eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.6هزار دنبال‌کننده
7.9هزار عکس
806 ویدیو
93 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
خوش به حال زائران و مجاورانش... السلام علیک یا فاطمه المعصومه...✨
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
14.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥⚠️عنکبوت مقدس؛حماقت بزرگ ⭕️ بشنوید از پشت پرده این فیلم و برخورد عجیب انقلابیون که پروژه سازندگان این فیلم را جلو می‌برند! 🎥 تحلیل متفاوت استاد پورآقایی و یکی از تحلیل‌گران رسانه‌ای جشنواره کن که از نزدیک فیلم را دیده است... http://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔰 رهبر انقلاب ۱۴ خرداد در حرم مطهر امام خمینی(ره) سخنرانی خواهند کرد 👈 مراسم سی‌وسومین سالگرد رحلت حضرت امام خمینی (رحمةالله علیه) با سخنرانی رهبر انقلاب برگزار خواهد شد. 🔸 این برنامه ساعت ۹ صبح روز شنبه چهاردهم خرداد با رعایت دستورالعمل‌های بهداشتی در حرم مطهر امام خمینی(ره) آغاز می‌شود و سخنرانی رهبر انقلاب نیز حدود ساعت ۱۰ خواهد بود. 🔺 این مراسم به صورت زنده و مستقیم از رسانه KHAMENEI.IR و شبکه‌های صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران پخش خواهد شد. http://eitaa.com/istadegi
"و ناگهان دیدم که مردی از دریا برمی‌آید ـ بر دریا می‌آید ـ چون ایشان که در اسطوره‌های مهجور، بر آب می‌رفتند؛ چون عیسای ناصری، چون منصور حلاج و چون شیخ ما که نگاه خداوند بر اوست و اگر خواهد، چون قاصدک‌ها به سیاحتی سبک‌بالانه می‌بَرَدش..." (بریده‌ای از کتاب سه دیدار، به قلم نادر ابراهیمی) 📚 رحمه‌الله علیه https://eitaa.com/istadegi
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
"و ناگهان دیدم که مردی از دریا برمی‌آید ـ بر دریا می‌آید ـ چون ایشان که در اسطوره‌های مهجور، بر آب م
📚 کتاب ✍️نویسنده: به مناسبت سالگرد ارتحال بنیانگذار کبیر انقلاب اسلامی؛ امام خمینی رحمه‌الله علیه... مجموعه کتاب "سه دیدار با مردی که از فراسوی باور ما می‌آمد"، نوشته نادر ابراهیمی، نویسنده سرشناس معاصر است. او در این مجموعه، زندگی و ابعاد مختلف شخصیتی امام خمینی (ره) را بررسی کرده است. نادر ابراهیمی یکی از برترین نویسندگان معاصر است. او در اوایل انقلاب پس از ملاقات کوتاهی که با امام(رحمه‌الله علیه) داشت شیفته ایشان شد و تصمیم گرفت که در خصوص امام کتابی را به نگارش در بیاورد. وی بخاطر تصمیم به چنین کاری از طرف روشنفکرانی که در آن زمان کانون نویسندگان را در دست داشتند طرد شد. نادر ابراهیمی جلدهای اول و دوم کتاب را در سال‌های ۷۵ تا ۷۷ نوشته است. اگر چه کتاب سه جلدی است؛ اما جلد سوم آن هرگز منتشر نشد و این‌روزها هم که نادر ابراهیمی دیگر در این دنیا زندگی نمی‌کند، کسی از سرنوشت جلد سوم خبر ندارد. جلد اول مجموعه با نام «رجعت به ریشه‌ها» است که داستان بلندی درباره زندگی و دوران کودکی و رشد امام خمینی است. ابراهیمی کوشیده در لابه‌لای اثر، مراحل شکل‌گیری شخصیت امام را در دوران کودکی و جوانی بررسی کند. جلد دوم نیز «در میانه میدان» نام دارد که به خاطراتی از پدر امام و شکنجه‌های او در زندان شاهی و شهادتش، تاثیر گرفتن امام از افکار و سخنان عمه‌اش صاحبه خانم، دوران مبارزاتش در جوانی، حضور در حوزه اصفهان و...می‌پردازد. ابراهیمی کوشیده در لابه‌لای اثرش که قالبی داستانی دارد، شخصیت و روش و منش امام را در دوران جوانی‌اش و پس از آن، در مبارزاتش علیه رژیم پهلوی بررسی کند. جلد سوم هم «حرکت به اوج» نام داشت که نوشته نشد. 📖 - دیگر از میانه‌ی راه هم برنگرد! از خودت بپرس و به خودت جواب بده! این کار، بهتر از آن است که تمام عمر، بروی و برگردی و سوال کنی. می‌فهمی؟ - بله عمه جان! 📖 و مرد گفت: مردم حقیر را که خُرسندانه از دریچه‌های محقّر به جهان می‌نگرند دوست نمی‌دارم. این، خیانتی‌ست بزدلانه به چشم؛ به حقّ رؤیت؛ به توان شناگریِ دیدن. اما بیش از این، من ذات قناعت را دوست نمی‌دارم و قناعت‌کاران را که پست‌ترین مردم روزگار ما هستند؛ چرا که قناعت، این زمان، چیزی نیست الا نیم‌تشنه نگه داشتن اسبی که راهی دراز را به قصد خوب نوشیدن پیموده است. 📖 ما اگر میل آن داشتیم که تن به حقیرترین امکانات بسپاریم، تور به توفانْ نمی‌انداختیم، و چون مرغانِ توفان، به همه سویِ زیستنی پر مخاطره پرتاب نمی‌شدیم... 📖 و ناگهان دیدم که مردی از دریا برمی‌آید بر دریا می‌آید ـ چون ایشان که در اسطوره‌های مهجور، بر آب می‌رفتند ـ چون عیسای ناصری، چون منصور حلاج و چون شیخ ما که نگاه خداوند بر اوست و اگر خواهد، چون قاصدک‌ها به سیاحتی سبک‌بالانه می‌بَرَدش... https://eitaa.com/istadegi
سلام. نه اتفاقا جالبه. شخصیت مستقل و سرکش آیه خوبه اما خوب باعث ترس می‌شه که کار دست خودش نده.
