eitaa logo
روز نوشت‌های من
56 دنبال‌کننده
306 عکس
105 ویدیو
12 فایل
زندگی پر از اتفاقات روزانه است. روز نوشت های من بیان این اتفاقات شخصی از زاویه دید جدیدی است.
مشاهده در ایتا
دانلود
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹 صبح پائیزی و آزمایشگاه با یکی از دوستام قرار گذاشتم که فردا برویم پارچه چادری‌هایمان را به خیاط بدهیم تا برایمان چادر بدوزد. صبح گوشیم پیام آمد که بچه‌ها مریض هستند و بزاریم برای شنبه. شنبه ساعت ۷و۴۰ دقیقه صبح گوشیم زنگ خورد. دوستم بود، گفت: " من دم در خونتون هستم. بدو بیا بریم" فوری گفتم: "همین الآن میام دم در" خیلی سریع در عرض چند ثانیه وسایل و مدارک و پارچه چادرم را برداشتم و وارد کوچه شدم. سوار ماشین دوستم شدم. احوالپرسی گرمی داشتیم و تا خود آزمایشگاه با هم حرف زدیم بیشتر هم درباره مسائل سیاسی روز. خدا را شکر نزدیک آزمایشگاه یک جای پارک خوب پیدا کردیم. مسیر نسبتاً کوتاه را با هم تا آزمایشگاه پیاده آمدیم. از اینکه این وقت صبح پیاده روی می‌کردم احساس خوبی داشتم. وارد آزمایشگاه شدیم. نوبت ۱۳ ! چهار نفر جلوی من بودند. تعجب کردم که این ساعت صبح ۱۲ نفر زودتر آمدند و نمونه‌گیری کردند و رفتند سراغ کار و بارشان. با خودم گفته بودم حتما ما جزو نفرات اول می‌شویم. نشستیم تا نوبتمان را صدا زد. به سرعت وارد اتاق نمونه‌گیری شدم. همه جوره فضا و محیط آرامش خاصی داشت. برخورد خوب کارکنان آزمایشگاه واقعاً حس خوب و آرامش‌بخشی را به آدم تزریق می‌کرد. با مهربانی از من خون گرفت. چند قطره خون از روی سوزن پرتاب شد و من با تعجب از خانم نمونه گیری پرسیدم: "چرا خون ریخت؟" با مهربانی و ادب جواب داد: "به نظرم خون خوبی داری" من هم گفتم: "آره چون قبلاً خونم خیلی غلیظ بود. الآن احساس می‌کنم خون رقیق و تمیزتری دارم" بعد با مهربانی چسب را روی دستم زد. دوشنبه گفتند برای جواب آزمایش می‌توانید هم حضوری و هم مجازی اقدام کنید. همراه دوستم از آزمایشگاه خارج شدیم و در هوای پاییزی قدم‌زنان تا ماشین پیاده رفتیم و سوار ماشین شدیم. مقصد بعدی ما پارکینگ حرم بود. صحبت‌های زیادی بین من و دوستم رد و بدل شد اما می‌توانم به جرأت بگویم اکثر صحبت‌های ما درباره مسائل سیاسی روز بود. مدت زیادی بود که در فضای مجازی فعالیت می‌کردم. از هر کلیپ و مطلبی درباره اغتشاشات و اتفاق‌های این روزها مطالعه داشتم. اطلاعاتم هم به نسبت بالا رفته بود و حتی خودم احساس می‌کردم که باید مطالعات زیادتری داشته باشم. در حال رفتن به سمت گیت گشت بودیم که یک برخورد و رفتار بدی سبب شد دوستم عصبانی بشه. ادامه دارد ... (س) ✍مجتبی میرزایی @roozneveshthayeman
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹 عصبانیت حلما وارد حریم مطهر حضرت معصومه(س) شدیم. در لحظه ورود به گیت، دختر خانمی را دیدم که در حال پوشیدن چادر بود و در حین پوشیدن خیلی بلند با خادمان حرم بد صحبت کرد. در حال قدم زدن در لحظه اول چند کلمه که شنیدم این بود که "چرا باید اول کاری که دارم وارد حرم میشم به من بگید چادرم رو بپوشم و ازم درخواست پوشش کنید. اول کیفم را بگردین بعد دنبال چادر باشید" همون لحظه دوستم برگشت و با عصبانیت گفت: "هر جایی قانون خودش رو داره. وارد حریم حضرت معصومه داری میشی نمیتونی بدون چادر باشی. چادرت رو اول بپوش بعد وارد شو" بعد هم رو من کرد و گفت: " الهام جون بیا بریم" اون دختر نگاهی به من کرد و از این لحظه به بعد ساکت شد. بعد با هم به سمت بازار حرکت کردیم. در حین حرکت از این برخورد دوستم تشکر کردم و گفتم: "واقعاً چرا به قانون پایبند نیستند. حتی در کنار ضریح حضرت معصومه هم حاضر نیست یک چادر