شب مصطفی آمد دنبالم. دستم را گرفت، برد بیرون خوابگاه. روبروی خوابگاه زنجان خانه هایی قدیمی بود مانند #آلونک. بارها دیده بودمش؛ اما باور نمی کردم که کسی داخل آن زندگی کند. نزدیک که شدیم یک زن با سه تا بچه قد و نیم قد آمدند بیرون. مصطفی شروع کرد به قربان صدقه شان.
خانه در نداشت و به جایش پرده زده بودند و برق شان هم یک لامپ بود از تیر چراغ برق کشیده بودند.
چند وقتی بود که به شان سر می زد و اجناسی مانند برنج و روغن برای شان می برد.
می گفت: ببین این ها چطور دارند زندگی می کنند؛ آن وقت ما از آنان #غافلیم.
هر وقت هم ،وقت نمی کرد بهشان سر بزند چند نفر را می فرستاد که بهشان رسیدگی کنند.
#شهید_مصطفی_احمدی_روشن
#سیره_اقتصادی_شهدا
#انفاق_و_دست_به_خیری
#کتاب_یادگاران ، جلد ۲۲؛ کتاب احمدی روشن، نویسنده: مرتضی قاضی،ناشر: روایت فتح، تاریخ چاپ: چاپ نهم- ۱۳۹۳؛ خاطره شماره 22.
✂️برش ها - پایگاه جامع سیره شهدای جهان اسلام
@boreshha
🌍http://www.boreshha.ir/
هدایت شده از روی خط شهادت
کتاب گویای سردار دل ها در قالب #نمایشی
این کتاب در ایران صدا تولید شده و از چهار بخش زیر تشکیل شده است:
۱ - «سردار دلها»: «سید مرتضی» جوان مدافع حرم به تازگی به جبهههای سوریه اعزام شده است. وی در گوشهای از میدان نبرد به عشق دیدار «سردار حاج قاسم سلیمانی» کتاب زندگینامه او را مطالعه میکند.
۲- «علمدار»: یک گروهک تروریستی و تکفیری در مرز ایران با مقاومت نیروهای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی مواجه شده و منهدم میشود. اما یکی از تکفیریها که مجروح شده است و در بیمارستان تحت مداوا قرار دارد، نقشه عملیات ترور فرمانده سپاه قدس «سردار حاج قاسم سلیمانی» را فاش میکند.
۳- «قهرمان البوکمال»: سربازان مدافع حرم در حال جنگ با داعش برای آزادسازی شهر «البوکمال» هستند که در توطئه نیروهای آمریکایی برای رویارویی با مردم سوریه گرفتار میشوند.
۴- «مثل صاعقه»: «حاج قاسم سلیمانی» برای مشاوره و طراحی عملیات نظامی در راستای آزادسازی شهر «حلب» به «دمشق» آمده است.
#قطعه_صوتی
#کتاب_گویای_نمایشی
#شهید_قاسم_سلیمانی
📺مرجع صوت و تصویر فرهنگ جهاد و شهادت
👇
@khateshahadat
عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ، عَنْ أَبِيهِ، عَنْ هَارُونَ بْنِ مُسْلِمٍ، عَنْ مَسْعَدَةَ بْنِ صَدَقَةَ: عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام، قَالَ:
«قَالَ النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله: اغْزُوا، تُورِثُوا أَبْنَاءَكُمْ مَجْداً».
( الكافي (ط - دارالحديث) ؛ ج9 ؛ ص368).
#جهاد کنید تا برای قرزندان تان بزرگواری و #عزت به ارث بگذارید.
#روایات_جهاد_و_شهادت
#ارزش_جهاد
✂️برش ها - پایگاه جامع سیره شهدای جهان اسلام
@boreshha
🌍http://www.boreshha.ir/
مجید قبل از اعزام خوابی دیده بود. توی خواب #حضرت_زهرا (س) را دیدم که به من فرمودند: مجید! تو وقتی می آیی #سوریه بعد از یک هفته پیش خودمی.
روی همین حساب بود که یک روز برای تشییع #شهید_محمد_فرامزی رفته بودیم گلزا شهدای #یافت_آباد. آنجا بود که به عمه اش گفته بود: عمه جان! من هم عازم سوریه ام. دو هفته دیگر جای من هم همین جاست.
