#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #رنج_دنیا #قسمت_۴۶🎬: ماریا با دسته ای از نگهبانان، به صورت مخفیانه طوری که کسی از ه
#داستان_واقعی
#رنج_دنیا
#قسمت_۴۷🎬:
توی خانه اعیونی پرویز خان غوغایی به پا بود، سارا و سهیلا با نیش خند احوالات پدرشان را نگاه می کردند و زن اول پرویزخان در حالیکه توی دلش عروسی بود شکستن پرویزخان را میدید و ذوق می کرد.
پرویز خان دستش را مشت کرده بود و روی زانویش میزد و رو به سارا گفت: مراد علی میگه اون مرد که خودش را قاصد من معرفی کرده اسم تو هم آورده...راستش را بگو سارا اینجا چه خبره؟! به این پدر پیرت رحم کن...دو روزه از اون دختره ی بیچاره خبر ندارم، معلوم نیست چه بلایی سرش اومده، اون بیچاره اینجا غریب بود، بی کس بود تازه با اون حالش....
سارا شانه ای بالا انداخت و گفت: به من چه، وقتی با یه دختره ی روستایی ازدواج می کنی و بعد برش میداری میبری قصر و حلوا حلواش میکنی تا همه بفهمن پرویزخان چه زن خوشگلی داره باید فکر اینجاش هم می کردی!
هیچ وقت با خودت نگفتی که تو جای پدر این دختر را داری و ممکنه اون چشمش بیافته به یه جوون تر از تو و بهت خیانت کنه؟!
پرویز خان مشتش را روی دیوار کوبید و گفت: تو حق نداری راجع به گلجان اینجور صحبت کنی، این دختر مثل قران خدا پاک بود، من نماز خوندنش را به چشم خودم دیدم، اون برخلاف شما قدر شناس بود و باور نمی کنم به من خیانت کرده باشه...
سهیلا نیش خندی زد و خودش را وارد ماجرا کرد و گفت: چه باور کنی و چه نکنی خیانت کرده، تمام شواهد حاکی از اینه که با یکی روی هم ریخته، از قضا طرف کسی هست که شاید شغل و ثروتش از پرویزخان هم بالاتر باشه که چشم این دختره ی بی حیا را گرفته باشه و...
سهیلا حرف میزد و تا ساکت میشد سارا شروع می کرد، این دو دختر اینقدر گفتند و گفتند و گفتند که پرویزخان باورش شد گلجان به او خیانت کرده و این خارج از تحمل پرویزخان بود و ناگهان مثل آتشفشانی خاموش که فعال می شود از جا بلند شد و همانطور که فریاد می زد گفت: من پیداش می کنم، به خدا پیداش میکنم و حقش را کف دستش می گذارم و با زدن این حرف با حرکاتی جنون آمیز به سمت اتاقش رفت و بعد از چند لحظه درحالیکه اسلحه ای در دست داشت بیرون آمد و گفت: اگر حرفهای شما درست باشه، نامردم اگر گلجان را نیارم همینجا، وسط حیاط، اون پدر لنگش هم میارم و جلوی چشم همه یک گلوله توی مغزش خالی می کنم تا درسی باشه برای تمام زن هایی که فکر خیانت به شوهرشون به سرشون میزند.
رگ غیرت پرویز خان زده بود بیرون و اصلا به این فکر نمی کرد سالها دختران و زنان مردم را برای خوشایند شاه به زور به قصر می آورد تا با تاراج نوامیس شان به اعلی حضرت و مهممانان نجسش خوش خدمتی کند.
شاید می بایست این واقعه شکل بگیرد تا پرویزخان گوشه ای از غم یک پدر، یک برادر، یک شوهر را که ناموسش توسط دربار پر از گناه و کثافت شاه، به غارت رفته بود را درک کند.
پرویز خان مانند مرغ سرکنده از خانه خارج شد و با رفتن او قهقه های سارا و سهیلا و مادرش به هوا رفت.
مش بهرام و همسرش شاهد این واقعه بودند و مش بهرام نگاهی به زن پرویزخان کرد و گفت: سالها بود هیچ کس لبخند این عجوزه را ندیده بود اما الان مثل دختربچه ها قهقه می زند.
