در یکی از محله ها شهر شیراز پسری یه دنیا امد که فی الحال ستاره راه ما است...
او فرزند دوم خانواده بود ، پیش از انقلاب همراخ با جمعی از رفقاشون اعلامیه امام خمینی را پخش میکردند .
او علاقه خاصی به امام خمینی داشت .
بعد از پیروزی اسلام در سال ۵۹ داوطلبانه در درگیری های کردستان شرکت کرد و ۸ بار مجروح شد😞
شهید اسکندری بعد از پذیرش در رشته جغرافیا در دانشگاه امام حسین در سال ۶۹ موفق به گذراندن دوره اموزشی نظامی دافوس شد 🪖 .
بعد از جنگ مسئولیت های مختلف نظامی را بر عهده گرفت .
بعد از اتمام کار و بازنشستگی راهی سوریه شد .
او نخستین شهید مدافع حرم حضرت زینب بود که سرش به دست داعشیان پلید از تن جدا و پیکر مطهر و بدون سرش بعد از ۸ سال به همراه دیگر شهدا به وطن بازگشت 🥺💔
از شهید عبدالله اسکندری به عنوان سیدالشهدای مقاومت استان فارس یاد شده است😢
لیست فعالیت ها :📝
- سـتـاره هاے راه :✨
- شهید احمد وکیلی (اربا اربا💔)
- شهید محمود کاوه
- شهید حاج علی موحد دوست (سقای جبهه💧)
- شهید جاویرالاثر حاج علی قوچانی
- شهید شیر علی سلطانی
- شهید غلام حسین افشردی،حسن باقری
- شهید جانباز غلامرضا عالی
- شهید جانباز حاج رجب محمد زاده 💔
- شهید حمیدرضا نظام
- شهید محمد رضا دهقان امیری
- شهید علی حاتمی💍
- شهید حسن انتظاری
- شهید عبدالله اسکندری (سیدالشهدای استان فارس)
- شهید ابراهیم هادی
- شهید غریب سلیمان پور
- مصاحبه با شهید علی خلیلی بخش اول (شهیدی که شاهرگش رو برای چند دختر از دست داد💔)
- مصاحبه با شهید علی خلیلی بخش دوم (شهیدی که سه سال بدون شاهرگ زندگی کرد💔)
- مصاحبه با شهید خلیلی بخش سوم
- شهید یحی درویشی
- شهید حسین امیر عبدالهیان
- شهید جمهور (آسـد ابراهیم رئیسی)
- شهید جهاد مغنیه.. 🌱
- شهیده ریحانه سادات ساداتی ❤️🩹
- شهید حسن قربانی طالبی
- شهیده ناهید فاتحی کرجو
- شهید سجاد زبرجردی
- شهید احمد علی نیری
- شهیده فائزه رحیمی
- شهید احمد بینابان
- شهید عبدالله علایی کاشانی
- شهید هادی قنبری
- شهید محمد عسگری
- شهید مصطفی عسگری
- شهید سید مجتبی هاشمی نژاد
- شهید محسن وزوایی
- شهید محمد هادی ذوالفقاری
- شهید آرمان علی وردی
- شهید عبدالمهدی مغفوری
- شهیده نجمه قاسم پور
- شهید بابک نوری هریس
- شهیده عطیه اصلاحی
- شهید محمد سپهر محمدی
- شهید سید مرتضی طباطبائیان
- شهید سجاد ذبیحی
- شهید مهدی زین الدین
- شهید مجید غفارپور
- شهید حمیدرضا تورجی زاده
- شهید مجیدبهرمن
- شهید محمد مهدی بیرامی
- شهید سیدامیرسجاد غدیری
- شهید امیرحسین گشانی
- شهید مهدی باکری
- شهید مصطفی صدرزاده
- شهید حمیدسیاهکالی
- شهید محمدابراهیم همت
- شهید حاج ستارابراهیمی هژبر
- شهید محمد بلباسی
- شهیده زینب کمایی
- شهیده فاطمه سادات ساداتی ارمکی
- شهید سیدعلی خشوعی
- شهیدعلیرضا جانقربان
محفل ها :🌱
محفل ۱ : حاجت مهم
محفل ۲ : خودسازی
محفل ۳ : خودسازی²
محفل ۴ : حجاب (چادرم یادگار مادرم زهرا♥️)
محفل ۵ : شهادت¹
محفل ۶: شهادت ²
محفل ۷ : سوالات امتحان اخرالزمان
محفل ۸ : خواهرم ... برادرم ...!
