eitaa logo
شهیدان حاج اصغر پاشاپور و حاج محمد پورهنگ
272 دنبال‌کننده
3.6هزار عکس
807 ویدیو
4 فایل
حاج اصغر : ت ۱۳۵۸.۰۶.۳۱، ش ۱۳۹۸.۱۱.۱۳ - حلب رجعت پیکر حاج اصغر به تهران: ۱۳۹۸.۱۲.۰۴ حاج محمد (برادر خانم حاج اصغر) : ت ۱۳۵۶.۰۶.۱۵، ش ۱۳۹۵.۰۶.۳۱، مسمومیت بر اثر زهر دشمنان 🕊ساکن قطعه ۴۰ بهشت زهرا (س) تهران ناشناس پیام بده👇🌹 ✉️daigo.ir/secret/6145971794
مشاهده در ایتا
دانلود
❤️🍃 خواهرم چادرت را محکم بگیر و امیدوار باش به وعده ‌ی شهدا که هر خانمی چادر به سر کند و عفت ورزد، سفارشش را به مولایم امام حسین (ع) میکنم... 🗒 🌱 @shahid_hajasghar_pashapoor 🌹🕊
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎥 بی‌عدالتی در فضای مجازی یعنی انتشار تهمت، دروغ و سخن بدون علم 🔻رهبر معظم انقلاب: عدالت فقط در تقسیم اموال و ثروت نیست؛ عدالت در همه‌ چیز است؛ امروز در فضای مجازی انسان گاهی اوقات بی‌عدالتی مشاهده میکند... @shahid_hajasghar_pashapoor 🌹🕊
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎥 سرهنگ صهیونیست: 🔹نمی‌توانیم ایران را تغییر دهیم، آن روزها به پایان رسیده 🔹ایرانی‌ها جدی، نوآور و مصمم هستند و به آنچه می‌خواهند می‌رسند 🔹همین که مجبور شدیم بودجه خاصی برای مقابله با آن‌ها تصویب کنیم یعنی رویارویی با ایران ساده نیست 🔹آنها هر روز نکات بیشتری فرامیگیرند و آنچه آموخته می‌شود قابل پاک شدن نیست، حتی اگر در قفسه کتابخانه بگذارند باز هم پیشرفت کرده‌اند! 🇮🇷 😌 @shahid_hajasghar_pashapoor 🕊🌹
💠 | من دیگه اصلاً به خودم نبود. اصلاً نمیدونم چجوری خودمو رسوندم اینجا..." اشک پای چشمم شده و باورم نمیشد چه میگوید که با زبانی که از به لکنت افتاده بود، پرسیدم: "یعنی... یعنی ما الان باید بریم خونه اونا؟!!!" که چشمانش به نشانه به رویم خندید و من حیرت زده تر سؤال کردم: "یعنی ازمون هیچ پولی نمیخوان؟!!!" باید باور میکردم به بهای دل من و مجید و به حرمت گریه هایی ، معجزه ای در رخ داده که مجید با لبخندی لبریز پاسخ داد: "حاج آقا گفت تا هر وقت که رو به راه میشه، میتونیم اونجا زندگی کنیم. بدون هیچ پول پیش و کرایه ای!" میکردم خواب میبینم و نمیتوانستم باور کنم در دل این گرم و ، دری از بهشت به رویمان باز شده که دیگر نبودیم در این اتاق تنگ و بمانیم. چادرم را سر کردم، مجید با دست چپش ساک را از روی زمین بلند کرد و دیگر با چه شتاب و با چه شوق و شوری از اتاق بیرون زدیم و از پله های بلند و طولانی سرازیر شدیم. به هیجانزده بودیم که فراموشمان شده بود مدارک را از مسافرخانه بگیریم و خودش صدایمان کرد تا فرم را تکمیل کنیم. مثل اینکه به یکباره از حبس ابد شده باشیم، به سمت خیابان اصلی میرفتیم تا هرچه زودتر به بهشت برسیم. نه من با کمردردی که داشتم میتوانستم راحت قدم بردارم، نه پهلوی مجید اجازه میداد به سرعت راه برود، اما هر دو به قدری و هیجانزده بودیم که همه دردهایمان را فراموش کرده و تنها به اشتیاق خانه جدیدمان می رفتیم. حالا پس از چندین ساعت کز کردن در محض و گرمای ، به هوای تازه و خیابانهای رسیده بودم که با ولعی ، گرمای مطبوع