eitaa logo
راوینا | روایت مردم ایران 🇮🇷
2.6هزار دنبال‌کننده
1.7هزار عکس
253 ویدیو
3 فایل
🇮🇷 روایت مردم ایران از پیکرهٔ حوزه هنری انقلاب اسلامی 🖋 هنر خوب دیدن و خوب نوشتن وابسته به نویسندگان مردمی 🌱 خرمشهرهای پیش‌رو، آوینی‌ها می‌خواهد... ✉️ نظرات، انتقادات، پیشنهادات و ارسال روایت: ˹ @ravina_ad ˼
مشاهده در ایتا
دانلود
راوینا | روایت مردم ایران 🇮🇷
در بازداشت حزب‌الله - ۳ روایت محمدحسین عظیمی | لبنان
📌 در بازداشت حزب‌الله - ۳ مرد پیراهن راه‌راه که در قامت پیرمردی قدکوتاه و چاق جلویم رخ‌نمایی کرد، با یک بطری آب خنک برگشت. به دستم داد و روی نیمکت روبرویم نشست. دست گذاشت روی قلبش و گفت: - ایرانی فی قلبی من هم دست و پایم را جمع کردم و جواب دادم: - علی راسی. انا صدیقکم (تاج سری. من دوست شمام) با حالت مظلومانه‌ای ادامه دادم: - انا ارید ان اذهب الی روضه الشهیدین لزیارت حاج عماد و حاج جهاد و لکن... (من می‌خواستم برم روضه‌الشهیدین برای زیارت حاج عماد و حاج جهاد ولی شما...) حالت انداختن لباس روی سرم به خودم گرفتم. از روی صندلی‌ چوبی که شبیه محل بازجویی بود، بلندم کردند و بردند بین خودشان. پیرمرد برای دوستانش ماجرا را تعریف می‌کرد و می‌خندید. روی گل‌میز پلاستیکی‌ای که دورش نشسته بودند، بطری نوشابه خانواده پپسی‌ بود که مقدار کمی نوشابه داخلش قرار داشت. دوباره زدم به دنده بی‌خیالی همراه با چاشنی بچه‌پررویی. رو کردم به پیرمرد و گفتم: - لماذا تشرب پپسی؟ (چرا پپسی می‌خوری؟) مرد ترکه به دست که حالا پسر نوجوانی با ریش‌های تازه تنجه‌زده بود دستهایش را با حالت سوالی تکان داد که یعنی مشکلش چیه؟ جواب دادم: صهیونیه. پیرمرد دوباره خندید. به دوستانش گفت: کسی را گرفتیم که نوشابه پپسی نمیخوره و می‌خواسته به زیارت حاج عماد برود. فضا داشت غیررسمی می‌شد که پسری خوش‌قد و بالا با چشم‌های آبی و موها و ریش خرمایی جلو آمد و با فارسی سلیس پرسید: چی شده؟ به چشم‌هایش خیره شدم. توی دلم گفتم: "این اگه شهید بشه، کتاب خاطراتش پرفروش میشه." فکر کردم از بچه‌های نیروی قدس است. منتظر بودم با عصبانیت دستش را بگیرد پشت یقه‌ام و بکشاندم روی زمین و پرتم کند توی صندوق عقب ماشینش و دیپورتم کند به ایران. ادامه دارد... محمدحسین عظیمی | راوی اعزامی راوینا @ravayat_nameh دوشنبه | ۱۶ مهر ۱۴۰۳ | ــــــــــــــــــــــــــــــ 🇮🇷 | روایت مردم ایران @ravina_ir ✉️ با ما همراه باشید و به دیگران معرفی کنید: 📎 بلــه | ایتــا | اینستا
دلنوشته‌های یک مادر روایت فاطمه محمدی | قم
راوینا | روایت مردم ایران 🇮🇷
دلنوشته‌های یک مادر روایت فاطمه محمدی | قم
📌 دلنوشته‌های یک مادر شب، چادر سیاهش را روی اتوبان تهران-قم کشیده ا‌ست. همیشه راه بازگشت انگار کِش می‌آید. بچه‌ها از فرط خستگی خوابشان برده و صدای پخش، فضای ماشین را پر کرده. فرصت می‌کنم تا از ساعت ۶ صبح تا الان را، مرور کنم. جنس شیرینی امروز، نه مثل قند است نه مثل عسل! شیرینی‌اش نه به کام جسم‌ام؛ که به کام روحم نشسته و از قلبم با خون به تمام جسمم منتقل می‌شود... فاطمه زهرا روی پا خوابش برده، علیرضا هم مشغول پازل بازی است. حاج مهدی رسولی می‌گوید امروز رهبرمان آمده‌اند و آغوش گشوده‌اند تا ملت ایران را به آغوش بکشند... دلم غنچ می‌رود مثل