سلام من واقعا شرمندم. امتحانات و مشغله‌های مختلف یکم کارمو سخت کرده تلاش می‌کنم سر موقع هر شب یه پارت را بزارم.
سلام. اول اینکه شما با تفکرات امامین انقلاب آشنا بشید. در کنارش هر روز یک بار اخبار را ببینید که حداقل بدونید دنیا چه خبره. تحلیل‌های مختلف را هم بخونید. چیزی که نه تنها توی سیاست در همه علوم مهمه اینه که تا یه متنی را جایی خوندید یا شنیدید باور نکنید برید دنبالش. اگه کسی را هم می‌شناسید که اطلاعات سیاسیش بالاست و بهش اطمینان دارید ازش سوال زیاد بپرسید. نکته دیگه هم اینکه تاریخ زیاد بخونید چون وقائع تاریخ دوباره تکرار می‌شه.
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
✨#بسم_الله_الذي_يكشف_الحق✨ 📙رمان امنیتی سیاسی#عالیجنابان_خاکستری ✍🏻به قلم #محدثه_صدرزاده قسمت۸۹
✨ 📙رمان امنیتی سیاسی ✍🏻به قلم قسمت۹٠ نزدیک تر که می‌شوم می‌بینم که تنها با تکیه بر درخت پشت سرش توانسته است بایستد. نگاهش که به من می‌افتد رویش را محکم می‌گیرد و اخم‌هایش را در هم می‌کشد. سلام می‌کنم. سرش را زیر می‌اندازد و زیر لب جواب سلامم را می‌دهد. نفس عمیقی می‌کشم و می‌گویم: _باز چرا اومدین اینجا اونم با این وضعیت؟ دفعه پیش هم کارتون اشتباه بود؛ من باید بهتون تذکر می‌دادم. سرش را بلند می‌کند و چشم‌غره‌ای به من می‌رود و با اخم می‌گوید: _کسی به خاطر شما اینجا نیومده. حال منم خوبه. من با آقای زبرجدی کار دارم، منتهی چون خجالت می‌کشیدم اول به شما گفتم. اینجورم که پیداست اشتباه کردم. با قدم‌های کشیده و یواش از کنارم می‌گذرد و به سمت در اداره می‌رود. چشم ریز می‌کنم اما کچ پایش را نمی‌بینم. سریع خودم را به او می‌رسانم و جلویش می‌ایستم. دستانم را به دو طرف باز می‌کنم و می‌گویم: _گچ پاتون کو؟ کش چادرش را جلو می‌کشد و می‌گوید: _رفتم بازش کردم دست و پامو گرفته بود. حالا هم برید کنار. دختره لج‌باز اصلا سه روز هم نشد که پایش در گچ بود و حالا آن را باز کرده. درمانده نگاهش می‌کنم. اگر وارد اداره شود نگاه همه را به خود معطوف می‌کند؛ مخصوصا عماد. اگر عماد بخواهد بیش از حد دور و برش بپلکد گردنش را می‌شکنم. من را پشت سر می‌گذارد و در اداره را باز می‌کند. در پی‌اش راه می‌افتم. اصلا چه کاری با حاج کاظم دارد؟ با صدای آیه به خود می‌آیم: _حداقل بگید از کدوم طرف برم؟ از سر ناچاری راهنمایی‌اش می‌کنم. دور و بر را نگاهی می‌اندازم. خدا را شکر همه در اتاق‌هایشان مشغول‌اند و کسی حواسش به ما نیست. قدم‌هایم را بلندتر برمی‌دارم. جلوی اتاق حاج کاظم می‌ایستم. تقه‌ای به در می‌زنم، در را باز می‌کنم و با دست به آیه اشاره می‌کنم وارد شود. از کنارم که می‌خواهد بگذرد می‌گویم: _تو اتاق که می‌تونم بیام؟ حرفی نمی‌زند. نفس کلافه‌ای می‌کشم و پشت سرش وارد اتاق می‌شوم. 🖇لینک قسمت اول رمان👇🏻 https://eitaa.com/istadegi/4522 💭ارتباط با نویسنده👇🏻 https://harfeto.timefriend.net/16467617947882 ⚠️ ⚠️ 🖋 https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا