقا کامیار مرد خوبیه حرفی نیست
مثل مجسمه خشکم میزند ،یعنی بابا واقعا می خواد من رو به این مرتیکه بده؟ خودم رو کنار اون نردبون بی قواره فرض می کنم حتی نمی تونم به این محال فکر کنم .یعنی باید بال و پر پرستوی آرزوهام رو بکنم؟!
-چیه تا حالا داشتی منو می خوردی
-بریم
لب و لوچه ام مثل خمیرکیک که در پختن سرکشی کنه و بیرون بپره آویزان می شه ،پشت موتور پاشا می شینم .نگاهی به تریپش می کنم ،کاپشن زیبای سورمه ای ش با لباسی که یقه اش با پر رویی از زیر بافت سرمه ای ش بیرون زده بود با رنگ زیبای خاکستری اش ،شلوار کتان همرنگ پیرهنش و کتونی ای که همیشه عاشق اون کتانی ش بودم ،کتونی سورمه ای با تیک توسی اش ،ساعت مشکی رنگی که عاشقش می شدم مخصوصا توی دست اون...از موتور پیاده می شم .
-کی بیام دنبالت؟
-خودم میام
-اولا خودم میام ،دوما چیزی شده؟
-نه
-پناه به من بگو
-هیچی
-هر جور راحتی غریبه شدم دیگه
همان طور که با موتور ور می رفت تا روشن شه رو بهش کردم:داداش ناراحت نشو ،ظهرم با ماشین بیا یخ کردم
سرد جوابم راداد:باشه
بی هوا بوسش می کنم :داداشی قهر نکن
-زشته
سارا نسکافه رو به سمتم گرفت .نسکافه تو این سرما بد می چسبید ولی با اخباری که بود اصلا بهم نمی چسبید.
-که اینطور آخه دیونه اون که هم پولدار هم خانواده دار
-مگه فقط همینه من ازش خوشم نمیاد
-چرا خوشت نمیاد ؟
-بد اخلاقه عصبیه
-خب تو اخلاقش رو خوب کن
-اون نزدیک سی ساله اینطوری زندگی می کنه عوض بشو نیس
-سی سالشه ،چهل ساله نیس که عوض نشه
-سارا تو کلا دنبال پولی فقط همه چیز پول نیس که
بی توجه بهش کمی از نسکافه ام رو خوردم انگشت های دستم از دست کش بافتم بیرون زده بود و با گرمی نسکافه گرم شده بود.دستکشی که با شالم ست شده بود .مقنعه ام رو کمی مرتب کردم .
-دختر خنگ نشو ..به خاطر یه اخلاق ردش نکن بره
🌺🍂ادامه دارد.....
❌کپی رمان بدون اجازه ممنوع❌
ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی
❣ @repelay ❣
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂
🌺🍂🌺 🍂🌺🍂
🍂🌺🍂
🌺
♡یالطیف♡
📒رمان عاشقانه هیجانی #هیوا ❣
🖊به قلم:ریحانه عزت پور؛ #نهال 🌷
🍂 #قسمت_هشتم
-کم چیزیه؟
-کم چیزی نیس ولی درس بشوعه
-ببین سارا من نمی دونم اصلا اون چطوری این همه پول داره باباش خر پول نیس ولی این مشکوک پول داره
-الان تو خیلی ناراحتی
-ببین هر وقت از تو خواستگاری کرد جواب مثبت بده
فهمیدم ناراحت شده اما حوصله منت کشی نداشتم حوصله هیچ چیزی رو نداشتم باورم نمی شه پدرم انقدر دیکتاتور باشه .جلوی در دانشگاه می ایستم ،سارا با ناراحتی خداحافظی می کنه .از سرما کمی خودم رو جمع می کنم .از مچ سارا می گیرم .
-سارا جان ناراحت نشو دیگه ،بابا اعصابم خرده بابام میخواد به زور شوهرم بده
-نه دلخور نشدم
از چهره اش مشخص بود که دلخوره ،کمی به خودم نزدیک ترش کردم دلم نمی خواست دلخور بره .
-آشتی ؟
-قهرنبودم
-سارا ببخشید دیگه
سری تکان داد برای اینکه دلش رو به دست بیارم گفتم:حالا الان داداشم میاد می رسونیمت
-نه مزاحم نمی شم
-ای بابا از تعارف خیلی بدم میاد
-آخه...
-اما و آخه و اینا نداریم ...بزار یه زنگ بزنم بهش
تا اومدم زنگ بزنم ،جلوی در دانشگاه دیدمش ،لبخندی زدم و گفتم:خودش اومد بریم
-صبر کن یه وقت بابام ناراحت میشه بفهمه با داداشت اومدم
-سارا داداش من از اونا نیس
-می دونم اصلا منظورم این نبود
-زنگ بزن اجازه بگیر
-خیل خب
گوشی اش رو بر می داره،پاشا بهم اشاره می کنه که چرا نمیام ،با حرکاتم سعی می کنم بهش بفهمونم که صبر کنه .لبش رو گاز می گیره که زشته با حرکاتم برو بابایی نشون می دم ،سرش رو به تاسف تکان می ده.
-چی شد؟
-گفتن باشه
-دیدی گفتم
به ماشین نگاه می کنم ،پس به خاطر همین همه نگاهمون می کردند.بی ام و رو آورده بود ،تقصیر خودم بود که گفتم با ماشین بیاد. سارا سلامی می کنه،پاشا جوابش رو آروم می ده و سرش رو پایین می گیره.کنار سارا می شینم ،مشغول حرف زدن می شیم
-ببخشید خانم ..
-بیاتی
-خانم بیاتی خونتون کجاست؟
سارا مشغول آدرس دادن می شه و پاشا در جوابش سری تکان داد و راه افتاد ،دوباره مشغول حرف زدن می شیم که ماشین می ایسته
-چی شد پاشا؟
از ماشین پیاده می شه و به سمت اون طرف خیابان می ره ،با نگاهم دنبالش می کنم و می رسم به آبمیوه فروشی .
-چی شد کجا رف داداشت؟
-هیچی می خواد مهمونمون کنه
-مهمون چی؟
-دیگه اونو نمی دونم
به روبه رو نگاه کردم .حال و حوصله خونه رفتن نداشتم .نمی دونم چرا دلم شور می زه ،نمی خواستم فکر بد کنم فقط می خواستم از باران پاییزی که با تلق تلوقش به برگ های زرد پاییزی می زد ،نگاه کنم. بارون دیدم رو گرفته بود ،سوار ماشین می شوم ،لباسش خیس شده بود .
-حالا واجب بود پاشا ؟سرما بخوری چی؟
-بفرمایید
-دستتون درد نکنه
🌺🍂ادامه دارد.....
❌کپی رمان بدون اجازه ممنوع❌
ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی
❣ @repelay ❣
✅ تاثیر عجیب دعا در حق دیگران
✍امام صادق علیه السلام مےفرمایند: "اگر شخصی در پشت سر برادر مؤمنش برای او دعا کند، از عرش ندا می شود؛ برای تو صد هزار برابر مثل او است (صد هزار برابر برای تو ظاست) این در حالی است كه اگر برای خودش دعا می كرد، فقط به اندازه همان یك دعایش به او داده می شد. پس دعای تضمین شده ای که صد هزار برابر آن داده می شود، بهتر است از دعایی(دعای شخص دعا کننده برای خود) که معلوم نیست مستجاب بشود یا نشود."