وقتی بردیمش سوریه، چون #تک_پسر بود نمی خواستم عملیات ببرمش. به مرتضی کریمی گفتم: مجید و یکی از بچه ها را می گذاریم نگهبان دم ساختمان ها و خط نمی بریم. اما یک بار حرف آخر را زد. گفت: سید اگر من را بردی که هیچ . اگر نبردی شکایتت را به حضرت زهرا (س) می کنم. خودت می دانی و حضرت فاطمه (س).
روزی هم که می خواست با خواهرش عطیه خداحافظی کند، گفت: توی عملیات از بین دویست نفر، فقط دوازده سیزده نفر شهید می شوند. همین هم شد. از یک گردان 180 نفره شهید چهارده نفر شهید شدند که یکی اش مجید بود.
#شهید_مجید_قربان_خانی
#شهدا_و_اهل_بیت ع
#شهدا_و_حضرت_زهرا س
#عنایات_و_کرامات_شهدا
راوی: پدر و مادر شهید و سید فرشید
#کتاب_مجید_بربری ، نویسنده: کبری خدا بخش دهقی،ناشر: دار خوین؛ نوبت چاپ: هفتم- 1398؛ صفحه 56-55 و 107.
✂️برش ها - پایگاه جامع سیره شهدای جهان اسلام
@boreshha
🌍http://www.boreshha.ir/
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎥 هزار بار دفاع کردند یکبار خطا
حال و روز این روزهای #سردار_حاجی_زاده
#شهید_امروز
#شهید_مسعود_علی_محمدی
✂️برش ها - پایگاه جامع سیره شهدای جهان اسلام
@boreshha
🌍http://www.boreshha.ir/
هدایت شده از روی خط شهادت
لطفا در ایتا مطلب را دنبال کنید
مشاهده در پیام رسان ایتا
#فیلم
#مستند
#مقام_معظم_رهبری
#شهید_مسعود_علی_محمدی
حضور حضرت آیتالله خامنهای در منزل شهید دکتر علیمحمدی
📺مرجع صوت و تصویر فرهنگ جهاد و شهادت
@khateshahadat
مراسم ازدواج شهید زنگی آبادی
برش يك:
يك برگه بزرگ آورد بيرون و بسم الله گفت. شرائطش را نوشته بود همه اش از جبهه و مأموريت و مجروحيت و شهادت گفته بود و اين كه من بايد با شرايط سختش بسازم تا با هم #ازدواج، كنيم. شرط كرده بود مراسم عقد توي مسجد باشد.
برش دو:
گفتم:من فقط دوست دارم #مهريه ام يك جلد قرآن باشد.گفت: نه !يك جلد قرآن نمي شود .يك جلد قرآن با يك دوره #كتاب_هاي_شهيد_مطهري.
برش سه:
يك قدح آب آورد. گفت در روايت آمده است هر كس شب عروسي اش پاي زنش را بشويد و آبش را در خانه بريزد، تا عمر دارند خير و #بركت از خانه شان نمي رود. به شوخي گفتم : پاهاي من كثيف نيست.گفت: مهم اين است كه ما به روايت عمل كنيم.
برش چهار:
سه روز قبل از محرم عروسي كرديم.وضو گرفتيم و #دعاي_كميل ،توسل و زيارت عاشورا خوانديم.گفت: من دعا مي كنم تو آمين بگو. اول شهادت، دوم حج ناگهاني و سوم اينكه بچه اولش پسر باشد و اسمش را بگذارد مصطفي.همه اش مستجاب شد.
#شهید_یونس_زنگی_آبادی
#سیره_خانوادگی_شهدا
#ازدواج_آسان
#کتاب_مثل_مالك، چاپ اول ،۱۳۸۵،چاپ الهادي. صفحات 19، 20 و 23 و 25.
✂️برش ها - پایگاه جامع سیره شهدای جهان اسلام
@boreshha
🌍http://www.boreshha.ir/
احمد یک عمر با دعا و نماز زندگی کرده بود؛ آن هم در دوره فساد #پهلوی. #اذان که می گفت تمام بدنش می لرزید و کسانی که صدایش را می شنیدند، گریه می کردند. #شهید_قاسم_سلیمانی عاشق اذانش بود. نمازها را هم پشت او به جماعت می خواندیم.