همسرش آهی کشید وگفت: مش بهرام! من باور نمی کنم اون دختر اهل خیانت باشد، اون دختر پاک و معصوم مثل آینه بود، فکر می کنم این نقشه ای از طرف دختران ارباب باشه...
مش بهرام دستش را روی بینی اش گذاشت و گفت: هیس! چیزی نگو می خوای سارا و سهیلا ما را از اینجا بندازن بیرون؟!
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼
💥 در میدان مبارزه با دشمن، گاهی ما چیزی میخواهیم و خدای متعال چیز دیگری میخواهد.
ما باید خواست خدا را مقدم بداریم و به آن راضی باشیم.
💥 در جنگ بدر، عدهای از مسلمانان دوست داشتند که فقط کاروان تجاری را مصادره کنند و به یک نتیجۀ آسان برسند!
اما خداوند میخواست کار دیگری در عالَم انجام دهد و حق را پیروز کند: ﴿يُريدُ اللَّهُ أَنْ يُحِقَّ الْحَقَّ بِكَلِماتِهِ﴾. خداوند این پیامبر را نیاورده بود که صرفاً یک کاروان تجاری بگیرد! خداوند میخواست جنگ بزرگی شکل بگیرد و عقبۀ کفار ضربۀ بسیار سختی بخورد.
💥 در جنگ بدر، اگر حضرت میرفتند و فقط کاروان تجاری را میگرفتند، مشرکین دوباره برای پس گرفتن اموالشان لشکرکشی میکردند، و اتفاق مهمّی به نفع اسلام نمیافتاد.
🔵 آیتالله میرباقری:
◀️ داستان بدر اینگونه شروع شده که مشرکین، اموال مسلمانها را در مکه مصادره کردند. وقتی به نبیاکرم(ص) خبر رسید که کاروان تجاری قریش در حال عبور از مسیر مدینه است، ایشان مهیا شدند که آن کاروان تجاری را بهجای اموالِ غصبشدۀ مسلمانها مصادره کنند و با قریش مقابلهبهمثل کنند.
خداوند به پیامبر وعده داد که شما به یکی از این دو دسته پیروز میشوید؛ یا بر کاروان تجاری پیروز میشوید و اموال تجاری به دست شما میآید، یا با کاروان نظامی آنها مواجه میشوید و غنائم جنگ نصیبتان میشود. ﴿وَ إِذْ يَعِدُكُمُ اللَّهُ إِحْدَى الطَّائِفَتَيْنِ أَنَّها لَكُمْ﴾(سورۀ انفال، آیۀ ۶).
◀️ در این صحنه، عدهای از مسلمانان دوست داشتند که کاروان تجاری را مصادره کنند تا کار بهراحتی تمام شود. ﴿وَ تَوَدُّونَ أَنَّ غَيْرَ ذاتِ الشَّوْكَةِ تَكُونُ لَكُمْ﴾(انفال:۷)؛ شما دلتان میخواست به آن کاروانی دست پیدا کنید که خار ندارد و مشکلی سر راهش نیست؛ میخواستید به یک نتیجه آسان برسید.
اما خدا میخواهد کار دیگری در عالَم بکند؛ او میخواهد حق پیروز شود؛ ﴿يُريدُ اللَّهُ أَنْ يُحِقَّ الْحَقَّ بِكَلِماتِهِ﴾. او که این پیامبر را نیاورده که صرفاً یک کاروان تجاری بگیرد. خداوند میخواهد عقبه کفار را بزند و استمرار آنها را قطع کند؛ ﴿وَ يَقْطَعَ دابِرَ الْكافِرينَ﴾. خدای متعال دارد با نبی اکرم(ص) کاری را شروع میکند که به ظهور ختم میشود.
