eitaa logo
راوینا | روایت مردم ایران 🇮🇷
2.6هزار دنبال‌کننده
1.7هزار عکس
253 ویدیو
3 فایل
🇮🇷 روایت مردم ایران از پیکرهٔ حوزه هنری انقلاب اسلامی 🖋 هنر خوب دیدن و خوب نوشتن وابسته به نویسندگان مردمی 🌱 خرمشهرهای پیش‌رو، آوینی‌ها می‌خواهد... ✉️ نظرات، انتقادات، پیشنهادات و ارسال روایت: ˹ @ravina_ad ˼
مشاهده در ایتا
دانلود
📌 روایت بچه‌های هیئت عاشورائیان منتظر آباده روز جمعه با حدود ۳۰ نفر از بچه‌های هیات راهی نماز جمعه نصر تهران شدیم و شنبه ساعت ۳ بامداد آباده بودیم، بعضی از شهروندان آباده‌ای را هم آنجا به صورت خانوادگی و حتی تکی!! در مصلی زیارت کردیم. مردم خیلی سختی کشیدند (ازدحام جمعیت، کمبود آب، کمبود مترو و اتوبوس خصوصا برای برگشت، ساعت‌ها تو آفتاب نشستن و...) ولی همه از حضور خودشان لذت می‌بردند... توی مسیر (آباده- تهران) که می‌رفتیم هر جا در مغازه‌ها و مجتمع‌های بین راهی توقف داشتیم مملو بود از عزیزانی که از شهرهای مختلف راهی تهران شده بودند... شب قبل سفر عزیزی تماس گرفت که من نمی‌توانم بروم تهران ولی اگه عزیزانی قصد رفتن به تهران دارند و مسئله مالی دارند، هزینه را من تامین می‌کنم... برای این مراسم ستادی تشکیل نشده بود، کاروان اتوبوسی هم خیلی کم بود، هیچ نهادی هم تخفیف سفر نداشت، همه با ماشین و هزینه خودشان یا حتی کمک و نذری دادن آمده بودند... (قابل توجه برخی نهادها که در برخی مناسبت‌ها برنامه‌ها را دولتی کرده‌اند) سجاد یوسفی شنبه | ۱۴ مهر ۱۴۰۳ | ــــــــــــــــــــــــــــــ 🇮🇷 | روایت مردم ایران @ravina_ir ✉️ با ما همراه باشید و به دیگران معرفی کنید: 📎 بلــه | ایتــا | اینستا
📌 زوم! چشم از تلویزیون بر نمی‌داریم هیچ کدام جُم نمی‌خوریم... از ابتدای قرآن و مداحی مثل زوم گوشی چسبیدیم به تلویزیون و تمام رکوع و سجود آقا در خیال به او اقامه بستیم... اما مامان آیت الکرسی می‌خواند و من دعای حفظ ایشان «اللهم الجعله فی درعک الحصینه التی تجعل فیها من تشاء» ایمان‌مان کم است وگرنه او با متانت و اطمینان و ایمان خطبه را خواند و نماز هم... آفرین به تمام مردمی که با این شجاعت پشت او نماز خواندند و از تهدیدات نهراسیدند... ترس که نه حتی جدی هم نگرفتند نه از نادانی بلکه از ایمان... حقیقت این است اگر من هم می‌توانستم می‌رفتم حالا که پشت صفحه شیشه‌ای هستم کمی نگرانم... ستاره یوسفی جمعه | ۱۳ مهر ۱۴۰۳ | نهضت روایت گلستان eitaa.com/revait_golestan ــــــــــــــــــــــــــــــ 🇮🇷 | روایت مردم ایران @ravina_ir ✉️ با ما همراه باشید و به دیگران معرفی کنید: 📎 بلــه | ایتــا | اینستا
📌 شما چگونه‌اید؟ ما مردم عشیره‌ای هستیم که به وقت خطر نمازمان را به امامت جوانی هشتاد و پنج ساله زیر آسمانی که زمینش محراب شهادت است می‌خوانیم. شما که پیر قبیله‌تان دوان دوان و با نفس‌های به شماره افتاده سوراخ‌های جان پناهتان را گز می‌کرد چگونه‌اید؟ در کلام حکیمان عالم‌آمده «الناس على دین ملوکهم‏»... طیبه فرید eitaa.com/tayebefarid پنج‌شنبه | ۱۲ مهر ۱۴۰۳ | ــــــــــــــــــــــــــــــ 🇮🇷 | روایت مردم ایران @ravina_ir ✉️ با ما همراه باشید و به دیگران معرفی کنید: 📎 بلــه | ایتــا | اینستا