📚 من لا یحضره الفقیه، ج۲، ص۲۱۲
حال اگر کسی برای بهترین مخلوق خدا امام زمان (علیه السلام) دعا کند چه می شود ؟
التماس دعای فرج
🥀شهادت #حضرت_رقیه س تسلیت باد🥀
مداحی آنلاین - رنگش پریده موهاش سفیده - بنی فاطمه.mp3
5.71M
🔳 #شهادت_حضرت_رقیه(س)
🌴رنگش پریده موهاش سفیده
🌴گونش سیاهه قدش یکم خمیده
🎤 #سید_مجید_بنی_فاطمه
🥀شهادت #حضرت_رقیه س تسلیت باد🥀
رمانهای عاشقانه مذهبی💍❤️
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺 🍂🌺🍂 🍂🌺🍂 🌺
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂
🌺🍂🌺 🍂🌺🍂
🍂🌺🍂
🌺
♡یالطیف♡
📒رمان عاشقانه هیجانی #هیوا ❣
🖊به قلم:ریحانه عزت پور؛ #نهال 🌷
🍂 #قسمت_نهم
بستنی اسکوپی ها رو به سمتمان می گیره و به دست من می ده
-خواهش می کنم ،نوش جونتون
بستنی رو میان دستانش می گیره،نگاهی به بستنی سرد می کنم .
-داداش ما تو سرما بستنی می خوره توگرما چایی شما به بزرگی خودت ببخش
سارا لبخندی می زنه و در جوابم می گه:دستشونم درد نکنه
چقدر صدای تق تق بارون که روی شیشه کوبیده می شد دوست داشتم .انگار سارا هم دوست داشت ،هی به پاشا می گفتم برف پاک کن نزنه مرگ قطرات بارون رو دوست نداشتم با خنده می گفت:نمیشه که پناه جان
می دونستم از اینکه سارا با منه معذبه اما هیچ چیز نمی گف ،سارا پایین رفت و تشکری به پاشا تحویل داد و پاشا هم جوابش رو داد،مثل قرقی از ماشین بیرون پریدم و رفتم جلو .
-انقدر دوس داری نزدیک من باشی؟
-برو بابا چه خودش رو تحویل می گیره می خوام از تنهایی کپک نزنی
-تا حالا کسی از تنهایی کپک نزده
بینی ام را بین انگشتانش می گیرد و کمی فشار می دهد:پناه خانوم
شانه ای بالا می اندازم و میگم :می تونیم امتحان کنیم
و در رو باز می کنم ،مچم رو می گیره:مسخره بازی در نیار بیا بریم دیر شده مامان نگران میشه
پوزخندی زدم ،آنقدر برام حرفش خنده دار بود که نمی تونستم جلوی خودم رو بگیرم:مامان نگران ما میشه؟ پاشا خدایی جک خیلی قشنگی بود ،مامان نگران میشه یا زیور خانوم؟
با اخمی غلیظ نگاهم کرد بی اراده غلط کردم از دهنم پرید بیرون و بدش کلی تو دلم خودم رو فحش دادم که چرا همچین حرفی زدی؟خنده ای کرد و گفت:دفعه آخرت باشه
تا خود خونه دیگه حرفی نزدم بس بود کم ضایع نشده بودم که. وارد خونه شدم ،پاشا خودش رو روی مبل انداخت و سوییچ بی ام و رو توی جیبش گذاشت .بابا همیشه هر چی می خواستیم می خرید یعنی خسیس نبود ولی در عوض مرد سالار بود خیلی مردسالار بود حرفش ،حرف آخر بود تا حالا ندیده بودم درباره ی امری از مامان مشورت بگیره ،مامان هم قید بابا رو زده بود و مشغول خودش شده بود ،ناخوناش،ماسک صورتش و هزار چیز دیگه ، و بیمارستان .هر از چند گاهی هم که بابا حرف می زد دعواشون می شد حتی یکبار مامان با گریه رفت پیش مامان بطی و بابا پرویز و گفت می خوام طلاق بگیرم .مامان بطی و بابا پرویز طرف عروسشون بودند ولی دلشون برای ما سوخت و مامان رو راضی کردن بمونه البته مامان پری و بابا رضا هم همون حرف ها رو به دخترشون که از دست شوهرش بریده بود زدن .گوش هام رو تیز کردم که فهمیدم مامان داره با کی حرف می زنه . بازم خانواده عزیزی .
-امشب؟ خانم عزیزی ؟ بله بله می دونم ولی خب ...مطمئنین بهروز گفته؟ خیل خب باشه خدا حافظتون
با بهت نگاش کردم زیر لب غر می زد و بار بابا می کرد .حالم از بابا بهم خورد .باورم نمی شد یک روز آنقدر ازش بدم بیاد معلوم نبود به خانواده عزیزی چی گفته .
-پناه آماده شو شب خانواده عزیزی میان خواستگاری
پاشا که تاحالا ساکت نشسته بود رویش را مثل برق گرفته ها به سمت مامان برگردوند
-چیه؟
-کامیار؟
-بله
-مامان من ...
-بسه دیگه به خدا دیونه شدم
-من زن اون نمی شم
-فعلا که خواستگاریه
-من جوابم منفیه
پاشا که انگار خوشش اومده بود با سر تاییدم کرد.
-اومدن که جواب منفی دادی ؟
-بگو نیان
کم کم انگار از گستاخی ام بدش اومد ،دوست نداش با مامان اونطوری حرف بزنم.
-یعنی چی؟ بابات گفته بیان
-تمام این مدت به حرفای بابا گوش دادی حالا رسیدی به من نمی تونی جلوش وایسی؟!
-پناه
به تشر پاشا گوش نمی دهم آرامش نمی گرفتم.نمی دانم چرا .....
🌺🍂ادامه دارد.....
❌کپی رمان بدون اجازه ممنوع❌
ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی
❣ @repelay ❣
رمانهای عاشقانه مذهبی💍❤️
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺 🍂🌺🍂 🍂🌺🍂 🌺
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂
🌺🍂🌺 🍂🌺🍂
🍂🌺🍂
🌺
♡یالطیف♡
📒رمان عاشقانه هیجانی #هیوا ❣
🖊به قلم:ریحانه عزت پور؛ #نهال 🌷
🍂 #قسمت_دهم
رو کردم به زن روبه روم که زخم عمیقی روی صورتش نقش بسته بود ،با اخم نگام کرد:چی رو نگاه می کنی؟
-شما چند ساله اینجایین؟
-شما؟؟
-بد حرف زدم
-نه ما این ادبیات رو نمی شناسیم
-نگفتی؟
-حالا چه فرقی می کنه؟
حرفی نزدم ،راست میگه دیگه چه فرقی داره ،چند سال تو این جا باشی.
-تو چرا اینجایی؟
-چه فرقی می کنه
-حرف خودم رو بهم پس نده
بی حوصله روی تخت می خوابم که صدام می کنن. جلوی شیشه می شینم .پاشا رومی بینم چقدر دلم برایش تنگ شده بود .