دختری که نگران و مضطرب است، و قرار است در پناه شانه‌های محکم پدرش آرام بگیرد. آقا وارد مصلی می‌شوند و جمعیت بدون آنکه آقا را ببیند، همینکه احساس می‌کند آقا وارد شدند، به پا می‌خیزد و پرشور شعار می‌دهد. دیگر دلم بی‌صبرانه منتظر اذان است، انتظاری که با آغاز اذان، به پایان می‌رسد. گوش‌ها همه آماده‌اند تا مزین به صدای امام امت شود. آقا با صدایی پر صلابت اما پر حزن شروع می‌کند به خطبه خواندن. اگر چه خطبه اول هم حرف‌های زیادی داشت، ولی خطبه دوم عجیب به دلم می‌نشیند. از اینکه تقریبا می‌توانم بدون واسطه، متوجه معنای عبارات عربی بشوم خیلی خوشحالم چرا که حتی دقیق‌ترین ترجمه‌ها هم نمی‌تواند لحن کلام را برایت ترجمه کند. خطبه دوم که تمام می‌شود مطمئن می‌شوم که آقا آمده‌اند تا آغوش باز کنند اما نه فقط برای من و تو؛ بلکه آغوشِ آقا باز شده به روی تمامِ آزادگانِ عالم... فاطمه محمدی | از eitaa.com/f_mohaammadi جمعه | ۱۳ مهر ۱۴۰۳ | ــــــــــــــــــــــــــــــ 🇮🇷 | روایت مردم ایران @ravina_ir ✉️ با ما همراه باشید و به دیگران معرفی کنید: 📎 بلــه | ایتــا| اینستا
6.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📌 بیروت، ۸ اکتبر خیلی‌ها خانه‌هایشان در ضاحیه را ترک کرده و جایی دیگر به‌سر می‌برند. آنها که هنوز جایی نیافته‌اند گوشه و کنار خیابان‌ها به انتظار نشسته‌اند. خانه‌به دوشیِ راست قامتان صبور ضاحیه، دل را می‌سوزاند اما آنچه خشم را بر ‌می‌انگیزد کینه‌هایی است که از بزرگی و صبر این مردم آشکار شده است. اینجا درست در مقابل مسجد بزرگ امین در مرکز بیروت، زنان و کودکان به دیوار مسجد تکیه داده‌اند ولی درهای مسجد به روی آنها گشوده نمی‌شود. کمی آنسوتر... المنة لله که در میکده باز است اسکای‌بار، میکده‌ای مشهور و بزرگ در ساحل، درها را گشوده و پناهگاه جمعی از آوارگان شده! باید سرفرصت مرثیه‌ی آرزوی محالی به نام "ملت لبنان" را بسرایم. فی‌الحال با هم دعا کنیم: بُود آیا که در میکده‌ها بگشایند گره از کار فروبسته ما بگشایند وحید یامین‌پور @yaminpour سه‌شنبه | ۱۸ مهر ۱۴۰۳ | ــــــــــــــــــــــــــــــ 🇮🇷 | روایت مردم ایران @ravina_ir ✉️ با ما همراه باشید و به دیگران معرفی کنید: 📎 بلــه | ایتــا | اینستا
من و گردنبند و گلوله روایت فرزانه حیدری | مشهد
راوینا | روایت مردم ایران 🇮🇷
من و گردنبند و گلوله روایت فرزانه حیدری | مشهد
📌 من و گردنبد و گلوله همین سال گذشته بود. برای یک پروژه نویسندگی تست دادم و نوشته‌‌ام را نپسندیدند. ناامید نشدم. دوباره برای‌شان نوشتم. دفعه دوم نوشته‌ام تایید شد و عضو گروه‌ نویسنده‌های آن پروژه شدم. چند ماه بعد هم مجموعه‌کتابی که نوشتیم رونمایی شد. اسم کتاب‌ها «از جان و دل» بود؛ خاطرات کارمندان کمیته امداد که از جان و دل‌شان مایه گذاشته بودند برای رفع محرومیت و نشر مهربانی. توی این فکر بودم دستمزد کار که واریز شد برای خودم یک چیزی بخرم تا هربار نگاهش می‌کنم شیرینی آن روزهای پرتلاش را بخاطرم بیاورد. حقیقت اینکه در نهایت دستمزدم پول زیادی نبود و نمی‌شد با آن، کار بزرگ و خاصی انجام بدهم یا چیز فاخر و وسیله کارراه‌اندازی بخرم. لذا تا توی یک پیج طلافروشی چشمم افتاد به این گردنبند، منی که ریاضی سوم دبیرستان را با تک‌ ماده قبول شده بودم، بی‌که شمّ اقتصادی‌ام خوب باشد یا چیزی از حساب و کتاب و درصد و مالیات و اجرت بدانم، این زیبا را سفارش دادم. اولین دستمزد جدی و کاری من در عرصه نوشتن؛ شد این گردنبند که عاشق مرواریدش هستم و برایم نماد کم‌خوابیدن، سحرخیزی، زیادخواندن و متصل‌نوشتن است. حالا نمی‌دانم قیمت یک گلوله چند است؟ اما می‌خواهم این قشنگ صورتی را با جان و دل تقدیم جبهه انقلاب کنم. می‌دانید؛ این گردنبند ارزش مادی چشم‌گیری ندارد ولی اگر به قدر همان یک گلوله بیارزد و برود بنشیند توی سینه قاتل بچه‌های فلسطینی و لبنانی و کاپشن‌صورتی، من و گردنبند و گلوله به کمال خودمان رسیده‌ایم. فرزانه حیدری eitaa.com/alaviyehsadat شنبه | ۱۴ مهر ۱۴۰۳ | ــــــــــــــــــــــــــــــ 🇮🇷 | روایت مردم ایران @ravina_ir ✉️ با ما همراه باشید و به دیگران معرفی کنید: 📎 بلــه | ایتــا | اینستا
ایستاده در غبار -۸ بخش اول روایت محسن حسن‌زاده | لبنان
راوینا | روایت مردم ایران 🇮🇷
📌 بیروت، ایستاده در غبار - ۸ بخش اول - مسئولیتِ همه‌چی با خودتونه! این را جوانِ راننده می‌گوید؛ وسطِ راه بیروت به صیدا و این "همه‌چی" را باز می‌کند: "یعنی ممکنه الان وسط جاده با پهپاداشون ما رو بزنن؛ یا محل اقامتتون قرمز اعلام بشه و تمام؛ می‌گم که تو ذهنتون باشه اگه زدن نگید نگفتی!" ذهنیت‌مان بعد از موشک چه اهمیتی دارد، الله‌اعلم! تند می‌راند به سمت جنوب؛ طوری که اگر دل می‌داد، می‌توانست با مایکل شوماخر، هماوردی کند. به طرفه‌العینی می‌رسیم به دروازه‌ی جنوب؛ صیدا؛ شهری که رنجِ تجاوزِ اسرائیل را هنوز پس از چهل سال به یاد دارد. شهر یک مُجَمع دارد به نام حضرت زهرا(س) که توی جنگ ۲۰۰۶، ویران می‌شود و دوباره برپایش می‌کنند. ما اما از کنار مجمع می‌گذریم و می‌رویم به منطقه‌ی حاره‌الصیدا؛ جایی که عمده جمعیتش شیعه‌اند. جایی می‌ایستیم به انتظار دوستان‌مان و راننده‌ی جوان، اشهدش را می‌خواند! بر خلاف نظر جوان، سالم می‌مانیم و به مدرسه‌ای می‌رسیم که این روزها و شب‌ها پذیرای برخی از خانواده‌های جنوب است. شبِ مدرسه، زنده است و حالا زنده‌تر می‌شود. همراهانمان برای بچه‌ها اسباب‌بازی آورده‌اند و همین کافی است که شبِ بچه‌ها ساخته شود. با یک خانواده‌، اهل یکی از روستاهای جنوب، وسط هیاهوی بچه‌ها گپ می‌زنم. یکی‌شان به شوخی می‌گوید شماها که آمدید، ممکن است مدرسه را بزنند! و بعد برای ابراز ارادت، چند تا جمله‌ی فارسی می‌گوید؛ دست‌وپا شکسته. مرد و زنِ خانواده، جوان‌اند. قشنگ معلوم است که دختر سرِ ازدواج به پسر گفته که حاضر است توی چادر هم که شده زندگی کند و حالا خدا، گفته بفرما! حالا نه توی چادر، اما توی یک اتاق اشتراکی، وسطِ مدرسه‌ی بچه‌ها. زن و شوهر و خاندان‌شان خوش‌اند. از مرد می‌پرسم از صدای انفجارها نمی‌ترسند؟ می‌گوید توی خانه‌مان هم که بودیم، صدای غرشِ هواپیماها که می‌آمد، قلیانمان را چاق می‌کردیم و می‌نشستیم به تماشای آسمان؛ آقا! جنوبی‌جماعت نمی‌ترسد. ادامه دارد... محسن حسن‌زاده | راوی اعزامی راوینا سه‌شنبه | ۱۷ مهر ۱۴۰۳ | ــــــــــــــــــــــــــــــ 🇮🇷 | روایت مردم ایران @ravina_ir ✉️ با ما همراه باشید و به دیگران معرفی کنید: 📎 بلــه | ایتــا | اینستا
ایستاده در غبار - ۸ بخش دوم روایت محسن حسن‌زاده | لبنان