eitaa logo
این عماریون
365 دنبال‌کننده
240.7هزار عکس
65.3هزار ویدیو
1.4هزار فایل
کانال تحلیلی درباب مسائل سیاسی واجتماعی https://eitaa.com/joinchat/2102525986Cbab1324731
مشاهده در ایتا
دانلود
7.34M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 بدهی ۲۰ میلیارد دلاری دولت 🔸اگر میخواهید بدانید که چرا با وجود فروش یک میلیون و پانصد هزار بشکه نفت در روز توسط دولت آقای رئیسی یعنی افزایش بیش از ۱۰ برابری نسبت به دولت فلج قبلی، هنوز گشایش قابل توجه‌ای در معیشت مردم رخ نداده، به این گزارش توجه نمایید... https://eitaa.com/joinchat/2102525986Cbab1324731
مجید فریدفر🍃⚘🍃 این قصه است. که بدن ورزیده‌ای داشت و مثل فنر می‌جست. قصه پسری که دنیا را با آکروبات شناخت، سینما شد، با ساز عشق زد و با در راه از کشورش، شد. 🍃⚘🍃 فریدفر؛ پسری که در کنار لیلا فروهر روی پرده درخشید و به انگیزه گرفتن انتقام دختران ایرانی یکی از هزاران قهرمان ملی کشورش شد، درحالی که هنوز خودش بیش از ۲۵بهار از عمرش نمی گذشت. این قصه، قصه مسلمانی است که را بهتر از همه هم سالانش می زد اما کنارش گذاشت و برداشت و پابه پای چمران در اردوگاه های جنگ های لبنان و سوریه، چریکی را مشق کرد و در این مسیر آنقدر استوار بود که آوازه اش به گوش یاسر عرفات هم رسید. 🍃⚘🍃 این قصه یکی از ترین شهدای ۸ساله از میهن است. قهرمانی برآمده از دل فارسی ها که به کوش بدل شد. فریدفر سرافرازی که پدرش می گوید یکی از گذاران یگان ویژه نوپو بوده است. 🍃⚘🍃
تولد تا اولین نقش چراغ های سالن خاموش می شود و چراغ های سن روشن؛ صحنه برای ورود گروه آماده است. پدری سرحال و ورزشکار با دو پسرش روی سن می آیند و به هنرمندانه ترین شکل مهارت خود را روی صحنه ای به نمایش می گذارند که محل هنرنمایی ستاره های شب های لاله زار قدیم است. در طول اجرا اما تر و فرز مدیر گروه چشم ها را به خود خیره کرده است. با موهایی لخت و چشمانی نافذ و مشکی. در میان حاضران در سالن فکر یکی بیشتر از دیگران مشغول پسرک شده است. صابر رهبر که تصمیم دارد یکی از اولین های سینمای ایران را با های نوجوان برای نقش های اصلی اش بسازد. که حالا کلاس سوم است، برای کاراکتر مراد تست می دهد و لیلا فروهر برای نقش لاله. هر دو دل کارگردان را می برند و هر دو اولین نقش زندگی شان را می گیرند. نقشی که سرنوشتشان را تغییر می دهد و استعداد آنها را شکوفا می کند. و سفرهای کاری حالا است. در پایان ستاره شده و هر جا می رود سینما می شناسندش و برای گرفتن از او صف می کشند. او که -۷سال پرکار را در سینما گذرانده حالا برای خودش یک است.
در ابتدای راه جوانی و شهرت. بااخلاقی که حتی شاگرد سلمانی چند خیابان آن طرف تر می داند که وقتی با صاحب کارش دعوایش می شود و اخراجش می کنند، تنها کسی است که اگر کند استاد سلمانی رویش را زمین نمی اندازد و او به کارش برمی گردد. 🍃⚘🍃 در این سال ها و با وجود ، هنوز هنر را کنار نگذاشته و با گروه آکروبات خانوادگی اش، به همراه پدر و برادرانش، سفرهای دور و درازی برای اجرای برنامه به کشورهای حاشیه فارس و هند و پاکستان دارد. سفرهایی که هرچند او را از سینمای ایران کمی دور کرده اما در یکی از سفرها در کراچی پاکستان جلوی دوربین می رود. سفرهایی که دنیای را از خانه کوچک خیابان پیروزی تا اغلب کشورهای همسایه گسترده می کند. به موسیقی موسیقی، این اولین نقطه تغییر است. ، پسرک آکروباتیست که هنوز هم در بسیاری از شب ها در کاباره های خیابان لاله زار، در حالی که مهتاب بالانس زنان روی آسمان بشکه چوبی را می گیرد و روی پاهای پدر تعادل خود را حفظ می کند، همچنان برای صابر رهبر یا دیگر چهره های سینمای فیلم فارسی یا نوجوانی فردین می شود یا رل پسرک جیب بر فیلم های قادری را ایفا می کند. او اما به دنبال جدید است. هنری که وجه جدیدی از ذاتی اش را بروز دهد. او که از کودکی با دمخور بود و دستگاههای موسیقی ایرانی را با این ساز غربی به زیبایی اجرا می کرد، حالا برای ادامه تحصیل هنرستان موسیقی را برگزیده، در دست گرفته و عاشقانه می نوازد. برای پدر، برای گروه ارکستر مدرسه و کمی بعدتر، برای عشق. 🍃⚘🍃