معمولی روی سرش بزاره. چرا باید این حجم بی‌ادبی و توهین از جوونامون ببینیم" اون دختر، حجاب بدی نداشت ولی به خاطر پوشیدن چادر ناراحت بود و اصرار داشت که چرا اول کیفم رو نمی‌گردی بعد از من نمی‌خوای چادر بپوشم. نفهمیدیم کی به پاساژ رسیدیم. اینقدر که گرم حرف زدن بودیم. چون تازه اول صبح بود همچنان پاساژ بسته بود. نگهبان درب پاساژ را کمی باز کرده بود. داخل پاساژ تاریک بود. دوستم به نگهبان گفت: "ما می‌تونیم وارد پاساژ بشیم؟" نگهبان، پیرمرد مهربانی بود. اون هم قبول کرد و گفت: "بفرمایید" اما من ترس شدید داشتم و گفتم: "حلما جون هیچکس داخل پاساژ به این بزرگی نیست ما نمی‌تونیم وارد بشیم به نظرم خیلی ترسناکه" اما حلما گفت: "من چندین بار اینجا اومدم اصلا نترس هیچ اتفاقی نمی‌افته" ولی من اصلاً قبول نکردم گفتم: "نه به هیچ وجه نمی‌تونم بیام داخل. تو برو من اینجا هستم اگر اتفاقی افتاد حداقل یکیمون بیرون باشه" همان لحظه نگهبان پاساژ میان حرفمان آمد و گفت: "دخترای گلم داخل پاساژ هیچکس نیست می‌خواید بیرون پاساژ منتظر بمونید تا یکی یکی مغازه‌ها باز بشه" من هم گفتم: "بیا حلما جان یکم صبر کنیم تا مغازه دارها مغازه‌هاشون رو باز کنن" خلاصه کمی در بازار حرکت کردیم تا اینکه یادمان آمد هنوز صبحانه نخورده‌ایم و به‌خاطر آزمایش ناشتا بودیم، تصمیم گرفتیم یک صبحانه خوشمزه بخوریم. بین موارد مختلف تصمیم گرفتیم یک اشترودل پیتزایی سفارش بدیم. به فضای آرام بازار نگاه می‌کردم. رفت و آمدهای زیادی بود. همه به ظاهر آرام حرکت می‌کردند. مغازه‌دارها یکی یکی مغازه‌هاشون را باز می‌کردند. آقای فروشنده صدایمان زد و اشترودل‌های داغ را به دستمان داد. کمی جلوتر از مغازه اشترودل فروشی، کنار یک مجسمه که تمثال آقایی را داشت که در حال تعمیر کفش بود، روی یک صندلی نشستیم و به مجسمه نگاه می‌کردم و مشغول خوردن اشترودل شدیم. احساس خوب و لذت بخشی بود. توی این هوای پاییزی آرامش خاصی به من می‌داد. چشمم را برگرداندم و نگاهم افتاد به پیرمرد مهاجری که نگاهش به زمین خیره شده بود. همان لحظه خانمی به سمتش حرکت کرد. این خانم تیپ خاص و عجیبی داشت. سه کیف روی دوشش بود. نوع لباس و پوشش نشان می‌داد که از قشر ضعیف جامعه هست. یک شال مشکی یک کلاه یک کاپشن یک لباس سفید تنگ و کوتاه و یک شلوار معمولی پوشیده بود. خودش سعی می‌کرد با شال جلوی بدنش را بپوشاند. همان لحظه به سمت پیرمرد رفت و گفت: "به چی زل زدی؟! چشات رو درویش کن" ادامه دارد... ✍مجتبی میرزایی @roozneveshthayeman
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹 "چشات رو درویش کن" پیرمرد سرش را پایین انداخت و گفت: "من به هیچی نگاه نمی‌کردم" در واقع از پیرمرد می‌خواست که بهش نگاه هیز نداشته باشد. بعد هم شروع کرد با پیرمرد صحبت کردن. من هم مشغول خوردن اشترودل شدم و دیگر هیچ صدایی از آنها نشنیدم. چند لحظه گذشت و سرم را بالا گرفتم. یک لحظه متوجه شدم یک جمله به پیرمرد گفت. تنها چیزی که شنیدم فحش بدی به روحانیت داد. با ناراحتی سرم را پایین انداختم و فکر کردم اینکه چرا یک زنی با این سنّ باید اینطور فحش بده و علت این فحش رو متوجه نشدم. به خانمِ نگاه کردم. خیلی عجیب بود. به سمت ما آمد و از حلما پرسید: "این چه مجسمه‌ای هست؟" حلما گفت: "نمی‌دونم. تا به حال بهش فکر نکردم" خانمِ گفت: "مگر در شهر قم زندگی نمی‌کنید؟" حلما گفت: "چرا اما تا به حال توجهی بهش نداشتیم" مجسمه به رنگ سیاه بود. روی سر مجسمه کلاهی که کاملاً شبیه کلاه اون خانمِ بود. خانمِ به مجسمه اشاره کرد و گفت: "قیافش شبیه آخوندهاست" اینجا بود که نتوانستم آرام بگیرم. بهش گفتم: "اتفاقا شبیه خودت هست" با عصبانیت به من نگاه کرد و گفت: "شبیه من؟ کجاش شبیه منه؟" حلما گفت: "کلاهش رو نگاه کن" پیرزن کمی با اخم و عصبانیت به من نگاه می‌کرد. باید تصمیمم را می‌گرفتم. با مهربانی بهش نگاه کردم و گفتم: "چرا به آخوندها فحش می‌دهی؟ مگر جز این که اکثرشان قشر مظلوم و آرامی هستند؟ چه ظلمی در حق شما انجام داده‌اند؟ جز این بوده که هر وقت بهشان نیاز داشتیم دستگیریمان می‌کردند و هوایمان را داشته‌اند؟" پیرزن به سمتم آمد. به من گفت: "این کثافتا فقط بلدن صیغه بخونن" یک لحظه می‌خواستم بگویم خُب صیغه چه اشکالی دارد؟! اما فوراً به ذهنم رسید شاید مسلمان نباشد و به خاطر همین از صیغه بدش میاد. گفتم: "کی گفته آخوندها فقط صیغه میخونن؟ همون آخوندا شما رو محرمه همسرت کردن" گفت: "همسرم به من خیانت کرده" گفتم: "همسرت مگه آخونده؟" گفت: "نه ولی همه میگن این‌ها آدم‌های بدی هستند" گفتم: کی میگه؟ گفت: همه گفتم: "اگر منظورت شبکه‌های اینترنتی خارجی هست، خُب آنها که دشمن ما هستند. هیچ وقت حقیقت رو نمیگن" نگاهی به من کرد و گفت: "نمی‌دانم" بعد هم شروع کرد به درد و دل کردن. گفت: "من از شیراز اومدم. دوتا پسر دارم و پول زیادی هم دارم. همسرم ولم کرده و رفته. پدرم روسی هست. مادرم شیعه" پرسیدم: "چطور؟ در دین شیعه اجازه ازدواج با یک کافر رو نداریم!" گفت: "توی اوضاعی بودند که مجبور شدند با هم ازدواج کنند" گفتم: "خانم شما چه دینی داری؟" گفت: "خودم هم نمی‌دونم شاید مسیحی باشم البته پدرم مرد با ایمان شد و در سن ۴۰ سالگی مسلمان شد" از خانمِ خواستم کمی روسی برایمان صحبت کند. جملاتی گفت که اصلاً متوجه نشدم. خیلی شک کردم. گفتم: "من هیچی نفهمیدم و شک زیادی دارم که اصلاً به زبان دیگه‌ای صحبت کرده یا فقط صدا و آوایی از دهانش خارج شده" دوباره شروع کرد به درد و دل کردن که یکدفعه یک خانم چادری به جمع ما اضافه شد که داشت پاکت پول می‌فروخت. به سمتم گرفت. گفتم: "فقط کارت دارم قیمتش چنده؟" گفت: "کارتخوان ندارم" گفتم: "چقدر قشنگه" یک دفعه خانم کلاه پوش گفت: "کارت می‌خواهیم چیکار؟ به چه درد ما میخوره؟" خانم چادری عصبانی شد و گفت: "اینکه دارم با عزت و شرف کارت می‌فروشم و هزینه‌هام رو در میارم بده؟ یا اینکه برم تن فروشی کنم؟" به سرعت از پیش ما رفت. خانم کلاه پوش فحش‌های رکیک و زشتی بهش داد که خیلی من را ناراحت کرد. شروع کرد به ادامه درد و دل طوری که حتی اجازه نمی‌داد ما صحبت کنیم. مثلاً می‌گفت: "دوتا پسر دارم به قد و قواره نوجوان. تنها دستشون گوشی هست و از تو شبکه‌ها عکس‌های بدی می‌بینند" یکدفعه به ذهنم رسید و گفتم خانم عزیز! شما که دوست نداری پسرت از این شبکه‌‌ها عکس‌های بد ببینه چرا اطلاعاتت رو از این شبکه‌ها می‌گیری؟ چرا فکر می‌کنی دشمن اطلاعات درستی در اختیار ما می‌زاره؟ قطعاً از این شبکه‌ها اطلاعات گرفتی و فکر می‌کنی طلبه‌ها آدم‌ های بدی هستند" نگاهم کرد و گفت: "پسرم وقتی عکس زن‌های برهنه رو میبینه و به من نشون میده. بهش میگم پسرم اینا رو نگاه نکن. حالم بهم میخوره یا پسرم وقتی من میام خونه بغلم میکنه میگم بغلم نکن خوشم نمیاد میگه مامان من به تو حس مادری دارم و دوست دارم من بهت حس بدی ندارم" به حرفهای خانمِ فکر می‌کردم که یک دفعه چشمم به مرد پشت سرمان افتاد. یکی از مغازه دارها یک پسر جوانی بود که در حال سیگار کشیدن و به حرفهای ما تا آن لحظه داشت گوش می‌داد. خانمِ بین حرفهاش صحبت‌هایی داشت که من خجالت می‌کشیدم اون پسر بشنوه. مثلاً از نحوه و مدل اندام‌های جنسی خانم‌ها صحبت می‌کرد که متأسفانه تو شبکه‌ها پسرهای جوان در حال دیدن آن هستند. من هم گفتم نیازی نیست تو شبکه‌ها این‌ها را ببینند، بلکه توی خیابان هم میاد.