-سلام
-سلام آبجی کوچیکه
-خوبی؟
-آره ممنون تو خوبی؟
هعی
-اینطوری آه نکش
-ببخشید پناه من در حقت کوتاهی کردم
-تو برام کم نزاشتی پاشا
ساکت شد ،منم ساکت شدم .دلیل همه بدیختی هام بابام بود و سرگرد سید محمد حسین فاطمی تبار .نمی دونم گاهی بهش حق می دم ،اونم زندگی خودش رو داشت .انگار حرفم رو فهمید یا حرف دلم رو خواند .نمی دونم پاشا غیرتی همچین حرفی به من زد.
-دیروز رفتم ملاقات محمد حسین ،بنده خدا وضعش خیلی بد بود میگن اومده شلیک کنه زده به خودش
پوزخندی زدم . چرا آنقدر سنگ دل شدم؟ چرا دلم نمی سوزه ولی اون هم دلش برام نسوخت .
-خب ؟
-هیچی واسش دعا می کنی؟یک ماهه که بی هوشه
شونه ای بالا دادم کاملا بی تفاوت طوری که فهمیدم پاشا حسابی جا خورده و دنبال حس لطیف دخترانه و این بی تفاوتی متحیر مونده
-یکی فقط می خواد برا خودم دعا کنه
-هرجور راحتی من باید برم
فهمیدم ناراحت شده اما دنیا یادم داده بود ناز کسی رو نکشم ،چون ساز دنیا حتی یه روزم وقف مراد ما پیش نرفت...
روبه روی آینه نشستم و بدون اونکه واسم مهم باشه آبرو و حیثیت بهروز خان میلانی زیر سواله پام رو روی اون یکی پام انداختم تا این مهمونای مسخره برن ،اتاقم تا می تونستم بهم ریختم ،کهنه ترین لباسام رو پوشیدم مطمئن بودم اون مادر شوهری که همچین عروسی رو ببره خونه ی پسرش یا مغز خر خورده یا خر مغزه شو گاز گرفته مکمل هم ان دیگه بلاخره یه مغزی این وسطه اون خره ام یا باید بخوره یا گاز بزنه ..بی خیال شوخیم گرفته ؟چیزی نمونده تا بدبختی م ... پاشا تقه ای به در زد ،می دونستم این در زدن نگاه نیست چون اون همیشه تهاجمی عمل می کنه، با نگاه به اتاق چهره اش خیلی خنده دار شد ،یک ابرویش رفت بالا چشمانش از کاسه در اومد و لبش رو کج گاز گرفت ،مثل سکته ای ها شده بود .
-این چه وضعیه پناه پاشو بریم پایین
-نمیام
-چرا آخه؟
-من نمی خوام با کامیار ازدواج کنم
-حرف بزنین فقط
-حرفم نمی زنم
-چرا آخه؟
-از تلفظ چرا آخه خوشت اومده
-منم دوست ندارم تو بشی زنش ولی می دونی که مرغ بابا یه پا داره
-من کاری به پاهای مرغ بابا ندارم اگه می خواد من رو بده به کامیار باید از رو جنازم رد شه
-خدا نکنه پناه چرا همچین حرفی می زنی
-آدم باید با عشق و علاقه ازدواج کنه نه اینکه به زور باباش برای زهر چشم گرفتن
شونه ش رو بالا انداخت به نشانه نمی دونم و از اتاقم رفت بیرون .کلافه شده بودم از عشق اجباری ..بابا از دستم خیلی عصبانی شده بود می گفت تو آبروی خانواده میلانی رو بردی به حرف هاش توجه نکردم ، چقدر گیر آبروش بود پس من چی می شم؟
پاشا نگاهی به بابا کرد می خواست چیزی بگه ولی چیزی مانعش می شد .
-بابا خب پناه کامیار رو دوست نداره اگه قراره ازدواج کنه خب با کسی ازدواج کنه که دوستش داره
🌺🍂ادامه دارد...
❌کپی رمان بدون اجازه ممنوع❌
ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی
❣ @repelay ❣
رمانهای عاشقانه مذهبی💍❤️
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺 🍂🌺🍂 🍂🌺🍂 🌺
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂
🌺🍂🌺 🍂🌺🍂
🍂🌺🍂
🌺
♡یالطیف♡
📒رمان عاشقانه هیجانی #هیوا ❣
🖊به قلم:ریحانه عزت پور؛ #نهال 🌷
🍂 #قسمت_یازدهم
- بفرما بهنوش خانوم تحویل بگیر بچه هاتو هر روز یکیشون جلو روم وایمیسته اون از نگاه که هر چی براش امکانات میدم آخرش پاچه می گیره اینم از این دوتا
-مگه ما چی گفتم آقا بهروز ؟ آقا بهروز خان میلانی؟ الان زمان میرزا قلی خان قاجار نیس که دختر رو بزور شوهر بدن
بابا دیگه واقعا قاطی کرده بود ،پاشا از طرز حرف زدنم خوشش نیومد ،بابا دستش رو بالا برد ولی پاشا خودش رو سپر کرد .
-استغفرالله معرکه راه انداختین جمع کنین خودتونه اه
نصف حرف هاش رو در حالی گفت که داشت بیرون می رفت ،مامان خیلی عصبانی بود و چشم غره ای جانانه نثارم کرد .
-اینکه ازت دفاع کردم به خاطر این بود که دوست نداشتم از خونه میلانی ها دختری سیلی خورده بره بیرون مگر نه صحبت با پدر آدابی داره
حرصم گرفت ولی پاشا حرص خوردنم رو ندید و بیرون رفت با خودم قرار گذاشتم این بازی رو اونقدر کش بدم که یا من بمیرم یا کامیار بی خیال شه . با صدای تلفن بی حوصله نگاهش کردم سارا بود که گزارش می خواست، اونم از خواستگاری عجیب غریب من ،بی اهمیت رو تخت دراز کشیدم باید خب مبارز می کردم اعتصاب بهترین راه بود ولی ای کاش امشب شام رو می خوردم ...
زیور خانم صدام کرد ولی بی توجه به جلز و ولزش کار خودم رو کردم ،حرصی شد و رفت ! ولی من تمام روز ای اعتصابم لب به غذا نزدم ،زیور خانم می گفت مامان با اضطراب می ره بیمارستان ،اگه بلایی سر مریضاش بیاد تقصیر منه اما گوشم بدهکار نبود که نبود این زیور خانم به چه چیزایی فکر می کرد،خط و نشون های بابا و خواهشای پاشا و قلدری های نگاه هم اثری نکرد که نکرد ،دیگه جونی برام نمونده بود از بدنم چیزی جز استخون نمونده بود ،دیگه حتی چشام هم سوی دیدن نداشت .که صدا های پر خشم کسی رو شنیدم تو اتاق نیومد ولی سر در اتاقم ایستاد بعدشم به سمت راه پله ها رفت. ،صدای بارون اومد که با تمام قدرتش می ریخت بر خلاف من که دیگه تونی نداشتم
-بسه بابا جمع کنین این بساط رو
صدای پاشا بود همون صدایی که خیلی دوستش داشتم صدای نگرانش ...