در هر فرصتی از جمع فاصله می گرفت و مشغول نماز می شد. هر چه اصرار می کردم که این چه نمازی است که می خوانی؟ پاسخی نمی داد. آخرش اصرارم به زبانش آورد. داشت قضاهای نماز شبش را می خواند.
#شهید_احمد_عبد_اللهی
#سیره_عبادی_شهدا
#نماز_شب
#اذان
راوی: حیمد شفیعی
#کتاب_رندان_جرعه_نوش ؛ خاطرات حمید شفیعی، نویسنده و راوی: حمید شفیعی، تدوین گر: محمد دانشی، ناشر: سماء قلم، نوبت چاپ: اول- ۱۳۸۴؛ صفحه ۱۸۶.
✂️برش ها - پایگاه جامع سیره شهدای جهان اسلام
@boreshha
🌍http://www.boreshha.ir/
سال 1321 بود و ایران در اشغال متفقین. نان نایاب و گران، و ارزاق دیگر جیره بندی شده بود. سید مجتبی دانش آموز #مدرسه_صنعتی_آلمانی_ها بود.
زنگ تفریح که شد روی یک صندلی چوبی رفت و رشته سخن را در دست گرفت:
«برادران! ما در مقطعی از تاریخ وطن مان قرار گرفته ایم که در برابر آینده مسئولیم. هجوم اجانب به خصوص #فرهنگ_غربی، همه بنیادهای مذهبی ما را تهدید می کند و انسان عصر ما را به صورت برده در می آورد. در گذشته اقتصاد ما و اکنون شخصیت ما را می کوبند... بهتر اینکه ما حرکت کنیم و برویم جلو #مجلس و خواسته هایمان را به دولت بگوییم تا تکلیفمان را معیّن بکنند».
با حرکت دانش آموزان مدرسه صنعتی آلمانی ها به سمت مجلس دانش آموزان مدرسه #دار_الفنون و ایرانشهر و بقیه مردم به آنها ملحق شدند. جلوی مجلس اعتراض مردم به خاک و خون کشیده شد.
عصر همان روز مجلس جلسه ویژه تشکیل داد و #قوام را از نخست وزیری بر کنار کرد.
#شهید_سید_مجتبی_نواب_صفوی
#سیره_سیاسی_شهدا
#جهاد_فرهنگی_و_روشنگری
#سیره_اخلاقی_شهدا
#خودباوری_ملی
#کتاب_سید_مجتبی_نواب_صفوی ؛ نویسنده: ارمیا آدینه، ناشر: میراث اهل قلم، نوبت چاپ: هفتم- ۱۳۹۰؛ صفحه 12.
✂️برش ها - پایگاه جامع سیره شهدای جهان اسلام
@boreshha
🌍http://www.boreshha.ir/
بیدار بشوید یک قدری! این تلاش های احمقانهای که اینها میکنند، خیال میکنند که به مجرد اینکه این افراد لایق را بردند از بین، ملت ما دیگر میرود کنار، در ملت ما افراد لایق هست و میآید جای آنها. آنها برای همین #شهادت وارد شده بودند در جبهه، در این صحنهها و ملت ما هم برای شهادت وارد شده است در صحنه. اگر بنا بود که به مجرد اینکه یک امری واقع میشد ناگوار، ما کنار میرفتیم و ملت کنار میرفت، این از اول نمیآمد در صحنه.
ملتی که بچه چند سالهاش با موتورسیکلت میزند به تانک و زیر تانک میرود، این به کشته شدن یک نفر یا دو نفر یا صد نفر یا هزار نفر کنار مینشیند؟! اینها باید به عدد افراد این ملت، به عدد افراد جوان و رزمنده این ملت بمب تهیه کنند، و الّا یک بمبی دزدکی زیر یک منزل گذاشتن و یک نفر، چند نفر ابرار را، چند نفر اشخاص متعهد به اسلام را، فداکار را از بین بردن، که ملت را از بین نمیبرد.
ملت یک دریای بزرگی است و این دریای بزرگ هست و به جای اشخاصی که از صحنه آنها با شهادت بیرون میروند و جنایتکاران آنها را از صحنه بیرون میکنند، به جای آنها باز افراد میآیند و این سیل خروشان هست تا اینکه #آمریکا را و سایر کشورهایی که میخواهند ما را طعمه کنند، قطع طمع همه آنها را بکنند.