جاودانه «من یک سال زودتر وارد هنرستان شده بودم. مجید وقتی اومد، یه پسر شیطون و بامزه و خوش تیپ بود، و چون از بچگی از طریق پدرش که هنری می کردن، وارد هنر شده بود و چند تا فیلم بازی کرده بود، اکثرا تو هنرستان می شناختنش، ولی من ندیده بودمش و نمی شناختم. به مرور بیشتر با هم آشنا شدیم و تصمیم به ازدواج گرفتیم، که چون خانواده های هردومون مخالف بودن، ۴سال طول کشید تا راضی شن و این بود که تو هنرستان بهمون می گفتند نامزدهای جاودانه» این روایت سوی دیگر قصه است. قصه اولین و آخرین عشق زمینی او. سیمین محمدحسینی دختری بود که این گونه وارد قصه مجید شد. آرتیست که حالا هم شده بود. 🍃⚘🍃 دو طرف مخالف این آشنایی بودند اما عشق مسیرش را پیش برد و بدون حضور فریدفر بزرگ به ازدواج انجامید. ازدواجی درست در دل انقلاب ۵۷. وصلتی که گشت و گذار نامزدی اش، فرارهای یواشکی از خانه و زدن به دل های انقلابی بود و اش، داغ انقلابی. 🍃⚘🍃
سیاه و تحول پسرک هنرمند با سبیل های تنک، با موهایی که روی گوش پف می کردند مسیر زمین گذاشتن که عشق روزهای نوجوانی اش بود تا دردست گرفتن و پوشیدن شش جیب را به سرعت یک بلوغ سپری کرد. 🍃⚘🍃 «از من بپرسید می گویم اتفاقات ۱۷ شهریور برای نقطه تغییر بود.» اوج هیجان در میدان ژاله و پادگان نیروی هوایی. وقتی با قیافه ای مغموم و شوک زده به خانه برمی گردد و برای خانواده اش از می گوید که مقابل چشمانش به بسته شدند یا که جلوی پایش شد. 🍃⚘🍃 اوج انقلابی ۵۷ که درست در نزدیکی خانه پدری رخ داد. سال های غلیان انقلابی و جوانانی خواه که می خواستند نظامی نو برپا کنند و های شان پر بود از مفاهیم برابری، ریشه کنی ظلم و مخالفت با تضاد طبقاتی. 🍃⚘🍃
را زمین بگذار! انقلاب به بار نشسته و پیروز شده. و سیمین علی رغم مخالفت خانواده مجید به خانه بخت می روند. با یک مهمانی سی، چهل نفره ساده و لباس عروسی که مطابق با سلیقه آماده می شود. یک بلوز آستین بلند زیر پیراهن تور عروس و یک مقنعه به جای تاج و تور روی سر عروس. 🍃⚘🍃 سیمین می گوید: «بلوز و مقنعه را که آورد گفتم اینا چیه آخه؟ بغض کردم و گفتم من عروسم اینا رو نمیشه بپوشم، گفت: نه با اینا خیلی قشنگتری، منم این قدر دوستش داشتم، چشم بسته همه چیز رو قبول می کردم». 🍃⚘🍃 دوست داشتنی که در ادامه این زندگی کوتاه هم بارها و بارها تایید می شود: «پدرم جهیزیه کاملی به ما داده بود و مدام گلایه داشت. می گفت واقعا الان همه مردم می توانند مبل، یخچال فریزر یا سرویس خواب داشته باشند؟ در عذاب بود و مدام می گفت باید این وسایل را کم کنیم. کم کم هم که بحث رفتن را پیش کشید. می گفت نمی گذارند این ریشه بگیرد. باید برویم و جنگیدن درست را یاد بگیریم. 🍃⚘🍃 یک اتاق کوچک گرفتیم و چون آن وسایل در اتاق مان جا نمی شدند، بیشترشان را فروختیم.» این بخشی از گفته های همسر مجید است درباره روزهای شروع زندگی و رفتن به جنوب لبنان و البته آموزشگاه نظامی سوریه. 🍃⚘🍃 او از این زیستی و مجید از ، دیگری هم دارد. روزهای بازگشت به میهن، حضور در تجریش و کوچک و محقر در روستای بالای دربند. از زندگی در خانه ای که برای رسیدن به آن باید هر بار ۴۵دقیقه را پیاده تا تجریش می رفتند یا بر می گشتند اما بی هیچ چیز، زندگی خوش تری داشتند: «می دیدم که مجید با این ساده زیستی حالش خوب است. سخت بود، غر می زدم اما هر بار با خنده ای چنان دلم را می برد که فراموش می کردم.» 🍃⚘🍃