محفل ۹ : حس میکنی خداباهات قهره ..؟
محفل۱۰ : چشم ما ، سقف ِدل ِما..!
مینی روایت :🗣
- حضرت عبدالعظیم حسنی
- دورفیق شهید
- سردار مجتبی عسگری
- آیت الله جاویدان
- شهید عباس دانشگر
- شونه هاتو دیدی ...؟
مینی محفل :✍🏻
- صحبت کردن با حجت خدا ..❤️🩹
- نماز ، توقف عمدی ..🙂
تلنگرانه :🩴
- از خدا پرسیدم ...
- منبع آرامش..!
- نفرین شده ی نماز ...!
- عادت به گناه..
- حلال و حروم ..
- بچه مذهبی ای که ...
- حس شهادت :)
- غیبت محمد ...
- ویروس کرونا ثابت کرد ...
شهیدانه :💫
- 5 سوره یاسین ...
- از شلمچه تا تهران ...
- دیدار با حضرت عشق ...
- ببین کدوم شهید دستتو میگیره ...
- نامه از طرف شهید ابراهیم هادی ...
برای دسترسی به پادکست ها :
#خودسازی
برای دسترسی به سخنان ناب ائمه :
#حدیث_روز
لیست درحال بروزرسانی است ...
‹ سـایـه سـار ¹³³›
یاد بود امشبمون به نیت شهید حسن انتظاری 🤍 یک فاتحه و ۵ صلوات بفرست و هدیه کن به حسن آقا...
یاد بود امشبمون به نیت شهید عبدالله اسکندی ❤️🩹
طبق روال هرشب یک فاتحه و ۵ صلوات بفرست و هدیه کن به آقا عبدالله🙃
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بریم زندگینامه آقا ابراهیم رو باهم ببینیم😍
پیشنهاد دانلود :)
🌌 روایت احساسی از توسل به شهید ابراهیم هادی
شب بود. همه خواب بودن، جز اون…
دختر جوانی که روی تخت بیمارستان افتاده بود، با چشمایی که دیگه امیدی نداشت. دکترها گفته بودن: «کاری نمیشه کرد.»
مادرش، با دل شکسته، کنار پنجره ایستاده بود. یه کتاب کوچیک توی دستش بود: سلام بر ابراهیم.
با اشک گفت: «ابراهیم جان، تو که لب تشنه رفتی، تو که بیمزار موندی، دخترم رو نجات بده…»
اون شب، خواب دید. شهیدی با چهرهای آرام، با لبخند، با نگاهی که انگار از جنس آسمونه. گفت:
«نگران نباش، خدا بزرگه…»
صبح که بیدار شد، دید دخترش نفسش آرومه. چند روز بعد، آزمایشها گفتن: «بیماری نیست. معجزهست.»
مادر فقط لبخند زد. میدونست جواب توسلش رو گرفته.
نه از دارو، نه از پزشک… از دل، از ایمان، از شهیدی که هنوز زندهست، حتی بیمزار . .
روایت احساسی: کنکور و شهیدی که دستش رو گرفت
پسر جوانی بود. چند سال پشت کنکور مونده بود. هر سال با امید شروع میکرد، با ناامیدی تموم.
خسته بود. دلش گرفته بود. حس میکرد خدا هم فراموشش کرده.
یه شب، توی هیئت، یکی از بچهها کتاب سلام بر ابراهیم رو داد دستش. گفت:
«اگه دلت صاف باشه، ابراهیم کمکت میکنه.»
اون شب، پسر نشست کنار پنجره، کتاب رو باز کرد.
چهرهی شهید رو دید. لبخندش، نگاهش، انگار داشت باهاش حرف میزد.
با دل شکسته گفت: «ابراهیم جان، اگه تو تونستی از دل خاک بلند شی، منم میخوام از این تاریکی بیرون بیام. کمکم کن.»
از اون شب، هر روز چند صفحه میخوند. هر شب با شهید حرف میزد.
نه با صدا، با دل. نه با زبان، با اشک.
روز کنکور رسید. انگار یه آرامش خاصی داشت.
نتیجه اومد: قبول شده بود. همون رشتهای که آرزوش بود. همون دانشگاهی که همیشه از دور نگاهش میکرد.
پسر فقط یه جمله گفت:
«من نخوندم که قبول شم، من توسل کردم که بلند شم. ابراهیم دستم رو گرفت))