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹 زَنِ سنّ بالا در خیّاطی به سمت پاساژ برای دوختن چادر حرکت کردیم. توی مسیر دوباره با حلما صحبت کردم و کلی درد و دل کردیم. حلما گفت: "کاش فیلمبرداری می‌کردیم" گفتم: "به ذهنم رسید اما انجام ندادیم دیگه" توی مسیر به این فکر می‌کردم که من همیشه از امر به معروف و نهی از منکر دیگران می‌ترسیدم. همیشه خودم را پایین‌تر از این می‌دانستم که با دیگران به صورت دوستانه گفت‌وگو داشته باشم. هیچ وقت توانایی جهاد تبیین را نداشتم اما اینجا خیلی قشنگ و خوب همراه با دوستم توانستم یک خانم را امر به معروف کنم. با یک خانم دوستانه صحبت کنم. درد دل کنیم و حرفها بشنویم و حرف‌های زیادی بین ما رد و بدل شد. احساس خیلی خیلی خوبی داشتم از اینکه فکر کردم بالاخره من هم توانستم برای دینم برای چادرم برای لباس پیامبرم کاری کنم. به سمت پاساژ حرکت کردیم. وارد پاساژ شدیم چند طبقه را به سمت زیر زمین رفتیم. فضای پاساژ شیک و تمیز بود. قبل از اینکه وارد خیاطی بشویم وارد یکی از مغازه‌های لوکس لباس فروشی شدیم. لباس‌های خیلی شیک و گران قیمتی داشت. لباسهایی با طرح اسلامی داشت. فروشنده یک خانم محجبه‌ای بود که چادر نداشت‌. باید یکبار همسرم را بیاورم و با هم لباس‌ها را ببینم و حسابی جیبش را خالی کنم. البته قیمت‌هاش فوق العاده بالا هست. با مهربانی از همدیگه خداحافظی کردیم و بعد وارد خیاطی شدم. به محض ورود به خیاطی روی صندلی نشستیم و به لباس‌های دوخته شده نگاه می‌کردیم و نظر می‌دادیم. تعداد زیادی خیاط در کارگاه مشغول خیاطی بودند. مدیر اصلی خیاطی اسمشون زیبا خانم بود. شخصی مهربان و با ادب. به ما گفت چند لحظه‌ای منتظر بمانید چون هنوز چادرها آماده نشده خلاصه ما هم نشستیم و منتظر آماده شدن چادر هایمان بودیم. بعد از چند دقیقه خانم چادری و محجبه وارد فضای خیاطی شد. دوتا روسری بلند آورده بود که کوتاه کند. برگشتم بهش گفتم: "چرا روسری‌ها رو کوتاه می‌کنی؟ اینا که خیلی خوشگلن" گفت: "زیر چادر اذیتم میکنه" سنّ بالایی داشت و در کنار ما نشست. گاهی به حرف‌های ما توجه می‌کرد و اظهار نظر می‌کرد. نمی‌دانم یهو چی شد که به ذهنم رسید و به حلما گفتم زندگی در حال گذر هست. خانم‌ها در حال خیاطی هستند. رفت و آمدها، هوای به این خوبی و آرامشی که داریم. چرا یکسری جوان، با کارهای احمقانه ریختن و اغتشاش کردن؟ چرا این حجم وحشی‌گری را دارند؟ اینها که بدون روسری تو خیابان‌ها می‌گردند، ما هم کاری به آنها نداریم. پس چرا چادر از سر ما می‌کشند؟ شاید دلشان می‌خواهد داعش، آمریکا یا اسرائیل بیاید و به ما حکومت کند. ولی واقعاً حضور این‌ها چه فایده‌ای به حال ما دارد؟ دشمنان ما که خوبی ما را نمی‌خواهند. خودمان باید برای خودمان کاری کنیم. در حال حرص خوردن و غُر زدن بودم که یهو خانم سن بالا برگشت و با اَخم به من نگاه کرد و گفت: "این تعداد زیادی که ریختن توی خیابون‌ها مردم هستند. اعتراض دارند. اغتشاشگر نیستند" گفتم: "اگر اعتراض دارند چرا آتیش می‌زنند؟ چرا نابود می‌کنند؟" گفت: "این کار آنها نبوده. کار خود پلیس‌ها بوده" حلما هم به کمک من آمد و جواب خانم سن بالا را داد و گفت: "چطور ممکنه کار پلیس‌ها باشه؟ همین دیشب یک پلیس را لخت کردند. چند وقت پیش پلیس رو آتیش زدن. بسیجی‌ها رو با تفنگ می‌کشند. آیا این کار خود پلیس هست؟" خانم سن بالا گفت: " آره آره" با حرص و عصبانیت گفت: " زدید دختر جوون مردم رو کشتید حالا توقع دارید نمی‌رید؟" با ناراحتی برگشتم و گفتم: " از شما خانم چادری توقع نداشتم. چرا این حرفو میزنی؟" بلند شد و با عصبانیت به من گفت: " چه وضع مملکت شده. گرانی، فساد" گفت: "در زمان شاه این حجم فساد نبود. این حجم کاباره، شراب خوری نبود" با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم: " چطوری حرف میزنی در حالی که همه می‌دونیم در زمان شاه انواع و اقسام فسادها در جامعه زیاد بود" گفت: "موسی به دین خود عیسی به دین خود" گفتم: "یعنی شما حاضری پسری بیاد بگه آزادی هست و به دختر شما تجاوز کنه؟" گفتم: "در کشور انگلیس و آمریکا هم یک حدی از پوشش وجود داره" شروع کرد به گفتن یکسری جملات تکراری مثل اینکه در کشور ما دزدی زیاد هست و ... حلما وسط این بحث‌ها خیلی به من کمک می‌کرد. گفت: "در همه جای دنیا دزدی وجود داره" زن سن بالا: "هیچ پیشرفتی نداشتیم. در حالی که در زمان شاه زندگی خوبی داشتیم" بهش گفتم: "مادر من می‌گفت ما در زمان شاه گاهی ناهار چای شیرین همراه با نون می‌خوردیم در صورتی که پدرم یک بازاری بزرگ و پولدار بود اما آنقدر اوضاع اقتصادی خراب بود که حتی نمی‌تونستیم برنج بخوریم. الان شما روزانه اگر مرغ یا گوشت نخورید روزت نمی‌گذره" حرفهایم را قبول نداشت. همان لحظه زیبا خانم از اتاق خیاطی به سمتم آمد. خانم بسیار فهمیده و با اطلاعات بالا بود.