شب بندر را نفس میکشیدم. سرِ خیابان تاکسی گرفتیم و آدرس را به دست راننده داد تا ما را به مقصد برساند. تاکسی کهنه و فرسوده ای که روی هر دست انداز، تکانی میخورد. هرچه به خانه حاج آقا نزدیکتر میشدیم، اضطرابم میشد که میخواستم تا دیگر به میهمانی افرادی رفته و فقط یک ساده نبود که برای اقامتی به نسبت طولانی به این خانه دعوت شده بودم. ولی هرچه بود، از نشستن در گوشه اتاق مسافرخانه بهتر بود که ناگهان چیزی به رسید و بند دلم پاره شد. همانطور که روی عقب تاکسی کنار مجید نشسته بودم، زیر گوشش زمزمه کردم: "مجید! اینا میدونن من سُنی ام؟" به سمتم چرخید و با جواب داد: "نه عزیزم! من چیزی نگفتم، چطور مگه؟" هرچند ما سالها در این شهر بدون هیچ مشکلی با زندگی کرده بودیم، ولی باز هم میترسیدم که این شیعه بفهمد میهمان خانه اش یک دختر است و مسبب همه این آوارگیها، پدر همین دختر بوده که دعوت سخاوتمندانه اش را پس بگیرد و باز هم سهم ما شود که با لحنی تمنا کردم: "میشه بهشون حرفی نزنی؟" زد و با مهربانی پاسخ داد: "چشم، من نمیزنم. ولی از چی میترسی الهه جان؟" سرم را پایین انداختم و بلندی کشیدم که خودش فهمید در دلم چه میگذرد. دستهای را با همان یک گرفت تا قلبم به حمایت مردانه اش گرم شود و با لحنی دلم را آرام کرد: "الهه! من کنارتم ! نگران چی هستی؟ هر بیفته، من پشتت وایسادم!" ولی میدید دل به لرزه افتاده که با آهنگ صدایش دلداری ام میداد: "اون خدایی که جواب گریه های من و تو رو داد، بهتر از هرکسی میدونست رو به کی کنه! پس خیالت راحت باشه!" ✍️نویسنده: @shahid_hajasghar_pashapoor 🌹🕊
. شهـادت راز هـستی است و تا چشم هـا ڪم سوست هـموارہ راز خواهـد ماند . . . . . . @shahid_hajasghar_pashapoor 🌹🕊
التماس دعادارم🌹🌱 شبتون شهدایے☕️🍪🍏
بســ🌺ــم رب الشـ🕊ـهدا و الصدیـ🍃ـقین
. السلام علی من الاجابه تحت قبه نجف و مشهد و قم، کاظمیه، مکّه، بقیع همه خوبند ولی کرببلا خوب تر است باز دلتنگ دو رکعت دمِ بالای سرم زیر آن قبّه ی تو ذکر و دعا خوب تر است وحید محمدی🖌 عکس از: خضیر فضاله📸 . . . @shahid_hajasghar_pashapoor 🌹🕊
حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💠 سکوت کوه‌های چهل چشمه کردستان پس از ۳۷ سال شکسته شد 🎥 تفحص اولین بانوی شهیده مفقودالاثر 🌷 پیکر مطهر بانوی توسط گروه‌های تفحص شهدا تفحص شد 💠 سردار باقرزاده روز گذشته‌ با حضور در منزل دختر این شهیده خبر تفحص این شهید را به تنها بازمانده این خانواده داد @shahid_hajasghar_pashapoor 🕊🌹
. دستها وقتے به آسمان مے رسند ڪه دلت طعم خاڪے شدن را چشیده باشد... حتما نویدجان در غربت شهادتت آقا امام حسین(ع) در کنارت بوده؛ چه سعادتی... برای ما هم دعا کن... برای رسیدن، برای خاکی شدن، برای شهیدانه زیستنمان و در آخر شهادت... 🕊سالروز شهادتت گرامی باد @shahid_hajasghar_pashapoor 🕊🌹
🍃روزی خیاط در حرم شاه عبد العظیم در عالم مکاشفه از حضرت عبدالعظیم حسنی می پرسند: آقاجان، چطور شما به این مقام رسیدید؟ فرمودند: «از احسان به خلق، به زحمت روزی در آوردم و آنها را احسان کردم.» 🌷 @shahid_hajasghar_pashapoor 🕊🌹