(هشتم تیرماه 1360) سخنرانی در جمع اعضای ستاد جهاد سازندگی
#فرهنگ_جهاد_و_شهادت_در_کلام_امامین_انقلاب
#شهادت_طلبی
#امت_شهادت_طلب
#کتاب_صحیفه_امام_خمینی (ره)، جلد14، صفحه ۵۱۸ تا ۵۲۸.
✂️برش ها - پایگاه جامع سیره شهدای جهان اسلام
@boreshha
🌍http://www.bor
حسن #قاچاقچی بود و البته مسلط به منطقه. حسین تصمیمش را گرفته بود می خواست به هر قیمتی شده جذبش کند.
شب رفتیم در خانه اش. هم ترسیده بود و هم تعجب کرده بود.
حسین: میخواهیم کمکی به ما کنید. کمک به لشکر اسلام.
حسن: من یک قاچاقچی هستم؛ دشمن شما!
حسین: به خودت دروغ نبند و اسلحه کلاش خود را از دوشش برداشت و به حسن داد و گفت فردا بیا مقرر سپاه.
گفت من خودم اسلحه دارم.
حسین: می دانم این هدیهای باشد از طرف من.
فردا عصر که شد و و حسن را کلاش به دوش در سپاه هویزه دیدم. از تعجب خشکم زد.
به حسین گفت: دام بدی برای من پهن کردی کردی. تسلیم! من اسیرت شدم.
حسین گفت: تو اسیر نیستی، آزاده ای. من اگر آزادگی را از نگاهت نخوانده بودم، هرگز سراغت نمی آمدم.
حسین معجزه کرده بود. حسن طوری دلبسته حسین شده بود که حتی یک روز هم نمیتوانست نبیندش.
بعد از شهادت حسین، یک سال نشده، در عملیات آزاد سازی #بستان به حسین پیوست.
#شهید_سید_حسین_علم_الهدی
#سیره_مدیریتی_شهدا
#مخاطب_شناسی
#کتاب_سه_روایت_از_یک_مرد ، محمد رضا بایرامی، انتشارات هویزه، چاپ اول، ۱۳۹۴؛ صفحات ۹۳ و ۱۴۸ و ۱۹۰ تا ۱۹۶.
✂️برش ها - پایگاه جامع سیره شهدای جهان اسلام
@boreshha
🌍http://www.boreshha.ir/
شب #عملیات_کربلای_چهار، محمد رضا جزو #غواص هایی بود که باید از نهر خین می گذشتند و راه را برای بقیه باز می کردند. محمد رضا لباس تمیزی پوشید و مرتب و عطر زده، گفت: این عملیات آخر من است و دیگر بر نمی گردم. برای اینکه عراقی ها نفهمند پاسدار است لباس سپاه هم نپوشید.
بر اثر اصابت ترکش به شکمش نتوانست به عقب برگردد و اسیر شد. ارتش بعث اسرا را بازجویی و تحقیر می کرد و دستور می داد که به امام خمینی #ناسزا بگویند، سرباز عراقی تا با لگد کوبید توی شکم محمد رضا، فریاد زد:« مرگ بر #صدام مرگ بر صدام». با پوتین کوبیدند توی دهانش، اما او ول کن نبود، آن قدر گفت تا بازجوها را از رو برد.
هشت روز از مجروحیتش می گذشت، بدون آب و غذا و دارو. در گوش دوستش گفت: میرزایی! من شهید می شوم. ما پیروز می شویم و تو آزاد. برو قم. به مادرم بگو چشم انتظارم نباشد.
روز دهم اسارت بود. زخم هایش عفونت کرده بود. تشنگی امانش را بریده بود. قبل از این که بچه ها آبش دهند، از جام شهادت سیراب شد.
#شهید_محمدرضا_شفیعی
#عنایات_و_کرامات_شهدا
#مرگ_آگاهی
#کتاب_هنوز_سالم_است؛ زندگی نامه شهید محمد رضا شفیعی. نویسنده: نرگس شکوریان فرد. ناشر: عهد مانا-1395. صفحه 54، 58 و 65.
✂️برش ها - پایگاه جامع سیره شهدای جهان اسلام
@boreshha
🌍http://www.boreshha.ir/
سال 1363 مسئولیت تأسیس تیپ بدر را به گردان گرفت. اسرای عراقی را که می خواستند با صدام بجنگند مسلح کرد. کاری که کمتر کسی ریسکش را می پذیرفت. چه ارتباط عمیقی با آن ها بر قرار کرده بود. او فرمانده قلب ها بود.