برگشت به من و حلما نگاه کرد و گفت: " خانم‌ها خداحافظ" گفتم: "ببخشید اگه اذیتتون کردیم حلال کنید. ان شاء الله که تونسته باشیم حرف حقیقت رو به شما گفته باشیم" گفت: "شما هم ببخشید" با عذرخواهی و مهربانی از در خارج شد. بلند داد زدم و گفتم: "خدا حفظت کنه ان شاء الله زیر سایه حضرت معصومه(س) زندگی خوبی داشته باشی و مشکلاتت حل بشه" گفت: "خیلی ممنون" و از خیاطی خارج شد. ادامه دارد... ✍مجتبی میرزایی @roozneveshthayeman
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹 خیاطی پر داستان فقیرکو؟ چادر کِشی شاهزاده پرستار مسافر آمریکا اکنون پشیمان حقوق خوب کارگرها و معلم‌ها! در خیاطی منتظر بودیم که چادرهایمان آماده شود. خانم محجبه‌ای با یک نوزاد وارد خیاطی شد. پشت سرش هم یک خانم چادری اما با آرایش خیلی زیاد و پوشش زیر چادر نامناسب وارد خیاطی شد و پشت سرش هم خانمی با سن بالا وارد خیاطی شد که چادری هم نبود ولی محجبه بود. خانم خیاط شروع کرد به درد و دل با ما و از اتفاقات مختلفی صحبت کرد. مثلاً گفت: " توی شهر دنبال یک فقیر می‌گشتم تا دستش را بگیرم. هر چقدر به این و اون سپردم، هیچکس یک فقیر واقعی را نتونست به من نشون بده‌ اگر هم نشون میداد، اون شخص توانایی کار کردن رو داشت ولی کار نمی‌کرد و تنبلی می‌کرد" دوباره به من نگاه کرد و گفت: "از اقوام دور که توی قم زندگی می‌کردند و وضع مالی خیلی خیلی خوبی داشتند دو تا ماشین شاسی بلند یک خونه بزرگ و در واقع میشه گفت پادشاه بودند تمام اموال و دارایی هاشون را فروختند و رفتن آمریکا" زیبا خانم می‌گفت: "باهاشون صحبت که می‌کنم میگن اینجا تونستیم یه خونه کوچیک بخریم و یک ماشین. هر پنج نفرمون هم در حال کار کردن هستیم. از صبح تا شب و فقط می تونیم یک زندگی عادی داشته باشیم" زیبا خانم: "فامیلمون توی قم برای خودش شاهزاده‌ای بوده اما توی آمریکا داره پرستاری بچه‌ها را می‌کنه و واقعاً از لحاظ مالی خیلی ضعیف شدن و دلشون می‌خواد که بر گردن" خیلی برام جالب بود. گفتم: "واقعاً چنین چیزی بوده؟" گفت: "آره دروغ که بهت نمیگم. از اقوام نزدیکم هستن" دوباره شروع به درد و دل کرد و از اینکه کشور در وضعیت خوبی قرار دارد و رئیس جمهور کارهای بزرگ انجام می‌دهد حرف می‌زد. من هم گوش می‌دادم. بقیه هم چون موافق حرف‌هاش بودند، تأيیدش کردند. این وسط منم گفتم: " رئیس جمهور برای قشر معلم‌ها که کارهای زیادی کرده. چون من خودم معلم هستم. خبر دارم که رضایت زیادی بین معلمین وجود داره و هرکس از معلم‌ها که حرف میزنه واقعاً از روی عناد و عقده هستش و هیچ مشکل مالی یا کمبودی نداره" گفت: " بله درست می‌گید. مثل زمان عاشورا که لحظه کشتن امام حسین(ع) به ایشون گفتند ما با خودت مشکلی نداریم. حقد و کینه و بغض و کینه از پدرت علی(ع) داریم" سرم را تکان دادم و گفتم درست است. حلما هم صحبت‌هایی کرد‌. صحبت‌هامون رسید به اینجا که دارند چادر از سر خانم چادری‌ها می کشند. گفتم: "شرایط طوری شده که ما چادری ها توی کشور اسلامی بر اساس دینمون دیگه نمی‌تونیم حجاب و چادر رو محکم نگه داریم. چون از سرمون کشیده میشه" خانم‌ها تأيید کردند. خانم محجبه با یک نوزاد گفت: " همسرم امروز رفته تهران. از استرس پنجاه بار باهاش تماس گرفتم. می‌ترسم بلایی سرش بیارن" گفتم: " همسر شما روحانی هستند؟" گفت: "بله و به خاطر همین استرس زیادی دارم. با اینکه حتی لباس روحانیتش رو دراورده" گفتم: " نگران نباش. اگر روی پیشونیم نوشته باشند شهادت حتماً شهادت قسمت ما میشه ولی اگر ننوشته باشند، این اتفاق هیچ وقت نمی‌افته" حرفم را تأیید کرد، بعد هم دوباره با خانم خیاط شروع به درد دل کردیم. خانم خیاط به شوخی بلند گفت: "بچه‌ها منظورش با شاگردهای خیاطی بود ها! بیاین بریم بوستان علوی. زیر بوستان علوی در حال ساختن کاخ هستند. بریم ببینیم" همه بلند بلند خندیدند. من هم در ادامه صحبت‌های خانم خیاط گفتم: " چند وقت پیش مسافرت رفته بودم. چهار نفر خانم وارد مغازه شدند. سه نفر روسری خودشون رو کاملاً برداشته بودند. خیلی از برخوردشون ناراحت بودم. یک نفرشون فقط از روی ادب و احترام کلاهش رو روی سرش گذاشت. یک نفر دیگه هم یک روسری خیلی خیلی کوچیک رو دور گردنش بست. واقعاً دیگه چی میخوان؟ این‌ها که به بی‌حجابی و آزادی مد نظرشون رسیدن" خانم خیاط گفت: " اینها سیر نمیشن و براشون کافی نیست. می‌خوان همه چیز آزاد بشه. می‌خوان لخت و عریان وارد خیابان‌ها بشن" من بلافاصله گفتم: خُب به چه قیمتی می‌خوان این اتفاق بیفته؟ هیچ خانمی براش جالب نیست که چند تا مرد رو لخت و عریان توی خیابون ببینن" حرف‌هایی که زدم را قبول داشتند. بحث از گرانی‌ها شد. زیبا خانم گفت: " بله گرونی هست. ولی کار و تلاش هم هست. پول هم هست" گفتم: " برادر شوهرم که تو کار ساختمان سازی هست میگه یک کارگر تا ۵۰۰ تومن پول کارگری روزانه‌اش هست که میشه گفت پول قابل توجهی هم هست. هر روز که کار کنه میتونه پول قابل توجهی به دست بیاره برای ماهش" خانمی که با آرایش زیاد و چادر وارد خیاطی شده بود به من نگاهی کرد و گفت: " من روزانه صد هزار تومن در میارم" من نگاهی بهش کردم و گفتم: " البته این که ظلم‌هایی هم میشه و به برخی مشاغل حقوق‌های خیلی کمی میدن" ادامه دارد.... @roozneveshthayeman
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹 خانم پیرزنی در خیاطی نشسته بود‌. می‌خواست یک قواره چادر خیلی زیبا و گران قیمت بدوزد. متوجه این مطلب نشده بودم. بهش گفتیم چادرت خیلی قشنگ و شیکه. گفت که مسافر هستم و از تهران میام. شوهر پیرزن مرد مسنّ و پیری بود که پشت در خیاطی نشسته بود و چند بار با صدای بلند از خانم خیاط می‌خواست کارشان را زودتر راه بیندازد تا زودتر سمت تهران حرکت کنند. پیرزن گفت: " وقتی می‌خواستیم بیایم قم کمی می‌ترسیدم. همش نگران بودم که چادرم رو از روی سرم نکشن" در همین حین چادر من آماده شد. چادرم را پوشیدم و جلوی بقیه مشتری‌های خیاطی ایستادم. چادرم را تا نزدیکی‌های قفسه سینه بالا می‌آمد. چادرم کش داشت. توری چادر را عقب کشیدم و گفتم: " اگر بخوان چادر رو از سرم بکشند، اصلاً در نمیاد. مگر اینکه آنقدر محکم بکشند که پاره بشه" خانم مُسنّ خندید و گفت: " آره راست میگی" گفتم: " نگران نباش. همه این بساط جمع میشه" گفت: ان شاءالله. رهبر عزیز کشورمان هم گفتند همه این اغتشاشات تمام می‌شود. گفت: ان‌شاءالله. گفتم: " چادر مادرمون حضرت زهرا(س) را از سرش کشیدند ما که دیگه کسی نیستیم. بزار چادرمون را بِکِشَند" به حرفای من گوش می‌داد. ولی دوباره خودم ناراحت شدم و قسم خوردم و گفتم: "به خدا قسم این اغتشاشگرها اگر خانم چادری رو گیر بیارن اون رو توی خیابون مثل اون پلیس لخت می‌کنند" خانم خیاط با ناراحتی نُچ نُچی بلند گفت. کمی که گذشت خانم مسنّ شروع به حرف زدن کرد و گفت: " اوضاع اقتصادی مملکت خیلی خرابه" با تعجب نگاهش کردم و گفتم با خودم این هم که مخالف هست بعد برگشت و گفت: " یک دارویی رو می‌خورم که هرماه کل ناصرخسرو رو میرم بالا و پایین تا اون رو پیدا کنم" گفتم: "این دارو تحریم شده؟" گفت: آره گفتم: "کی تحریم کرده مارو؟ آمریکا تحریم کرده که دست ما نرسد " حرفم را قبول داشت. گفتم: " بچه‌هایی که بیماری پروانه‌ای دارند دارو هاشون رو آمریکا اجازه نمیده به دست ما برسه اون‌ها چه گناهی کردن؟ شما چه گناهی کردی؟" حرفم را قبول داشت ولی می‌گفت: "چرا دولت هیچ کاری برای این قضیه نمیکنه؟ چند وقت پیش همه چیز خوب بود. توی کرونا دارو فراوون بود. الان اوضاع دارویی کشور خیلی خراب شده" برای این حرفش جوابی نداشتم جز همان تحریم بعد از مدتی گفت: " گرونی خیلی بیداد می‌کنه. خیلی زیاد. هیچ کاری نمی‌شه کرد. همسرم ۱۵ میلیون حقوق داره ولی با همون هم نمی‌تونیم کاری بکنیم" چشمم افتاد به چادر گران قیمتی که خریده بود. اما دلم نمی‌اومد که بهش بگم چطور می‌تونی چادر به این گرونی بخری؟ چشمم افتاد به پلک‌های پایینش که بن‌مژه گذاشته بود و موهای رنگ شده و صورت تمییز و قشنگش. بهش گفتم: "خانم شما خیلی خوشگل هستید. گفت: " نه من خوشگل نیستم. گفتم: " چرا وقتی چادرت رو سرت کردی و ماسکت رو پایین کشیدی با خودم گفتم چه خانم زیبا و باکلاسی" گفت: " تازه کجاشو دیدی! برادرم یک ماه به رحمت خدا رفته من عزادارم وگرنه خیلی خوشتیپ‌تر هم هستم. به خاطر حجابم همیشه ماسک می‌زنم که صورتم پیدا نشه. گفتم: " آفرین" ولی توی دلم بود که بهش بگم: " چرا از اوضاع اقتصادی می‌نالی در حالی که به راحتی مسافرت اومدی. به راحتی چادر گران‌قیمت خریدی و به تیپ و قیافت می‌رسی" ولی سکوت کردم و فقط گفتم: " خانم اوضاع اقتصادی درست میشه نگران نباشید" برگشت و گفت: " انقدر اوضاع خراب هست که گاهی میگم همه این نظام بره و همون بمیریم" گفتم: " چقدر نا امیدانه. این حرف رو نزن. این کشور اگر بیفته دست آمریکا، اسرائیل یا داعش بلاهایی سرمون میاد در حالی که الان در حال زندگی عادی هستیم" دوباره سر تکان داد و حرفم را قبول داشت، اما ته دلش می‌دانست که مدام به خاطر اوضاع اقتصادی و پیدا نشدن داروی مخصوص بیماری و گران بودن آن دارو ناراحت و دل نگران بود. برگشتم و گفتم: " خانم باز هم نگران نباش ان شاءالله همه چی درست می‌شه. حضرت معصومه(س) کمک می‌کنه. فقط ما باید پشت این انقلاب پشت این نظام و این کشور باشیم نباید بذاریم دشمنان و به این کشور دسترسی پیدا کنند. نباید بزاریم که گول بزنند" حرفم مورد تأییدش بود و خداحافظی کرد و از خیاطی خارج شد. حدود یکی دو سه ساعتی در خیاطی معطل بودیم. چادرها را گرفتیم و از خیاطی خارج شدیم و به طرف حرم مطهر حرکت کردیم. با خانم خیاط هم به گرمی خداحافظی کردیم. ادامه دارد... ✍مجتبی میرزایی @roozneveshthayeman
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹 عمامه پدر شوهر خانم فروشنده قبل از خروج از فضای خیاطی یک خانمی وارد فضای خیاطی شد. همان خانمی که فروشنده مغازه لباس‌های لوکس بود. صورت زیبایی داشت. تیپش هم خوشگل و تمییز بود. از نحوه حجابش خوشم آمد. با اینکه چادری نبود اما حجاب خوبی داشت. با ناراحتی و نگرانی آمد و گفت: "زیبا خانم زیبا خانم" زیبا خانم گفت: " جانم چی میخوای؟" فروشنده گفت: "می‌خواستم باهات خداحافظی کنم. صحبتی هم بهات داشتم" زیبا خانم گفت: "بگو عزیزم گفت: " چند وقت پیش پدر شوهرم رو توی اهواز عمامش را انداختن. همسرم رفته پیش اون" همه ما با ناراحتی گفتیم: " وای چه اتفاق بدی" گفت: " کاش فقط عمامش را می‌انداختن. پیرمرد ۷۵ ساله هست که بعد از پرتاب عمامش خودش را پرت کردن و متأسفانه دست‌هاش شکسته" همه ما خیلی خیلی ناراحت شدیم. خانم خیاط گفت: " باید هزینه‌هاش رو از دولت بگیره؟" خانم فروشنده