-اون از پناه اینم از شما خاله بازی شده اون لج می کنه شما لج می کنی ...نمی خواد ،کامیار رو نمی خواد به چه زبونی بگه که نمی خواد با کامیار ازدواج کنه ..هی میگین برین زیر یه سقف حل میشه ...نمی شه پدر من نمیشه اگه می شد می رفت ،کامیار معلوم نیست کارش چیه ،زندگیش چیه می خواین همینطوری دخترتون رو بفرستین خونه کسی که معلوم نیس چه غلطا که نمی کنه؟ بابا شما غیرتم دارین؟
ترسیدم این بار داشتم کم میاوردم ،پاشا هیچ وقت با بابا اینطوری حرف نمی زد ،تاوان دفاع کردنش از من هم شد سیلی جانانه ای که خورد ،صداش بلند بود قشنگ شنیدم احساس کردم که الان احتمالا لبش پاره شده ،خواستم بلند شم ولی نشد نای بلند شدن نداشتم ، فقط شنیدم که مامان و زیور خانم اصرار می کردند که نرود ولی گوشش بدهکار نبود فقط می گفت این خونه جای من نیس ،گریه ام گرفت بلند بلند گریه کردم که باعث شدم پاشا با اون حال خرابش بره بیرون کل خانواده رو ریختم بهم ،مامان در رو باز می کنه:پناه اگه قلب پاشا درد بگیره هیچ وقت نمی بخشمت
شدت اشکم بیشتر شد ،هر لحظه بیشتر حالم خراب می شد بی حال روی تخت خوابیدم ،خدایا میشه من بمیرم؟ پاشا ... صدا ها تو سرم می پیچید و تیزی چیزی توی دستم که طراوت به دستانم می بخشید و صدا ی مامان دلم نمی خواست چشم هامو باز کنم از همه چیز خسته بودم ای کاش پناهی نبود ،شایدم دوست داشتم بهم ترحم بشه ...
-جواب نداد؟
-نه مامان
-اصلا گوشیش رو برده ؟
باورم نمی شد این مادر هم مهر و محبت داشته باشه ،بارون هر لحظه شدید تر می شد ،شاید این مامانی که الان روبه روی من بود فقط برای من نامادری سیندلا بود ! تکانی خوردم اما حال نداشتم اعلام زنده بودن بکنم.
🌺🍂ادامه دارد.....
❌کپی رمان بدون اجازه ممنوع❌
ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی
❣ @repelay ❣
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂
🌺🍂🌺 🍂🌺🍂
🍂🌺🍂
🌺
♡یالطیف♡
📒رمان عاشقانه هیجانی #هیوا ❣
🖊به قلم:ریحانه عزت پور؛ #نهال 🌷
🍂 #قسمت_دوازدهم
آفتاب قشنگ افتاد روی مردمک چشمم بی اراده چشم هام رو بستم از جا بلند شد کل بدنم درد می کرد ولی دلم می خواست زود تر از این خونه نفرین شده برم بیرون .لباس هایم رو پوشیدم ،به اتاق پاشا سرک کشیدم نبود دلم شور زد نگرانش بودم خیلی می ترسیدم که بلایی سرش بیایید .دستی به شانه ام کشیده شد ترسیدم و با عجله برگشتم .نگاه بود کلا به این دختر باید گفت اجل معلق .
-زنگ زد گفت خونه ی دوستشه ولی صداش خیلی گرفته بود انگار سرما خورده
-نگفت کی میاد؟
-نه ..کجا می ری؟
-پیش سارا
معطل نشدم پله ها رو پایین رفتم ،مامان نگاهی بهم کرد :کجا به سلامتی؟
-پیش سارا
-امروز مامان کامیار می خواد بیاد
سری تکان دادم باید به خاطر خانواده ام که شده به این وصلت راضی می شدم .با عجله از خونه خارج شدم چقدر راحت شدم هوای خونه سنگین بود ،بیرون صدای قار قار می اومد و هوای نیمه سرد پاییزی با برگ های خزان ... سارا نگاهی بهم کرد و سری تکان داد
-الان همه چیز حل شد؟
-ولم کن تو رو خدا حوصله ندارم
سارا هیچ چیز نگفت ،شال گردن آبی ام رو محکم کردم و مشغول خوردن نسکافه ام شدم .هوا رو به غروب بود ،سارا هم در سکوت نسکافه می خورد .
-یه نگاه به خودت کردی؟
آیینه رو به سمتم گرفت
،نگاهی به خودم کردم راست می گفت شبیه عروس مرده بودم ،چه صفت خوبی بود برای این روزای من .نگاهی به میز بغلی کردم ،یه پسر بود که سنش به بیست و پنج می رسه نه پایین تر نه بالا تر ..تیپش ساده بود ولی مثلا پاشا به دل می چسبید یقه ی لباس سفید دیپلماتش از زیر بافت با سرتقی بیرون زده بود ،کاپشن نوک مدادی اش خیلی به بافت زیرش می آمد وشلوار مشکی کتونش هم یک رنگی به تیپ خاکستری اش داده بود ،کفش هاش معلوم نبود ،منم حوصله کنجکاوی نداشتم روی میز رو دیدم که بدونم سفارش چی بود مثل تیپش ساده چایی و نبات زعفرانی ،نگام نمی کرد گوشی ش رو روی میز گذاشته بود و آروم آروم بین صفحه دستش رو جابه جا می کرد ،شال و کلاهش رو که با ظرافت بافته شده بود برداشت و به سمت داخل کافه رفت حالا کفش هاش رو دیدم آل استار بود مشکی و سفید ،پیش خودم گفتم کفش آل استار و شلوار کتون؟ ! ولی هر چی بود تیپش رو قشنگ کرده بود .به سمت سارا برگشتم .
-مامان کامیار امروز میاد
-این سری فرار کنی احتمالا خونت مباح میشه
-اوهوم
-می خوای چی کار کنی ؟
-باهاش ازدواج کنم
خودم هم از حرفم موهام سیخ شد ،خودم رو کنار کامیار تصور کردم ،چه زندگی نکبت باری !سارا اول متعجب نگام کرد بعد شونه ای بالا انداخت و گفت:من می رم حساب کنم
حوصله کل کل نداشتم باشه ای گفتم و بی حوصله لیوان کاغذی نسکافه رو تکان تکان دادم شاید توی نسکافه دنبال فال قهوه بودم .پسر از کافه بیرون اومد بلند شدم پالتوی زیر زانو ام رو مرتب کردم شلوار لی گشادم سرما را راحت عبور می داد روسری پاییزه ام را مرتب کردم و بند کتونی سفیدم را بستم و شال و کلام رو مرتب کردم .مرد از خیابون رد می شد و من هر لحظه بیشتر تیپش رو می پاییدم .نگام رو تو خیابون چرخوندم و ماشینی رو دیدم که با تموم سرعت به سمتش می رفت. صدای ساییدن چرخ رو روی آسفالت شنیدم بی اراده چشم هام رو بستم...
🌺🍂ادامه دارد.....
❌کپی رمان بدون اجازه ممنوع❌
ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی
❣ @repelay ❣
زِندگـی کـُن؛
ایـن دَقـایـق بـازگَشـتَنـی نیستـ(:☘
ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی
❣ @repelay ❣
در زمان نابینایی ابوعیناء شخصی نزد او آمد
ابو عیناء از او پرسید : کیستی؟
گفت: یکی از فرزندان آدم
گفت: خدا تو را طول عمر دهد، من گمان می بردم مدتی است که نسل آدم برافتاده است!