◀️ البته آن هم حق بود، نه اینکه حق نبود. اگر مسلمانها میرفتند و کاروان تجاری را هم میگرفتند، حقشان بود، ولی این کجا و آن کجا؟! خداوند میفرماید ما دنبال کار بزرگی هستیم و میخواهیم کار بزرگی را به دست شما رقم بزنیم؛ ما میخواهیم شما را بر بنیامیه پیروز کنیم؛ میخواهیم اینجا شما را یک مرحله بر ابوسفیان و لشکر ابوسفیان پیروز کنیم. بعد هم میخواهیم شما را در آخرالزمان به دست حضرت مهدی(عج) بر سفیانی پیروز کنیم ﴿لِيُحِقَّ الْحَقَّ وَ يُبْطِلَ الْباطِلَ﴾.
◀️ گاهی ما خیال میکنیم این چیزهایی که این روزها هست، آن موقع نبوده! فکر میکنیم چون پیامبر خدا معصوم بوده، همه راحت دنبال او حرکت میکردند، اما اینگونه نیست.
در این صحنه آنهایی که عظمت راه را نمیدیدند و آنهایی که آماده نبودند تا در این مسیر بزرگ جان خود را بدهند، میگفتند برویم کاروان تجاری را بگیریم که دردسر ندارد! به همین جهت عدهای با حضرت مجادله میکردند ﴿يُجادِلُونَكَ فِي الْحَقِّ بَعْدَ ما تَبَيَّنَ﴾(انفال:۶) و از جنگیدن با قریش کراهت داشتند ﴿فَريقاً مِنَ الْمُؤْمِنينَ﴾(انفال:۵).
◀️ وقتی پیامبر بهسمت حق بیرون میآیند، تو باید برای هر شرایطی آماده باشی؛ دیگر نباید تعلقاتی داشته باشی که در صحنه مزاحم تو بشود. گیرم که حضرت تو را بهسمت موت و شهادت میبرند؛ وقتی پیامبر خدا جلودار است، باید با سر بروی.
در جنگ بدر، اگر حضرت میرفتند و کاروان تجاری را میگرفتند، دوباره جنگهای بعدی بود و چیزی اتفاق نمیافتاد؛ آنها برای پس گرفتن اموالشان لشکرکشی میکردند و همین میشد. گاهی ما چیزی میخواهیم و خدای متعال چیز دیگری میخواهد. اما ما باید خواست خدا را مقدم بداریم و تسلیم و راضی باشیم.
🔗 https://eitaa.com/mirbaqeri_ir/7515
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_ششصد_پانزده🎬: حالا که پای پنج کلمه ی مقدس در میان آمده بود، ابلی
با سلام
داستان روایت انسان به جاهای حساسی داره میرسه
یه چیزی شبیه جنگ الانمون با یهود...
تبلیغ کانال را بفرمایید تا تعداد بیشتری از این داستان استفاده کنند
ان شاالله وقتم شد امشب چند قسمت مینویسم
صهیونیستها گمان میکردند با شهادت #علي_لاريجانى ایران در جنگ ضعیف خواهد شد. اما نمیدانستند که کرسی او به دکتر محمدباقر #ذوالقدر خواهد رسید که فرمانده و استراتژیست با سابقه سپاه و مترجم کتاب #سقوط_اسرائیل است.
کارتان ساخته است!
با سلام
بزرگواران به مناسبت این ایام داستان قصاب فرشته ها از کانال دوم رمان ارائه میشود
این داستان برگرفته از واقعیت و نمادین است
نمادهای حماسی و مادر به عنوان نماد وطن...
https://eitaa.com/bartareen/2637
💦⛈💦⛈💦
❤️ عشق پایدار ❤️
👇👇👇👇
#رفتن به قسمت اول
https://eitaa.com/bartaren/162
❣❣❣❣❣
💖 عشق مجازی 💖
👇👇👇👇
#رفتن به قسمت اول
https://eitaa.com/bartaren/635
🧚♀🧚♀🧚♀🧚♀
❣ عشق رنگین ❣
#رفتن به قسمت اول
👇👇👇👇
https://eitaa.com/bartaren/757
👿🕸 👿🕸😈
#رفتن به قسمت اول
#دام شیطانی
👇👇👇👇
https://eitaa.com/bartaren/921
🕷🕸🦋🕸🕷🕸
#پروانه ای در دام عنکبوت
#رفتن به پارت اول
👇👇👇
https://eitaa.com/bartaren/1259
💕💕💕💕
#روایت دلدادگی
#رفتن به قسمت اول 🎬
#ادامه دارد...