گفت: " نه هزینه‌هاش رو خود همون نامردی که این کار رو باهاش کرده به عنوان دیه میده. اما اون رو بعد از ۹ روز گرفتن. خیلی طول کشید ولی واقعاً یک پیرمردی که گوشه خیابون در حال راه رفتن بوده و به سمت مسجد محل میرفته چرا باید این بلا سرش بیاد؟" حالت بغض داشت و ناراحت بود. خیلی زیاد. ما هم خیلی خیلی زیاد ناراحت شدیم و ابراز همدردی کردیم. بعد هم از خانم خیاط خداحافظی گرمی کردیم و از پاساژ خارج شدیم. فضای پاساژ  تاریک بود. کمی ترس به دلم انداخت. کنار مغازه‌های پاساژ که رد می‌شدم به نوع لباس‌ها دقت می‌کردیم. به حلما گفتم: "نگاه کن ببین! این لباس کاموا بافتنی، نوع بافتش توری هست که اگر دخترها بپوشند تمام بدنشون پیدا میشه. هم کم رنگه هم پر از سوراخه" حلما قبول داشت. گفتم: "ولی خیلی قشنگه من هم دلم میخواد این رو بپوشم اما اگر یک دختر بدون چادر این لباس رو بپوشه لباس زیرش هم پیدا میشه تمام بدنش پیدا میشه بخاطر سوراخ‌های زیادی که نوع بافتش داره" حلما هم قبول داشت. گفتم: ر کی باید جلوی این‌ها رو بگیره؟ واقعاً اگر این لباس‌ها نباشه یا نوع بافتش پوشیده‌تر باشه خُب قطعاً دختری هم که انتخابش می‌کنه هیچی از بدنش پیدا نمیشه و پوشش کامل‌تری داره" حلما حرفم را قبول داشت. با هم از پاساژ خارج شدیم. کل بحث و صحبت‌های ما امروز در مورد همین چیزها بود. ادامه دارد... ✍مجتبی میرزایی @roozneveshthayeman
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹 همسر عاشق در مغازه خیاطی بودیم. مغازه زیر زمین پاساژ بود و آنتن ضعیف بود و گوشی‌هامون زنگ نمی‌خورد. شوهرامون چند باری با ما تماس داشتند و دل نگران شده بودند. وقتی بهشون زنگ می‌زدیم، ابراز نگرانی کرده بودند از اینکه مدت ماندن ما زیاد شده بود. همسرم گفت: "اگر میخوای کارت تموم شد بیام دنبالت و با هم برگردیم خونه" گفتم: "نه امروز می‌خوام با حلما باشم" خداحافظی کردیم. چند دقیقه بعد دوباره گوشیم زنگ خورد. همسرم بود. گفت: "نظرت چیه که باهم بریم یه جیگر بخوریم؟" آخه هنوز بخاطر ناشتا بودن برای آزمایش صبحانه نخورده بودیم. با خنده گفتم: " با حلما هستم. نمیشه که" گفت: " خُب باهم بریم" گفتم: " نه می‌خوام امروز کلاً با دوستم باشم. لطفاً اینقدر با من تماس نگیر" اما توی دلم از محبت و توجه همسرم لذت می‌بردم. از اینکه در طول روز چندین بار با من تماس گرفته بود و جویای احوالم بود و می‌خواست با من باشه احساس خوبی به من دست می‌داد. گفتم: " پی کارت باش اینقدر زنگ نزن" خداحافظی کردیم و گوشی را قطع کردیم. بعد از کمی گشت و گذار به سمت حرم مطهر حرکت کردیم و کمی دوباره صدای تلفنم بلند شد. با کلافگی گوشی را از توی کیفم در آوردم و همانجا روی سکوهای سنگی کنار پیاده رو نشستیم. به محض اینکه گوشی را در آوردم دیدم شماره همسرم است. با کلافگی گفتم: "ای بابا باز که تماس گرفت" همان لحظه پشت سرمان آقایی با صدای بلند به حالت شوخی گفت: "خانوما اینجا برای چی نشستید؟" حلما به شدت ترسید و بلند گفت: "وای ترسیدم" من اصلاً نترسیدم و با بی‌خیالی برگشتم و دیدم همسرم دست روی شونم گذاشته. خیلی جالب بود که همدیگر را تو اون مسیر دیدیم. داشت می‌رفت به سمت محل کارش. با هم دست دادیم و احوالپرسی کردیم و بعد از خداحافظی دوباره با حلما به مسیر ادامه دادیم. احساس خوبی داشتم از اینکه با همسرم ملاقات داشتم از اینکه دل نگرانم بود. کمی ناراحت بودم دلم می‌خواست همسرم آرامش داشته باشه و این قدر دل نگران من نباشه. ادامه دارد... ✍مجتبی میرزایی @roozneveshthayeman