👤دهخدا
#دفاع_مقدس
#اربعین
#ما_ملت_امام_حسینیم
ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی
❣ @repelay ❣
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂
🌺🍂🌺 🍂🌺🍂
🍂🌺🍂
🌺
♡یالطیف♡
📒رمان عاشقانه هیجانی #هیوا ❣
🖊به قلم:ریحانه عزت پور؛ #نهال 🌷
🍂 #قسمت_سیزدهم
مبهوت صحنه روبه روم شدم .سارا با صدای ماشین با عجله بیرون اومد .بدو بدو دویدم جمعیت رو کنار زدم و نگاهی به مرد روبه روم کردم بوی عطر تلخ مردانه اش با خون قاطی شده بود و یقه سفید دیپلماتش رو سرخ کرده بود .
-زنگ زدی آمبولانس
-آره ولی ترافیکه دیر میشه
-راننده م فرار کرد
رو به مرد ها کردم ،نگاهی به مرد کردم .
-من ماشین دارم میشه بیارینش تو ماشینم؟
مردها جوابی ندادن ،با عجله کمک کردن که مرد رو بلند کنن،سارا کنارم ایستاد و با ترس به پسر جوون نگاه می کرد .
-بیا با من بریم
سارا که فضولیش گل کرده بود به سرعت قبول کرد. پام رو روی گاز گذاشتم با چنین سرعتی می رفتم که باورم نمی شد بتونم انقدر تند برم.
-پناه ؟
-جانم
-می میره
-چرا؟
-آخه همینطور داره از سرش خون میره
چیزی نگفتم خودم هم ترسیدم اگه می مرد؟ وای خدا خودت کمکش کن
-بیچاره خانواده اش هم جوونه هم خوشگله
دستی به آیینه کشیدم .چهره اش معلوم نبود فقط ته ریش هم رنگ ذغالش معلوم بود ،تفی به شانسم کردم و دستم رو روی فرمون محکم تر کردم. سارا منتظر حرفی نماند با عجله به سراغ پرستاری رفت خم شدم حالا چهره اش رو می دیدم راست می گفت ...پسر خوشگلی بود یاد حرف های پاشا افتادم سریع چشام رو برداشتم و از ماشین پیاده شدم ...خودم رو روی صندلی ول کردم .سارا هم خودش رو کنارم ول کرد .
-بیا براش حمد شفا بخونیم
نمی دونستم چرا انقدر سارا نگرانش بود ،همان طور که خیره اش بودم حمد رو زیر لب هایم زمزمه کردم ،فکر نمی کردم سارا به این چیزا اعتقاد داشته باشه .روبه روم کیسه ای نقش بست سرم رو بالا آوردم ،پرستار بود
-این وسایل مریضتونه
خواستم بگم من همراهش نیستم ولی کنجکاویی یا فضولی نذاشت .کیسه رو گرفتم ،پرستار هم بی توجه به من رفت .با آرنجم ضربه ای به پهلوی سارا زدم ،سارا چشم هایش رو باز کرد با چشم به بسته اشاره کردم سوالی نگاهم کرد.
-وسایل پسره اس
-پناه کار زشتیه
-بی خیال
دستم رو توی کیسه کردم ،دوتا گوشی بود یکی دکمه ای و یکی لمسی ،هر دوتاشون داغون شده بودن ،گلس گوشی لمسیه کلا متلاشی شده بود ،بی خیالش شدم ،کارت شناسایش رو بیرون آوردم خوندم طوری که سارا هم بشنوه
-سید محمد حسین ...فاطمی تبار ...متولد هشت ،نه ،شصت و نه
مکث کردم ،بغض گلویم رو گرفت ،نگاهی به روبه رو کردم با خودم گفتم درست حدس نزده بودم بیست و چهار سالش بود.
-سارا
-هوم؟
-امروز تولد بیست و چهار سالگیشه
انگار که داغ دلش تازه شه با غم نگاهم کرد ،همانطور از خط پایین اومدم .
-نام پدر سید محمود ...درجه ...
خشکم زد ،من جون یه پلیس رو نجات دادم کارت را سرجاش گذاشتم و بی خیال کارت شدم بجز اون کارت یه کارت سوخت بود و یه کارت ملی همین ..توی کیسه رو دیدم یه سوییچ بود و صد و پنجاه تومن پول .پرستار بی هوا صدام کرد ترسیدم و وسایل از دستم افتاد .
-وای ببخشید ترسوندمتون
-خواهش می کنم
- شما چه نسبتی با ایشون دارین؟
خشکم زد حالا جواب این یکی رو چطوری می دادم نگاهی به سارا کردم شونه ای بالا داد یعنی به من چه خودت، خودت رو بدبخت کردی .
-هان؟
-گفتم چه نسبتی با ایشون دارین؟
خواستم بگم برادرمه ولی گفتم خانواده اش گناه دارن الان منتظرن شاید براش تولد گرفته باشن
-من فقط رسوندمش تا اینجا همین
پرستار مشکوک نگاهی به کیسه کرد برای اینکه بهم تهمت نزنه سریع جواب دادم:دنبال یه نشونی می گشتم
-اگه می گفتین همراهش نیستین خودمون نشونی پیدا می کردیم
حرفی نزدم ،کیسه رو ازم گرفت و به سمت ایستگاه پرستاری رفت ،کیسه رو چک کرد که چیزی کم نشده باشه ،همراهش رفتم ،وقتی وارد ایستگاه شد گفتم:گوشیش داغون شده هیچ نشونی ای هم نیس یعنی شماره ای ...اگه می خواین سیم کارتش رو بندازین تو گوشی من و به خانواده اش زنگ بزنین
پرستار نگاهی پر از شک بهم کرد و پرستاری بغلیش به یقین رسوندش .
-راس میگه دیگه الان کلی باید دنبال یه شماره بگردیم
پرستار سیم کارت رو به سمتم گرفت خواستم بردارم که دستش رو بست با تعجب نگاهش کردم
-وای اگه کاسه ای زیر نیم کاسه ات باشه..
🌺🍂ادامه دارد...
❌کپی رمان بدون اجازه ممنوع❌
ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی
❣ @repelay ❣
رمانهای عاشقانه مذهبی💍❤️
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺 🍂🌺🍂 🍂🌺🍂 🌺
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂
🌺🍂🌺 🍂🌺🍂
🍂🌺🍂
🌺
♡یالطیف♡
📒رمان عاشقانه هیجانی #هیوا ❣
🖊به قلم:ریحانه عزت پور؛ #نهال 🌷
🍂 #قسمت_چهاردهم
بهم بر خورد ،از لحنش خوشم نیومد لازم نبود اینقدر تدافعی عمل کنه ،چشم غره ای رفتم و دنبال شماره ی آشنایی گشتم ،مامان فرشته بی خیال مامانش شدم اگه می فهمید دق می کرد بلاخره همه قرار نیست که مثل مامان بهنوش ما باشن ..آبجی ملکا ... با کلی شکلک بوس و قلب حدس زدم کار خود ملکا باشه منم از این کارا می کردم .دستم رفت که زنگ بزنم ولی منصرف شدم اگه مثل من دیونه ی برادرش باشه چی ؟ بازم هم چرخ زدم رسیدم به داداش محمد حسن ، مسمم شدم که به همین محمد حسن زنگ بزنم .رو به پرستار که هنوزم بهم خیره بود کردم اعصابم ریخت بهم .
-هنوز نخوردمش اگه بازم مثل شاکی ها نگاه نمی کنی زنگ بزنم
بی خیال بهم مشغول تایپ کردن چیزی تو کامپیوتر شد .شماره رو گرفتم هنوز چند تا بوق نخورده بود که جواب داد.