سعید خمینی،عبدالله سید قائد روایت دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آیت‌الله العظمی خامنه‌ای
راوینا | روایت مردم ایران 🇮🇷
📌 سعیدِ خمینی، عبداللهِ سیدقائد همین چند دقیقه قبل فهمیده ملاقات‌کننده‌اش فرزندِ رهبر انقلاب اسلامی و به‌‌قول ‌خودشان سیدقائد است. به احترامش نیم‌خیز شده روی تخت. دو دست توی پانسمان با انگشتانی قطع شده و چشم‌های عمل و پانسمان شده و سر و صورتی پر از زخم و بخیه. هیچ جا را نمی‌بیند. فقط از جهت صدا می‌تواند مکان مخاطب را تشخیص دهد. همسر جوانش هم کنار تخت ایستاده. کاملا در قواره یک زوج شیعه‌ی لبنانی! حاج آقا که می‌رسد با همان چشم و پلک‌های بخیه و پانسمان شده بغضش می‌ترکد. در پاسخ حاج آقا که از احوال و زخم‌هایش می‌پرسد می‌گوید: «فدای سر شما! نگران نباشید!» همسرش ایستاده کنار تخت. اشک می‌ریزد. قفل کرده‌ام. آن از زهرای ۵ ساله و هادیِ ۱۱ساله و الباقی بچه‌هایی که در خردسالی زخم صهیون به تن‌‌شان نشسته و این هم از بزرگ‌ترهایشان و عبدالله ۳۲ ساله و همسرش. عبدالله دارد با گریه‌ای که معلوم نیست اشک‌هایش باید چطور از لای زخم‌ها، بخیه‌ها و پانسمان‌ها راهشان را باز کنند ادامه می‌دهد: «به سیدقائد بگویید درست است که ما عزیز از دست داده‌ایم (منظورش سیدحسن نصرالله است) اما سایه‌ی عزیزتر هست هنوز! به سید قائد بگویید یک سپاه در لبنان دارد که منتظر دستور اوست.» حاج آقا می‌گوید به امر آقا راهی شده‌اند تا جویای احوال او و بقیه رزمندگان شوند. بعد هم هدیه‌ای که از طرف آقاست را به همسر عبدالله می‌دهد. عبدالله اما گوشش به این حرفا نیست و تند تند با گریه دارد حرف‌هایش را می‌زند: «به سید قائد بگویید نگران ما نباشد. از طرف من حتما ببوسیدش! بگویید سربازش سلام رساند!» حاج آقا خطاب به همسر عبدالله، جویای رسیدگی از آنها می‌شوند و اینکه اگر مشکلی هست حتما بگویند. زن محجوبانه از همه چیز تشکر می‌کند و از رسیدگی کادر درمان. مترجم ترجمه می‌کند که زن جوان یکهو می‌پرد توی صحبت‌‌ها: «فقط یک درخواست دارم!» همه گوش تیز می‌کنند: «سلام من را هم به سیدقائد برسانید!» سرم را می‌گیرم سمت پنجره تا بغض خفت شده بیخ گلویم رها شود. جای سالم توی صورت پر از بخیه‌ی‌ عبدالله نیست. حاج آقا کنار گوشش می‌گوید: «الان به خدا خیلی نزدیکی، برای ما دعا کن!» عبدالله اشک می‌ریزد و با چشم‌های بسته حرف‌هایش را می‌زند. پرتاب می‌شوم به سکانس‌های از کرخه تا راین و سعید، رزمنده‌ی ایرانی که بعد از بهبود چشمانش با شنیدن یاد و نام امام اشک می‌ریخت. در پاسخ به اینکه گریه برای چشم‌هایش ضرر دارد می‌گفت بگویید بدوزندشان. سعید نمی‌دانست عبدالله با چشم‌های دوخته شده هم گریه می‌کند. پ.ن: در حاشیه‌ی عیادت فرزندان رهبر انقلاب از مجروحان لبنانی و رزمندگان مقاومت که برای درمان به ایران اعزام شده‌اند. پنج‌شنبه | ۱۲ مهر ۱۴۰۳ | دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آیت الله العظمی خامنه‌ای khl.ink/f/57785 ــــــــــــــــــــــــــــــ 🇮🇷 | روایت مردم ایران @ravina_ir ✉️ با ما همراه باشید و به دیگران معرفی کنید: 📎 بلــه | ایتــا | اینستا