👇👇👇
https://eitaa.com/bartaren/1845
❄️✨❄️✨❄️✨❄️
#از کرونا تا بهشت
#رفتن به قسمت اول
#ادامه دارد ...
👇👇👇👇
https://eitaa.com/bartaren/2827
🖤🌹🖤🌹🖤🌹🖤
#سقیفه
#رفتن به قسمت اول
#ادامه دارد ...
👇👇👇👇
https://eitaa.com/bartaren/2983
🧖♂🧖♂🧖♂🧖♂🧖♂
#شاهزاده ای در خدمت
👇👇👇👇
https://eitaa.com/bartaren/3717
🌴🌴🌴🌴🌴
#یوزارسیف
#رفتن به قسمت اول
👇👇👇
https://eitaa.com/bartaren/5038
🥪🥪🥪
#لقمه حلال
#رفتن به قسمت اول
👇👇👇👇
https://eitaa.com/bartaren/5484
❣❣❣❣❣
#عشق سرخ
#رفتن به قسمت اول
#ادامه دارد...
👇👇👇👇👇
https://eitaa.com/bartaren/5686
👗👗👗👗👗
#راز پیراهن
#رفتن به قسمت اول
👇👇👇👇
https://eitaa.com/bartaren/5875
👩💼👩💼 👨👩👧👧 🤦♀🤦♀
#زن . زندگی . آزادی
#رفتن به قسمت اول
#ادامه دارد....
👇👇👇
https://eitaa.com/bartaren/6708
#ماه آفتاب سوخته
#رفتن به قسمت اول
#ادامه دارد...
👇👇👇👇
https://eitaa.com/bartaren/7579
🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼🍂
#تجسم شیطان
#داستان واقعی
#رفتن به قسمت اول
https://eitaa.com/bartaren/7694
داستان«اربعین»
رفتن به قسمت اول👇👇👇
https://eitaa.com/bartaren/7971
🖤❤️🖤❤️🖤❤️
«روز کوروش»
رفتن به قسمت اول👇👇👇
https://eitaa.com/bartaren/8465
🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼
رمان واقعی«تجسم شیطان۲»
ادامه دارد..
رفتن به قسمت اول👇👇👇
https://eitaa.com/bartaren/8516
🌼🌼🌼🌼🌼🌼
بانوان آسمانی
رفتن به #داستان_اول👇👇👇
https://eitaa.com/bartaren/8714
🌸🌸🌸🌸🌸
سامری در فیسبوک
ادامه دارد...
رفتن به قسمت اول👇👇
https://eitaa.com/bartaren/8874
🎞🎞🎞🎞🎞🎞
دست تقدیر
رمان آنلاین، ادامه دارد...
رفتن به قسمت اول👇👇
https://eitaa.com/bartaren/9179
🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼
فصل دوم سامری در فیسبوک
سامری در فیسبوک۲
رمان انلاین، ادامه دارد...
رفتن به قسمت اول👇👇
https://eitaa.com/bartaren/9567
🎞🎞🎞🎞🎞
رمان آنلاین: روایت انسان
ادامه دارد..