-الو محمد حسین معلوم هست تو کجایی داداش ؟
و صدای زنانه ای که آروم آروم مدام تکرار می کرد نفهمه
-الو محمد حسین تو کجایی الان
-سلام
با شنیدن صدای زنانه ام ساکت شد احتمال دادم که نگران هم شده ،صداش ضعیف تر شد و آروم زمزمه وار گفت:شما؟
-لطفا نگران نباشین
-شما گوشی برادر منو از کجا پیدا کردین ؟
بازهم اتهام دزدی دیگه از این همه اتهام خسته شدم تند گفتم: آقا من گدا گشنه گوشی رد پایین برادر شما نیستم دزدم نیستم
-منظوری نداشتم
راست می گفت لحنش با منظور نبود ادامه دادم :ببخشید من از لحاظ روحی حالا خوبی ندارم ،برادر شما تصادف کرده بود من رسوندمش بیمارستان
-تصادف ؟
-نگران نباشین حالشون خوبه
خودم هم مطمئن نبودم از حرفی که زده بود .
-کدوم بیمارستان ؟
-چند لحظه گوشی
تلفن رو سمت پرستار غرغرو گرفتم و گفتم آدرس رو می خواد.پرستار آدرس رو داد گوشی رو خاموش کرد و روی میز گذاشت با حرص گفتم.
-اگه دوباره ننگ دزدی نزنین گوشی رو می دین
پرستار با خونسردی گوشی رو بهم داد ،به سمت سارا رفتم
-آخر سر با این پرستار دعوام میشه
-چرا؟
-بابانمی بینی چقدر قیافه می گیره ...اگه می شد از اخلاقش شکایت می کردم
-من دیگه برم دیر شد
-باشه عزیزم بیا برسونمت
-نه خودم می رم
-منم دارم می رم دیگه
-نه ممنون
-اه چقدر تعارف می کنی
نگاهی به راهرو کردم و به سمت در خروجی راه افتادم که صدای خانم خانمی هر دوتامون رو به پشت برگردوند .
-بله؟
-شما نمی تونین برین
کلافه با عصبانیت گفتم:اونوقت چرا؟
-پلیس باید بیاد پرونده تشکیل بده
-وااای ما یه غلطی کردیم به یکی کمک کردیما
پرستار شونه ای بالا انداخت ،بی اعصاب نگاهی به سارا کردم .
-خانم من بی کار نیستما
-یه دوتا ،سه تا سوال جوابه
-دردسر شدا
سری از روی تاسف تکون دادم ،روی صندلی نشستم و پاهامو با ریتم تند تکون تکون دادم همیشه وقتی اعصابم بهم می ریخت همین کار رو می کردم .
🌺🍂ادامه دارد.....
❌کپی رمان بدون اجازه ممنوع❌
ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی
❣ @repelay ❣
هدایت شده از رمانهای عاشقانه مذهبی💍❤️
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂
🌺🍂🌺 🍂🌺🍂
🍂🌺🍂
🌺
♡یالطیف♡
📒رمان عاشقانه هیجانی #هیوا ❣
🖊به قلم:ریحانه عزت پور؛ #نهال 🌷
🌺👌پناه دختریه که پدرش برای چشم و هم چشمی میخواد به کسی بدتش که پناه ازش خوشش نمیاد برای اینکه بااون پسر ازدواج نکنه هر کاری میکنه.....🍂
🌺ریپلای به قسمت اول👇
🌺 eitaa.com/repelay/1641
❌کپی رمان بدون اجازه ممنوع❌
ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی
❣ @repelay ❣
رمانهای عاشقانه مذهبی💍❤️
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺 🍂🌺🍂 🍂🌺🍂 🌺
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂
🌺🍂🌺 🍂🌺🍂
🍂🌺🍂
🌺
♡یالطیف♡
📒رمان عاشقانه هیجانی #هیوا ❣
🖊به قلم:ریحانه عزت پور؛ #نهال 🌷
🍂 #قسمت_پانزدهم
سرم رو روی شونه های سارا می زارم ،سارا مضطرب ساعت رو می پایید ولی من خیلی هم ناراحت نبودم حداقل مامان کامیار بی خیال می شد ولی بابا حتما می کشتم.شونه اش رو تکون داد.
-پناه؟
-هوم ؟
-پناه؟
بی حوصله چشام رو باز کردم و بادیدن مرد روبه روم کمی خودم رو جمع کردم .سیخ نشستم دستی به روسری م کشیدم .
-من فاطمی تبارم؟
-باید بشناسم؟
-برادر اون کسی که رسوندین به بیمارستان
-خب؟
-شما همیشه همینطوری حرف می زنین؟
-شما شده برا نجات یه نفر حتی به نکیر و منکرم جواب پس بدین؟
ساکت شد وبهم زمین خیره شد و آروم زمزمه وار گفت:متاسفم
-آقای محترم من کلی کار دارم میشه سریع تر کار ما رو راه بندازین
سری تکان داد و رفت به سمت ایستگاه پرستاری .گوش هامو تیز کردم و روی صندلی روبه روی ایستگاه رسیدم .
-برادر من کجاست؟
-توی اتاق عمله
-شما با اجازه کی ایشون رو عمل کردین؟
-اگه عمل نمی شد می مرد
بی توجه به حرف هاشون سیم کارت مرد رو توی جیب پالتوم گذاشتم .
-به کی زنگ می زنی؟
-پاشا
-برا چی ؟
-اینا فکر می کنن ما بی کس و کاریم بزار پاشا بیاد بفمن ما هم کس و کار داریم
-بی خیال بابا اون بدبخت رو زا به راه نکن
-راس میگی مگه بچه ام که آویزون پاشا باشم
-عاشق ثبات تصمیماتتم
مرد با عجله به سمت راهرو رفت .همراهش راه افتادم ،محمد حسین رو از اتاق عمل بیرون آورده بودن .بی تفاوت سر جام نشستم .
-هوم بابام می کشدم سارا
-امروز قرار بود مامان کامیار بیاد
سری تکان می دهم
-مجبور بودیم به این یارو کمک کنیم ؟
سری با تاسف تکون میدم و شونه ای بالا میندازم ،نمی دونستم جوابش رو چی بدم .
-بابام می کشتم
-الهی من قربونت بشم ...انقدر که تو این مدت حرص خوردی
-تو رو هم گرفتار کردم
-نه بابا این چه حرفیه
با صدای کلفت کسی و سایه ی سنگینش روی سرمون ،سرمون رو بالا آوردیم .
-شما خانم میلانی هستین؟
-بله
-شما خانم ..
-قربانی
-شما شاهدین تصادف هستین؟
-بله
-تصادف آقای فاطمی تبار؟
-بله
-خب همه چیز رو بگین
به دیوار پشتم تکیه دادم ،و با غرور تمام خیره شدم به چهره ی پلیس انگار که شهرزاد باشم و داستان هزار و یکشب رو برای شهریار میگم .
-خب دیگه چیزی ندارین که بگین؟
-من احساس می کنم تصادف عمدیه
هم سارا و هم پلیس به سمت من برگشتن ،گلوم رو صاف کردم :خب اون مرد با سرعت عادی می اومد ولی وقتی به آقای فاطمی تبار رسید سرعتش رو زیاد کرد .