برش اول:
یک روز مریض شده بود و در خانه بستری بود. چند نفر با میوه و شیرینی آمدند عیادتش. وقتی رفتند آماده ام کرد. من به عراقی ها حساسیت داشتم. برادرم را کشته بودند و دادمادمان هم چنان اسیرشان بود.
برش دوم:
خیلی دلش برای شان می تپید. مرتب بهشان سر می زد. مبادا کم و کسری داشته باشند. می گفت: اینها اینجا غریب اند و مهمان ما محسوب می شوند. حتی برایشان زن هم پیدا می کرد. یک از همین زن گرفته ها گفته بود: اولین کسی که در ایران به من امنیت داد اسماعیل بود.
برش سوم:
از لحاظ روانشناسی هم مراعاتشان می کرد. عربی را مثل خودشان صحبت می کرد. دعای کمیل را با به لهجه خودشان برای شان می خواند. خیلی تازه بعد از رفتنش فهمیدند اسماعیل عراقی نیست. جلوی آنها مرا با کنیه ام ابراهیم خطاب می کرد. حتی چای را با قند نمی خورد .
برش چهارم:
عجیب بهشان اعتماد داشت. در این عملیات اسیرشان می کرد و در عملیات بعدی اسلحه دستشان می داد. از اطلاعات سپاه آمدند دور پادگان شان را سیم خاردار بکشند. اجازه نداد. گفت: من مسئولیت همه این ها را می پذیرم. همه را باعبارت اَلْأخ صدا می کرد و در نماز بهشان اقتدا می کرد. در عملیاتی یک جوان عراقی همه تجهیزاتش کامل بود. اما بهش نارنجک نداده بودند. ناراحت شد و خودش برایش نارنجک تهیه کرد.در عملیات بعدی جوان خودش را به خط می زد.....
ادامه در مطلب بعدی...
.
....ادامه مطلب قبل:
تا برادرش را از لشکر یزید به خیل حسینیان ملحق کند.
برش پنجم:
می گفتند: اسماعیل صدر دوم ماست. وقتی شهید شد، خیلی ها آمده بودند. بدری ها هم. می گفتند:« شهید خودمان است. اینجا امانتی دفنش می کنیم. صدام که برود با خود می بریمش عراق».
کتاب نیمه پنهان ماه ؛ جلد 4، دقایقی به روایت همسر شهید. نوشته: علی مرج، ناشر: روایت فتح. نوبت چاپ: سیزدهم-1395. صفحات: 43-41 و 55.
✂️برش ها - پایگاه جامع سیره شهدای جهان اسلام
@boreshha
🌍http://www.boreshha.ir/
#شهید_امروز
#شهید_یونس_زنگی_آبادی
فرمانده تیپ امام حسین (ع) از لشکر 41 ثار الله استان کرمان.
پنج نفر بوديم، بعد از نماز به حاجي گفتم: امشب شام دعوت شماييم و خيلي اصرار كردم.
گفت: خدايا چي مي شد امشب كسي ما را دعوت مي كرد؟!
چند دقيقه بعد جواني به طرف حاجي رفت و گفت: برادرها! امشب افتخار بدهيد مهمان من باشيد.
گفت: مادرم غذا براي پنج نفر زياد درست كرده و گفته دوستانت را دعوت كن. من هم گفتم اولين كسي را كه توي مسجد ديدم دعوت مي كنم.
#شهید_یونس_زنگی_آبادی
#عنایات_و_کرامات_شهدا
#تحقق_اراده_شهید_باذن_الله
#کتاب_مثل_مالك ، چاپ اول ،۱۳۸۵،چاپ الهادي؛ صفحه 50.
✂️برش ها - پایگاه جامع سیره شهدای جهان اسلام
@boreshha
🌍http://www.boreshha.ir/
هدایت شده از روی خط شهادت
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
#فیلم
#مستند
#شهید_یونس_زنگی_آبادی
#شهید_قاسم_سلیمانی
جزء ستون های لشکر ما بود. وقتی در خط بود احساس می کردم یک لشکر در خطه.
📺مرجع صوت و تصویر فرهنگ جهاد و شهادت
@khateshahadat