7.91M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📌 بیروت، ۶ اکتبر ۲۰۲۴ بخش اول بیروت، شهری که عروس خاورمیانه نام داشت؛ و حالا چونان مادری است که در سوگ فرزندانش مویه می‌کند و بر گیسوان خویش چنگ می‌زند. بیروت آرام است. چون در خواب رفته‌ای که هر از گاهی با کابوسی بر می‌خیزد شیون می‌کند و باز به خواب فرو می‌رود. مدیترانه، سبزآبی، در سکوت، ساحل را تماشا می‌کند. او جوانی و دلبری عروس را به خاطر دارد. گویی در اعماق خود هزار خاطره دارد، از باز جوان شدن بیروت، از دوباره برخاستن از زیر خاکستر. ساعتی مانده به غروب هواپیمای لبنانی در فرودگاه بین‌المللی بیروت بر زمین نشست. بنی‌صهیون از چند روز پیش مانع پرواز هواپیماهای ایرانی به مقصد لبنان شده است. ما به بغداد رفتیم و آن‌گاه با پرواز MEA که مخفف نام جغرافیای آخرالزمان است (میدل ایست)، به بیروت رسیدیم. از مبداء تهران مجروح حادثه تروریستی انفجار پیجر با ما بود. جوانی بلندبالا و ستبرسینه، که حالا یک چشم و چند انگشت از هر دو دست را نداشت. او پس از درمان به خانه‌ بازمی‌گشت. به "خانه‌"؛ همیشه باید به خانه بازگشت. خبر دادند جاده فرودگاه بمباران شده... ادامه دارد... وحید یامین‌پور @Yaminpour یک‌شنبه | ۱۵ مهر ۱۴۰۳ | ــــــــــــــــــــــــــــــ 🇮🇷 | روایت مردم ایران @ravina_ir ✉️ با ما همراه باشید و به دیگران معرفی کنید: 📎 بلــه | ایتــا | اینستا
9.24M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بیروت، ۶ اکتبر۲۰۲۴ بخش دوم روایت وحید یامین‌پور | لبنان
📌 بیروت، ۶ اکتبر ۲۰۲۴ بخش دوم اینجا، به فاصله کوتاهی از فرودگاه بین‌المللی بیروت، فضایی به وسعت نزدیک به هزار متر مربع، ویران شده است. دود سیاهی از لابلای ویرانه هنوز برمی‌خیزد. هنوز چیزهایی برای سوختن باقی مانده. خبرگزاری ها می‌گویند اینجا محل تامین کپسول‌های اکسیژن بوده، برای درمانگاه‌ها. بنی‌صهیون گفته‌اند ما انبار مهمات را هدف گرفته‌ایم. اگر چنین بود تا صدها متر چیزی باقی نمی‌ماند. اما فقط همان ساختمان ویران شده بود. راننده جوان با سرعت به خیابانی در مرکز ضاحیه می‌پیچد. می‌خواهم فیلم بگیرم. سرعتش زیاد است. ضاحیه خلوت است. من این خیابان را بارها در اوج شلوغی دیده‌ام. و حالا باور نمیکنم که تا این اندازه خالی و خلوت باشد. می‌پرسم: "مردم کجا رفته‌اند؟" - بعضی رفته اند به شمال، به طرابلس، بعضی ها در مدارس و مساجد و ناگهان با یک صدای مهیب همه به سمت عقب برمیگردیم... گویی هزاران تُن شیشه به ناگاه در اتاقی در بسته و خالی به زمین می‌خورند و تکه تکه می‌شوند. راننده با سرعت بیشتری می‌رود. همه جا را نگاه می‌کنیم و از هم میپرسیم کجا را زدند؟ بعد از چند ثانیه دود سفید و سیاهی از پشت ساختمانی بلند می‌شود. - از کجا زدند؟ من هواپیمایی ندیدم! - از روی دریا! تکنولوژی شیطانی واسطه‌ی نفس لوامه و اماره شده. آنکه شلیک می‌کند نمی‌بیند و نمی‌خواهد بداند که چه می‌کند. او به واسطه حائل شدن تکنیک، از هر ملامت و وجدانی رهاست. جنگ‌افزارها انسان را به نهایت توحش رسانده‌اند. وحید یامین‌پور @Yaminpour یک‌شنبه | ۱۵ مهر ۱۴۰۳ | ــــــــــــــــــــــــــــــ 🇮🇷 | روایت مردم ایران @ravina_ir ✉️ با ما همراه باشید و به دیگران معرفی کنید: 📎 بلــه | ایتــا | اینستا