-مطمئنین؟
-بله
-شما پلاکش رو بر نداشتین؟
-تو اون زاویه ای که من بودم پلاک ماشین پیدا نبود
-ماشین چی بود ؟
-هیوندای مشکی شاسی بلند
-ممنون
-ما می تونیم بریم ؟
-باید آقای فاطمی بهوش بیان
-یعنی چی ؟ بابا ما کار و بار داریم اومدیم ایشون تا دوماه بهوش نیومد
-دکتر گفته تا یکساعت دیگه بهوش میاد
-اگه دختر خودت تا این وقت شب بیرون باشه چی کارش می کنی؟
انگار که بهش بر بخوره ،نگاهی بهم کرد از فرق سر تا نوک پا ولی هیچ چیز نگفت انگار یهو غرور گر گرفته ش فرو کش کنه شونه ای بالا انداخت ،در حالی که سعی داشت به پلیس بودنش تا کید کنه گفت:باید روند عادیش رو طی کنه
-من قرار مهمی دارم
-اینم به کارای مهمتون اضافه کنید
راش رو گرفت و رفت ،این بار خون های تو رگمم تبخیر شد جوش آوردم :من بگم غلط کردم این آقا رو رسوندم بیمارستان راضی می شین ؟
هیچ چیز نگفت ،مردمک چشمم رو توی کاسه چشمم چرخوندم ،اهل منت نبودم ولی حوصله الاف شدنم نداشتم اونم به خاطر یه سوء زن مسخره ! سارا شر و شیطون بود ولی نه مثل من صبرش بیشتر بود حوصله می کرد تا کارش تموم شه ولی من نه ...کلافه با روسریم ور رفتم .
-یکم صبر کن عوضش کار خیر کردیم
از خشم دندون هام بهم قفل شده بود
-من نخوام کار خیر کنم باید کی رو ببینم؟
🌺🍂ادامه دارد.....
❌کپی رمان بدون اجازه ممنوع❌
ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی
❣ @repelay ❣
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂
🌺🍂🌺 🍂🌺🍂
🍂🌺🍂
🌺
♡یالطیف♡
📒رمان عاشقانه هیجانی #هیوا ❣
🖊به قلم:ریحانه عزت پور؛ #نهال 🌷
🍂 #قسمت_شانزدهم
در رو باز کردم ،همه جا تاریک بود نفسم رو بدون صدا بیرون دادم به سمت پله ها رفتم و آروم آروم از پله ها بالا رفتم ،مثل کورا دستم همش به در و دیوار بود .در اتاقم رو باز کردم ،چراغ رو روشن کردم و پالتوم رو در آوردم که در با تمام شدتی که داشت باز شد ،بی اراده خودم رو جمع کردم ،نگام خیره شد به نگاه خشمگین بابا ،همین رو کم داشتم .
-تا این وقت شب کدوم قبرستونی بودی ؟
زبونم قفل شده بود ،انگار با بهترین چسب دنیا دهنم بسته بشه .کمربندش رو بالا برد دلم می خواست جیغ بزنم ولی نمی تونستم .
-گفتم کدوم قبرستونی بودی؟
مامان پشت سرش بود و سری به تاسف تکون می داد با خودم گفتم ای کاش شیفت بود و امروز بادیدن این حرکتش بیشتر ازش بدم نمی اومد
-ب...بی ....مارستان
-اون وقت تو اون خراب شده چه غلطی می کردی؟
-یکی رو ...رسوندم ..بیمارستان
-آمبولانسی؟
-ترافیک بود...اگه ...نمی بردم ..
-مثل سگ دروغ میگی
جلو اومد و کمربند رو آماده کرد هیچ وقت نمی زدم ولی امشب انگار ...مامان جلوش وایستاد
-بهروز ولش کن اینطوری که نمیشه
-همین تو لوسشون کردی
ما؟لوس شدیم ؟ اونم به خاطر مهر زیاد مادری؟
-بهروز ولش کن
با خشم جلو اومد و مامان رو پرت کرد .دیگه هیچ امیدی نداشتم ،بلند گفتم :پاشا
-خفه شو
-غلط کردم
-الان کتک غلطی که کردی هم می خوری
کمربندش رو بالا برد و روی بدنم فرود آورد ،جیغ زدم و پاشا رو دیدم که سراسیمه اومد به التماس افتادم ولی بابا می زد و پاشا و مامان و نگاه نمی تونستن کاری کنن،به نفس نفس افتاد ،سرفه ای کردم بی جون خودم رو ول کردم ،بابا ارثی که ازش خورده بودم رو با کتک ها طلب کرده بود آروم شد و رفت .اشک ریختم ولی بی جان ...پاشا جلو اومد اون داغ داغ بود و من سرد سرد سرم رو از روی زمین برداشت و بین بغلش گرفت ،بی وقفه سرفه می کردم و اشک می ریختم
-خوبی؟
مامان هم اشک می ریخت ،نگاهم ...باورم نمی شد. تنها کسی که به حال زار من اشک نمی ریخت بابا بود .
-مامان یه کاری کن ...خیلی درد داری ؟
چشام رو بستم ولی سنگینی نفسی که از سینه م بیرون اومد رو خیلی خوب فهمیدم ....
چشام رو باز کردم و تک تک اعضای بدنم شروع کردن به ناله کردن ،دلم درد می کرد احتمالا اثر لگد دیشب بابا باشه ،غریب گیر آورده بودم ،پاشا کنارم خابیده بود ،روی پیشونیش قطره های عرق بود حدس زدم تب داره! اینم موهبت دیگه بابام ! سرفه ی پر خلطی کرد و کمی جابه جا شد ،از تخت بلند شدم ولی پام یاری نکرد و افتادم .دست مردونه ای رو روی بازوم احساس کردم .
-چرا بلند شدی بگیر استراحت کن
نگاهی به خودم کرد توی آیینه ..روی پیشونیم باد کرده بود و پایین چشمم زخم بزرگی بود ،با اینکه دستم رو سپر صورتم کردم ولی بازم در امون نمونده بود ،دست هام پر از زخم بود .
-خوب میشه
-به گمونم نه
🌺🍂ادامه دارد....
❌کپی رمان بدون اجازه ممنوع❌
ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی
❣ @repelay ❣
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
#مهدی_جانم🌱
چه خوش است صبحِ جمعه
ز ڪنارِ بیتِ ڪعبه ؛
به تمام اهلِ عالم ،
برسد صدای مهدے...(:
🌴💠💢💠🌴
#دفاع_مقدس
#اربعین
#ما_ملت_امام_حسینیم
ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی
❣ @repelay ❣
حال نداری ثواب کنی
گناه نکن...
#پروفایل
#ما_ملت_امام_حسینیم
#گناهنکن
ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی
❣ @repelay ❣
✨﷽✨
✅در کوی ما شکسته دلی می خرند و بس
✍استاد طَیب (از شاگردان حاج اسماعیل دولابی) میگوید: شاید سال شصت و شش بود، یکی از سفرهای حجّی که خدا توفیق داده بود و با تعدادی از رفقا در محضر ایشان (حاج اسماعیل دولابی) مشرّف بودیم. بزرگواری هم که ایشان هم به رحمت خدا رفت و آدم با فضیلتی بود، خدمت حاج آقا عرض کرد وقتی به مسجد الحرام رفتم، به خدا عرض کردم خدایا جدا مکن؛ ما را هم قاطی بندگانت بخر!