رفتن به قسمت اول
https://eitaa.com/bartaren/9964
🌕✨🌕✨🌕✨🌕
داستانک«مجنون الحسین»
رفتن به قسمت اول👇👇👇
https://eitaa.com/bartaren/10140
🖤❤️🖤❤️🖤❤️
اوج دلدادگی
رفتن به قسمت اول👇👇👇
https://eitaa.com/bartaren/11065
🌺🌿🌺🌿🌺🌿
نامادری
رفتن به قسمت اول👇👇
https://eitaa.com/bartaren/11522
داستان واقعی صبر تلخ (کانال دوم رمان)
https://eitaa.com/bartareen/1805
داستان واقعی ایلماه(کانال دوم)
https://eitaa.com/bartareen/1966
داستان واقعی توهم عشق(کانال دوم)
https://eitaa.com/bartareen/2143
رنج دنیا
https://eitaa.com/bartaren/11951
قصاب فرشته ها، کانال دوم
https://eitaa.com/bartareen/2637
امینه رفتن به قسمت اول👇👇
https://eitaa.com/bartaren/12458
Khamenei.ir1_15112193682.mp3
زمان:
حجم:
2.5M
♥️توصیه رهبر شهید
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سرسجاده بخونیم سدنوری ایجاد کنیم
21.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به این میگن جنگ روانی 😂
بفرستید برای اونایی که تو آمریکا هستند ببینیم کی تحریمه ؟😂
‼️ با پول یک باک بنزین تو امریکا تو ایران اونم تو شرایط جنگی، چیا میشه خرید؟
#افول_آمریکا
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#نبرد_حق_و_باطل
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_ششصد_پانزده🎬: حالا که پای پنج کلمه ی مقدس در میان آمده بود، ابلی
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_ششصد_شانزده 🎬:
قوم یهود با قساوت تمام پیامبری را که خداوند برای آنها فرستاده بود فقط به خاطر اینکه از محمد و آل محمد می گفت و یهود را به سمت فرمانبرداری از پنج کلمه ی مقدس می خواند با مرگی بسیار دردناک به شهادت رساندند
شهادت اشعیا نبی سر اغاز بدبختی آنها بود، بدبختی ای که آنها از آن غافل بودند، ابلیس خیلی زود در بین آنها نفوذ کرد و دوباره این قوم متکبر و مستکبر رو به بعل پرستی آوردند، دوباره بت ملوخ نمایان شد و کودک کشی در بینشان مرسوم...
در این زمان حکومت آشور که یهودیه زیر دست آن بود،ضعیف و ضعیف تر شد و آنقدر کوچک و ضعیف شد که از ناچاری به سمت مصر روی آورد و با مصر هم پیمان شد و در عوض حکومت قدرتمند دیگری قد علم کرد.
حکومتی که از اتحاد مادها که یکی از تیره های آریایی بود با حکومت بابل شکل گرفته بود.
پادشاه حکومت بابل «بخت النصر» بود و او به خواستگاری دختر پادشاه مادها رفت و این وصلت صورت گرفت و پایه های حکومت شرقی که ترکیبی از آریایی و عرب بودند مستحکم شد.
حالا تمام پادشاهی های کوچک می بایست تحت فرمان و زیر مجموعه ی این حکومت قدرتمند باشند.
اما پادشاه کوچک یهودیه به سمت مصر کشش داشت، چرا که اینک در این پادشاهی پر از گناه سحر و جادو به صورت چشمگیری رونق گرفته بود و چون مصر یکی از مبدا های سحر و ساحری محسوب می شد، یهودی ها با مصری ها هم پیمان شدند، البته این هم پیمانی دلیل دیگری هم داشت و آن این بود که آریایی ها و حکومت شرقی بخت النصر به دلیل اینکه طینت شان پاک تر بود به دین و اعتقادات ابراهیم حنیف بودند اما یهودی ها سردسته وسرورشان ابلیس بود و نمی توانستند با یک مذهب الهی کنار بیایند.
خبر اتحاد مصر و آشوربه بخت النصر رسید و البته قاصدان خبر خراج دادن یهودی ها را به حکومت غربی مصر و آشور دادند.
بخت النصر که مصمم بود حکومتی یکدست و قدرتمند برپا کند به سمت آشور لشکر کشی کرد.
پادشاهی یهودیه بین راه بابل و آشور بود، پس بخت االنصر صلاح را بر آن دید که اول از شر حکومت شیطان پرست یهودیه راحت شود و برای همین با انبوهی از لشکریان شهر اورشلیم را محاصره کرد
یهودیان که انسان هایی بسیار ترسو و مال دوست و جان دوست بودند و از مرگ بسیار می ترسیدند حیله ای سوار کردند و دم از مذاکره و عهد و پیمان با بخت النصر زدند، تاریخ گواه هست که یهودیان متکبر و ابلیس پرست، هر کجا کم می آورند رو به مذاکره می آورند، مذاکره ای که جز فریب نیست و برای بخت النصر هم چنین شد و....
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌑🌑🌑🌑🌑🌑