بعد اشاره کرد و گفت میوه فروش ها در هم می فروشند، خریدار هم در هم می خرد، تو هم ما را در هم و یک جا بخر؛ ما پوسیده ها و لک دارها را دور نریز! حاج اسماعیل دولابی فرمودند نه، خدا این کار را نمی کند ... اتّفاقاً خدا آن لک دارها و لِهیده ها را می خرد! کسانی که احساس می کنند نتوانستند در پیشگاه خدا عمل به درد بخوری انجام دهند! خود را دست خالی و سرشکسته می بینند؛ خود را بندگان بد و پست و معصیت کاری میشمارند؛ اتّفاقاً خدا خریدار اینهاست و اینها را جدا می کند.
🌷در کوی ما شکسته دلی می خرند و بس
🌷بازار خودفروشی از آن سوی دیگر است
#دفاع_مقدس
#اربعین
#ما_ملت_امام_حسینیم
ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی
❣ @repelay ❣
رمانهای عاشقانه مذهبی💍❤️
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺 🍂🌺🍂 🍂🌺🍂 🌺
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂
🌺🍂🌺 🍂🌺🍂
🍂🌺🍂
🌺
♡یالطیف♡
📒رمان عاشقانه هیجانی #هیوا ❣
🖊به قلم:ریحانه عزت پور؛ #نهال 🌷
🍂 #قسمت_هفدهم
-پناه خانوم یکی اومده باهاتون کارداره
بی حوصله به زیور خانم نگاه کردم .
-بگو بره
-چشم خانوم
پاشا بلند شد و جلوی پنجره اتاقم ایستاد،پنجره بزرگی که یک دیوار رو به خودش اختصاص داده بود و شبا تهران خیلی قشنگ دیده می شد . توان ایستادن نداشت روی صندلی میز آرایشم نشست .
-حالت خوبه؟خیلی تب داری
-دوست داشتم عروسیت رو ببینم ولی نه اینطوری طوری که صدای خنده ات بلند باشه
-پاشا بسه من دیگه تون ادامه این ماجرا رو ندارم
-خیل خب ...می دونی چیه دیروز مامان کامیار زنگ زد و گفت نمی تونه بیاد باشه برای سه روز بعد
پس بابا مامان کامیار نیومده انقدر کتکم زده اگه می اومد و معطل می شد ،چی کار می کرد!
پنجره رو باز کرد و رفت تو بالکن بزرگ اتاقم که با چمن مصنوعی فرش شده بود کنارش گلدون های شمعدونی بود که حالا پژمرده شده بودن با فوتبال دستی که پاشا از اتاقش آورده بود و گفت می خواد بیاد تو فضای باز بازی کنه . ولی یه بار خودش گفت به این بهونه می خوام بیشتر پیشت باشم .از بالکن تمام حیاط معلوم بود ،حفاظاشم شیشه ای بود و این فضا رو قشنگ تر می کرد .شب هاشو بیشتر دوست داشتم.
-کلا زندگیم دوست داشتم خنده هاتو ببینم
-مگه دارم می رم بمیرم پاشا بیا تو تب داری تبت بیشتر میشه
-میشه انقدر خودت رو تخت نندازی؟
به زحمت روی تخت می شینم که خواهش برادرم بی جواب نمانه ،لبخندی می زنه و من در جواب لبخندش یگانه اشکی که التماس افتادن می کرد را از زیر قرآن رد میکنم و پشت سرش آب می ریزم که به سلامت به پایین ترین جای صورتم برسه .
-خانوم میگه نمی رم
با عجله اشکم رو پاک می کنم و با نگاهم به زیور خانم می فهمونم که بد موقعه آومده .
-کیه؟
-نمی شناسم
-بگو بیاد یه پنج دقیقه دیگه
از اتاق بیرون رفت ،پاشا جلو اومد و گفت دیگه گریه هاتو نبینم ،از اتاق رفت ،بلند شدم به سمت میز آرایش رفتم ،کرم پودر رو برداشتم تا نقاشی بابا رو پاک کنم و طرح جدیدی روش بکشم .تقه ای به در خورد ،بد نشده بودم .
-بفرمایید
وارد اتاقم شد ،یه دختری بود همرنگ برف با دوتیله ی خمار و ابرو های مشکی کشیده اش ،لب های نیمه حجیمش و دماغ قلمی اش یاد محمد حسین افتادم انگار محمد حسین دختر بشه .
-سلام
-سلام خوش اومدی
-ممنون
جلوی در وایستاد ،منتظر بود بگم بشینه چه ادبی
-بفرمایید
آروم نشست گوشه ی تختم ،دوباره صورتش رو بررسی کردم چقدر خوشگل بود.
-خودم رو معرفی کنم؟
-آره
-اسم من ملکاست ...ملکا سادات فاطمی تبار
-خواهر...
-بله خواهر محمد حسین و محمد حسن
-چی کار می تونم بکنم برات؟
-هیچی ،اولا اومدم معذرت بخوام به خاطر حرف محمد حسن ،یکم تند میره ولی تو دلش هیچ چیز نیست
هیچ چیزی نگفتم ،ساکت فقط نشستم .
-می بخشی؟
-آره ،مهم نبود
-دوما اومدم سوییچ ماشینت رو بدم بهت انقدر دیروز آتیشی شدی بی خیال ماشین شدی ،محمد حسن ،صندلی ماشینتم شست ،ظاهراً خونی شده بود
-زحمت کشیدن
-الانم ماشین جلوی دره
-ممنون
-خواهش ،یه امانتی هم دست شماست که باید به من بدی
-امانتی ؟
-آره دیگه نگو از این سن فراموشی گرفتی که باور نمی کنم
-من چیزی یادم نیست
-بابا سیم کارت خان داداش ما دست شماست
بی اراده دستی به جیبم می کشم و یادم می افته که سیم کارت توی جیب پالتومه .بلند می شم دستم رو توی جیب پالتوم می کنم و سیم کارت رو در میارم .سیم کارت رو سمتش می گیرم .
-همینه؟
-آره احتمالا
-حالا یه چک بکن
سیم کارت رو توی گوشیش انداخت و بعد با لبخندی سری تکان داد .در جوابش منم لبخند بی رمقی زدم .
-حالا چهارمین چیزی که به خاطرش اومدم اینه که مامان گفت باید بیای خونمون اگه نیای منو می کشه
-نه ممنون
-نه دیگه مامان گفت هر جوری شده ببرمت
-آخه..
-مامان من آخه و اما و اگه نمی فهمه ها
خنده ای کردم:من کار دارم
-حالا یه ساعت یه غذایی بخور با ما
-نه نه اگه بیام وقت غذا که اصلا
-به هر حال باید بیای
سری به نشانه تسلیم تکون دادم .لبخندی زد ،لبخندی از روی پیروزی ،یه دفعه یاد چیزی افتادم
-راستی تو خونه ی ما رو از کجا پیدا کردی
لبخند زورکی زد به تته پته افتاد :هوم هوم خب اگه دوباره آتشین نمی شی بگم
-نه بگو
-خب دیشب خیلی هوا تاریک بود برادرم نگرانت بود تا خونه تعقیبت کرد
چهره ام حرصی شد و شروع کردم به تکون تکون دادن خودم
-دیدی آتشین شدی؟
🌺🍂ادامه دارد.....
❌کپی رمان بدون اجازه ممنوع❌
ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی
❣ @repelay ❣